قبر

     در عرض عمرم شاید ده بیست بار «ام ار ای » انجام داده ام،  هربار برای تشخیص یه درد و‌ مشکل حاد.. مرتب گشته اند ببینن میشه یه چی بجورن که هزینهٔ سنگین دستگاه ترسناک شون  جبران بشه؟ که خب بیشتر مواقع شده و  نوش جان کرده اند و خوشبختانه یا متاسفانه تو اون قبر و در جسد بنده ، یه چی به درد بخور برا دردم جستن !! حالا بگذریم از درمانهای بعدش که  مهم نیست .

      فعلا میخوام بگم هر بار رفتم تو ‌اون قبر عزیز ، یه جور دیگه اومدم بیرون و احوالاتم متحول شده، الهی نصیب تون نشه و محول الحول و الاحوال فقط تو بهار دلتون و در شادیها قلب تون رو منقلب كنه، اگاهی های ذیل منو تو‌ کلاسای باحال و شاد بگیرید با معلمهای دوست داشتنی که تو‌مدارتون طلوع  و روشن دون میکنن ..

    هربار که اماده میشدم برم تو، قبر ، نه بابا؛  همون دستگاه «ام ار ای» ، خدا میدونه چه دلهره و اضطرابی داشتم، فکر میکردم خفه میشم، هوا نیست، داخلش  میخواستم جیغ و‌ دس و پا بزنم... به پرستار و دکتر و همراهم ، با اه و‌ناله میگفتم که این دستگاه حس مردن و خفگی به من میده .. ناگفته نمونه از مرگ نمیترسماااا،خيليم مشتاق و مشعوف ميشم از رفتن ، اصلا روحم پر از رفتن از منه ..  فقط از خفگی و‌کمبود اکسیژن ، از تاریکی ،عمق گودال و بسته بودن تهش بدم مياد، پر پرواز نيست ، هوا نيست براي رفتن .. O2 رو دوست دارم، حتی تو‌جوونی به همه میگفتم ؛ ترخدا من مردم ، بالاسرم یه چراغ روشن کنید ، قبر رو عریض بگیرید ، درشو نبندين ، از سنگ قبر متنفرم،  من توش خفه میشم !!!!!

    ولي ؛ این دوسه بار اخیر که باز این محفظه جان رو تجربه کردم ، احساسای تازه ای تو خودم يافتم، ترس و اضطراب تمام شده اولیش، بعدم همهٔ اون بیست دقیقه رو فکر کردم خب الان که مثل یه مرده ام و راه فرارم ندارم ، چه خوبه به کارام فکر کنم ببینم چی بودم و چی شدم و‌چی از دنیا رفتم ؟  عالی ترین مود و احساس رو امروز داشتم .. به «هیچ» رسیدم، همون که تو‌دنیا هر لحظه دنبالشم ، چقدر این دستگاه اموزگار خوبیه، ادم میتونه طي ‌بیست دقیقه ای که دستش از دنیا کوتاه میشه، سنگاشو با روحش وا بکنه..

    امروز با خودم گفتم چرا من قبلاها، این حس زیبای مردن رو درک نمیکردم و انقدر مشوش میشدم؟؟!! چرا این نعمت و رحمت خدادادی گرونقیمت رو قدر نمیدونستم ؟؟ اینم موهبتی ست که تا هستم مردن رو با تموم وجود حس و تجربه کنم و بفهمم تفاوت مریم قبل و بعدش رو .. تحول رو نوش جان کنم و از دردهام سپاسگزار باشم و از تکنولوژی و سازندگانش تشکر کنم که تجربه از دنیا رفتن رو ، در حالی که تو‌ دنیاییم ، برامون فراهم کردن ..

    امروز فهمیدم مرگ تا چه اندازه رهایی بخش و اسودگی میاره برای مرده .. و چه پرواز بینظیری به "هیچ " ، در حالي كه بودنتو حس ميكني .. 

    تنها غصه و غمم  ، انتظار عزيز پشت در و چشم براه بودن عزيزاي راه دور ..

    پس خدایا ميدونم از دعاهاي امري خوشت نمياد و مستجاب نميكني اما اين دوتا رو پارتي بازي كن بيزحمت؛ اول منو ببخش ، بعد بیامرز و بمیران..

      بعدم ؛

    خدایا عزیزانم رو طول و عرض عمر باعزت و سربلندی عطاکن و با عشق بیکرانت سیراب و لبریز در مداری بالاتر و گسترده تر از مدار این بنده ات قرار بده ...که ؛ تو خود دانی و دانایی به احوال عزیزانم..

 

« اگر روی قبرها می‌زدیم و از مردگان سوال می‌کردیم آیا دوست دارند باز هم زنده شوند؟ سرهای خود را به نشان نفی تکان می‌دادند. در ضیافت افلاطون عقیده‌ی سقراط نیز همین است، و حتی ولتر شاد و خوش‌مشرب نیز اعتراف می‌کند که ما زندگی را دوست داریم، اما در کل «نیستی» هم نکات مثبت خود را دارد... من نمی‌دانم زندگی ابدی چیست، اما این زندگی فعلی شوخی ناجوری است.» ...

شوپنهاور

جهان_همچون_اراده_و_تصور

فریبا

    یه روز عصر اومد گفت ؛ یه پسر خوب هست تو‌ همکارام ، میخوام دعوتشون کنم با خانم شون بیان خونه مون . گفتم جوون هستن؟ بچه دارن ؟ گفت ، نه ، ندارن ، دوسه سال از من کوچیکتره.  یه جورایی تازه عروس دامادند ، با خودم گفتم خب هم سن و‌سالای خودمون هستن ، من بیست و چهارساله و همسر سی ,ميتونيم دوستاي خوبي بشيم.. 

     اخه برا تولد فرشاد شیرینی برده بود تو شرکت و کام  اون پسر خوب ، شیرین و‌ باب دوستی باز شده و کشف کرده بودن که پسر خوبی ست ! 

     اونشبی که اومدن خونه مون هرگز یادم نمیره، پاییز بود ، اما بهار و‌ سرسبزی اوردن برامون، فرشاد حدودأ شش هفت ماهه، فرزادم سه چارساله ، اون دوتا عزیز  هنوز بچه نداشتن ،  یادمه مبل نداشتیم ، رو زمین نشستیم ،با  تكيه به چندتا بالش ، خیلی خودمونی و‌ دوستانه .. يه ريز حرف زديم و باب دوستي باز و روشن شد و عجيب كه تو همون لحظه هاي اول ديدارمون ، کنار فریبا ، امن ترین جای دنیا به من مرحمت شد ، براي هميشه.. انگار سالها رو‌مدار من منور بوده ،  من تازه نورشو ديدم ،همدل و همصحبت شدیم، مثل دوستان قدیمی. و‌اون پسر خوب هم ، همچین پسر نبودناااا، اقایی بیست و هفت هشت ساله ، شد بهترین دوست همسر تا «اکنون» خوش اخلاق و خوش صحبت ، همسردوست و مهربان همسر،  (بعد كم كم ، كم ديديم مهرورزي شونو ، شايد همسر بنده اثرگذار بودن رو اوشون) ولي بی اغراق پسرخوبی بود! .. نميدونستيم اين دوستي ميشه؛ عمري و زبانزد همه و ميشيم يه خانواده.. اونشب یادمه فرشاد سینه خیز میرفت و‌تپل و شیرین بود و خاله فریبا هم از همون لحظه دیدار فرهیختگی و روح مهربون و صمیمی و گرمشو به ما و بچه ها ثابت کرد .. 

       الان بيشتر از سي ساله همسايه دل و دوست جان و دليم، دور و نزديك شديم، دير و زود همو ديديم، گاهي سرد و گاهي گرم، اما هميشه بوديم براي همديگه، بچه دار شدن ، يه دختر گل و يه پسر شيرين، بچه هامون با هم بزرگ شدن و خودمونم باهم، هم پياله..

      انقدر خونه يكي بوديم كه شبها خونه همديگه ميمونديم، با اينكه فاصله مكاني خونه ها زياد نبود ، از بس لذت میبردیم از با هم بودن ...

     به جد میتونم بگم وجودشون، دوستی شون و بودنشون کنارمون خیلی خیلی از سختیها و مشکلات و شرایط منو قابل تحمل میکرد، شفای دل و جان بودند و هستن.. فریبا ، فرازمینی سعهٔ صدر داره و درسها به من داده ، سی سال چراغ راهم بوده.. هممداری ، همدل و همراه .. بچه ها هرچه بزرگتر شدن خاله فریبا براشون جان تر میشد و از خاله نَسَبي  ، واقعي تر و دوستداشتني تر .. رومدارمون اثرگذار و روشن كننده بوده اند؛ براي هر چهارتايي مون و چه خاطرات شيريني  ازشون داريم كه هنوزم يادشون دلمو جلا ميده.. 

     هشت نه سالي از دوستي مون ميگذشت و این پیوند و رابطه ی دوستانه هر روز نزدیکتر و صمیمانه تر شده بود که يه روز تعطيل، هفت هشت صبح ، ديديم زنگ ميزنن ، خونه مون دوبلكس بود ، با تعجب گفتيم ؛ كيه اول صبحي؟بي خبر! همسر رفت پايين و در رو باز كرد، من تا لباس عوض كنم چند دقيقه طول كشيد ، وقتي رفتم پايين ديدم ، سفره پهن كردن، نون تازه و كله پاچهٔ فریباپز سر سفره اماده، همسرشونم ظرفها رو اورده بود و چیده بود و سماورم روشن کرده بود برای چایی بعدش !!!!!!! خوشمزه ترین کله پاچهٔ عمرمون رو‌ خوردیم ، کلا دست پخت فربیا بینظیره، اما اون کله پاچهٔ سورپرایزی رو تو بهشت درست کرده و اورده بود،سرشار از عشق و‌مهر و دوستی و مثل همیشه برامون یه روز بیادموندنی ساختن ..

      ایمان دارم ، این  جور افریده های عزیز هستن  که با  طلوع و‌حضورشون رو مدارمون، سرنوشت مون رو کاملا عوض میكنن، دستمونو میگیرن و‌ ما رو به رشد و تعالی و بهتر شدن راهنمایی میکنن .. 

    فریبا جان ، وجود پرمهر و انرژی بخش و ارامبخشت ، بر مدارم همیشه پر نور و سرسبز ، تا مدارم برقراره برقرار باشي مهرباندوست ..

 

🔹عشق، اوج تکامل و قاطع‌ترین مکانیزم بقا برای بشر است، نه به این دلیل که ما را تحریک می‌کند تا جفت‌گیری و تولید مثل کنیم، ما بدون عشق هم قادر به این کار هستیم! بلکه چون عشق ما را به سمتی می‌کشاند که از نظر احساسی با اندک افرادِ ارزشمندِ دیگری پیوند بخوریم که به ما پناهگاهی امن در برابر طوفان‌های زندگی عرضه می‌کند. عشق محافظ ماست و طراحی‌ شده تا حفاظت احساسی فراهم کند و ما بتوانیم با ناملایمات زندگی کنار بیاییم.

 

سو_جانسن

 

کنتور !

     امروز داشتم کشو ها رو سر و سامون میدادم ، قبض برق رو دیدم، فکر کردم حساب کنم ببینم چه چیزایی تو زندگی ما کنتور دارن ؟ 

                 «کنتور» 

فرهنگ فارسی معین

(کُ تُ) [ فر. ] (اِ.) = کنتور: دستگاهی برای تعیین کردن مصرف برق و آب و امثال آن ها....

An electricity meterelectric meterelectrical meter, or energy meter is a device that measures the amount of electric energyconsumed by a residence, a business, or an electrically powered device.

کنتور برق ، کنتور برق یا کنتور انرژی به دستگاهی گفته می شود که میزان انرژی الکتریکی مصرفی یک محل سکونت ، یک مشاغل یا یک دستگاه برق را اندازه گیری می کند.

یه اصطلاح نه چندان رسمی هم داریم تو‌انگلیسی که میگه ؛

tit for tat .. یعنی این به اون در !! 

    چقدر ما تو زندگیامون میشینیم عین کنتور حساب کتاب میکنیم که : فلان کارو کردم برای فلانی بجای اون کار ...بعد میگیم خب این به اون در ،  یا فلانی اون کار رو نکرد ، با اینکه من فلان کارو براش کرده بودم ؟؟ انقدر که انرژی میذاریم برای « ثبت »مقدار انرژی مصرفی مون ، والله برای انجام  همون کار نمیذاریم ! از زندگی زناشویی گرفته ، تا روابط خواهربرادری ، همسایگی و دوست دور و‌نزدیک و الی اخر ....

    تو فرهنگ معین ؛ اخر جمله میگه ؛ و امثال ان ها .. منظور از امثال انها چیه؟ چیا تو مدار ما کنتور دارن ؟ کارایی که بچه هامون نمیکنن و ما هی تو ذهن‌مون نشخوار میکنیم که عهه من که اینهمه زحمتشو کشیدم ، چرا جبران نمیکنن؟؟ ( تو هر رابطه ای این چرا ؟ همون کنتور ست !!) یا خودمون حساب کتاب محبتهایی که به پدر مادرو کردیم با یه «قبض کنتور بیرحم» براشون سرکوفت میکنیم ؟ تو دوستی هامون چی ؟ من اینجور ، حالا چرا اون اونجور ؟؟یا حالا که اون ، اون کارو کرد ، منم میذارم تو کاسه اش، جدأ این ما نیستیم که تعادل و روال مدارمون رو بهم میزنیم ؟؟ 

   ایمان دارم : تو رابطه ها ، محبت کردن ها، از خودگذشتگی ها، بخشش ها ، گذشت ها ، و یا حتی متضاد این صفات تحسین برانگیز ؛ خشم و‌کینه و نفرت ورزی کنتور ندارن، یقینا و صد در صد،چندتا گونی به ما برمیگرده؛  یا در حالت مثبت ، چرخش مدارمون رو پر انرژی تر میکنه یا با منفیات انرژی و توان چرخیدن رو میگیره.... 

