دل تو؛دل من

دوست میدارمش انطور که دلش میخواهد ، نه انطور که دلم میخواهد ..

همیشه تو مدار و تو کائنات عظیم ذهنم فرزاد یک کوه با یک قله بی انتها و فرشاد یک دشت سرسبز بی انتهاست ..

شاید تو بچگی دوتا نهالی بودن که به باغبانی همسان، نور یه دست، رسیدگی کم و بیش برابر ، هرس كردن بجا، نیاز داشتن ، مثل وقتایی که براشون نوشابهٔ مضری میریختم تو لیوان و‌ و دولا میشدم ببینم سطح لیوانشون یکی هست یا نه؟! یا وقتی پفک میخوردن از یکیشون چندتا دونه ورمیداشتم، از اون یکی هم چنتا ورمیداشتم که ضرر هم مساوی بهشون برسه! وخیلی از نکات ریز و‌درشتی که تو نوجوونی رعایت میکردم تا عدالت و‌مساوات رو رعایت کنم مبادا حق الناس بشه، خدا هم کمک کرده بود و یه جنس بودن. حتی تو سرزنش یا راهنمایی سعی میکردم دوتایی شونو برابرانه و‌برادرنه توبیخ کنم که حسشون نسبت به یه مادر سختگیر تفرقه نندازه.منظورم اینه چه تو دوست داشتن و‌چه تو ادب کردن و تنبیه و سرزنش و اصلاح رفتارهای تربیتی تا حد ممکن کنش و واکنشم مساوی بود..

اما خب سالهاس مردهای خودساخته ای شده اند و یادم داده اند مادری کنم اونجور که دوست دارن، نه اونجور که دوست دارم. 

دوسشون دارم چون پسرم هستن نه چون مادرشون هستم، تفاوت از قطب زمین تا خط استواست .. (گرمی و سردی شو در نظر بگیرید فقط ؛ حلّله😍)

يه مثال بزنم حسن ختام؛

هرگز به فرزاد نميگم دلتنگت هستم؛ مشوش ميشه تعادل زندگيش بهم ميخوره با اينكه يه كوه استواره ميدونم قلب مهربونش ميلرزه و زندگي ارومش يه نموره ، شايد بلرزه كه نكنه ننه اش از اين دوري در عذابه؟! پس دوسش دارم و كلامم رو كنترل ميكنم. با احساس و عشق مادرانه عميقم جاري نميشم ، چون اون دوره ، خيلي دور ، دسترسي به كنار ننه بودن نداره ، شرايط جاري كردن محبتشو بصورت ملموس نداره ، منم دوسش دارم اونجور كه اون دوست داره و بهش ارامش ميده..

حالا فرشاد ؛ اين دشت بي انتها ، هرچي بارون عشق و محبت كلامي و احساسي ببارونم روي كله كچلش، اين سولار پنل بيشتر انرژي توليد ميكنه و بيشتر شارژ ميشه، هميشه فقط و فقط با يك كلام ميگه عشقي مادرجان، تمام..  همه چي روبراهه، ميگذره ، ميفهمه كه منم با ابراز احساسم غني ميشم، روتين زندگيش سرجاشه.. 

القصه  :

بلدمشون؛ يادشون گرفتم، خودشون يادم دادن ؛الحق منم دانش آموز ساعي بودم ، كه ادمها رو بخاطر خودشون دوست داشته باشم نه بخاطر خودم ...😊👵😊

 

پ.ن این مطلب رو 👇الساعه خوندم همین الان : یعنی حدودا سه چهار ساعت بعد از پست کردن نوشته بالا ....

🔹برای فرزندمان باغبان باشیم یا نجار؟

عشق مقصد، ملاک، معیار و نقشهٔ از پیش تعیین‌ شده ندارد، امّا یک هدف دارد. هدف تغییر دادن کسانی نیست که به آن‌ها عشق می‌ورزیم، بلکه بخشیدن آن‌چیزی‌ست که برای شکوفایی بدان نیاز دارند. هدف از  عشق ورزیدن به کودکان، به‌ طور خاص، فراهم کردن محیطی پربار، باثبات و امن برای این انسان‌های کوچک و آسیب‌پذیر است، محیطی که در آن تغییر، خلاقیت و نوآوری می‌توانند شکوفا شوند. عشق ورزیدن به کودکان برای آن‌ها مقصد تعیین نمی‌کند، بلکه قدرت و مایه آغاز سفر را به آن‌ها می‌بخشد.

«علیه تربیت فرزند✍🏻آلیسون_گوپنیک »

    

نوشته سنگ قبر

نیچه میگوید:

فرض کنید واقعه ای که، در تجارب نزدیک به مرگ، برای آدمیان رخ می دهد، برای شما اتفاق افتاده است و تمام صحنه های مربوط به زندگیِ شما، از مقابل چشمانتان می گذرد.

