والا بنده با کلی تفحص و تعمق در امر خطیر مهمان نوازی و مهمان پذیری در این دنیا و ۵۴ سال سن ،تحقیق ، تجربه و مطالعات در زمینه کودک ونوجوان و خلاصه معلق زدن در خانواده های دور و اطراف ؛ هنوز به این سلولهای خاکستریم تفهیم نشده که اگه ما قراره دوتا بچه عزیز برا خودمون ( معلوم نیست ما هم عزیز اونا بشیماااا!!!!) بی اجازشون ، در پی اهداف خودپسندانه و ارضای احساسات و امیال و ارزوهای نامعقول و نارس ، به این جهان زیباافریده شده ، بعدأ به گندکشیده شده ، دعوت کنیم ؛ چند سال اختلاف سن بین شون باشه جنایت کمتری در حق شون روا داشته ایم ؟؟؟!!!!
فرزاد و فرشاد سه سال تحصیلی ولی دو سال و ده ماه اختلاف سن دارن ، هردو بچه های عشق اند ، هردو برادرانه عاشق همدیگه هستن ، که خیلی چیزا این ارتباط صمیمی و دوستانه و نزدیک حتی در فاصله های دور رو ، بین شون رقم زده ، شاید یکیش همین فاصله سنی کم باشه که همو درک میکنن .. از نظر منه مادر؛ عاقل و مدبر بودن فرزاد ، انعطاف پذیری فرشاد و پذیرشش خیلی به این همدلی_همبستگی تو رابطه کمک کرده .. گرچه فكر ميكنم اين فاصله سني ؛ كم بوده و من نتونستم مادرانه براشون خيلي از كارها رو انجام بدم و بقول معروف كم شون گذاشتم و اذيت شدند ..
فرشاد رو باردار بودم و فرزاد ِ دو ساله و نيمه هنوز نیاز به اغوش و بغل و مراقبت زیاد داشت، هر وقت میرفتیم بیرون علاوه بر گرفتن کیفم اونم باید بغل میکردم چون اقای همسر چند متر جلوتر طی طریق میکردن و پیشاپیش حکم صادر شده بود که نه بلدن بچه بغل کنن نه دستی بگیرند !!( فکر کنم در این زمینه از هیچ مرجع تقلیدی پیروی نکرده و هیچ روحانی صاحب نظری رو قبول نداشتن !! چون معروفه که این عزیزان دست نمیدن ، اما لااقل دستو میگیرند ! :) ..)
وقتی مهمان دوم به مهمان اول پیوست و من میزبان هردو عزیزدل شدم ، بغل کردن هر دو برام ناممکن و ناخواسته فرزاد عزیزم از اغوشم کم شد چون بزرگتر بود.. (هنوز عقده کمبودشو دارم) .. بازم بیرون که میرفتیم چون ماشینم نداشتیم ، بغل کردن فرشاد و حمل دوتا کیف خودم و بچه ، و مسئولیت گرفتن دست فرزاد بعهده من بود .. اقای همسر همیشه چند متری از ما سبقت میگرفتن در رسیدن به مقصد(انگار ما كاميون بوديم!) وما مثل بچه اردک لِكون لِكون و نرمك نرمك بدنبالشون ...
زندگی همینجور جریان داشت و با کم و کاستی هاش ، کج دار ومریز ، با بزرگتر و شیرینتر شدن بچه ها پیش میرفتیم در کنار شادیهایی که این خمودگیها رو برامون راس و ریس میکرد . جوون بودیم و در حال تجربه اندوزی و یادگیری و تعالی ، هر روز ، تازگیها و دلخوشیها کم نبود و خانواده مقدس مون (بعقیده بنده )رو به رشد .. خصوصا قرار گرفتن دوستان در مدار حیات ادمی، بنظرم تغییر وتحول زیادی رو ایجاد میکنه برای همه ، و شاید ما اثرپذیرتر بودیم. هم خودمون هم بچه ها زود اخت میشدیم و دست دوستی میدادیم .
