نعرهٔ شیر و سکوت موریانه!

دیشب یه فیلم دیدیم بنام «جمشیدیه» با نقش افرینی سارابهرامی عزیز و‌هنرمند . ای کاش میشد از دفاعیه اخرش در دادگاه یک کتاب بنویسم .چقدر دردمندانه ، درد یه عمر فحش و ناسزا و زور و ناحق شنیدن و دم بر نیاوردن و تو این جامعه حق دفاع نداشتن رو، عاجزانه و مجرمانه بیان کرد..

زن یا مرد فرقی نداره، حتی هستن مردانی که از مادران ، زنان و مادرزنان،  بددهنی و ازار کلامی میبینن و هیچ جایی حقی براشون قائل نیستن که این امنیتهای روانی زخمی و اسیب دیده مورد توجه قرار بگیره و احقاق حق بشند.

اما در طی تاریخ زنها از فحش و فریاد مردان بیشتر اسیب دیده اند. شاید چون صدای مرد نکره تر بوده و بلندتر، غالب تر و کوبنده تر. پس زور و قدرت بیشتری داشته تا یه زن رو له کنه و نذاره روحش تکون بخوره و واکنش نشون بده..

تو‌دفاعیه ساراجان میگه؛ من اون راننده تاکسی رو زدم محکم هم زدم با قدرت؛ چون داشت فحش میداد و عقده های منو باز میکرد، فحشها و متلکهای خیابونی که یه عمر از مردها شنیده بودم ، همش تو قدرت دستام جمع شده بود و فقط میخواستم خشم چند ساله ام از فحش شنیدن رو خالی کنم؛ اخه اون داشت به همسرم فحش میداد.

سارا فقط داشته از همسرش در مقابل فحش شنیدن دفاع میکرده، حتی مرزهای دفاع از خود رو میذاره کنار، از بیرون تاکسی تنها داشته از همسرش که توی تاکسی بوده و فحش میشنیده حمایت میکرده..

تو جایگاه قاتل گفت : نمیخواسته یه قطر خون بریزه قصد قتل نداشته، اما فحشهای یک عمر، یک جامعه و محیطی که درش بزرگ شده بوده  اونو سرریز از انزجار کرده بودن و ازش یه قاتل ساختن. متاسفانه این اعترافات اگاهانه و دفاعش از اسیبهای روحی کهنه و نو، درد بازمانده ها رو به نفرت تبدیل کرد ..

 

چرا دهانی که جایگاه شعور ادمهاست با کلمات زشت ، انقدر کریه میشه؟ یه مغز که بیشتر نداریم که فقط فرمان بدکلامی صادر کنه و به امنیت روانی و روحی طرف مقابل اینهمه ضربه ها و زخمهای مهلک وارد بشه؟ همون مغز حرف درست و زیبا رو هم میشناسه ، چرا دهان فحش و ناسزا و نازیبا رو انتخاب میکنه..؟!؟؟؟؟!

«ای آدما که با واژه های تلخ و گزنده برای مچاله کردن روح دیگری، سلطه جویی میکنید و شاید سالها به زندگی و شرایط غالب و مسلط بوده اید ؛ در واقع ؛ نعرهٔ شیروَش شما نیست که ترسناکه ؛ از سکوت موریانه ها بترسین ...»

زنده ايم؛ شكر!!

تو احوالپرسيا چقدر شخصيت ما ادما كارنامه مون رو ميذاره رو ميز و ایتم خوبی ارائه میده برای یه ارزیابی نسبی و تقریبا بجا !!

سلام خوبي؟

جواب همين سوال ميتونه خيلي ارامش بخش باشه بشرطي كه خود سوال از طرف يه همدل هممدار باشه بي سوءپیشینه؛ نه كسي كه بعد از مدتها براي هدف خاصي با دوتا كلمه ميخواد سر يه نخ رو بگيره و گره بزنه به منافعش! 