    یبار به یه عزیزی میگن دودوتا ؟ میگه چهارتا ، بهش چهارتا گردو میدن.. بعد میگن حالا سه سه تا میگه یه گونی !! این حکایت نکته جالبی داره ؛  همیشه کنتور نذاریم برای هر نقطه ای روی خط مدارمون ، یادمون باشه اگه این --->  «  =  »  رو حذف کنیم از محاسبات  و منش و طرز فکر و روش حیات مون ، مطمئنا در برابر هر «حرکت پروانه»ای مون یه گونی دریافت میکنیم بی حساب کتاب، که ؛ همیشه ۲*۲=۴ نیست..

 

اسخوان ترقوه!

    تحقیقات نشون داده ؛ وقتی مادر درد میکشه برای بدنیا اوردن نوزاد، همچنین موقع‌ شیر دادنش ، هورمون اکسی توسین در بدن مادر ترشح میشه، همون که به هورمون عشق معروفه و مقدارش نسبت مستقیم با مدت زمان درد کشیدن و شیردهی داره . 

   بنده برای بدنیا اومدن فرزادخان۳۶ ساعت درد کشیدم ، و برای فرشادم حدود ده ساعت ، و از اونجایی که گاو شیردهی بودم ، هر دو بیشتر از دوسال شیر ننه نوش جان کردن ، گوارای وجود عزیزشون باشه ..

     حالا محاسبه کنید ، مقدار هورمون مذکور در هیکل پهناور بنده!!! یعنی پر از ننه بودنم ، عاشقانه و  مادرانه مهرورزی را دوست دارم ، به هرکس پذیرای مادری من باشه .. دست خودم نیست، خیلی جاها هم بجای خوردن نون این عشق ، چوبشو خوردم، اما بازم این عشق تو رگهام از گلبول سفید ، بیشتر جاریه ، غنی و پر انرژی میشم با همین حس  و نعمت خدادادی.. خب دیگه وقتی میگن مهمون با خودش برکت میاره همینه ، برا من هورمون عشق اوردن به اندازه شیری که خوردن .. بعد ، میشه یه مادر پر از اکسی توسین، کمتر از سوسک باشه ؟! 

    فولادشهر که بودیم و اونام دبستانی ، تخت هردوشون تو یه اتاق بود ، هر دو روبروی در ، یکی اینطرف یکی اونطرف ، منم شبا میرفتم یه بالش میذاشتم وسط ، دراز میکشیدم قصه حیواناتی رو میگفتم که خودشون انتخاب میکردن و بی نامردی هرچی نکته تربیتی بود میذاشتم تو قصه «من دراوردی».. اونام میخندیدن به این چرچیل بازی ننه ، اما میدونستم موثره..

     زیادی دوست داشتنم به جایی رسیده بود که فرشاد هشت نه ساله میگفت: مامان زیر قابلمه رو‌ کم کن ، غذا میسوزه ها !! یعنی عشق منو‌ به قابلمه غذای روی گاز تشبیه میکرد ، پسر کوچولوی من! مگه دست خودم بود ؟ هم خیلی دوسشون داشتم هم جاری بودم و ابراز میکردم ، به کلام و بهر نحوی که میشد ..

   یه مدت بود روی قفسه سینه درد داشتم و استخوونش ورم کرده بود، یه درد عجیب غریب ، نمیدونستم چه دکتری باید برم ، با مشورت دوستان ، گفتیم حتما مشکل قلبی ست، از یه دکتر معروف بسختی نوبت گرفتیم و‌ بعد از یک ماه بالاخره دستمون رسید به ضریح دکتر، نوار قلب گرفتن ، همه چی نرمال بود ( اما نوار مقدار عشق و هورمون اکسی توسین توی قلب رو نشون نداد ، متاسفانه!)  

        دکتر ، اما ، بعد از اینکه ورم استخوون رو، روی سینه دید ، و‌ معاینه کرد ، گفت اینجا استخوون ترقوه ست که ورم کرده ، و صد در صد ضربه خورده !!!! منو همسر بهم نگاه کردیم ، دکتر هم  نگاه عاقل اندر منو‌همسر !! فوری  نظر دکتر رو تو ‌چشماش  خوندم ؛ حتما همسر  منو زدن و این ضربه میتونه جای مشت ایشون باشه! گفت اخیرا تصادف نکردی؟ یا بجایی نخوردی؟ گفتم نه ، گفت قلب مشکلی نداره فقط سی تا قرص ضد التهاب ورم استخوان نوشت و گفت روزی یکی بخور .. و با شک و‌ سوظن  ما رو مرخص کرد..

     قرصها در حال تمام شدن ، درد و ورم هم برطرف شده بود ، که یه شب ، بچه ها اومدن منو بوسیدن و‌ گفتن میای برامون قصه بگی ؟ گفتم شما برید من مسواک میزنم میام ، وقتی  در اتاق شونو  باز کردم ، از دیدن صورت معصوم و گرد و قشنگ شون ، از هیجان و‌ ذوق ، مثل مادر بزرگا چندبار با دست زدم روی سینه ام  کاری که همیشه میکردم و اصلا توجه نکرده بودم به واکنش خودم !!گفتم فدای شکلتون بشم ..  یهو جرقه ای زد تو ذهنم ، در جا شوکه شدم‌ ، که ای بابا ، پس اون ورم استخوان ترقوه از ضربه های خودم بوده که هر وقت اونا رو میدیدم از شدت ابراز احساسات ، سینه زنی میکردم  !! قربون دستو پا بلوریشون میرفتم، سوسکانه :))

      چه کشفی ! بیچاره همسر که نه تنها دکتر ، بلکه هرکی ورم به اون بزرگی رو ‌میدید ، یا مشکلم رو‌میشنید،  به یقین میگفت این جای یه مشت مردونه اس.. نمیدونستن قدرت مشت اکسی توسین چقدر سنگینتر و‌مردانه تره ..  :)  اونشب، خوشحال شدیم  از دستگیری و‌کشف مجرم ، و شاید اون بچه های باهوش و دقیق هم از تردید در اومدن که کسی به من مشت نزده..!!

      پس درست گفته بود؛  زیر قابلمه رو باید کم میکردم ، که شاید هم قابلمه هم اشپز بسوزه و اسیب ببینه ..

وقتی میگم بچه ها ما رو‌تربیت میکنن باور کنید ، اینم یه سند دیگه ...

بو

        به تعداد همه هفت هشت ميليارد ادمي كه روي زمينه، خصوصيات اخلاقي منحصر به فرد وجود داره ، عین اثر انگشت ؛ هیچکس مثل هیچکس نیست . حتی دوقلوهای همسان شخصیتهای متفاوتی ، چه از نظر ژنتیکی و‌ چه از نظر اکتسابی از خودشون نشون میدن ..

    این اختلافات فردی حتی در دوران بارداری برای مادر با بچه های یک جنس کاملا محسوسه . یعنی دو جنین یک جنس حالتهای یه جور برای مادر ندارن ،  شاید خدا میخواد به ما بفهمونه دوتا پسر ، یا دوتا دختری که خودت از سر جگر خودت میاری  و با داشتن پدر مشترک ، در یک محیط پرورشی(کمی تا حدودی ابری؛ چون پدرمادرا ناخواسته و‌نااگاهانه فیدبکهای متفاوت میدن به بچه هاشون) ،  اصول تربیتی یکسان ، اینقدر با هم متفاوت اند ، پس وقتی ازدواج میکنن و عضوی از یه خانواده دیگه به جمع مقدس خانواده ما ملحق میشه، باید صبور باشیم و تفاوتها و اختلافات رو با ذهنیت درست بپذیریم و در نظر بگیریم اونا هم عزیز والدین شون هستن . پس رفتارمون عزیزانه باشه ..

     فرزاد و فرشاد هم بدون استثناء ، از همون دوران جنيني متفاوت بودن ، شايد تنها وجه اشتراك عميقي كه با هم داشتن ، قلباي مهربون شون بوده كه هنوزم منو سيراب ميكنن از مادر بودن. تو دوره كودكي شون هم عين دوتا پازل  همو مچ ميكردن و خانواده مون رو تكميل ، اما هركدوم تو وادي خودشون ..

    فرزاد از هفت هشت ماهگي نشون داد كه از بوسه و بغل بدش مياد و نفس كسي ميخورد تو صورتش ناراحت ميشد ، تو بغلم خوابش نميبرد ، هميشه گرد و قلمبه پشتشو به من ميكرد تا خوابش ببره، دوست داشت Co2 كسي تو هاله وجوديش نباشه، حتي بزرگتر هم شده بود ، اگه شب خونه نبود بعد ميفهميد مثلا مهمان مون رو تختش خوابيده !! ميگفت ننه ، نفسش مونده رو تخت ، بدم مياد، ولی بعدها مودش چرخيد .. دانشجو كه بود صبح ها ميرفتم از خواب بيدارش كنم  يه چشمشو ميبوسيدم ، بيدار ميشد سرشو برميگردوند تا اون يكي رو هم ببوسم ، اجازه میداد یکم به هاله وجودیش نزدیک بشم ، الانم نمیرنجه ..

    و اما دومي ها، امان از دومي ها ، كه چسب اند و بهترین چسبونکی دنیا ، تو بچگي، فرشاد تا پنج شش سالگيش ميتونست دو سه ساعت تو دلم باشه و تكون نخوره ، به اندازه يه عمر عشق ميداد ، بينهايت منو از بوسيدن و بغل كردنش سيراب كرد.  ولی الان كه بزرگمردي شده ، بدش مياد از بوسه مادر، کلا از یک متر نزدیکتر  حس دوست داشتن و از ‌ابرازش میرنجه  یعنی، ايشونم مودش از اونوری چرخيده، منم مرتب ميگم خب حمدخدا قبلا تو بچگيات جبران كردي و حسابی گل وجودتو بو‌ کرده ام .. 

     یادمه حدودا شش ساله بود و خودش كم كم  داشت سعي ميكرد بند نافشو از اين همه احساس قطع كنه و مرد مرديش ميشد. 

      يه روز پنج شنبه براي ناهار رفتيم خونه اقاجونش، قبل رفتن يه ساك ورزشي داشت ، لباسهاي راحتي و توپ فوتبالشو گذاشت توش، گفت من امشب ميخوام خونه اقاجون پيش عمه ها بمونم . ما گفتيم باشه بمون ، فردا عصر جمعه ميایم دنبالت ، بعدازظهر سوار ماشين شديم که از خونه اقاجون برگردیم ، از درخونه كه راه افتاديم دو سه دقیقه بعد ، باباش ميخواست از سر خیابون بپیچه ، يهو ديديم فرشاد داره پشت سرمون ميدوه، باباش نگه داشت ، يهو ديديم توپشو با ساك پرت كرد تو ماشين خودشم پريد بالا!!! باباش گفت چي شد؟ چرا نموندي؟؟!! گفت «بخاطر بو !» دقیقا یه پسر پنج شش ساله همینو گفت ! سه تایی گفتیم «بو ؟؟!!» ، گفت ؛ بله بوی مامان ! نمیتونم بمونم بدون بوی مامان !! 

    الان تکنولوژی انقدر پیشرفت کرده که هرشب میتونیم با بچه هامون از اون سر دنیا تماس بگیریم ، همو ببینیم و ساعتها حرف بزنیم ، همه میگن دیگه سخت نیست ، دوریها راحت شده ، مادرا غصه ای ندارن ، هر لحظه با بچه هاشون در ارتباط اند ... 

    اما « بو » رو چیکار کنیم ؟؟ بوسهٔ چشم رو چی ؟ !   

الهی ؛ روبراه و روروال و رومدار همه گلای بهشتی مادرا، ما که عطر وجودشون رو داریم رو‌مدارمون ، الهی اونا هم معطر باشن به عطر خدا ، که بهترین مادر افریده هاست ..

کوه

       فولادشهر ساکن بودیم ، تو اون دوره فرشاد دانش اموز چهارم ، پنجم دبستان و فرزادم دوم ، سوم راهنمایی ، اوج احساس و عشق مادرانهٔ من و  بلوغ اونا ، داشتن قد میکشیدن ،  هر روز تغییر و گذر از کودکی رو درشون حس میکردم ، هیجان و ذوق اون بالندگی ، حل تمام مشکلات دیگه رو برام اسون تر میکرد  .. هر دوشون داشتن با مرحله درک نشدنی  و سرگردانی نوجوونی دست و‌پنجه نرم میکردن . منم در حد توان تلاش میکردم کنارشون باشم نه روبرو .. طبق تحقيقاتم ، این دوره توپ تناقضات هستن ..              

       میدونستم  سن ده تا هیجده سالگی فقط یه باغ پر احساس هستن که با هورمون های جنسی رشد میکنن، دختر و پسرم نداره، هردو به باغبانی و مراقبت ویژه نیاز دارن، تا رو روال پیش برند  و انصافأ، بی انصافیه اگر توقع داشته باشیم رو‌مدار باشند! ، انقدر خودشون با خودشون درگیرن  که ما والدین فقط میتونیم ، اونا را از جنگیدن با خودشون جدا کنیم ، درسته در حال گذران دو هفت سال دوم و سوم هستن ( مسئوليت ما در ٤ هفت سال زندگي مهمونامون؛ اول دخالت، دوم هدايت ، سوم نظارت و چهارم حمايت) و نقش اصولی ما  فقط نظارت و هدايت و کنترل نامحسوسه ، اما همدلی و در کنارشون بودن خداییش با هجوم اونهمه تستسترون و استروژن و تغییرات جسمی و روحی ، یعنی یه تنه با یه پادگان سرباز صفردرجه ، درست و شایسته رفتار کردن !!! 

    نمیگم اشتباهات فاحش نداشتم، نمیگم خیلی درک شون میکردم، که هنوزم از وجدان درد اون نفهمیای احمقانه خودم در عذابم  ، از اشتباهات و غلطهام ، دارم جز میزنم ، ميدونم خیلی جاها درکشون نکردم و اذیت شدن . الهی منو‌ ببخشند و اگه اسیب روحی زدم و دیدن ،«اکنون» زندگیشون سرشار از شادی و ارامش باشه و التیام پیدا کرده باشن . اما خب تجربه های خوبم كنارهم داريم  ..

  از قشنگترین خاطراتمون ؛ خروس بودن شون بود ، براي خواسته شون ؛ حاضر بودن تو اون سن كه عشق همه پتوئه ، از خواب صبح شون بزنن ... فولادشهر کوه معروفی داره که حدود دو سالي  منو فرزاد و فرشاد و همكلاسي هاشون سعادت داشتيم بارها قله شو فتح  كنيم و گرد پامونو رو سرش بتكونيم و دورش بگرديم .. 