همسايه شيرازي اي داشتيم ، در مجموعه مسكوني كارمندان شركت، دوست خانوادگي شده بوديم . چند بار خانم شون بخاطر دير رسيدن من از دانشگاه، بچه ها رو برام از مهد برده بود خونه تا من برسم و بقول معروف بارها نون و نمك همو خورده بوديم و بهم دیگه زحمت داده و صميمي شده بوديم ..اونا هم دوتا پسر داشتن كه از بچه هاي ما سه چهار سالي بزرگتر بودن و همبازي..
زماني كه فرزاد و فرشاد حدودأ دو و پنج ساله بودن ، تو تعطيلات عيد مثل هميشه دوست مون رفتن شيراز ... اونجا يه خونه جديد خريده بودن ،اون سال ما رو هم دعوت كردن ، دو سه روز بريم با هم شيرازو بگرديم .. ما هم تازه يه ماشين پژو ٤٠٤ خريده بوديم ، پژو اخوندي، با كمال ميل دعوتشونو پذيرفتيم و رفتيم ، گفتيم خب حالا كه ماشين داريم با بچه كوچيك خيلي سخت نميگذره .. درضمن بچه ها هردو اروم و بي سر و صدا و بي دردسر بودن، خوب غذاشونو ميخوردن خوب ميخوابيدن ، با خودم گفتم خب ، اينهمه ميگن با بچه كوچيك سفر سخته ، حتما برا ما نیست، فرشاد هنوز شيرمامانخور بود ، اينم يه امتیاز که مشکل غذای بچه نداشتم، فرزادم که پسر مطیع و روبراهی بود ، ..
اونا قبل از ما رفته بودن، چند روز بعد ما عصر رسيديم شيراز كه با استراحت و خوش و بش و شام و شب نشيني ، كاهو ترشي اخر شب معروف شيرازي ، شب اول بسيار خوش گذشت ..
فردا صبح قرار شد اول بريم بازار وكيل به پيشنهاد بنده ؛ چون مثل هميشه كه بار اول هر خونه نويي برم هديه نميبرم ، ميرم اوضاع رو ميبينم ميسنجم و از ميزبان ميپرسم چي لازم داريد ؟ و حدود قيمتي كه ميتونم هزينه كنم رو هم ميگم ! بعد كادو رو ميخرم ! رفتيم تو بازار ديدم خيلي شلوغه فرشاد بغلم بود ، چون مرتب شير ميخواست ، به اقاي همسر گفتم ترخدا اينجا ديگه دست فرزاد رو بگير ، ولش نكنيااا جان من !! من نميتونم تو اين شلوغي دست اونم بگيرم ، داشتم دنبال يه پتوي دونفره با کیفیت ميگشتم بخرم ... اخه ؛دوستم بالاخره به اصرار؛ جواب سوال عجيب غريب و ناهنجارم رو داده بود؛ «منزل نویی چی بخرم براتون؟» .. (حدود قيمت رو دو سه هزار تومن گفته بودم، قيمت يه پتوي عالي دو هشتصد ميشد، كه خريدم ، خب حقوق همسرم حدود ماهي چهل هزارتومن بود، ديگه انصاف با شما!)