گاهی یه «خوبی؟» میشنویم یا میبینیم رو صفحه گوشی، ولی انگار یه ارامبخش قوی جاری میشه تو رگهامون؛ حتی اگه بگیم نه خوب نیستیم، مثل هوش اومدن بعد از عمل ، دلمون قرصه که خوب بودن یا نبودن‌مون برا یکی مهمه! 

جوونیام که کله ام داغ بود و لبریز از تضاد؛ وقتی از عزیزی میپرسیدم خوبی؟ و‌ میشنیدم ؛ «زنده ایم شکر» مثل اسفند رو آتیش جز میزدم ، میگفتم عزیزم ، حرف و حدیث و چک و چونه زدن سر زنده بودن که مرحله اخر همدلیست.. الان از سلامتی و خوشیها و خوبیها بگیم از اکنون خوشمزه بگیم بهتره! 

به عقل قاصرم نمیرسید خود «زنده بودن» هم بنوعی در اوج ناخوشی ها،  نعمتی ست برای عزیزانی که بودن مون براشون مهمه غنیمته، دوست دارن دوستمون داشته باشن و نمیتونن زنده نبودن ما رو با هیچ زنده ای پر کنن..

الان میبینم ، رو روال رو براه بودن ، حمدخدا داره همیشه جای سپاسگزاری و‌قدردانی از خالق رو تو لحظه هامون میطلبه. باید اگاه باشیم به این بودن و ارزشمندیش . و شاید چه دیر فهمیدم که اول از همه «زنده ایم شکر» همون روی مدار بودنیست که هر افریده ای اگه با بند بند وجودش حس کنه و شاکر باشه ، میتونه شکر تمام نعمتها و ارزشها رو بجا بیاره و رو روال و روبراه و شاید «خوب» هم باشه..

  «زنده ام ؛ شکر»

اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعونَ🕊🤍

نقل‌ازخودخدا:

اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعونَ

اعتراف میکنم یه جاهایی به یه ایاتی از قران شک دارم ، ولی یه ایاتی را تا مغز استخوون به جان و دل مینوشم، میچسبه به تک تک سلولهای شُشَم و باهاشون دم و بازدمم تنظيم و معنادار ميشه.. 

همين ايه فوق از بهترين نغمه هاي كائنات و كهكشانه كه اگر خدايم جان منو خريدار باشه بعد از تولدم و جنس فروخته شده به سياره زمين را باز پس بگيره به اغوشش، چه خوشبخت و سعادتمند افريده اي هستم..

فقط نميدونم چرا مهجورانه اين زيباكلام رو در از دست رفتن عزيزان ميشنويم و چنان غمگين و ماتمزده ميشيم كه براي بازگشت عشق به معشوق و جنين به مادر، گل به گستان و روح به سرچشمهٔ انرژي، اشک ماتم میریزیم ؟!

تا این ایه دلنشین به‌گوش جان میرسه ؛ همه میپرسیم:کی  از این دنیا عبور کرده؟ باز داغدار شدیم؟  چرا ماتم دیدار دوبارهٔ  عزیزی تو این  دنیا به قلبمون نشسته‌؟ چه مهجورانه این ایه را موقع به سوگ نشستن ، به اشک چشم میشنویم..

انقدر در کادرهای سیاه و سوزناک اومده  ڪه وجه آرامش‌بخشش پشت قلبهای محزون پنهان شده و فقط یاداور داغِ فراق و مصیبت ست.

«چه بشارتی زیباتر از اینڪه سِیرمان از او و به سوی او و در تمنای او باشد؟»(جمله از بنده نیست.)

جدأ ؛ از این خوشتر هست که بچه ای بعد از عمری برگرده به پابوسی مادر؟به اغوش گرم مادر؟ و به دنیای معطر افریدگارش؟

به قول سعدی‌جان:

جمال ڪعبه چنان می‌دواندم به نشاط

ڪه خارهای مغیلان حریر می‌آید..

اینهمه شوق بازگشت نه بخاطر اطمینان بخود از پاکی و بی گناهی و افریده ای پاک و‌منزه بودنه، نه ..! از جهت ایمان داشتن به بخشش و کرم و بزرگواری معبود و خالقه.. رجعتی به اغوشی باز ، به سرچشمه ای زلال ، به زاده شدنی دوباره ، مطهرشدن و بخشوده شدن بعد از یک عمر انسان خاطی بودن، انرژی شدن و به هستی بازگشتن .. 