     خروسها هفته ای دوبار دوشنبه ها و جمعه ها ، (موقع مدرسه ها ، فقط جمعه، حتی تو سوز و سرما و وقتی رو صخره های کوه ، برف نشسته بود) ساعت چهارپنج صبح برنامه میذاشتن برند کوه با پیاده روی یک ساعتهٔ قبل و بعدش ، با دوستاشون ،معلومه که، تو‌ اون سن‌ و سال نمیشد بدون نظارت یکی از مامان باباها!!

       من عاشقانه پا کار بودم و میرفتم باهاشون، میشدم همسن شون(مامان باباهای دیگه قبول نمیکردن، چون میخواستن اون ساعت صبح بخوابن، راحت ترین راه براشون حذف برنامه  بچه شون بود! اما خب ، به امیدخدا و اطمینان به من میذاشتن بیان!) اما من خروس تر از بچه ها ، یادمه با چه شور و‌هیجانی فلاسک چای و صبحونه اماده میکردم تا چهار صبح همپای بچه ها باشم ، و طلوع خورشید رو تو صورت گردشون ببینم ، حتی  یه روز سوسیس بردیم بالای کوه کباب کردیم. 

       عشقم بود هر لحظه کنار فرزاد و فرشاد بودن ، دوست داشتم تو لحظه هاشون باشم، شاید با اونهمه جاهلی و حماقت و نفهمی ، بازم از صميم قلب ميدونستم،  مهمان اند . عين اونا كه توانايي نداشتم  ، اما با توجیه  اینکه منم کوه و‌پیاده روی دوست دارم، گاهی چارچنگولی و سینه خیز ، فقط  کنارشون میرفتم که باشم . (یادمه بارها شال محکم بستم به کمردردناک،  که فقط بتونم برم) غنی و سرشار میشدم از حس مادری و دوپینگ میکردم با‌ کوه و راهی که بچه های با اراده و سرزنده  تو « فلق صبحگاهی افرینش»روش قدم میذاشتن . 

    یادمه یه بار «روز مادری » فرزاد و فرشاد بچه گیاشون،  پولاشونو جمع کرده بودن برام یه توپ والیبال هدیه خریده بودن ، ميدونستن عاشق توپ و واليبالم ، از اون راس راسکیاشم خريده بودن ، هفت هزارتومن( اخي ؛ چقدر از پول تو جيبي شون صرفه جويي كرده بودن ، موقعی که سکه حدود پنجاه هزار تومن بودااااا!) اون توپ عزیز رو میبردیم بعد از کوه پیمایی، ساعت حدودای هفت و هشت كه میرسیدیم پایین كوه ، تو  جنگل و زمین بازی محوطه ، یه ساعتی با پنج شش تا نوجوون ، عزیز عین پسرام، والیبال بازی میکردیم ، بعدش  تو راه برگشت ، تابستونا از زيرگذر عابر پياده رد ميشديم ، گاهي بستني ميخريدم و چه شيرين ميشد كام مون.. ساعت ده میرسیدیم خونه و من عجیب پر انرژی شده بودم سرشار از اکسیژن نوزاد ، میدونید که رو کوه اکسیژن معروفه به‌ نوزاد ، حالا جنگلم پاش باشه، دیگه میشه O4 بجای O2..... 

      حالا که مهمونام رفتن و رحمت کم کردن ، منو این خاطرات مثل همون کوه ، پابرجا و استوار :

چشم به راهیم ؛ همه هنگام ، نه چون نیما که میگوید شباهنگام ...

       تا بازم بیان و گرد پاشونو رو سر ننه بتکونن، گرد خوشحالی و ارامش ، گرد سعادت و حس خوش مادربودن ..

      دیشب از دلتنگی و جاي خالي شون اشکم در اومد ، اما میدونم نباید صدام در بیاد ، کوه بهم یاد داد ؛ اگه بگم و اونا پژواک دلتنگی منو  بشنون ، نمیتونن عین کوه در جایی که هستن، خوشبخت و اروم باشند.. 

    پس الهی: دعای خیر من تو مدارشون، به مرغ امین برسه، مستجاب بشه به دست خدا و پژواک دعای خیر فرزاد و فرشاد برای مادر در کائنات بر من بباره، که خیلی محتاج و مشتاق و منتظرم .. 

هرم مازلو :

هرم مزلو: 

در این نظریه، نیازهای آدمی در پنج طبقه قرار داده شده‌اند که به ترتیب عبارتند از:

  1. نیازهای زیستی: نیازهای زیستی اولین سازندگان سلسله‌مراتب هستند و تا زمانیکه قدری ارضا گردند، بیشترین تأثیر را بر رفتار فرد دارند. نیازهای زیستی نیازهای آدمی برای حیات خودند؛ یعنی: خوراک، پوشاک و مسکن. تا زمانی که نیازهای اساسی برای فعالیت‌های بدن به حد کافی ارضاء نشده‌اند، عمده فعالیت‌های شخص احتمالاً در این سطح بوده و بقیه نیازها انگیزش کمی ایجاد خواهد کرد؛
  2. نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می‌شود؛
  3. نیازهای اجتماعی: یا احساس تعلق و محبت؛ انسان موجودی اجتماعی است و هنگامی که نیازهای اجتماعی اوج می‌گیرد، آدمی برای روابط معنی‌دار با دیگران، سخت می‌کوشد؛
  4. احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود. اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛
  5. خودشکوفایی و خودانگیزشی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد. همان‌طور که مزلو بیان می‌دارد: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود».

 

🔹«خوشی» حالی است که زود می آید و زود می رود. «رضایت» مقامی است که دیر می آید و دیر می پاید. «خوشی» دست می دهد، یعنی عاطفه ای انفعالی است. «رضایت» را اما باید به دست آورد، یعنی بودنی فعالانه است. انسان خوش، لزوماً از خودش و زندگی اش راضی نیست؛ می خندد، اما تهِ خنده اش طعم گس ملال و افسردگی است. «خوشی» اندوه را می زداید، اما ملال و افسردگی را نه. «رضایت» اما گاه ته رنگ اندوه دارد. انسان راضی همیشه شاد نیست، اما ملول و افسرده هم نیست. «خوشی» واکنش عاطفی ماست نسبت به حضور «لذّت». «رضایت» اما نوع بودن ماست در حضور «معنا». «لذّت» های زندگی خوشی می آورد، «معنا»ی زندگی ، رضایت. از بدی های روزگار ما این است که بیشترمان از رضایت به خوشی بسنده کرده ایم.

آرش_نراقی

پ.ن۱

این مطلب را عزیزی برام فرستادن :

مثلث شادمانی انسان 
سه چیز انسان را شاد می‌کند:

اولین، دوستهای خوب و مهربون
دومین، طبیعت است،بخصوص گل‌ها و گیاهان
سومین مورد، خندیدن است
فکرش را بکن هرسه مجانی هستند...

پ.ن۲

با توجه به هرم مازلو و دلواژه هاي ارش جان  ،  شادي و رضايت مجانی نبود ..

پ.ن۳

🔹آه رنج كشیدن با دوست، شادی‌ست.

رومن_رولان، 

 پ.ن ؛ تمام توصيفات يه طرف ، وحي مُنْزَل رومن جان يه طرف.... 

 

نخواب !

   بچه ها که به ‌نوجوونی رسیدن بیشتر تعاملات و‌ محاوره هامون رو‌اخلاق بود و‌ همش در حال کل کل ! مرتب بهم دیگه یاد میدادیم  کجا چی بگیم یا نگیم و چیکار کنیم بهتره یا نه ؟ سه تایی همو راس و ‌ریس میکردیم ، حالا هر کی ما سه تا رو از نزدیک میشناسه میبینه همچین اخلاق مدار، (نمیدونم اسمشو چی بذارم) ، همچین مبادی اداب و با دیسیپلین هم نیستیمااااا ! خوشرو خوش منش هم نشدیم !!!  

      اما خب ؛ الحق و الانصاف که اون دوتا خیلی خودساخته هستن و رو اخلاق و رفتار منم خیلی کار کردن و تو تربیت بنده کوشا بودن، اصلا دریغ نمیکردن در هرس کردن شاخه های اضافه و خطاهای ننه ، فوری با گیوتین قلع و‌قمع میشد یه کار نابجا و‌ ناشایست که دیگه تکرار نکنم ! راسیاتش پرورش شون  تا جایی کارامد بوده که سهم‌ و اثر «عزیزای خودم بدینا اورده » در تربیت منه ننه ، سه چهارم مادر  اینجانب بوده ! 

    حالا بگذریم ، گاهی باید رو پروسه فوکوس کنیم گاهی رو‌نتیجه.  در حال حاضر ؛  دعا میکنم  اون دوتا در  روابط خارج از خانواده  هم انقدر اخلاق مدار و هرس شده باشن که ؛ یه خیر ببینه ننه ات پشت سری من به مرغ امین برسه ، امیدوارم روی این میزبان رو سفید کنن و‌ دو فردای دیگه که دوتا عزیز هممدارشون شدن  آه نکشن  که ؛ ای داد ؛ مامان جانت (از قول فرشاد) و (ننه ات از قول فرزاد) اینا رو یادت  نداد ؟؟

      حمدخدا این انتقاد کردن و سریع واکنش نشون دادن به اینکه ؛ «روی روال نیستیم» و نقد کردن ، تو خونه و بین ما سه تا عادیه ، قهرم نداریم ، چون ماشاءالله چيزي نميذارن برا قهر ، تهِ ته ديگ خطا رو ، حين ارتكاب جرم ، در ميارن ، نه ، در مياريم و تمام .. 

    سعی میکنیم (سه تایی) بهم ياد بديم ، و تو هر شرایطی درست ترین کلام و راه رو انتخاب کنیم !!! منکه عاشق این روند رشدم ، همش در حال تغییریم و این بسیار لذتبخش و‌ مایه دلگرمی ماست برای انسان بهتر شدن .. دو سال  پيش كه هنوز ملكه جان «بِمنچه» تو قصر دلم تاجگذاری نکرده بود، یعنی همین دفعه اخری که فرزاد رو دیدم ، گفتم مادر رو در يخچال خونه ات بزن ؛ ادمها هر روز متولد ميشن، مخصوصا وقتي تو فرودگاه ميبيني شون ، مثل نوزاد باهاشون روبرو شو. با خطاهای دور نبینشون، تا ته ته ته قصه رو رفت .

      بعد اينو برا مهمان جوونتر حكايت كردم تا اونم یادش باشه ، (اخه تو‌ دوتا قاره جدا از هم اند، مثل بچگی هاشون همه چی مساوی تقدیم میشه بین شون ، حتی یه نکته رو یخچالی مادرانه) .. بنظرم اومد این سالها دوری همه ماها رو عوض کرده اما خاطرات شاید تلخ مون، که عوض نشدن ! و بعنوان یه ننهٔ میزبان وظیفه داشتم‌ بگم ؛ مهمانای عزیز همینجور که طی این سالها دوری ، جدایی و دسترسی نداشتن به کل کل های سه نفره مون و انتقادات جوونی و نوجوونی تون ، شماها رشد کردین و بالغ تر و رسیده تر شده اید ، شاید ما هم.. حداقل تو فرودگاه اینو یادتون باشه ......

    این کمک به بهسازی و‌ خودسازی تو رابطه ما سه تا از زمانی که عقلشون میرسیده همیشه بوده، و‌ تو هر فرصتی دریغ نکردیم از کلید اگاهی زدن ..

     چند سالی بود ، سر سال تحویل که همه مود خوبی داشتیم ، میگفتم ‌بیاین از هم انتقاد کنیم ، تا در سال جدید عیب مونو برطرف کنیم ، شاید سال ۸۴ بود دقیق یادم نیست ، سال که نو شد باز خواستم چالش رو‌داشته باشیم ، از نظر اقای همسر بنده لجباز بودم و نیاز به تهذیب نفس داشتم ، از نظر فرشاد هم ، من نباید میخندیدم  وقتی اون عصبانی بود، و از داداشش انتقاد کرد که؛ بهش نگه گردالی ، رو‌ این کلمه حساس بود و بدش می اومد ، (اخه فرشاد صورت گرد و بامزه ای داشت ، که فرزاد سربه سرش میذاشت و‌میگفت تو‌خیلی گردی) و‌اما فرزادخان ؛ انقدر اصرار کردم تا بالاخره انتقادشو بهم گفت ؛ ننه بعد از ظهرا نخواب !!!! گفتم همین ؟ !! گفت خیلی بدم میاد میخوابی ، گفتم اخه مامان صبح ها پنج بیدار میشم بعد از هشت نه ساعت کار خونه  و بیرون رفتن خسته میشم ، بعد ازظهرا غش میکنم ، گفت خواهش میکنم ، فقط وقتی من خونه ام شما نخواب ! گفتم باشه عزیز . بعدها وقتی از دانشگاه می اومد حتی اگه سه بعدازظهر بود ، با کلیدش در رو باز نمیکرد ، ایفون میزد ، میگفتم مادر اخه چرا منا از خواب بیدار میکنی ؟؟ میگفت دلم میخواد ننه ام در رو‌ باز کنه! دوست دارم میام خونه بیدار باشی !

     فهمیدم ، این حساسیت رو بیداری فقط تو کردارنیک  پندارنیک و‌گفتارنیک مون نیست که اینهمه روش تاکید میکنه، دلش نمیخواست من نباشم ،  خواب رو نبودن میدید ، دوست داشت این ننه در دسترس باشه، برای همینم‌ از بچگی بشدت مخالف بود من بیرون از خونه کار کنم .. 

    واقعا ما به بچه هامون هستی و امکان رشد میبخشیم یا اونا به ما ؟؟ !! من که در طی این نیم قرن ، اموخته ام ؛ بچه ها باغبون خوبی هستن در گلستانی بنام خانواده ، که اگه خودشون و جایگاهشونو بشناسن، رسالت پیامبری/مرشدی بر دوش دارن و ما باید مرید باشیم ، بعد از والد بودن .. مهمونامون ؛ هر لحظه میتونن‌ نشانهٔ بیداری و‌کلید بینایی باشن .. یادگرفتم  نخوابیدن ، فقط مختص ظهر نبود ، همه بچه ها  بیداری مامان بابا رو طلب میکنن .. 