آیا بین این صحنه ها ، صحنه ای است که با خود بگویید که  اگر بار دیگر بخواهم آن صحنه را اجرا کنم، باز هم همان گونه رفتار می كنم  و آن رفتار نقصی ندارد  و به اصطلاح کاملا (perfect ) است؟ آیا چنین صحنه ای وجود دارد یا خیر؟ اگر چنین صحنه ای در زندگی شما وجود دارد، بررسی کنید که آن صحنه چه امتیاز و یا ویژگی های خاصی داشته است که توجه شما را جلب کرده است و شمارا شیفته کرده است.

آن ویژگی یا ویژگی ها، همان چیزی است که وجود شما تمنای آن را دارد و درونتان، عمیقا خواهان آن است...

 آزمایشي معروف به «نوشته سنگ قبر» از ابداعات نیچه میباشد كه اذعان ميدارد؛ 

روی سنگ قبر خود آنچه را که میخواستید باشید بنویسید و زیرش آنچه که الان هستید را بنویسید:

مثلا بنویسید کسی که اینجا آرمیده ست ،میخواست معلم شود اما فروشنده شد، میخواست محقق و اثرگذار بر کره خاکی بر DNA باشد، اما یک خانه دار معمولی شد، میخواست فقر عزیزانی را نبیند اما تا مغز استخوان غصه خورد، میخواست دوست داشته شود حمایت شود اما نادیده گرفته شد ، میخواست بخشنده باشد اما نداشت ، بخیل شد و.....

بعد روی آنچه که الان هستید خط بکشید و تا جایی که میتوانید دست و پا بزنید ، مصرانه و سرسختانه بخواهید ، چیزی بر اساس امکانات و شرایط موجود انتخاب کنید ، یک زندگی جدید بر اساس آنچه میتوانید باشید را آغاز کنید...

نيچه؛چرا زرتشت ؟

«می توان از این سه عامل  به عنوان دلایل انتخاب نام زرتشت از سوی نیچه نام برد» ؛

نگاهی  به توصیف‌هایی که نیچه از زرتشت می‌کند.

نیچه در کتاب «این است انسان »می‌نویسد:

اگر جان و جوهر تمامی روح‌های سترگ را یکجا گرد آوریم، همگی قادر نخواهند بود که یکی از سخنان زرتشت را پدیدآورند. نردبانی که او از آن بالا و پایین می‌رود، بسیار بزرگ است.

زرتشت پیش از هر انسانی قصد رفتن به مکان‌های دورتر را کرده و توانایی رفتن به راه‌هایی طولانی‌تر را داشته است و با هر سخنی خود به مقابله با این تأییدکننده‌ترین جان‌ها می‌پردازد.

 

1. زرتشت از دنیای غیر مسیحی است:

نیچه مسیحیت را چشم‌اندازی بیمار می‌داند و معتقد است که مسیحیت با بنیان آرمان زهد تفکری ضد حیات و ستاننده روح و هیجان از زندگی است.فقط وعده جهانی دیگر را می‌دهد. .

زرتشت برای نیچه فردی است خلاق و آلوده نشده به چشم‌انداز مسیحی و در فضایی متفاوت از مسیحیت نفس کشیده و برای همین کاندید خوبی برای عصری فراتر از نیک و بد است.

2. زرتشت خود بنیان‌گذار نیک و بد است:

 زرتشت خود اولین برپاکننده دوگانگی نیک و بد است و همین دوگانگی بعدها ما را دچار فریب وجود نیک و بدی فراتر از خواست‌ها و تمایلات انسانی می‌کند.

نیچه خوب می‌دانست که فردی که خود مبدع برآمدن نیک و بد است باید خود هم وظیفه رهایی و چیره شدن بر این تفکر و فراگرفتن از نیک و بد را فراهم کند. واپسین انسان آخرین تلاش‌های بشری است که در نبود ارزش‌های مطلق خود دست به خلق آن‌ها می‌زند.

ابر انسان از چیره شدن بر همین واپسین انسان ممکن می‌شود و چه کسی بهتر از خود زرتشت که اینک به‌روشنی رسیده و می‌خواهد دیگران را هم در این روشنایی سهیم کند.

زرتشت انگار برای نیچه نخستین انسانی است که بر خود چیره شده و برای همین وظیفه اعلام مرگ خدا و بشارت ابر انسان بر روی دوش او گذاشته می‌شود.

3. از نقش لو سالومه غافل نباشید.

نیچه در کتاب این است انسان در مورد منبع الهام خود برای نوشتن چنین گفت زرتشت می‌نویسد:

این اثر الهام شگفت‌انگیز، دختری جوان و روس است که آن‌وقت‌ها با او دوست بودم، منظور خانم لو سالومه است.

سالومه خود در این کتاب می‌گوید که به خاطر تسلطش به ادیان جهان، بارها در مورد زرتشت با نیچه سخن گفته است.