 والله قابل قیاس با  پیامبری معصوم برگزیده نیستم که بازگشتم بسوی حق ، روسفیدانه باشد اما؛خدای من، همان خدای پیامبران الهی ست.   

ن-جیب!

استقلال مالی یک زن همیشه برام دغدغه که نه ! اما یه گوشه از ذهنمو اشغال کرده ، که  باشه یا نباشه ؟؟!! شاید میتونست کلا جهت ، سطح و بالانس بار الکترون و ‌پروتون مدارمو ۳۶۰ درجه تغییر بده!!

خدا شاهد و همه عزیزانِ من-شناخته ناظر بوده اند که پشیزی برای مال دنیا ارزش قائل نیستم و بارها شده، سندهای سنگین و ثمین بنامم رو جر جر کردم ریختم دور. اصن میخوام وقتی میرم هیچستان با هیچی برم، با یک روح عریان، شاید فقط مثل یک نسیم، حتی گفتم سنگ قبرم نذارن، چه خرج بیخودی ! 

بگذریم از منو خدایا حتی «مرا از من بگردان»

اما همه جای دنیا حتی اینجا تو ایتالیا بارها شنیدم و دیده ام (با چشمهای از حدقه بیرون زده ام!)که میگن این زنها(شاغل)! قویترند،آسوده ترند.زن باید دستش توی جیب و کارت و حساب خودش باشد.اصلا شاید یک روز دلش خواست برای انگشتان چروکيده ي مادرش یک انگشتر طلا بخرد.(به لطف داشتن همسر بسیار دست و دلبازم من هروقت خواستم و صلاح دونستم بخصوص روز تولدم برای مادرم خریدم با کمال میل و رضایتش، ن جیب هم بودم!)

رفته ام داخل طلافروشی نتونستم بین دوتا دست بند طلای زرد و سفیدانتخاب کنم، بدون درنگ و نگرانی به فروشنده گفته ام : هردو رو می برم!

یه روزم دست بند عزیز رو گذاشتم رو‌میز طلافروشیو بی معطلی و‌ چونه ، پولشو گرفتم دادم برای بدهی به بنای ساختمان  نیمه کاره مون...

خداوکیلی تو منی نداشتیم تو مال دنیا؛ همش ما بودیم..

میخوام بگم درسته با مدرک لیسانس و داشتن شرایط کار ، شاغل نشدم، بعدش با فوق بازم تن به کار بیرون ندادم ، چون عشق استقلال مالی نداشتم، قد قدااا مرغ خونگی موندم و همیشه همون خونه داری محض و روشن نگه داشتن چراغ امید خونه چراغ دلمو روشن نگه میداشته ،

اما بازم مکررأ همه جا جسته گریخته ، میشنوم؛

زن اگر پول خودش را داشته باشد: رنگ موهایش، مدل مانتویش، بوی عطرش، عدد قبض موبایلش، و...

همه و همه را خودش انتخاب می کند!

ایا به واقع اینطوره ؟؟!!! یا زندگی بنده استثنا ست ؟ اما نه ، والا تو زندگی  دوستای نزدیک و عزیز و اطرافیان هم میبینم انقدر خط کشی نیست، مرز و دیوار نیست ، تومنی نیست..

طبیعتأ مال و ثروت زن و شوهر مشترکه، گاهی تو این جیب گاهی تو اون جیب، دقیقا عین یک شلوار، که نمیشه گفت این جیب منه اون جیب توئه!!