      من از اون  ننه های بسیار خوشبختم، با دو تا کلید بیداری در جایگاهی مناسب ، که یادم دادن خواب اولویت اخرم باشه ، اونم «خواب صحت ».....   

هنوزم وقتی میان ، بعد ازظهرا نمیخوابم ..

شعار

      والا ، سال ۵۷ من پنجم دبستان بودم نه اینوری نه انوری، هیچی به عقلم نمیرسید (انگار ، حالا میرسه؟!) که حکومت بر مردم و جامعه ، یعنی حکومت بر جزئی ترین پایه های یک اجتماع کوچک بنام خانواده. که اگه حقمدار و اخلاقی نباشه، همه چی از هم میپاشه . كه اگه شرافت و وجدان و انسانيت در قوانينش حاكم نباشه ، خدا ميميره ..

    به دستاوردهای چهل و دو ساله اش هم دست نمیزنم که تا مغز استخوون انگشتم رو میسوزونه و دیگه نمیتونم بنویسم که برا من چه ارمغانی داشته ! ؟؟

     نمیدونم از کی رهبر معظم انقلاب ، شروع کردن برای هر سالی یه شعار ملی ارائه بدن و نمیدونم چی شد که تنها زحمت و مرحمت ايشون به جهان اخلاق ، البته فقط در گفتار، جرقه زد به این گردالی خاکستریا مغزی بنده ؛ که عهههه ! از شعار به عمل در حکومتشون که ناامیدم ، پس لااقل خوبه بنده ، یه حسن برداشتی کنم و  بصورت فردی و در دنیای شگفت انگیز درونم همچین شعار انحصاري برای ملکهٔ جان ِذهن نابالغم داشته باشم، و حالا که  کویر دلمو کشف کرده و سعادت  باغبانی و اباد کردنشو دارم ، عالي ميشه اگه نذارم باير بمونه . هر سال توش یه قصر ماركدار بسازم ،سر سال تحویل ، موقع "يا مقلب القلوب و الابصار" یه اتيكت و مارك نون و‌ ابدار بزنم رو هر تکه اجر دیوارای قصرم و تا اخر سال ببینم چی از اب در میاد ، ببخشید از اب که نه ، چی از تو این کویر و از دل اجرها و از خاک دل سبز ميشه ..

   القصه؛ سال اول اسم قصر رو گذاشتم قضاوت نکردن، و خدای بالاسر تو ‌مدارم،  شاهده ، که پس از سالها هنوز دارم همین مارک اجر رو میندازم بالا، ماشاالله این قصر قضاوت نکردن سقف نداره، گرچه اون سال تموم شد و سالهای بعد قصرهایی با مارک ؛ تهمت نزدن، دروغ نگفتن، سکوت کردن، فقط کلام محبت امیز بکار بردن ، لبخند زدن به هر افریده ای حتی به یه برگ خشک، درد رو پدیده دیدن و غر نزدن ، مرتب «اکنون» رو ‌چشیدن ، پايه ريزي و وجدانأ پايان كار گرفتم از طرف Atman, اما اون قصر قضاوت نکردن تا عمر دارم دیوارش نیاز به اجر داره که بسازمش و مواظب باشم فرو‌نریزه ، حالا  نه اينكه كارم با اون صفتهای دیگه و نهادینه کردنشون و اگاهی روشون ،  تموم شده باشه ها ، نه ، خدا نكنه ، فقط ميخوام بگم شهرداري كوير دلم ، مهر زد كه چراغ اين قصرها روشن باشه و من نباشم اگه به پيام و نداي اجر اين قصرها توجه نكنم و روشن نمونم .این قصرهای مارک دار و‌ملکه های درونشون  ، شدن اشپز غذاي ذهنم هر روز  و هر سال يه ايتم جديد اضافه شد به كيفيت اين غذاي جان و شكر خدا ، تا حالا كه رژيم چاغري نَفْس رو نشكسته ام ( نَفْس چاغر همون نفس چاق شونده اس كه هي سوزن ميزنم بادشو خالي ميكنم لاغر بشه، هيكلش ميشه چاغر ) .. رو مدار پيش ميرم ، به ياري حق و هممدارهاي الهي ..

     این سال اخري  با مزه و جالب بوده؛ «بمنچه» .. هنوز سيزده روز تا تحويل سال و پايان  كار مونده ، اما عين زنبور عسل كارگر هر چهار فصل رو سعي كرده ام  تا ميشه ، تو كار كسي دخالت نكنم و از صميم قلب به حريم شخصي ديگران وارد نشم ، و وقتي به دردنخورم الكي خودمو خاله خاك انداز نكنم ، حتي برا بچه هام، پيرو  حكايتي ؛ 

        نميدونم شايد نقل به مضمون عبيدزاكاني (شايد اشتباه ميكنم، متاسفانه منبع موثق پيدا نكردم!) را گويند : جايي نذري ميدهند، گويد به من چه ؟؟!! گويند آخر از خانه توست، در جواب گويد ؛ خب به تو چه ؟! 

        در هر صورت ؛"بنگر كه سخن چيست و منگر كه گوينده كيست؟" ، حكايت رو خوندم و شد شعار امسالم١٣٩٩ .. با ارزيابي هاي خودم كه نسبتا و با چند قاشق اغماض موفق بوده ام نمره ام تا حالا ١٦.٥/٢٠ شده ، البته با يك خطاي فاحش، حدوداي ارديبهشت خرداد ، كه هرگز خودمو نميبخشم و بايد اين" بمنچه "رو ميذاشتم رو زبونم تا بسوزه و حرف نزنم و نبايد دخالت ميكردم و شوربختانه و احمقانه ، يه آن ، يادم رفت و ميدونم يه عمر ميسوزم . اما درس بزرگي ازش گرفتم كه قصر ساختن تو دل ارزش نداره، بايد اماده و زن عمل بود و نور دل ،روشنايي چراغ قصرهامون برسه به جايي كه ميخوايم شكل شعارمون بشيم . 

    امسال با اجازه هممدارهاي شريف و عزيز و همراه و همدل و همقدم و همنوا ، شعار «سه۳ ثانیه» رو در غارهای عمیق دل کشف کردم ، از حالا شروع کردم دارم مارک اجرهاشو میزنم ، تا ناقوس ؛ یا محول الحول و الاحوال ، رو زدن ؛ منم ، با قیچی روبان زرد ، قصر۳ثانیه ، رو‌میچینم‌ و کلنگشو میزنم و شروع ميكنم به چيدن اجرهاي بيداري ٣سه ثانيه اي  .. 

    به امید خدا و یاری شما هممدارهای رو مدار ، یادتون باشه یادم بندازین ، يادم نره ؛ همه جا ، تو هر کاری و هر جوابی ؛ اول سه ۳ ثانیه مکث کنم . یاحق ... 

لذت،منفعت،معرفت

     قهر قهر تا روز قیامت! فردا سر صف اشتیِ آشتي، حتي حواسمون بود ، تغذيه رو جوري ببريم كه با دوست قهركرده سهيم بشيم ، اين دوستي ها توش لذتي بود معصومانه و زلال ، من كه ميگم به تنها چيزي كه فكر نميكرديم منفعت بود ُ خودمون نميدونستيم داريم اساس يك كاراكتر انسان بامعرفت رو در خودمون و در دوست مقابل مون نهادينه ميكنيم ، قيامت مون همون لذت بعد از آشتي بود ، برقي كه تو چشماي دوستمون ميزد ، وقتي ميگفتيم سلام و اون ميديد قيامت شده ، بچگي هامون معرفت و لذت و قيامت و قهر و اشتي مرز نداشت ، همش مثل افتاب بعد از بارون ، مثل رنگين كمان بعدش ، رنگي رنگي و قشنگ بود ، همه رنگاشو دوست داشتيم ، دلمون غنج ميرفت قهر كنيم، براي لحظهٔ اشتی، اون لحظه که معرفت مثل قند اب میشد تو دلمون و انگار جایزه صلح نوبل که حتی اسمشم نشنیده بودیم ، بهمون میدادن .

      میگن تنها عیبی که بچه ها دارن اینه که بزرگ میشن ، شاید گم شدن در کوچه پس کوچه های مدارج و مدارس و سنین بالاتر مدار وسیع و بی انتهای کودکی و اون «لذت با معرفت »رو از نقشه زندگی کنار میزنه .. 

     بعده ها ، دوستی ها کم کم رنگ منفعت میگیره ، تو دبیرستان ، تو‌ دانشگاه، تو اداره و تو جامعه، یا در ارتباطات غیر تحصیلی   حتی تو ارتباطات اقوام و از همه غم انگیزتر و بدتر تو‌ روابط خواهربرادری اولویت اول میشه منفعت، بعد لذت و گاهی سر سوزن ذوقی اگه باشه ، معرفت و فضیلت هم میشه پل ارتباطی ادمها !!! چه اولویت بندی سوزناکی برای این افریده بالغ و عاقل  .. :(

      شاید تو یه سن و‌ دوره هایی دوستیها برای لذت و‌منفعت شکل بگیره، و‌ اوایلش ، ذوق و شوق با هم بودن انقدر باشه که معرفت و‌فضیلت تو رابطه ها مطرح نباشه ، اما کم کم ، وقتی اشنایی عمیق تر ، تازه ها و‌ نویی ها عادی و معمولی میشه ،  اگه غنای روحی و معرفت ، همنشینی های دلانه ی پررنگ نیاد تو فضای رابطه  ، دوستی ها رنگ میبازه ، دیگه دوستی نیست ، خاله بازیه ، از سر اجبار و وقت گذرونی و رفع تکلیف و شاید عادت ، حالت طلبکار ، بدهکار پیش میاد ؛ مثال ساده اش : چون اومدن خونه ما زحمت دادن، ما هم میریم تلافی میکنیم ! 

      یه جورایی ازدواج هم  مثل همون رابطهٔ دوستیه که ؛  یه زوج‌ سالهای اول پیوندشون ، هر دو نیازهای همو با عشق و محبت برطرف میکنن و انقدر شور و هیجان دارن که جای خالی  زیادی برای گل گفتن گل شنیدن از صمیم قلب ندارن ، شاید فرصتشم نباشه اما بعد یه نیم قرن زندگی مشترک نیازها کاملا فرق میکنه... برای همینه که میگن همیشه کسی رو برا ازدواج انتخاب کنید که تو پیری همصحبت خوبی براتون باشه ، راست گفته اند ، هرکسی این جمله طلایی رو‌گفته الهی که هممدارش خوش صحبت و شیرین زبان، که جدأ همنشینی با یه فرهیختهٔ باکمالات لذت و منفعت و معرفت رو یه جا بهت مرحمت میکنه ... 

      هرچی پیرتر میشم میبینم واقعا ارتباطات و دوستی ها ، کنارهم بودنها ، صرف وقت و انرژی و هزینه و حتی گذشتن از جان برای با هم بودن اگه منجر به کسب معرفت نشه ، اگه روح ادمو جلا نده ،  چه ارزش و  معنایی داره ؟؟ وقتی ما دیگه بچه نیستیم ، نوجوون و جوون و سرکش و یاغی هم نیستیم که انرژی ذخیره بخوایم برای رمیدن یا لمیدن و تن پروریدن ، در دورهمي ها ، پس دوستی به چکار میاد ؟ 

      بنظرم همونطور که تن مون از دونه به پوسته میرسه، اونو‌ میشکافه ، از خاک در میاد نهال میشه ، بعد درختچه و درخت ، شکوفه و‌میوه میده و باز دونه میشه ، روح و جان ما هم در قرابت و دوستیهاش، در تعاملات ، همنشینی ها ، همزیستی ها و همسفرگی هاش در مراحل لذت ، منفعت ، معرفت ، فضیلت ، پله پله میره تا ملاقات دوست ...

     

      پ.ن ١

بنده جسارتا در طی نیم قرن و چهار سال تجربه ، یه مرحله ای رو‌ میخوام بین مراحل مذکور ، براتون جا بدم ، «مرحلهٔ دلیت»... هر جا و‌ هر وقت دیدیم کسی هممدارمون نیست و داره ارتعاشات طوفانی روی مدارمون ایجاد میکنه لذت با معرفت رو ميگيره ، فضيلت رو از فضلش كم ميكنه با دورويي ، دروغ و مخل چرخش مدار بر روال و بر راستای کهکشان ماست ، دکمه دلیت رو بزنیم .. 

پ.ن٢

پيرو پ.ن١  واقعا براي چك و چونه زدن با ادمها و توجيه شون و ياد دادن خودم به اونها ، خسته ام ، پيرم ، وقتي كسي منو بلد نيست ، ديگه تلاش نميكنم خودمو يادش بدم ،تمام. بحق كه هر ياد دادني يه بازنشستگي داره ، تازه من بدون حقوقم .. 

ترس !

    یکی از ترسناک ترین داستانهای سه کلمه ای نقل به مضمون : که نمیدونم نویسنده اش کیه ؛ «جواب ازمایش مثبت بود» .. (مثبت بودن؛ یک فعل ، یک کلمه).ایا واقعا همیشه ترسناکه؟! مثلا مادری که ده سال بچه دار نمیشده،حالا تست بارداریش مثبته، ترس داره ؟ یا پدر و‌مادری که جنگ و‌دعوا داشته اند بر سر اینکه پدر واقعی  کیه ؟ با کشمکش و سوءظن  و تهمتها و دادگاه ، الان جواب تست DNA مثبته.. ترس داره ؟ پدر مادری فرزندسربازمفقودالاثری داشته اند که حالا با تستی میخوان یه نفر پیدا شده رو شناسایی و والدین معلوم بشند ، ایا مثبت بودن تست ترسناکه؟ 

    پس ترس هم مثل همه ی احساسات ادمها طیف گسترده ای داره ، نمیشه روی یه اتفاق برچسبی زد بنام ترسناک یا دلپذیر، بنظرم بحدی که خلأ درونی/ناهماهنگی داریم ،از اتفاقات بیرونی و‌ ناهنجار میترسیم یا دلخوش میشیم .. 