نیچه بسیار تحت تأثیر سالومه بود و معتقد بود که او زنی آزاد و پیشرو است و هوش بالای او باعث می‌شود که به‌خوبی حرف‌های او را بفهمد. 

می‌توان گفت که سالومه بسیار از ادیان شرقی و به‌ویژه آیین زرتشت برای نیچه گفته و انتخاب این نام متأثر از دوستی او با سالومه است.

پ.ن. تمامی مطالب فوق از اینترنت برداشت شده و بنده هیچ دخل و تصرفی در نوشته نداشته ام ..

نیکوس کازانتزاکیس

گزارش به خاک یونان

از روح انسان در شگفت می‌شوم. هیچ قدرتی در آسمان و زمین، چنین عظیم نیست. بی‌آنکه بدانیم، حامل قدرت مطلق در درون خویشیم؛ اما روحمان را در زیر آوار گوشت و چربی خرد می‌کنیم و می‌میریم، بی‌آنکه بدانیم چه هستیم و کارآیی‌مان چیست.

(کتاب گزارش به خاک یونان – صفحه ۵۳۵)

✔️در بحرانی‌ترین و گرسنه‌ترین لحظه جوانی‌ام، نیچه غذایی مقوی به من خورانید. زخم‌هایی که نیچه در درونم باز کرد، عمیق و مقدس بودند.«گزارش_به_خاک_یونان»

سنگ نوشته قبرش چنین است:

(( نه آرزوئی دارم، نه می‌ترسم. من آزادم ))

 

م.ن؛

در بحرانی‌ترین و گرسنه‌ترین لحظه جوانی‌ام، نیچه غذایی مقوی به من خورانید. زخم‌هایی که نیچه در درونم باز کرد، عمیق و مقدس و دوستداشتنی بودند.چراییش به من چگونه زیستن اموخت..

بوسيدم؛ گذاشتمش کنار!

همش ميگن نيمه پر ليوان رو ببين، قضاوت نكن، منفي نباش، زود تصميم نگير ، سكوت كن، كنار بكش، تو‌روابط محتاط باش،اعتماد نكن ، زود دست دوستي نده ، همه رفيق نيستن ، همه خيرتو نميخوان ، دستتو ميگيرن ولي تو ذهنشون طناب دار ميبافن برات ؛ ادمها به سردردشون بيشتر اهميت ميدن تا مرگ تو..

اينارو مشاورا و روانشناسا وقتي بهمون ارائه ميدن ، و ماها رو باهاش راهنمايي ميكنن كه مستاصليم ، ضربه خورديم از دوست، از فاميل از خانواده از عزيز ، از دور و از نزديك ، ناتوانيم از باز كردن گره يك رابطه دوستانه و تنها مونديم بي دوست..

حالا فلسفه بسيار عميق و روانكاوانهٔ «بوسیدم گذاشتمش کنار» یعنی چی؟؟!! مگه میشه کسی رو ببوسیم بعدم بذاریم کنار ..؟

نیم قرن تجربهٔ بوسیدن ، به بنده میگه بله میشه بوسید ؛ و این بوسیدن ، به معنای دل و جان روحیه دادن به یک انسان ، عرضه کردن وجود ، شناساندن، فراهم کردن بستری برای دیده شدن و شناخته شدن شخصیت و رفتارهای متقابل برای ارزیابی و شناسایی دو طرفه ست ، و‌نه بوسه اي  بر لب و دهان يا گونه و پيشاني ...!

اينروزا ، تو اين عصر ارتباطات پوچ اما كاملا ضروري براي ادمهاي مشتاق و محتاج و منتظر دوستي و روابط در پر كردن تنهايي ها و سهيم كردن يك همدم در شادي و غم ؛ بنظرم نه تنها نباید زود و عجولانه دوستيهاي خوب يا بد رو قضاوت کنیم يا پس بزنيم ، بلکه «باید» به کسانی که متوجه ميشيم چه بسا اندک ارزشی در مدارمون و بار مثبتی روی چرخش محور زندگی مون دارن ، و عادلانه و صبورانه تشخیص میدیم که میتونن برامون بمونن و بالاتر از اون، شاید ما براشون مفید باشیم ؛ فرصت بدیم ما رو بشناسند ، زمینه رو فراهم کنیم که اگر بد قضاوتمون کرده اند ،تو اشتباه شون روشن بشند ، باید اجازه بدیم نزدیک بشند حلّاجي كنند، و ببينند گاهي دودوتاي اونا خيلي بيشتر از يه گوني خوبي ميشه، صفات و رفتار درست ادمها شايد بيشتر از يه بده بسون ساده باشه.. 