تو اون شلوغي تقريبا به فاصله يكي دو متر با همسر و دوستمون بوديم كه يهو گفت ؛ فرزاد نيست !! گفتم اي واي مگه دستشو نگرفته بودي ؟؟!!! گفت چرا ، اما نفهمیدم کی دستشو ول کردم و دیگه ندیدمش !! فرزاد بچه ی پر جنب و جوشی نبود ، که با بی خیالی گم بشه ، معلوم بود باباش بازیگوشی کرده ! شاید حواسش پرت شده به دیدن مغازه ها یا قیمت کردن چیزی بعد دستش یه لحظه رها شده !! بهر حال دست باباش خالی بود !! درمونده و وامونده سه تايي نميدونستيم تو اون شلوغي بچه پنج ساله رو چطور پيدا كنيم وسطاي بازار بوديم ، حتي براي دسترسي به ته بازار یا اطلاعات و پليس و اينا هم شايد يه ساعت طول ميكشيد تا بتونيم از میون جمعیت بريم بيرون ، من بچه به بغل ، كلافه ، سردرگم ، فقط داشتم اية الكرسي ميخوندم خدا حفظش كنه و نترسه ، اتفاق بدي براش نيافته، خدايشش يه پنجري تو شهر غريب مصيبته، چه برسه به بچه گم كردن! از همديگه هم نميتونستيم زياد دور بشيم كه اونم ميشد گم تو گم ، تلفن همراه نبود سال ٧١.. بعد از نيم ساعت همينجور اشكريزان با سيل جمعيت جلو ميرفتم كه ديدم يه اقاي دستفروش مسن و مهربون دست فرزاد رو گرفته ، ايستاده كنار بساطش منتظر یه دستی که دست فرزاد رو بذاره توش .. فرزادم بي صدا داشت اشك ميريخت ..
ناگفته نمونه كه پسر بزرگ دوستمون ،دوسه سال از فرزاد بزرگتر ، از اون بچه هاي صدادربيار! خوشش مياومد بچه هاي ديگه رو زجر بده و بخنده، تا رسيديم خونه ، اين گم شدن فرزاد رو كرد سوژه تا ميتونست مسخره اش كرد و گوششو كشيد و خنديد و فرزادم هی میخواست تلافی کنه ،مرتب میگفتم مهمان هستیم مادر ، با پسرشون دعوا درست نکن که ناراحت بشن شما جوابشو نده، شوخی میکنه ، ناراحت نشو ، هيچي نميگفت، از همون بچگی ،تو ذاتش نبود ونیست کسی رو برنجونه ..فقط ترس و بغضي داشت به اندازه نيم ساعت بي كسي و تنهايي در جايي و با دستفروش مهربونی كه اصلا نميشناخت..
بعد از ظهر يه استراحتي كرديم و گفتن بريم باغ عفيف اباد ، دم باغ گوجه سبز ميفروختن ، فرزاد و فرشاد هر دو خيلي دوست داشتن منم برا همه بچه ها يكي يه بسته خريدم ، بازم اون پسر دوستمون نذاشت فرزاد بخوره و زد زير دستشو همه رو ريخت توي خاكاي كنار خيابون ، فرزاد داد زد چرا اینکارو کردی ؟؟ اون فقط میخندید و با قهقهه دلشو گرفته بود ، مهمان بودیم و صبوری وظیفه ! به فرزاد گفتم عصبانی نشو مادر، اشکال نداره، میخواست بازی کنه، رفتم دوباره براش خریدم اما دیگه نخورد ... رفتيم تو باغ رو گشتيم و بعدم موزه باغ.. به همسر گفتم جان من اينجا دست فرزاد رو بگير اين بچه امروز خيلي عذاب كشيده ، گفت باشه. منم بيشتر مواظب بودم فرشاد تو بغلم دست به چيزي نزنه و خرابكاري نكنه.. (هميشه از موزه متنفر بوده ام ، از اونروز با ثبات تر متنفرم) بعداز يه بيست دقيقه از بلندگو اعلام كردن پسري بنام فرزاد دم نگهباني پيدا شده!!!!! فقط به همسرم نگاه كردم ، يعني حتي تو موزه متوجه نبودِ فرزاد نشده بود ، احتمالا بعد از اینکه مشعوف دیدنیها تو موزه شدن ، فرزاد رو از یاد برده و با احتساب اینکه اون مثلا یه دوچرخه ای موتوری چیزی در حال حرکت ست ازش سبقت گرفتن ، ( سبقت گرفتن از ما ، از کمالات ایشان ست) و فرزادم راهشو گم کرده بود ! ...