     حالا اگه یهویی بریم تو‌ عمق ترس ، تو بطن قلب ماجرا ، از ترسناکترینها در طول تاریخ و در علم پزشکی ، که فقیر و غنی و عالم و دانشمند و بیسواد و فرهیخته و‌ پرریخته و عامی و و‌ و .. نمیشناسه و حتي اسمشم لبخند رو از رو لبها ور میچینه ؛ سرطان: به معنایی ، طلوع بافتها و سلولهایی ست در بدن که دلپذیر نیستن و مدار اتمها ، چرخش و رقص کروموزوم بر راستای کیهان رو از روال خارج میکنن ، و شاید همین ناموزونی در جنبش سلولهای سالم و حیاتی اندامها و خارج شدن از ریتم  و بقولی فالش زدن ، ملودي ترس را در هستیِ موجود رقم میزنه ‌ ؟! ايا میتونیم بگیم ؛یه پایان نامهٔ زندگی با عنوان ؛«من سرطان دارم» از ترسناکترین داستانهای  سه کلمه یست؟ واقعا ترسناکه؟

    بنده كه  با اين عقل قاصرم، ميبينم تست مثبت  بارداري  كم از تست مثبت سرطان ، ترسناك و وهم الود و وحشت انگيز نيست .. چه بسا كه سرطان  يجورايي مثل هرس گلستان دنيا ، غربالگري و پاكسازي جهان خاكي باشه، از وجودهایی که باید از مدار خارج بشن تا افریده های جدید طلوع کنن .. اما هستی بخشیدن به یک بچه یعنی قبول مسئولیت پرورش و تربیت انسانی برتر .. که اگر همه انسانها به این  وظیفه ی سنگین و‌ ارزشمندجهانی واقف بودند شاید با شک در ناتوانی خودشون ، تست مثبت بچه دار شدن اونا رو به وحشت میانداخت ..

    هرچی فکر میکنم نمیفهمم واقعا نمیفهمم چرا باید از مرگ بترسیم ؟! از هر نوعيش !! سرطان هم که از قدیم لولوخورخوره بوده ، گرچه پايان هر سرطاني مرگ نيست ، اما هنوزم اسمش غم انگيزه !! خيليا از اوردن اسمشم طفره ميرند !! .. اخه چرا ؟ اینکه از سرطان ، دردهاش ، پروسهٔ درمان و زجر زمانبرِشروع بيماري تا زمان رفتن ، هراس داشته باشیم معقول ، اما تمام شدن، رفتن ، به مدار دیگری پیوستن، با نور و انرژی و روح کائنات یکی شدن چه ترسی داره ؟ 

     تنها و تنها چیزی که منو مشوش و رنجور میکنه ، غم عزیزان و غصه ای که میخورن ، اونم فکر میکنم ، ايمان قلبي دارم، نیروی برتر ، قادر متعال ، صبری عظیم تر از اون اندوه ، به همه ی بازمانده ها مرحمت میکنه ، پس همه چی روی روال و روبراه و حلّه .. بقول دوست عزيز و دوستداشتني يزدي مون ؛ غمي نيست..

   ديروز يه فيلم ديدم بنام "بامن برقص" با بازي بسيار ارامبخش علي مصفا ، قرار بود يكي دو ماه ديگه بميره ، چقدر زيبا و با طمأنينه لحظه ها رو سپري كرد، و حرفهاي قشنگي زد ؛

    وقتي داريم ميميريم ، و مرگمون دو سه ماهي زمان ميبره و اطرافيان ميدونن ، نبايد هيچ انتظاري ازشون داشته باشيم ، همه زندگي خودشونو دارن و در جريان اموراتشون جاري اند ، دعواهاشون، شادي هاشون، خريد و فروش هاشون ، سفرها و مهموني هاشون همش سرجاشه، حمدخدا. گاهي هم سري به عزيز در حال مرگ ميزنن و وقتي براش ميذارن ، سخاوتي مهربانانه .. تنها انتظاری که هر دوطرف یعنی  بیمارعزیز و اطرافیان میتونن از هم داشته باشن اینه که تو شادیها با هم سهیم بشن ، با هم برقصند در مدار هستی ؛ که حقیقتأ در کنار هم بودن و‌ همو‌ تحمل کردن تو غم و سوگواری کار دشواری نیست ، میشه راحت حتی برای دشمن مون اشک تمساح بریزیم، و ماتم بگیریم. اما در حس شادی و‌ رها شدن و ازادگی روحِ همدیگه شریک شدن ، سعه ی صدر میطلبه و تعالی جان . 

      پس ميبينيد ترس جایی نداره ، مفهومی نداره . همه مدارها حتی هممدارها بعد از گذشت زمان ، یه ارامش قلبی پیدا میکنن ، يك پذيرش ارامبخش از شرايط حاضر و موقعيت «اکنون»..  انگار اجازه میدن عزیز در حال رفتن يا رفته در صلح و صفا تو قرین رحمت حق باشه. چرخه های حیات بدون وقفه به چرخش شون ادامه ميدن و جايي وجود نداره نه تو دل كسي و نه تو دنيا كه ترس بخواد پرش كنه .. 

      اگر نویسنده بودم مینوشتم ؛

        شيرين ترين داستان سه كلمه اي ؛ 

                     من شادمانه ميروم.

( به سراغ من اگر مياييد، با دف و فلوت بياييد 😍)

پ.ن۱

دیشب فکر کردم یکی از دلایل ترس از مرگ میتونه ، مثل ترس از عدد سنی ، و‌ترس از بر ملا شدن طول عمر ادما ؛ ارزوهای نارس و  انتظار استجابت دعاهایی باشه که منتظریم بهشون برسیم . تجربه بهم نشون داده دقیقا اینایی که از برملا شدن سن شون فرار میکنن یا پنهانش میکنن، کارهای انجام نشده دارن. هنوز دسشون بنده تو این دنیا و شاید دلهایی بهشون امید بسته اند ، یا خودشون بند بسته اند به دنیا ، هرچه این موارد عمیقتر ، ترس از مرگ وحشتناک تر ...

پ.ن۲

الان عزیزی ، با یه فیدبک عالی اشارهٔ ارزنده ای کردن در مقوله ایجاد ترس از مرگ در انسان ، بعد از ظهور ادیان ، بسیار قابل تعمق بود ! واقعا در زمان ماقبل تاریخ ، بشر لامذهب با مرگ  بعنوان یک پدیدهٔ طبیعی و جزئی از زندگی ، زندگی میکرد ، مرگ به کوتاهی یک لبخند ، یک قطره اشک و کاملا یک احساس گذرا در روزمرگی ها پذیرفته شده و در حد وسیع تر و متصل به کهکشان ، مرگ را تعالی و صعود به ارامش و‌ زندگی برتر میدید.... ادیان با شمشیری بنام ترس از مرگ و مجازات پس از ان همزمان،ریشه ها و پایه های ارامش این افریدهٔ در صلح با هستیِ زمین را  نابود کردند.. 

پ.ن۳

پیرو چراغ روشن زیبای نیچه جان، چه جای ترس ؛

که  : زندگی را بە گونەای زندگی کنیم که تا ابد بخواهیم آن را تکرار کنیم؛ زندگی تان را با کمال زندگی کنید و در وقت مناسب بمیرید؛ هیچ جایی از زندگی را بدون زیستن پشت سر نگذار ...

«اروین_د_یالوم»

 

 

 

خط_فاصله

            تولد _ مرگ ؛

      تنها،  فعالیت و زندگی در حیطهٔ اين خط فاصله سياه،  در اختيار ماست ؟ نيروي برترجان ، خداجان ؛ ما عروسك هاي خيمه شب بازي ایی هستيم در صحنه هستي ؟! نخ های ما در دست توست؟ هرجا خواستی نخی را میکشی؟ بركتي ، نعمتی ، دردی ، عذابی ، زلزله ای ، مرحمت میکنی بر گوشه ای از صحنه نمایش ؟ و اما ، ما با شعوری در جان ، در تلاش و تکاپو  براي برترشدن بين افريده هايت ؟ حق اتمام انتهاي اين خط كوتاه رو نداريم همانطور كه حق انتخاب شروعش رو نداشتيم ؟ بالأخره ما جبرأ مختار افریده شدیم یا نه ، خالق جان؟؟

    قبول ؛ آفريده تحت لواي افريدگار به مادر زمين بخشيده ميشه و در زمان مقرر به فرمانش حق حیات ازش گرفته و در كائنات بر مداری بالاتر یا پست تر قرار میگیره ، (بحث سرنوشت بعد از مرگ ، دراين مقال نميگنجه ) و حتي اگه كسي تصميم و ارادهٔ اتمام انتهاي خط فاصله را بصورت خودخواسته داشته باشه، فقط با توانبخشي تو ، سوت پایان زده میشه!!  باشه ؛ بنده تسليم شيش دونگ کارگردانی و کات دادن تو‌ و‌ هر دم و بازدمم از تو.

     بر دیدهٔ منت ، دست برداشتم از فکر و تصور رفتن از زمین «خودخواسته» ، چرا که اکنون «خداخواسته» به زمین فرو رفتن؛ حس رها شدن در ابشار زندگی رو بهم میده . در ميان همه اعتقاداتم به خداي يكتا، نيروي كهكشانها و پذيرش تقدير و اينكه در دايره قسمت ما نقطه پرگاريم  ؛ از صمیم قلب به صادق جان و راهی که به آن هدایت شد ، به پایان راه و به انتهای خط ارزشمندش ، احترام میذارم  و از صمیم قلب  سر تعظیم فرود میارم در مقابل خواسته اش و کردارنیکی که بر خواسته از پندارنیکش بود.

     صادق جان ؛ ای کاش میشد سه تا فنجون چای میاوردم با هم سه تایی ، در مدار کائناتت؛ منو تو و خداجان ، با هم نوش جان میکردیم . گپ و گفتگویی داشتیم در مورد ؛ غم ِ غصه اي که بعد از انتخاب تو ، در قلب عزیزان بجا مانده ات در اغوش زمين ، اتفاق افتاد ؟! چطور اندوه جاي خالي ات در قلبشون رو تاب اوردن وقتی  به قعر دره نبودنت پرتاب شدند؟؟ يه جاي خالي در قلب مادر ، خواهر، پدر و خواهر همسر و فرزند و دوستانی که اهلی ِدل کرده بودی«شاید»، ...  و رفتی ، چه کردند بعد از تو ؟؟!! اين عزيزان بر مدار زندگیت حضور داشتند یا نداشتند  ؟! اطلاعی ندارم. اما اگر بعد از تو، اشكی ريخته شد از غم هجران ؛ غصه نخوردي از غصه اش ؟؟ روح ات در بند دنيا سرگردان نشد ؟ در كهكشان ؟ در مدار اشفتهٔ هممدارت؟؟ یا هممدارهایت ؟؟ ..چاي مان سرد شد! صادق جان  :(

     عزيزفرهيخته ؛ هرچه با ايدئولوژي و ديدگاهت  نسبت به زندگي اشناتر شدم ، بيشتر به نقطه پايان ِ خط پايانت ايمان اوردم ، اما تو از استثنائات روزگاري صادق جان.. تو پرونده رفتنت را خودت بستي و كسي را در مظان اتهام قرار ندادي براي مرگت،  رفتن ات  با احترام و بزرگداشت طلوع ات بود ..

     صادق جان ، میشه باهات صادق باشم ؟ بی پرده بگم که خودکشی های زیادی رو بررسی کرده ام ، وطنی و خارجی ، هیچکدوم مثل « نقطه» پایان تو ؛ غم انگيز اما دلپذير ، معقول و     سنجيده نبوده برام ، مثل یک انار کاملا رسیده ، وقتي از «زخمهايی که مثل خوره ، روح را آهسته در انزوا خورده و تراشیده و نتونسته به کسی اظهار کنه» ؛ ترکیده ؛ بعد از شاخه جدا و به مادر زمین ، نه، به اغوش زمین ، نه ، به قلب زمین فرو رفته ، و چه اندک مردمانی این بالندگی و  تعالی Atman را درک و باور کردند و تقدس روح رفتهٔ تو را پاس داشتند .. مابقی ؛ «عموما عادت دارند تراشه های روح و  خوره ها و دردهای باورنکردني  را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی کنند..»

عزیزجان ، دلنوشته های خودت  را در گیومهٔ جان گذاشتم ، مباد که دزدی ادبی کرده باشم ..

    در حادثهٔ خودکشی در هر فرهنگ و جامعه ای به نظر من و انچه به چشم دیده و خوانده ام ، بیشتر از اینکه ، منویات  شخص (خودخواسته)ازدنیارفته ، مورد توجه و بررسی قرار بگیره ، ساليان سال يكي يا چند تن از اطرافیان و نزديكان متوفي ، مورد اتهام و سوءظن و پيگرد غيرقانوني هستند ، با خوردن برچسب  "علت" ، براي  معلولي بنام خودكشي ! و چون در هيچ دادگاهي جرم  قابل اثبات و مجرم مستند موجود نيست ، چه بسا يك عمر يك نفر يا عده اي با يدك كشيدن آن تهمت و يوغ زجراور ، قصاص میشوند. و‌ناتوانند از دفاع مشروع و  پرونده مختومه نیست، تا اخر عمر خداخواستهٔ متهم !.. 

      خلاصه ؛ خود_کشی  همیشه پایان زندگی يك نفر نیست ، چه بسیار مصیبتها و گره ها در مدار باقیماندگان جا ميذاره  كه سرنوشتها رو زیر و رو میکنه ...  یک مرگ خودخواسته ، گاهي تقدیرهای ناخواسته ای را براي زندگان رقم میزنه، مهمتر از همه ی این عواقب ، اشک هاي یک عزیز (از سر اندوه و دوري ) برای مرگ (خودكشي ِاز سر عجز)ِ عزيزي ديگر ؛ به اندازه کهکشان راه شیری غصه ای دنباله دارست  ...

پ.ن۱

صادق هدایت (افريده ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ – ارميده۱۹ فروردین ۱۳۳۰) نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی بود. او را همراهِ محمدعلی جمال‌زاده و بزرگ علوی و صادق چوبک یکی از پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند... در جوانی گیاهخوار شد و معتقد بود «اگر انسان بخواهد دست از جنگ بردارد، باید اول دست از کشتن و خوردن حیوانات بردارد...‌»در ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در آپارتمان اجاره‌ای‌اش — در خیابان شامپیونه، واقع در پاریس — با گاز خودکشی کرد. او نخستین نویسنده و ادیب ایرانی محسوب می‌شود که خودکشی کرده‌است..