پس ما هم در قضاوت عجولانه نكردن ادمها سهم داريم ، ما هم در شناسوندن خودمون و صرف زمان براي شناختن ادمها و بعد قضاوت كردن نقش اساسي داريم ، اون موقع اس ، كه ميتونيم بگيم نه ؛ حالا دودوتا چهارتاس ...  من تلاش خودمو كردم ، سعی کردم نیمه خالی لیوان رو پر کنم ؛ بهترين خودمو نشون دادم، تلاش كردم بهترين بُعد وجودي اين ادم رو بشناسم، من محبت و خدمت در مرزهاي خودمو عرضه كردم و در مرزهاي اون با سطح فكري خودم نه با يك ديدگاه تونلي بلكه با يك نظر گسترده شناخت پيدا كردم ، نشد ؛ نيستيييييييم هممدار ..

               ----پس ميبوسم ميذارمش كنار ---- 

باور

من دوست داشتن کسی را
باور میکنم که؛
 مرا
برای خویشتن خویش دوست بدارد
نه ،
برای اغنا و ارضا شدن وجود خود ..
هیچکس در این دنیا 
مرا
 هرگز اینگونه 
دوست نخواهد داشت ؛
چراکه نمیتواند  ..
در این دنیای لعنتی ..
یک من اسیر را ....

بخواهد.

*****

ای کاش کسی مرا دوست میداشت..

انگونه که دلم میخواهد،

نه انگونه که دلش میخواهد .........

عهد

عهد بستی؛

آنچه بین ماست ابدیست...

یادم رفت  بپرسم،

عشق را می گویی یا رنج را...

 

نزار_قبانی

 

 

رَه

اکنون می‌فهمم که هیچ‌چیز در جهان برای آدمیان ناگوارتر از پیمودن راهی نیست که ره به خویشتن بَرَد.

📕آدمیان✍ هرمان_هسه

 

م.ن ؛

«ناگوار» برای ادمیانی که از شناختن خویشتن خویش گریزانند؛ از خودیابی و از درک چگونه ابرانسان شدن ، و شاید فرار از چنین درکی.. 

چه دردناک مقصدی برای آنانی که راه زندگیشان نه ره توشه برداشتن از مسیر، که فقط گذرکردن از جاده و گذران عمربی مایه ست برای مقصدی فرومایه..

وگرنه؛ برای انکس که بسوی نور و برتری انسان رهسپارست ، لغزندگی راه نیز، سودمند و گواراست. تاولهای پا و زخمهای جان نیز ، چرخهای پیشرو راه و دردها ، محور زمان ست.. چه بسا ادمیانی که فقط راه پیمودن میدانند و مقصد ، هدف شان نیست . همانانی که راه به درون هستی شان میبرند تا انتهای افرینش.. 

پیاده روی با نیچه

 

کتاب پیاده روی با نیچه

درباره‌ی کتاب پیاده روی با نیچه:

این کتاب داستان تلاش برای ایستادن و قدم برداشتن به شکلی مناسب است، تا خودِ کنونی را به سوی مقصدی دست نخورده، دست یافتنی ولی دور حرکت دهید. در این صورت، حتی لیز خوردن هم می‌تواند آموزنده باشد، زیرا بیشتر وقایع مربوط به مسیر هستند نه قله. در این راه است که به قول نیچه، می‌توان «خود را یافت.»

«قدم در راه نهادن» یکی از مسیرهای شناخت است. زیرا براساسِ آموزه‌های عرفانی «خودْ راه بگویدت که چون باید رفت». جان کاگ نیز این شیوه را الگوی خود قرار داده و برای شناخت نیچه در مسیرهایی قرار گرفته که پیشتر این فیلسوف بزرگ آنها را درنوردیده است. 

در این سیروسلوک، گذشته از مرور و بازاندیشی افکار و آثار نیچه و دیگر فلاسفه، کاگ نیز فرصتی می‌یابد تا به گذشته و اکنون خود نقبی بزند، بنابراین پیاده‌روی با نیچه هم فرازوفرود زندگی و اندیشۀ او را می‌نماید و هم خواننده را وامی‌دارد تا همچون نویسنده بر مسیر خودیابی خود درنگی داشته باشد.

 

 

م.ن ؛ مهمترین درسی که از این کتاب گرفتم ، چگونگی رویارویی با دردهای جسمی و فیزیکی در زندگی ام و تغییر نگرشم نسبت به انها و عوض کردن واکنشم نسبت به هر عضودردمندی که با روح  مستاصل ام ، هممدار نیست .. 

🤍🤍

امروز سریال «بدون شرح» اون قسمت که مرحوم ‌جمشید مشایخی میاد دفتر روزنامه ؛  دیدن مرحوم فتحعلی اویسی رو دیدم 🖤🖤
انقدر گریه کردم از ته دل، با دیدن مرحوم‌ مشایخی ، بیشتر دلم به درد اومد . خیلی خیلی بیشتر.. 

چقدر جوونیام دوسش داشتم و‌ هرچه بیشتر با شخصیتش اشنا میشدم بیشتر شیفته کمالاتش میشدم، هنوزم هم ...

چقدر زنش دوسش داشت.. 