براي شام گفتن بريم پارك دروازه قران ، بشينيم و يه ساندويچي ميخوريم ، ما هم مهمان ، كه نقطه چين صاحب خونه اس ... بي چون و چرا بروي چشم گويان رفتيم..
از اون بالا شيراز زيبا خيلي قشنگ بود ، گرچه دلم خون بود كه چرا پسرم امروز انقدر احساس تنهايي كرده و بي پناه شده ، اما بازم با خودم ميگفتم شكرخدا ، بخير گذشت .. جايي كه نشسته بوديم ، چند متر اونورتر داشتن ذرت بوداده و بادكنك ميفروختن ، به همسرم گفتم حالا كه اينجا نشستين من ميرم برا بچه ها ذرت بوداده بگيرم حواست به فرزاد هست ؟ گفت اره تو برو ، فرشادم بذار پیش من !!، گفتم نه ميبرمش . ( ميدونستم اگه از اون بخوام بره بخره قبول نميكنه و از خانسالاري شون كم ميشه) ... چند دقيقه بعد برگشتم ، فوري چشمام دنبال فرزاد گشت و ديدم نيست !!! گفتم فرزاد ؟؟!! همسرم گفت ؛ عهههههه مگه نيومد دنبال تو ؟؟ گفتم نه، گفت ؛ من فكر كردم اومده پيش تو ! كاشف به عمل آمد ، همون اقازاده انقدر سوكش زده بوده و موهاشو كشيده بوده كه ميخواسته بياد پيش من تا از دست اون فرار كنه ، منو تو شلوغي نديده ، باز گم شده بود براي «بار سوم »از نه صبح تا عصر يعني بیشتر از ده ساعت اين بچه همش تحت استرس و فشار روحي !! حتی به باباش هم پناه نبرده بود ؟! خوشبختانه از اون بالا ، مشرف بوديم به فضاي پارك ، زود تونستيم ببينيمش كه رفته تنهايي نشسته كنار يه بوته گل، چقدر میتونسته احساس بی کسی کرده باشه که به بوته گل پناه برده بود عین زنبورعسل کارگر..!
دو روز تو شيراز بسيار زيبا و ديدني بوديم ،قشنگيهاش هميشه خاطرم هست ، ولي والله قسم ، يادم نيست روز دوم چطور گذشت و روز سوم چطور برگشتيم ..
بنظرتون من الان غصه مو چطوري سه برابر بنويسم ؟؟
يعني سه بار در يك روز يه بچه پنج ساله احساس كنه گم شده؟ و ممكنه ديگه پيدا نشه ؟ بي كس بشه ؟ بي پناه بشه ؟ حتي احساس يه لحظه اش دلمو به درد مياره .. اگه ميتونستيم بريم تو ذهنش شايد ميفهميديم عظمت رنجي كه كشيده پنج ساله نبوده ، حداقل در يك روز دوزش خيلي بالاتر از استانه ي تحمل روحش بوده ...
حمدخداي قادر كه همون نيروي برتر يست كه ما رو مثل جنين تو دل خودش حمايت و كفايت ميكنه وگرنه كائنات از هم ميپاشيد ..
حالا ؛ خداوكيلي ، واقعا ؛ نبايد بچه ها رو دست باباها داد ؟؟؟ يا بابايي كه هنوز بلد نيست دستي بگيره نبايد بابا بشه ؟!
پ.ن:
✔️ای کاش میتوانستم در دل جهانِ بچهام جای آرامی بگیرم.
میدانم که جهانش ستارههایی دارد که با او حرف میزنند و آسمانی که روی صورتش خم میشود...
ای کاش میتوانستم در راهی که از جانِ کودکم میگذرد و به آن سوی تمامیِ مرزها میرسد سفر کنم.
آنجا که عقل از قوانینش بادبادک میسازد و هوا میکند، و حقیقت، واقعیت را از بندهایش آزاد میکند..
ماه نو و مرغان آواره / رابیندرانات_تاگور