پ.ن۲

تکه ای از شرح حال صادق هدایت به قلم خودش؛

من همان قدر از شرح حال خودم رَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات آمریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولّدم به درد کسی می‌خورد؟ 

پ.ن ۳

جان ِ جاودانه ؛ Atman

پ.ن ۴ 

هنوز در تردیدم که خودکشی،کاری نابخشودنی ست،برای چرخه ی مدار هستی !!باور نمیکنم دخالت و دستکاری در سیستم حیات باشد، و با چنین ارمیدنی، روح در عذاب و سرگردانی  به جهنم پرتاب میشود بدون ارامش ! فقط به حرمت اشک عزیزای دلم ، و اندوه «پس از من »، هر تقدیری رو میپذیرم و در کار کائنات دخالت نمیکنم  .. گرچه : 

«حتی انتخاب کردن جهنم زیباست،در زمانی که به زور میخواهند شما را وارد بهشت کنند. زیرا بهشتی که به زور واردش شوی از جهنم بدتر است،و جهنمی که به انتخاب خودتان باشد،یک بهشت است…»

اشو

پ.ن ۵

❌نکته ی مهم این است که:

ما حق نداریم کسی را مجبور کنیم کاری را به روش دلخواه ما انجام دهد،  یا به صلاحدید ما زندگی کند ، مگر اینکه کودکی نابالغ باشد که ما مسئولیت زندگی او را به عهده داریم و پای امنیتش در میان است .

حقیقت این است که هیچ کس نمی داند واقعاً چه چیز برای دیگری بهتر است .

اگر دقت کنیم، گاه حتی نمی دانیم چه چیز برای خودمان بهتر است .

البته برای خودمان می توانیم هر انتخابی داشته باشیم ؛ اما «حق» نداریم برای دیگران آنچه را «بهترین» می دانیم انتخاب کنیم...

فقط هنگامی می توانیم صلاح دیگران را تشخیص دهیم  که واقعاً درون آنها باشیم، از دریچه ی نگاه و با احساس و افکار آن ها دنیا را تجربه کنیم .

راه خشنودی ، نشاط و داشتن یک زندگی غنی و معنادار و مسئولانه این است که مسئولیت تصمیمات خود را به عهده بگیریم و اجازه دهیم هر کسی حق انتخاب داشته باشد.

«کیمیای بودن»

 

۱۰۰ روز عشق!

نهالِ شیرینِ عشقشون رو، اخرین روز تابستون ۳۱/۶/۱۳۶۳ کاشتن ................................................................................................................................................................................................................................................... ..................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................                   ................................   

و روز ۱۰/۱۰/۱۳۶۳ ، در زمستان سرد ، شکوفه های منتظر بهار رو به ریشه های در خاک ، پس دادند   ...

 

پ.ن۱

 ادمی که عشق دریافت نکنه، به «دست خاک» سپرده بشه؛ به از «دست روزگار» ... نهال محروم ازمهرورزی، درختی میشه تلخ ، گرچه شیرینْ میوه ...

پ.ن۲

به باغبان : به پاس صدروز ابیاری نهال عشق..

پ.ن۳

یه جرعه عشقنامه از رنج نامهٔ یك زوج  ...

سه بار تو يه روز !!

     والا بنده با کلی تفحص و تعمق در امر خطیر مهمان نوازی و مهمان پذیری در این دنیا و ۵۴ سال سن ،تحقیق ، تجربه و مطالعات در زمینه کودک و‌نوجوان و خلاصه معلق زدن در خانواده های دور و اطراف ؛ هنوز به این سلولهای خاکستریم تفهیم نشده که اگه ما قراره دوتا بچه عزیز برا خودمون ( معلوم نیست ما هم عزیز اونا بشیماااا!!!!) بی اجازشون ، در پی اهداف خودپسندانه و ارضای احساسات و امیال و ارزوهای نامعقول و نارس ، به این جهان زیباافریده شده ، بعدأ به گندکشیده شده ، دعوت کنیم ؛ چند سال اختلاف سن بین شون باشه جنایت کمتری در حق شون روا داشته ایم ؟؟؟!!!!

    فرزاد و فرشاد سه سال تحصیلی ولی دو سال و ده ماه اختلاف سن دارن ، هردو بچه های عشق اند ، هردو برادرانه عاشق همدیگه هستن ، که خیلی چیزا این ارتباط صمیمی و دوستانه و نزدیک حتی در فاصله های دور رو ، بین شون رقم زده ، شاید یکیش همین فاصله سنی کم باشه که همو درک میکنن .. از نظر منه مادر؛ عاقل و مدبر بودن فرزاد ، انعطاف پذیری فرشاد و پذیرشش خیلی به این همدلی_همبستگی تو رابطه کمک کرده .. گرچه فكر ميكنم اين فاصله سني ؛ كم بوده و من نتونستم مادرانه براشون خيلي از كارها رو انجام بدم و بقول معروف كم شون گذاشتم و اذيت شدند ..

    فرشاد رو باردار بودم و فرزاد ِ دو ساله و نيمه هنوز نیاز به اغوش و بغل و مراقبت زیاد داشت، هر وقت میرفتیم بیرون علاوه بر گرفتن کیفم اونم باید بغل میکردم چون اقای همسر چند متر جلوتر طی طریق میکردن و پیشاپیش حکم صادر شده بود که نه بلدن بچه بغل کنن نه دستی بگیرند !!( فکر کنم در این زمینه از هیچ مرجع تقلیدی پیروی نکرده و هیچ روحانی صاحب نظری رو قبول نداشتن !! چون معروفه که این عزیزان دست نمیدن ، اما لااقل دستو میگیرند ! :)  ..)

    وقتی مهمان دوم به مهمان اول پیوست و من میزبان هردو عزیزدل شدم ، بغل کردن هر دو برام ناممکن و ناخواسته فرزاد عزیزم از اغوشم کم شد چون بزرگتر بود..  (هنوز عقده کمبودشو دارم) .. بازم بیرون که میرفتیم چون ماشینم نداشتیم ، بغل کردن فرشاد و حمل دوتا کیف خودم و بچه ، و مسئولیت گرفتن دست فرزاد بعهده من بود ..  اقای همسر همیشه چند متری از ما سبقت میگرفتن در رسیدن به مقصد(انگار ما كاميون بوديم!) و‌ما مثل بچه اردک  لِكون لِكون و نرمك نرمك بدنبالشون ... 

    زندگی همینجور جریان داشت و با کم‌ و کاستی هاش ، کج دار و‌مریز ، با بزرگتر و شیرینتر شدن بچه ها پیش میرفتیم در کنار شادیهایی که این خمودگیها رو برامون راس و ریس میکرد .  جوون بودیم و در حال تجربه اندوزی و یادگیری و تعالی ، هر روز ، تازگیها و‌ دلخوشیها کم نبود و خانواده مقدس مون (بعقیده بنده )رو به رشد .. خصوصا قرار گرفتن دوستان در مدار حیات ادمی، بنظرم تغییر و‌تحول زیادی رو ایجاد میکنه برای همه ، و‌ شاید ما اثرپذیرتر بودیم. هم خودمون هم بچه ها زود اخت میشدیم و دست دوستی میدادیم . 

      همسايه شيرازي اي داشتيم ، در مجموعه مسكوني كارمندان شركت، دوست خانوادگي شده بوديم . چند بار خانم شون بخاطر دير رسيدن من از دانشگاه، بچه ها رو برام از مهد برده بود خونه تا من برسم و بقول معروف بارها نون و نمك همو خورده بوديم و بهم  دیگه‌ زحمت داده و صميمي شده بوديم ..اونا هم دوتا پسر داشتن كه از بچه هاي ما سه چهار سالي بزرگتر بودن و همبازي..

    زماني كه فرزاد و فرشاد حدودأ دو و پنج ساله بودن ، تو تعطيلات عيد مثل هميشه دوست مون رفتن شيراز ... اونجا يه خونه  جديد خريده بودن ،اون سال ما رو هم دعوت كردن ، دو سه روز بريم با هم شيرازو بگرديم .. ما هم تازه يه ماشين پژو ٤٠٤ خريده بوديم ، پژو اخوندي، با كمال ميل دعوتشونو پذيرفتيم و رفتيم ، گفتيم خب حالا كه ماشين داريم با بچه كوچيك خيلي سخت نميگذره .. درضمن بچه ها هردو اروم و بي سر و صدا و بي دردسر بودن، خوب غذاشونو ميخوردن خوب ميخوابيدن ، با خودم گفتم خب ، اينهمه ميگن با بچه كوچيك سفر سخته ، حتما برا ما نیست، فرشاد هنوز شيرمامانخور بود ، اينم يه امتیاز که مشکل غذای بچه نداشتم، فرزادم که پسر مطیع و روبراهی بود ، .. 

      اونا قبل از ما رفته بودن، چند روز بعد ما عصر رسيديم شيراز  كه با استراحت و خوش و بش و شام و شب نشيني ، كاهو ترشي اخر شب معروف شيرازي ، شب اول بسيار خوش گذشت .. 

     فردا صبح قرار شد اول بريم بازار وكيل به پيشنهاد بنده ؛ چون مثل هميشه كه بار اول هر خونه نويي برم هديه نميبرم ، ميرم اوضاع رو ميبينم ميسنجم و از ميزبان ميپرسم چي لازم داريد ؟ و حدود قيمتي كه ميتونم هزينه كنم رو هم ميگم ! بعد كادو رو ميخرم ! رفتيم تو بازار ديدم خيلي شلوغه فرشاد بغلم بود ، چون مرتب شير ميخواست ، به اقاي همسر گفتم ترخدا اينجا ديگه دست فرزاد رو بگير ، ولش نكنيااا جان من !! من نميتونم تو اين شلوغي دست اونم بگيرم ،  داشتم دنبال يه پتوي دونفره با کیفیت ميگشتم بخرم ... اخه ؛دوستم بالاخره به اصرار؛ جواب سوال عجيب غريب و ناهنجارم رو داده بود؛ «منزل نویی چی بخرم براتون؟» .. (حدود قيمت رو دو سه هزار تومن گفته بودم، قيمت يه پتوي عالي دو هشتصد ميشد، كه خريدم ، خب حقوق همسرم حدود ماهي چهل هزارتومن بود، ديگه انصاف با شما!) 

     تو اون شلوغي تقريبا به فاصله يكي دو متر با همسر و دوستمون بوديم كه يهو گفت ؛ فرزاد نيست !! گفتم اي واي مگه دستشو نگرفته بودي ؟؟!!! گفت چرا ، اما نفهمیدم کی دستشو ول کردم و دیگه ندیدمش !! فرزاد بچه ی پر جنب و جوشی نبود ، که با بی خیالی گم بشه ، معلوم بود باباش بازیگوشی کرده ! شاید حواسش پرت شده به دیدن مغازه ها یا قیمت کردن چیزی بعد دستش یه لحظه رها شده  !! بهر حال دست باباش خالی بود  !! درمونده و وامونده سه تايي نميدونستيم تو اون شلوغي بچه پنج ساله رو چطور پيدا كنيم وسطاي بازار بوديم ، حتي براي دسترسي به ته بازار یا اطلاعات و پليس و اينا هم شايد يه ساعت طول ميكشيد تا بتونيم از میون جمعیت بريم بيرون ، من بچه به بغل ، كلافه ، سردرگم ، فقط داشتم اية الكرسي ميخوندم خدا حفظش كنه و نترسه ، اتفاق بدي براش نيافته، خدايشش يه پنجري تو شهر غريب مصيبته، چه برسه به بچه گم كردن! از همديگه هم نميتونستيم زياد دور بشيم كه اونم ميشد گم تو گم ، تلفن همراه نبود سال ٧١.. بعد از نيم ساعت همينجور اشكريزان با سيل جمعيت جلو ميرفتم كه ديدم يه اقاي دستفروش مسن و مهربون دست فرزاد رو گرفته ، ايستاده كنار بساطش منتظر یه دستی که دست فرزاد رو بذاره توش .. فرزادم بي صدا داشت اشك ميريخت ..

   ناگفته نمونه كه پسر بزرگ دوستمون ،دوسه سال از فرزاد بزرگتر ، از اون بچه هاي صدادربيار! خوشش مياومد بچه هاي ديگه رو زجر بده و بخنده، تا رسيديم خونه ، اين گم شدن فرزاد رو كرد سوژه تا ميتونست مسخره اش كرد و گوششو كشيد و خنديد و فرزادم هی میخواست تلافی کنه ،مرتب میگفتم مهمان هستیم مادر ، با پسرشون دعوا درست نکن که ناراحت بشن شما جوابشو نده، شوخی میکنه ، ناراحت نشو ، هيچي نميگفت، از همون بچگی ،تو ذاتش نبود و‌نیست کسی رو برنجونه ..فقط ترس و بغضي داشت به اندازه نيم ساعت بي كسي و تنهايي در جايي و با دستفروش مهربونی كه اصلا نميشناخت..

    بعد از ظهر يه استراحتي كرديم و گفتن بريم باغ عفيف اباد ، دم باغ گوجه سبز ميفروختن ، فرزاد و فرشاد هر دو خيلي دوست داشتن منم برا همه بچه ها يكي يه بسته خريدم ، بازم اون پسر دوستمون نذاشت فرزاد بخوره و زد زير دستشو همه رو ريخت توي خاكاي كنار خيابون ، فرزاد داد زد چرا اینکارو‌ کردی ؟؟ اون فقط  میخندید و  با قهقهه دلشو گرفته بود ، مهمان بودیم و صبوری وظیفه ! به فرزاد گفتم عصبانی نشو‌ مادر، اشکال نداره، میخواست بازی کنه،  رفتم‌ دوباره براش خریدم اما دیگه نخورد ... رفتيم تو باغ رو گشتيم و بعدم موزه باغ.. به همسر گفتم جان من اينجا دست فرزاد رو بگير اين بچه امروز خيلي عذاب كشيده ، گفت باشه. منم بيشتر مواظب بودم فرشاد تو بغلم دست به چيزي نزنه و خرابكاري نكنه.. (هميشه از موزه متنفر بوده ام ، از اونروز با ثبات تر متنفرم) بعداز يه بيست دقيقه از بلندگو اعلام كردن پسري بنام فرزاد دم نگهباني پيدا شده!!!!! فقط به همسرم نگاه كردم ، يعني حتي تو موزه متوجه نبودِ فرزاد نشده بود ، احتمالا بعد از اینکه مشعوف دیدنیها تو موزه شدن ، فرزاد رو از یاد برده و با احتساب اینکه اون مثلا یه دوچرخه ای موتوری چیزی در حال حرکت ست ازش سبقت گرفتن ، ( سبقت گرفتن از  ما ، از کمالات ایشان ست) و فرزادم  راهشو گم کرده بود ! ... 