داشتم فکر میکردم؛ حالا دو انرژی اثرگذار در زمین ، دو انسان تعالی بخش روی زمین ، تو‌ کائنات به هم  پیوسته اند.. 🖤🖤🤍🤍
برا مرگ اونا ، رفتن شون و اسمانی شدن اون عزیزان ناراحت نیستم..  
برای از دست دادن یه عزیز در قلب ام ، خالی موندن یه خونه تو‌روح‌ خودم، غصه خوردم 😔🖤

ای کاش با مرگ عزیزان ، بازمانده ها انقدر غصه نمیخوردن، انقدر نمیرنجیدن، انقدر دلشون به درد نمیاومد، ای کاش مرگ به اندازه عزیز بودن ، پذیرفتنی بود . ای کاش میپذیرفتیم عزیز ما به جای بهتری میره و از رفتنش و از اینکه به شرایط بهتری نائل میشه، خوشحال میشدیم .

 

ذره ذره

یه زخم هایی هستن ;
که به جای اینکه پوست رو باز کنن ,انقدر کشنده اند که اسیب رو به قلب میزنن  طوری که چشم هارو باز میکنن ...

«حرف »

بعد دردشون بیشتر احساس میشه، چون هم چشم میبینه هم دل زخمی شده ...  

اینجور زخمها رو نمیشه بخیه زد، مرهم گذاشت یا با انتی بیوتیک خشکوندشون .. این زخمها همیشه سر بازند .. ذره ذره جون میگیرند عین خوره ..

بعضی ادما تو زندگی بعضی ادما همین زخمها ، همین خوره ها ، همین جون گرفتن های ذره ذره اند ..

امیل چوران

اثری از امیل چوران منتشر شد/فیلسوفی وامدار یاس فلسفی کی‌یرکگارد

«سقوط در زمان» اثر امیل چوران، فیلسوف رومانیایی با ترجمه محمدصادق رئیسی توسط نشر سولار منتشر شد. چوران را وامدار یاسِ فلسفیِ نیچه و کی‌یرکگارد خوانده‌اند.

 

 

💎💎اگر می توانستم هر روز به قالبی در می آمدم، گیاه یا حیوان، تک تکِ گلها می شدم: علف هرز، خار بیابان یا گل سرخ، درختی استوایی با شاخه های درهم گوریده، خزه ای افتاده در ساحل یا کوهی زیر تازیانه باد؛ پرنده شکاری، کلاغی بد آواز یا مرغی نغمه خوان؛ جانوری در جنگل یا حیوانی اهلی.

 

بگذار زیست همه گونه ها را زندگی کنم، وحشی و ناخودآگاه. بگذار تمام گسترۀ طبیعت را بیازمایم، بگذار به زیبایی تغییر کنم، پاورچین، چنان که گویا طبیعی ترین روال است. عجب جست وجویی در لانه ها و غارها، چه پرسه ای در کوهستان های متروک و دریاها، تپه ها و دشت ها! فقط ماجرایی کیهانی از این دست، سلسله ای از دگردیسی در قلمرو حیوانات و گیاهان، میل به دوباره انسان شدن را در من بیدار خواهد کرد.

اگر تفاوت انسان و حیوان در این باشد که حیوان فقط می تواند حیوان باشد، در حالی که انسان میتواند جز انسان هم بشود، یعنی چیزی جز خودش، پس من حتما جز انسانم.

«امیل_چوران»

او در نظر برخی، یکی از ویرانگرترین اندیشمندان زمانه ی خود بود—یک نیچه ی قرن بیستمی، اما تاریک تر و شوخ طبع تر!

«چوران» نویسنده ای است که باید اثرش را در لحظات سرشار از ناامیدی و سودازدگی مطالعه کرد. او مخاطبین خود را افسرده نمی کند، بلکه صرفا باعث می شود کمتر احساس کنیم که با رنج هایمان تنها هستیم. به این چند جمله ی کوتاه از «چوران» توجه کنید: 
- «خودکشی به زحمتش نمی ارزد، چرا که آدم همیشه بیش از اندازه دیر دست به این کار می زند.»
- «فقط افراد خوشبین دست به خودکشی می زنند، خوشبین هایی که دیگر در خوشبین بودن موفق نیستند. دیگران، آن ها که دلیلی برای زندگی کردن ندارند، چرا باید دلیلی برای مردن داشته باشند؟»
- «تنها در صورتی کتاب بنویسید که می خواهید حرف هایی را در آن بگویید که هیچ وقت جرأت بیانشان را به کسی ندارید.»
- ««از صبح تا شب چه کار می کنی؟» «خودم را تحمل می کنم.»»
 