      براي شام گفتن بريم پارك دروازه قران ، بشينيم و يه ساندويچي ميخوريم ، ما هم مهمان ، كه نقطه چين صاحب خونه اس ... بي چون و چرا بروي چشم گويان رفتيم..

      از اون بالا شيراز زيبا خيلي قشنگ بود ، گرچه دلم خون بود كه چرا پسرم امروز انقدر احساس تنهايي كرده و بي پناه شده ، اما بازم با خودم ميگفتم شكرخدا ، بخير گذشت .. جايي كه نشسته بوديم ، چند متر اونورتر داشتن ذرت بوداده و بادكنك ميفروختن ، به همسرم گفتم حالا كه اينجا نشستين من ميرم برا بچه ها ذرت بوداده بگيرم حواست به فرزاد هست ؟ گفت اره تو برو ، فرشادم بذار پیش من !!، گفتم نه ميبرمش .   ( ميدونستم اگه از اون بخوام بره بخره قبول نميكنه و از خانسالاري شون كم ميشه) ...  چند دقيقه بعد برگشتم ، فوري چشمام دنبال فرزاد گشت و ديدم نيست !!! گفتم فرزاد ؟؟!! همسرم گفت ؛ عهههههه مگه نيومد دنبال تو ؟؟ گفتم نه، گفت ؛ من فكر كردم اومده پيش تو !  كاشف به عمل آمد ،  همون اقازاده انقدر سوكش زده بوده  و موهاشو كشيده بوده كه ميخواسته بياد پيش من تا از دست اون فرار كنه ، منو تو شلوغي نديده ، باز گم شده بود براي «بار سوم »از نه صبح تا عصر يعني بیشتر  از ده ساعت اين بچه همش تحت استرس و فشار روحي !!  حتی به باباش هم پناه نبرده بود  ؟!  خوشبختانه از اون بالا ، مشرف بوديم به فضاي پارك ، زود تونستيم ببينيمش كه رفته تنهايي نشسته كنار يه بوته گل، چقدر میتونسته احساس بی کسی  کرده باشه که به بوته گل پناه برده بود عین زنبورعسل کارگر..!

     دو روز تو شيراز بسيار زيبا و ديدني بوديم ،قشنگيهاش هميشه خاطرم هست ، ولي والله قسم ، يادم نيست روز دوم چطور گذشت و روز سوم چطور برگشتيم ..

بنظرتون من الان غصه مو چطوري  سه برابر بنويسم ؟؟

     يعني سه بار در يك روز يه بچه پنج ساله احساس كنه گم شده؟ و ممكنه ديگه پيدا نشه ؟ بي كس بشه ؟ بي پناه بشه ؟ حتي احساس يه لحظه اش دلمو به درد مياره .. اگه ميتونستيم بريم تو ذهنش شايد ميفهميديم عظمت رنجي كه كشيده پنج ساله نبوده ، حداقل در يك روز دوزش  خيلي بالاتر از استانه ي تحمل روحش بوده ...

      حمدخداي قادر كه همون نيروي برتر يست كه ما رو مثل جنين تو دل خودش حمايت و كفايت ميكنه وگرنه كائنات از هم ميپاشيد ..

    حالا ؛ خداوكيلي ، واقعا ؛ نبايد بچه ها رو دست باباها داد ؟؟؟ يا بابايي كه هنوز بلد نيست دستي بگيره نبايد بابا بشه ؟!

 

پ.ن:  

‍✔️ای کاش می‌توانستم در دل جهانِ بچه‌ام جای آرامی بگیرم.

می‌دانم که جهانش ستاره‌هایی دارد که با او حرف می‌زنند و آسمانی که روی صورتش خم می‌شود...

ای کاش می‌توانستم در راهی که از جانِ کودکم می‌گذرد و به آن سوی تمامیِ مرزها می‌رسد سفر کنم.

آن‌جا که عقل از قوانینش بادبادک می‌سازد و هوا می‌کند، و حقیقت، واقعیت را از بندهایش آزاد می‌کند..

ماه نو و مرغان آواره / رابیندرانات_تاگور

طعم خوش

     تو این چند سال اقامت در این دوردستها ، بارها همسرم گفته بود که دعوت شدیم بریم خونه «اقای مَگری» برای ناهار ، (یکی از  مدیران بسیار محترم یک شرکت خصوصی، کمی مسن تر از  همسرم،  حدودا شصت و‌پنج /هفتاد ساله با معرفت و‌محترم ، بدون بچه، اینجا تنها با همسر کارمندشون زندگی میکنند،  چندباری تنها اومدن  ایران، ما  در خدمتشون بودیم ).. مرتب در جواب دعوت شون میگفتم شاید  فقط تعارف کرده ، نمیخوان ما مزاحم بشیم ، خانمشم كه نميشناسيم ، همسرم میگفت ، نه والا ؛ هر بار همو‌ میبینیم ، بعد از جلسات یا تو شرکت ، یا مسافرتهایی که به ایران داریم هر زمان باهمیم ، اصرار دارن بریم خونه شون و میگه بهتره که خانمها هم با هم اشنا بشند و ارادت خاصی به بنده که یه زن ایرانی تو‌کشور غریب هستم ، داره و میخواد با خانمش بیشتر مراوده داشته باشم از طرفی  میخواد دوستی اقایون هم صمیمانه تر بشه، میگه بریم خونه شون  ..

      در هر صورت این استمرار دعوت و‌ پذیرفتن ما یکی دوسال طول کشید تا بالاخره یه روز یکشنبه ، ساعت حدودای ده بود ، همسرجان پیشنهاد داد زنگ بزنیم به «مستر مگری » که بریم خونه شون !؟ گفتم عهههه، اینجور که نمیشه ، نباید زودتر ، مثلا شب قبل خبر میدادیم ؟ گفت نه ، خود اقای مگری گفته فقط زنگ رو بزنید و بیاین ، بنظرش  امادگی از قبل تر ، یعنی هماهنگی سخت تر !!! هر روز خواستید بیاید ..

     زنگ رو زد و مگری جان ، فوری گفت حتما، همین الان بیاین  و اصرار که امروز روز خوبیه ، هوا افتابي ( اينا هم عاشق افتاب) مطلوب برای دیدار و مبادا از دسش بدیم ، فاصله دهات ما با شهرک اونا حدود نیم ساعتی میشه ، ساعت حدود کمتر از دوازده رسیدیم تو پارکینگ کنار خیابون روبرو اپارتمان شون ، ایشونم محترمانه اومد پایین که ما رو راهنمایی کنه ، همسرم چند دقیقه رفت کارت پارکینگ رو پرداخت کنه ، مگری جان از من پرسید انگلیسی یا ایتالیایی ؟ کدومو بیشتر متوجه میشی ؟ گفتم فرقی نداره اما ایتالیایی ، که شما هم راحت باشید ، سرخوشانه گفت پس بهتون خبر میدم که خانمم خونه نیست و‌تنهام ، مادرش الزایمر داره و‌ گاهی یکشنبه ها پرستارش مرخصی میگیره، امروزم اجبارأ، خانمم رفته پیش مادرش .. همون موقع بهرام رسید و گفت خب بریم بالا، من یواشکی به فارسی گفتم ؛ اینکه خانمش نیست ، اینجوری بده، ما مزاحم بشیم و بعد به ایتالیایی توضیح دادم درست نیست بدون خانم خونه ما اومدیم و ای کاش گفته بودین که ایشون نیستن .. گفت هیچ اشکالی نداره راحت باشید!( با خودم گفتم شاید پشت تلفن به همسرم گفته که یا ایتالیایی درست متوجه نشده، یا برا ایشونم مهم نبوده!!) خلاصه بشدت مضطرب و شرمزده وارد خونه شدیم.. 

      فوری دو جفت سرپایی برامون اورد. وارد یک سالن بزرگ شدیم ، يه ديوارش فقط پنجره بود و نور و گلدون و گلايي كه تا سقف رسيده بودن ، یه کاناپه راحتی یه میز با روميزي قلمکار اصفهان  ( با کیفیت پایین که معلوم بود اصفانیا بنده خدا رو در فروش جنسشون چزوندن ! )  و یه ویترین با چندتا ظرف عتیقه  که از پرتوی مادر خانم الزایمرگرفته، اونجا حضور داشتن وگرنه همونم نبود !! راستی یه تلویزیون کوچیک دو تا صندلی هم بود یه گل میز و تمام ، یعنی واقعا تمام هااااا.. بسیار ساده و راحت ، ارامش از سر و روی خونه فوران میکرد ، انگار ادم وارد یک فضای بی قید و‌بند از جهان میشد و هیچ دغدغه ی خاطری نبود که خاطرش رو مکدر کنه ، یعنی فارغ از دو‌جهان ، یک فضای بسیار بی تجمل، بی غل و غش ، مثل یه بوته گل رز که همه شاخه های اضافیشو هرس کرده بودن  حتي خار هاشو... 

     من تا چند ثانیه مات و مبهوت تو اون برهوت معنوی و دلچسب گم شده بودم ، بجای  وسایل دکوری و‌تزئینی و دست و پاگیر ، فقط یه دشت سرسبز بود برای معلق زدن جان و جلای روح ..

    مگری جان گفت ؛ خوبه بریم تو اشپزخونه بشینیم که ادی تنها نباشه، سگشون، حق نداشت بیاد تو پذیرایی ، فقط تراس و‌ یک گوشه از اشپزخونه تو ‌الونکش میتونست ورجه وورجه کنه ، بقیه جاها غدغن !! رفتیم تو اشپزخونه ای که با يه پنجره ی سرتاسری پرنور و با منظره گلای پشتش سرسبزو  دلباز بود ، دریا رو قشنگ ميشد با دست بگيري از بس نزديك تراس بود .. ادی اومد یه دستی به سر و روش کشیدم ‌رفت نشست سرجاش، هنوزم معذب بودم از نبود خانمش،  مگری جان با طمأنینه ،گفت بهتره ناهارو بخوريم (اينجا اكثرا سر ساعت دوازده و نيم بصورت روتين ناهار ميخورن) سه تا بشقاب گذاشت رو‌میز سه تا کارد و‌چنگال سه تا دستمال سفره ،  به رسم ما قاشقم نذاشت .. میزو  چیدم ، گفت برنج و‌ زعفرون ایرانی کرچوفی ( کنگرفرنگی) درست کردم ، قابلمه رو مستقیم از فر‌ اورد گذاشت رو‌میز ، درشو که برداشت دیدم یه کته چسبناك عین یه دشت خوشرنگ زرد ، کنگرفرنگی ها مثل گل تو یه گندمزار دارن لبخند میزنن، با یه قاشق چندتا تکه برنج گذاشت برامون تو بشقاب ، بعد یه شیشه زیتون اورد درشو باز کرد روش کپک زده بود ، خیلی راحت روشو برداشت و‌بقیه شو‌ با شيشه گذاشت رو میز ، همین..  کته با  دوسه تا زیتون خوشمزه ..  طعم خوشش چسبید ...   طعمش هنوزم مونده برام  ...  زود بشقابا رو جمع كرد گذاشت تو يه ظرفشويي كوچيك روميزي درشو بست، چند دقيقه نشستيم حرف زديم ، بعد شش تا نارنگي اورد جلو هر نفر دوتا گذاشت(بدون بشقاب و كارد) فوري خودش دوتا شو خورد و به ما هم گفت خوبه بعد از غذا، بخورين ، نارنگیها چه عطرو طعمی داشتن !! شاید چون کارد به دلشون نزده ، خورديم!! شاید چون تو بشقاب لختشون نکرديم !! فقط مونده بوديم پوسته ها رو چيكار كنيم ؟ از دستمون گرفت انداخت سطل اشغال.. بعدم يكم پسته نمکشیده ايراني از كابينت اورد با قوطيش گذاشت رو ميز و خودش با لذت خورد به ما هم گفت ؛ مال وطن خودتونه بخوريد! طعم پسته های نمکشیده هم خوش بود ، شاید بوی وطن و صفای مستر مگری خوشمزه ترشون کرده بود ..

    يعني اينايي كه ميگم ، فقط حکایت ارامش و اسايشي ست كه به ما منتقل ميكرد بعنوان ميزبان ، طعم خوش زندگی همون بود که داشتیم میچشیدیم ..(موضوع قضاوت نامهمان نوازي يا كم لطفي نيست )براي ما ايرانيايي كه انقدر تو تجمل خودمونو خسته و ناتوان ميكنيم تو پذيرايي از مهمون اونم خارجي و بار اول ،(مطمئنم اگه خانمشم بود خيلي فرقي نميكرد و ارامش و راحتي همينقدر عالي و بينظير بود ) يعني من لحظه به لحظه داشتم رفتارشناسي ميكردم و بيشتر از اين وارستگي حض ميبردم، مشخص بود كه لحظه لحظه رو زندگي ميكنن با بودنشون ، نه اينكه بچسبن به نچسبيدنيها تا زندگي كنن !! نه اينكه چون خانمش نبود اين طور پيش ميرفت ، خير ، مشخص بود همه چي اول با خانم هماهنگ شده ، معلوم بود، ايشون ميدونستن ما قراره بريم و مگري جان  پيرو خانم بودن   ..