سال 1937 به زمانی تأثیرگذار برای «چوران» تبدیل شد. او به پاریس نقل مکان کرد و شهروندیِ فرانسه را گرفت. او هیچ وقت به کشور زادگاهش، رومانی، بازنگشت. این مهاجرت، دلیلی دیگر برای ناراحت بودن را برای «چوران» به وجود می آورد: دوری از وطن. با این حال «چوران» همیشه با تأکید بیان می کرد هر کس که احساس نمی کند در تبعید به سر می برد، از قوه ی تخیل بی بهره است. او در این باره می گوید:
فقط احمق ها فکر می کنند که به جایی تعلق دارند.

 

Save

کاش می‌شد بوسیدن فرزاد شش ساله رو وقتی بعدش میپرسید ؛

«مامان شیرین بود؟» و

بوسیدن فرشاد سه ساله رو وقتی میگفتم ؛ مادر لباتو گل کن، و  میبوسیدمش تا نفس داشت و داشتم رو،

save کنم ؛ 

بعد هرجای زندگی که از زنده بودن کم می آوردم ؛ باهاشون دوپینگ میکردم ..

 

ترازو

 

اینکه ادما ؛ مارو تو برخوردهاي اول قضاوت میکنن خصوصا در دید و بازدیدهاي دوستانه و اشنايي هاي  اوليه  ، یه امر اجتناب ناپذیره ؛ اگه سن مون بالا هم باشه يعني حدوداي نيم قرن رو پشت سر گذاشته باشيم كه چه بدتر !! 

نمیتونیم همه رو‌تربیت و راهنمايي کنیم و بگیم اي بابا ؛ اونی که داری در ظاهر من میبینی فقط گوشت و استخوونه ، هرگز نمیتونی با دنیای درون من چنان ارتباطی داشته باشی که بتونی روم مارکها و صفات شخصيتي خوب و بد بزنی، لباس و‌کفش نیستم که کیفیت و قیمتمو تعیین کنی ،  کارخونه سازنده هم نیستی ..

حتي پدر و مادرمم بعد از جدا شدن از من ؛ بعد از مستقل شدن من و گذر زمان ؛ شناخت كمي از من دروني «اكنون من » دارن .. 

اما خب ؛ همه مون از گوشت و استخوونیم و یه تکه گوگولی بنام مغز  اون بالا تو كله مون گذاشتن كه باهاش همه كار ميكنيم جز فكراي درست و درمون و فرو رفتن در منِ خودمون...

اول از همه با دیدن هر ادمی ، اول قضاوتش میکنیم با چندتا مارك و اتيكت و فوری برچسبه رو ميزنيم :  وای چقدر لاغر ! نه چقدر چاق ؟ نه اي داد؛ چقدر چاغره !!(چاغر= ادم چاق یا لاغری ست lکه با لباس و رفتار سعی در چاق یا لاغر نشون دادن خودش داره !)واي چه کوتاهه! نه درازه! پیرتر از سن اش بودااااآ !! شوهرش انگار جوونتره ! بچه اش دیر بدنیا اومده! چه پوستش خراب بود!! چقدر كم موو !! واي همه موهاش سفيد!! معلومه فقيرند !! انگار از خانواده سطح پایینه ! دهاتیه! مدرکش چیه ایا؟! باباش چکاره بوده یعنی؟ چرا انقد حرف میزد؟ نه چرا انقدر خودشو گرفته بود؟ 

عکسش هم صادقه هااااا، تو برخورد اول انقدر طرف رو‌میبریم بالا و بادش میکنیم که بعده ها میبینیم با هیچ سوزنی نمیشه این ‌پوست باد کرده رو‌ خالی کرد !!! 

خلاصه اینا سنگهای ترازویی ست که ماها تو همون برخورد و دیدار اول میذاریم تو‌کفه ترازو و پر واضحه که اونطرف کفه ترازو خودمون هستیم با سنگهای عالی و وزین و کمالات تایید شده و تحسین شده از قبل ، و برتريت خودمون كه حتمي ست در اين قضاوتهاي بيرحمانه و نابهنگام و عجولانه..

حالا شاهین بدبخت و بخت برگشت‌هٔ وسط ترازو باید به ما ‌نشون بده ادم تازه رویت شده ، با توجه به سنگهای وزن کشی که ما گذاشتیم ‌تو‌ ترازو ؛ چند مَرْد ه حلّاجه !!!

امروز داشتم فكر ميكردم ؛ يكي از خود بودنها ؛ شفاف سازي هاي انچه كه واقعا هستيم (نه بصورت شعارگونه) و  جاري كردن دنياي درون براي دنياي بيروني  كه بناچار و به اجبار در تعامل با آنيم، همين وبلاگ نويسي ست ..

من مينويسم ؛ پس هستم، همان كه هستم ...  

 

كِش

 

متن زمان میگذرد ، متن سرعت گذر عمر و چه زود میگذرد زندگی و عمر میگذرد

وه که زمان چه کش می آید ؛

من جوانی ام را پیر کردم

اما تمام نشد ..

 

شناخت

من شیفته انسان‌هایی هستم که تنهایی‌شان را شناخته‌اند، با او حرف زده‌اند، چای خورده‌اند، در آغوشش گرفته‌ و همچون گنجی گرانبها از آن مراقبت کرده و می‌کنند.

آنها انسان‌هایی رشد یافته‌اند که در آن‌ سوی وابستگی یعنی استقلال ایستاده‌اند و اگر روزی به کسی اجازه ورود به حریم تنهایی‌شان را بدهند، به این دلیل است که او را همچون تنهاییِ خود ارزشمند یافته‌اند و این بدان معناست که او نیز انسان رشد یافتهٔ دیگریست.

 

عباس_ناظری

 

 

*نخستین بوسه‌ی آموزگار*

 

اولین بار که پایم به مدرسه باز شد،
 کمتر از شش سال سن داشتم و جثه ام خرد بود. 
مأمور سپاه بهداشت به مادرم گفت: "این بچه سوء تغذیه دارد".
 هیچ وقت نفهمیدم چرا مادرم آن جمله را تا مدتها برای دیگران نقل می کرد. 
آن وقتها مهد کودک و پیش دبستانی در روستا نبود و دانش آموزان غیر رسمی به نام "مستمع آزاد" در کلاس اول می نشستند.
 جایم آخر کلاس و هم نیمکتی ام "سکینه"؛ دختری از فامیل پدری ام و همسایه دیوار به دیوارمان بود که جثه ای درشت و حرکاتی کند داشت. 
بعدها فهمیدم که محصول زایمانی سخت و مبتلای "فلج مغزی" بوده است.
 هر دوتایمان به حساب آموزگار و دانش آموزان دیگر نمی آمدیم و سرمان به کار خودمان بود. 
کار من این بود که دست سکینه را بگیرم تا بتواند حروف را به سختی بر کاغذ بنویسد. 
شبها با مادرم به خانه آنها می رفتیم.
 مادر او و مادر من در کنار چاله ای پر از آتش مرکبات، قلیان می کشیدند و ما در گوشه ای به درس و مشقمان مشغول می شدیم. 
در اتاقی با دیوارهای خشتی، سقفی چوبی و دوداندود و دری ساخته شده از حلبی و چوب که اغلب اوقات گوساله یا بزغاله ای هم در گوشه دیگر آن همزیست اهالی خانه بود 
و خوراکمان سیب زمینی آب پز؛سیمای"فقر مطلق"!
پائیز به آخر نرسیده؛ سکینه خزان شد.
 کالبد بی جانش را پیچیده در پتو بر تخته گذاشتند. 
قدش بلندتر شده بود.  
گرگ‌ و میش یکی از آخرین غروب های آذرماه بود و این بیخودترین نامی است که بر این ماه سرد و بی"آذر" گذاشته اند.
 در پیش چشمان وحشت زده و مغموم من و در میان شیون و ضجه های جانخراش زنانی که صورتشان را به ناخن خراشیده بودند،
 مردان ده، تخته را بر دوش گذاشتند و بردند تا او را در جوار خفتگان بی آزار" به خاک بسپارند. 
سکینه که رفت من هم دل و دماغی برایم نماند؛  مدرسه را رها کردم.
سال بعد که به سن مدرسه رسیدم، هنوز جثه ام ریز بود. 
با این تصور که هنوز "مستمع آزاد" هستم، 
من را بر روی نیمکت آخر کلاس نشاندند.
 آموزگارمان خانم معلمی بود تازه کار که از دانشسرای عشایری آمده بود.
 نامش"ثریا"، هم نوجوان بود و هم نو عروس؛ 
در لباس های رنگین عشایری چون طاوسی خوش خط و خال رخنمایی می کرد
 و صورت شادابش در میانه شبستان چارقد و لچک و طرّه زلفهای سیاهش چون"خوشه پروین"می درخشید.
 
 هنوز قامت خانم معلم های عشایری و روستایی در چادر و مقنعه و روپوش"سیاه" دفن نشده بود.
 خود، 
از عشایر بودند و دست پرورده آن عشایر زاده دانشمند (قاسم صادقی)که دلبسته طبیعت بود و عاشق زندگی، 
زانرو به شاگردانش دستور داده بود که با لباس خودشان بر سر کلاس بروند.

 لباس پر نقش و نگار آنها با الهام از طبیعتی که در آن می زیستند داستانی از نقش خیال بود بر قامت آن
 فرشتگان"عشق" و "آگاهی"و امید بخش"زندگی"و "نشاط" 
و آنها نیز چه خوب درس استاد را در گوش شاگردان زمزمه می کردند. 
چه پرشور اما بی توقع، 
آموخته هایشان را در جان ما می ریختند تا ثابت کنند که معلمی کردن و
 "آموختن" تنها به"عشق" میسر می شود
 نه به "مزد". 
بر جلد کتابهایمان هنوز خاکستر
 "مرگ" ننشسته بود 
و خداوندان خشم و کین،
 صفحاتشان را به "عزا"ی "کلمات" ننشانده بودند.