   از اونجايي كه خيلي رو مسائل و روانشناسي اجتماعي و روابط زوجین دقت نظر دارم كشف كردم ؛ چيدمان و نبود يك تكه وسيله اضافه بر نياز تو خونه ، بيوگرافي و لايف استايل اين زوج دوست داشتني ، بخاطر همدلی و همبالین بودن هردوشون بود . از طرفی نداشتن بچه براشون مثل نداشتن یه كوزه بزرگ پر گل  تو خونه باصفاشون ؛ نتیجه ی دیدگاه و انتخاب نوع زندگیشون، و بازهم یکدلی و هممدار بودن شون در مدار کائنات خلأیی باقی نذاشته بود که فراغ خاطر رو ازشون بگیره ، همین... ( تازه بعد كه خانمشون رو كنار مسترمگري ديدم بيشتر بهم ثابت شد)

     ساعت حدوداي دو و نيم بعد از ظهر گفت ؛ يه« بار» پايين ساختمان هست ، ميريم قهوه ميخوريم، رفتيم و خورديم و با مهمانوازيش پولشم حساب شد .. يكساعتي لب ساحل قدم زديم ، بعد مهربانانه گفت زنگ ميزنم ببينم خانمم يه ساعت ميتونه مادرشو تنها بذاره بياد پيشمون ؟ اومد با چه روي خوشي و چقدر خوش منش و بامعرفت و صميمانه منو مثل دوست قديمي براي نيم ساعتي به دنياي جديدي برد با حرفهاي شيرينش، طوري كه انگار  سالها با مدار من اشنا بوده .. قدم زدیم همراه با حرف دل ..یه جای دنج چاي و كيك خورديم ، از اون چایی ها که ادم دلش میخواد با همه عزیزاش سهیم بشه . جالب بود كه خانم به مستر مگري گفت : من حساب ميكنم ! 

    يك روزتا مغز استخوون راحت رو تجربه كرديم، از هر بندی بریده و چرخان بر مدار بی اراده .. 

     نه اينكه همشون همينطور ساده و بي تكلف باشن ، نه ، مهموني ها و خونه هاي انتيك و صدسال قدمت سرویس پذیرایی ویکتوریایی رو هم ديدم و رفتم كه از بس دكوارسيون سلطنتی دارن جاي تكون خوردن و مجال نفس كشيدن نيست ، ميترسيم سر ميز دستمون رو تكون بديم مبادا كريستال از هفت جد قبل به ارث رسيده شون ، يه ميلي متر جابجا بشه !! ميزهاي غذايي چيده اند در سه چهار مرحله سرويس دهي ؛ كه چهار پنج ساعت خوردنش طول كشيده و من در عذاب بوده ام ، چرا بايد به اجبار بيش از نيازمون بخوريم ؟؟ !! و مزه ي يه غذاي خوشمزه رو با يكي ديگه يا چندتاي ديگه منحل کنیم  ؟؟ لذت و طعم و حس خوب رو  زير زبون مون لايه لايه بچينيم؟ به طوري كه نفهميم كدوم شون به ما بيشتر حس بودن داد ؟؟

    حالا فقط يه سوال ؟؟

    اگر ما ايراني ها ، نميگم قشر مرفه ، حتي متوسط يا كمتر، تحصيلكرده و نكرده، بجاي خانم و اقاي مگري بوديم ، چطور مهمان نوازي ميكرديم ؟؟ لحظه لحظه هايي كه خودمون رو عذاب ميديم تصور كنيد ؟؟ تا اين ديدار ميسر بشه و به نظر خودمون به خوبي و خوشي بگذره !!! البته از ديدگاه و فرهنگ خودمون !!چقدر تو یه مهمونی زجر میکشیم و یه میزبان تو زحمت میافته و در مقابل  ماچقدر در لحظه های با هم بودن مون فارغ از تعارفاتیم ؟؟

    پ.ن ؛ بنده هم از اين چشمه های این زوج ، زياد ميام در مهمان نوازي ، در مهمانداري و روابط و هميشه محكومم و  مورد شماتت و سرزنش قرار ميگيرم كه؛ اي واي اين مريم ديگه شورشو در اورده از بس همه اداب و رسوم و فرهنگ مهمان نوازي رو نادیده میگیره   :( 

درد

♦️ همواره کشف‌هایی وجود دارد که ؛ باید در سرزمین درد انجام شود..

♦️اگر آدم در زندگی حق انتخاب داشته باشد یا باید کسالت را انتخاب کند یا مرارت!...

مادام_دو_استائل

♦️برای کسی که از رنج روحی شدید در عذاب است، درد جسمانی تمامی مفهوم خود را از دست می‌دهد!

آرتور_شوپنهاور

(گوگل جان ؛ مادام _دو_استائل؛ فرانسوی و با ضریب هوشی۱۸۰، مروج فرهنگ انگلیس و المان بوده اند)یعنی کشف کردم که خانم دو_استائل دوتا جمله حسابی در مورد «درد» مرقوم فرمودن ! حالا آیا کشیدن ؟! بعد نوشتن؟! یا تو فرهنگها پیدا و کشف کردن ؟ دردو میگما!! ... شوپنهاورجان هم که کم‌و بیش معرف حضورتون هست ..

یکی از بهترین لحظه های دورهمی تو‌ کلاس زبان مون ، حرف زدن در مورد ارزوها و‌ رویاهامون بود.. تو جمع من از همه مسن تر بودم و قاعدتا رویاهام و ارزوهام تاریخ انقضاءگذشته تر و خنده دارتر , براي همكلاسي هاي جوون با اينده اي روشن و ارزوهايی در دست.. نه مثل روياهاي من ، دور از دست ..

يه روز نوبت من بود كه بعنوان پرزنت از ارزوم حرف بزنم ؛ اتفاقا اقاي دكتري هم از همكلاسي هامون بودن از اساتيد دانشگاه اصفهان ، تقريبا همسن بوديم و ايشون بذل توجه زيادي داشتن به ارزوها و روياهاي بنده ، شايد همسن بودن مون ، همگرايي اميد در مدارمون رو رقم ميزد ، در ضمن اينو هم بگم كه تو كلاس زبان نميتونستم بدون شوخي و خنده حرف بزنم و حتما كلماتی رو ميجستم كه بتونم با دامنه لغات وسيع حسابي بگيم بخنديم..حالا بگذریم و از ارزوجونم دور نشيم، بعد از مقدمه چيني و صحبت و تبادل نظر با اقاي دكتر كه «تب سنج »چطور كار ميكنه و مرز خطر تب كجاست، تا چه درجه ای خطر داره ؟ و كمي باز كردن موضوع فيزيولوژي بدن و اينكه تب يه سيستم دفاعيه براي بدن تا وروديهاي ناخواسته مثل ميكروب و ويروس رو ازبين ببره و حرارت بالاي بدن نشانه ي بدي نيست و نبايد بشدت و به سرعت پايين اورده بشه ، بالاخره رسیدیم به ارزوی بنده ؛ اختراع و ساخت «دردسنج»..!! کل کلاس زد زیر خنده .. همه فکر کردن من باز دارم شوخی میکنم ، فقط اقای دکتر منو جدی گرفتن..

شاید باور نکنید اما از همون زمانهای نوجوونی این ارزو رو داشتم ؛ که ای کاش میشد مقدار درد یه دردمند رو بسنجیم ، یعنی دستگاه «دردسنج» رو بذاریم روی سر بیمار ، بگیم مثلا ۴۵ درجه درد میکشه ، و تعیین میکردن بصورت یک علم تثبیت شدهٔ پزشکی ، که استانه تحمل درد مثلا ۴۲ درجه ست بعنوان یک درجه ثابت و شناسایی شده برای اعصاب و اعضاء بدن و این شخص الان سه درجه بالای تحملش داره زجر میکشه !! پس چنین و‌چنان مسکنی لازم داره ، و به اندازه ای که درد میکشه درکش کنیم حداقل به دردش احترام بذاریم و به اندازه درجه دردش ، درجه توقع مون رو بیاریم پایین ... یا دستگاه رو‌میذاشتن رو دل بیمار و اگه درجه ۴۷ رو نشون میداد میفهمیدن این شخص داره پنج درجه بالاتر از حد معين، زجر میکشه و هر ان ممکنه اپاندیسیت اش بترکه، یا روده اش مشگل داره ، پس قبل از ازمایش خون یه کاری ، درمانی ، اقدامی انجام میدادن ، و دردای دیگه به دلش نمیزدن از نفهمیدن درجه درد دلش !! ..اونروز به شوخی و‌خنده گذشت چون هیچکدوم باور نکردن چقدر برای من مهمه درک درجه ی درد توسط دیگران چراکه سالها بارها دردهای تحمل ناپذیرم نادیده و غیرقابل باور بوده ،شاید اولین اثر «دردسنج» رهایی بیشتر از گره های کور در مدارمون بدست نزدیکان نه چندان پرستارباشه و من هنوزم داشتن همچین ارزوجانی رو در علم پزشکی ارزو دارم .. شایدم اختراع شده ، من خبر ندارم، اما فکر نکنم.. هنوزم درد ، مثل جان ، مثل خدا ، دیدنی نیست و اندازه و طیف نداره ...

حالا میخوام ازچشم درد به درد نگاه کنم، و از فیزیولوژی بدن خارج بشم ، یه تحلیلی بکنیم درّواژه هاي مادام جان رو .. چه طور ميتونيم كاشف چيزي باشيم بهنگام دردمندي؟ و چطور مرارت رو‌انتخاب کنیم یا كسالت ! يا اين يا اون؟؟ به درون خودم كه شيرجه ميزنم، ميبينم طي سالها، چه بسيار دردهاي مسخ كننده اي كشيده ام كه باعث شدن، از رنج دیدن و درک واقعيت تلخ و کشنده زندگي حقيقي رها بشم، یا یه مدت بیخیالش بشم !!چه دردهاي جسمي كه باعث شدن ، ازارهاي رواني و بيروني اطرافیان حتی عزیزان نزدیک كه عين كاكتوس تو روح و هاله وجوديم فرو ميرفتن رو‌ ، حس نكنم ، و چه دردهايي كه روي تخت بيمارستان كليد اگاهي من شد براي حل خيلي از مشكلات و مسائلي كه نياز داشتم بدون دست و پا زدن ، بهشون فكر كنم ، جسمم ضعيف باشه و دردمند تا ذهنم قوي باشه و فعال..

ديدين وقتي ادم بشدت سرما خورده با بدن بي حال ، سردرد و تب ميچسبه به رختخواب؟؟ ديدين اون موقع ها چقدر از بندهاي دل و ذهن و فكر مون پاره ميشه ؟؟ انگار معلق ميشيم تو فضا، ديگه مهم نيست ، چيزي مهم نيست ، واقعا نيستااا اون لحظه ها بهترین زمانها برای کشف مهمترینها تو زندگی مونه .

درسته مادام جان ؛ ما دو نوع دردمند و مرارت کش داريم كه با اعتقاد راسخ ميگم كه خوش اخلاقشو داريم نوع بداخلاقشم داريم، چه مردمان دردمندي كه در شرايط مرارت و عذاب ، كاشف خویشتن خويش اند و بروي هرچه پيش ايد خوش رو هستن و سرخوش از يافتن ناشناخته ها در سرزمين پهناور دردهاشون ... و چه دردمندان نااميدي كه كسالت بارند خودخواسته و خود انتخاب کرده عرصه زندگي رو به اطرافیان و هر پرستاري تلخ و غيرقابل تحمل ميكنن و عین کاکتوس با دردهاشون فرو میرن تو اسایش دیگران، کاملا باهاتون‌ موافقم مادام جان ؛ بعضیا کسالت رو‌انتخاب میکنن وگرنه ؛ رنج تلاش و بالندگی رو در مرارت میچشند..

در هرصورت "دردسنج" رو كه كشف نكردم ، اما كشف كردم، درد زنونه مردونه نداره، جنسيت نداره مثل روح ، ميتونه كليد بيداري باشه اگه به مدارمون وصل باشه.. درد ِ دردمندان قابل احترامه و بايد درك بشه در حد تب سنج (از اون بايدهاي «باید»)، درد برای بعضیا تمام نمیشه فقط از کلیدی به کلیدی دیگر در یک مدار منتقل میشه،(از نقطه ای از بدن تشریف میبرن به نقطه ی دیگه از بدن سبز میشن) .. بعضیا اول درد بودن بعد دست و‌ پا در اوردن ، شایدم اول اگاهی ! درد در یک ساعت شنی بصورت سهمیه ای خاص ، از طرف فرازمینی ها به بنده مرحمت شده، دونه های ساعتم ثابته، فقط گاهی تند تند میریزه ، گاهی دون دون، گاهی زنگ تفریحی برای دونه ها و زمانی برای سجده و شکرگزاری و سپاسگزاری از دم و بازدمی بی درد .

الهی ان ده که ان به ، بی درد..

♦️« می‌باید رد درد را در جای دیگری می‌زدم. تا در مکانی به غیر از تن آدمی به ملاقاتش می‌رفتم. مثلاً در مکانی به عین کلام. درد که تنها در نسوج تن آدمی پرسه نمی‌زند. گاهی هم ساکن اشیاء می‌گردد. حتی ممکن است در قاب عکسی منزل کند یا حتی در الفاظ یک صدا...

باید *کلمه * بهترین مکان برای سکونت درد باشد که آدمی رنجش را در کلمه مستحیل می‌کند و بر صفحات کاغذ می‌نویسد تا درد را دور از خود محبوس کلمات کند.»

📕 رود راوی

ابوتراب_خسروی

♦️آنچه را در مرگ ازآن می هراسیم به هیچ روی درد نیست، زیرا درد آشکارا در این سوی مرگ است؛ و از آن فراتر ما اغلب از درد به مرگ پناه می بریم و بالعکس گاهی درد هولناکی را برای فرار از مرگ تاب می آوریم...

آرتور_شوپنهاور

💎💎

رویارو شدن با یک درد عمیق، و آن را آزاد گذاشتن،

و به آن توجه نمودن، مثل ورود آگاهانه به مرگ است...

هنگامیکه این مرگ را مُردید ،متوجه میشوید،

عاملی برای ترس نیست. فقط نَفْس است که میمیرد...

💎💎

وقتی درد داریم ،
وقتی تو زندگی معنا را گم کردیم ،
وقتی از زندگی رنج می بریم..

سوال مهم اینه !
آیا رنجت را قصه کردی ؟
آیا به کسی گفتی؟
آیا گوشی بوده که حرف دلت بشنوه ؟
آیا با کسی درمیون گذاشتی ؟

چیزی که رنج های مارا عمیق تر می کنه این تظاهر به ؛ اصلاً هم درد نداشت ، این نگفتن هاست . این باور غلط که کسی نمی تونه به من کمک کنه است . وقتی دچار آسیب می شیم ، یک نفر باید باشه که بهش بگی خیلی درد داشت، تو کنارم باش و کمکم کن تا ازش عبور کنم .