بر سطرهای آن کتاب ها خدایی اگر نوشته شده بود، 
خدای مهربانی و در میان آن سطرها،
 شوری اگر موج می زد شور زندگی بود.

پائیز و زمستان گذشت و بهار از راه رسید. 
دانش آموز رسمی، نشسته بر آخرین نیمکت، 
خاموش و منتظر، 
نام"مستمع آزاد" را بر خود می کشید.
 تعطیلات نوروز که تمام شد آموزگار پرسیدن آغاز کرد.
 گویی همه درسها در چهارده روز تعطیلی از کله ها پریده بود. 
کسی جواب نداد. 
آموزگار دوباره پرسید. 
با ترس از شنیدن جواب"نه" دست بلند کردم و گفتم:

- خانم اجازه! 

-مگر بلدی؟

-خانم اجازه بله

-بفرما

برای نخستین مواجهه رسمی با تخته سیاه به پیش تاختم. 
قامتم به تخته سیاه نمی رسید. 
خانم با بزرگواری و مهربانی یا شاید ترحم و دلسوزی، 
چهار پایه ای زیر پایم گذاشت و من مسلط و چابک، 
سراسر میدان فراخ "تخته سیاه "را یک تنه، 
با سلاح" گچ سفید" و رگبار "کلمه"ها فتح کردم.
آموزگارم جیغی کشید و سرخ شد.
 از خوشحالی بود یا شرم از بی توجهی؛
 نمی دانم. 
هر چه بود متواضعانه خم شد،
 مرا بغل کرد و بوسید. 
مهربانی او در میان امواج عطرآگین گردن آویز میخک دوچندان بر من نشست.
 بی درنگ مرا بر نیمکت اول نشاند و دفتری از وسایل شخصی خود به من هدیه داد. 
همان سال شاگرد اول شدم و سالهای دیگر هم.

امروز در گذر از میانسالی با خود می اندیشم 
اگر در زندگی توفیقی داشته ام
 و اگر از "انسانیت" چیز ی بر جان من نشسته باشد
 به اعجاز آن
 "مهربانی بی دریغ" 
و آن نخستین
" بوسه آموزگار " بوده است.
🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🌿🍂🍂
🔸 دکتر سهراب صادقی فوق تخصص مغز و اعصاب

٣ تا ...

در گِل و سرشتم  سه توانایی لذتبخش(براي خودم!) بصورت نهادینه هميشه بوده كه ، هر روز با مسن تر شدنم ، قوی تر میشه  ؛ قدرت كوتاه كردن كلام، غرق  سکوت شدن  و  در تنهایی به یگانگی خویشتن رسیدن.. 

صفتي ستودني و از سر خودشيفتگي نيست ، فقط طبيعتي ست خدادادي .. 

يادمه از بچگي اين خصوصيات رو داشتم .. 

قدردان و شكرگزار اين نعمات الهي هستم . و ميدونم هر برچسب و قضاوت و حكمي بر اين گِل طبيعي،  نچسبيدني ست... 

 

 

تنهادلیل

وقتی مُردم ؛ بر سنگ قبرم بنویسید:

موسیقی تنها دلیل او بر باور «وجود داشتنِ خدا» بود....

         ----✍🏻کورت_ونه‌گات ؛ مرد_بی‌وطن-----

💎

خدا وقتی میخواد ؛
حالت رو خوب و حسابی و اساسی بگیره،
یکی از آرزوهات رو بر آورده میکنه، منتها اونی که ؛
احتمالا ده سال پیش آرزوش رو داشتی،

که الان به دردت نمیخوره،

تازه گرفتاریهات رو هم بیشتر میکنه..!

 

💎حالا دیگه یاد گرفتم ارزو نکنم...

دعا نکنم ..

از خدا چیزی نخوام..

خدا از نظر من همون نیروی برتر همون انرژی هستی و همون مدار متعالی کائناته که داره محور مارو میچرخونه ..

یاد گرفتم به زور و ‌التماس  ازش چیزی نخوام ، حتی مدار برتر..!

یاد گرفتم تا چیزی ازم نگیره چیزی نمیبخشه..

الان فقط میخوام رو مداری که هستم رها باشم و انرژی که برام میفرسته رو بپذیرم ..

یاد گرفتم فقط پذیرش منه که مدارمو وسیع تر میکنه و کائنات رو سخاوتمندتر ..

یادگرفتم کلامم دستوری و امری ، خواهشی و التماسی ، حتی عاجزانه نباشه ... 

یاد گرفتم فقط یاد بگیرم که چیزی نخوام ... 

 

فقط الهی شکل کلامم باشم ..

Me

A letter to myself :

Now I only have you , take care of me .

 

‏نامه‌ای به خودم :

الان دیگه فقط تورو دارم مراقبم باش .