 

اما ؛

بنده، تنها مشگل بزرگی که همیشه داشته ام تو‌ نداشتن استقلال مالی اینبوده که ؛ وقتی تو پیاده رویها یا تو سطح شهر به نوازندگان خیابونی میرسیم، در مقابلشون مدهوش میشم انگار منو به ندای کائنات متصل میکنن، ضعف میکنم پای هر نتی که اجرا میکنن ، حتی اگه اهنگ رو نشناسم . بعد دوست دارم ذوق و شوقمو‌نشون بدم .ولی همسرم بشدت مخالفه که پولی توی ساک مقدس سازشون تقدیم کنم.همیشه با غصه لذت میبرم از نوای روح بخش شون دلمو صفا میدن و میدونم وقتی میخوام قدردان اون چند لحظه حس خوب نبودن روی زمین باشم همسرم اکراه داره از اینکار !!!.. 

پس؛ چه غم انگیزه که سر کار نمیرم ، درامد ماهانه ندارم ، پولی تو‌جیب خودم نیست که مال خودم باشه ، که سپاسگزار هر نوازنده و هر افریده کنار خیابونی که انسانها رو به هارمونی بالاتری در کهکشان میبره و مدار روح منو حتی برای لحظه هایی به مدار برتر میرسونه ؛ باشم ، لحظه هایی که نمیفهمم به عمرم اضافه میشه یا جز عمرم نیست.. ای کاش ن-جیب بودم .....

 

پ.ن؛ راستی «نیچهٔ جان»هم نسبت به اجراهای واگنر همین حس رو داشته، حض میبرده، مدهوش میشده ، حل میشده تو نت ها..😍💞😍

تیکه

همیشه از اینکه بهم بگن تیکه میندازی ناراحت میشم چون حرفم خیلی شسته رفته ست، نیازی به لفافه و تیکه و بسته بندی و گزافه گویی ندارم والا..

همونیو  میگم كه منظورمه ، نمیخوام چند بُعدی بگم که شاید شنونده با مرحمتش بُعد مدّ نظر منو برداشت کنه!! نکته رو گرفت که فبهاء ، نگرفت توضيح نميدم چون دوست ميفهمه دشمن باور نميكنه!!

القصه ؛ حالا يه تيكه بندازم ؟؟!!

ميخوام يه كافي شاپ باز كنم روش  با خط درشت و زرد رنگ بنويسم هميشه تعطيل!!🐝

اگه رهگذري گذرش به درب اين تعطيلي خورد و ديد من پشت پيشخوون نشستم و دارم كتاب ميخوونم و تلنگري به شيشه زد، با دل و جون در رو براش باز ميكنم ، هر نوشيدني بخواد مهموون من! فقط ازش خواهش ميكنم حرف نزنه! سيگارم بكشه طوري نيستااااآ، از بوش بدم نمياد، ولي دوست ندارم خودم بكشم ؛ مغز خودم با مخدرهاي ديگه كِرِخ ميشه ، شايد يه جمله از نيچه ، شايدم حسين جان پناهيَم منو از حرفهاي رهگذرهای گذری غني كرده!

راستي كافي شاپ ما قيمت مقطوع نداره، خواستيد بذاريد رو ميز، نخواستيد ما رو به يه لبخند خداحافظي مهمون كنيد و بس..

ميگم ما ، چون منو نيچه و حسين جان سه تايي در اين جاي هميشه تعطيل مدام در تكاپو و تو جلسه و تبادل نظريم. گرچه هيچ وقت نتونستم بفهمم نيچه و حسين با هم سنخيتي دارن يا نه .. انگار دوتا تابلوي مجزا يكي از دشت لاله هاي واژگون مسجد سليمون و ديگري از كوههاي الپ باشن. روي دوتا ديوار خيلي دور از هم تو كافي شاپ من !! اما هر دو معشوق  منو  همرازم. 

خلاصه بسراغ منِ تعطيل اگه اومدين ، تعطيل بياين تعطيل بريد، نميخوام باهاتون حرف بزنم، خسته ام از ادماي واقعي ، حرفاي واقعي و چشايي كه تو چشام نگا ميكنن و حرفي ميزنن كه يه ذره اش واقعي و از صدق دل نيست ..

لطفا قبل از رفتن و قبل از اينكه در را پشت سر خودتون ببنديد هر قضاوتي خواستين بكنيد شما جبرأ مختارين ؛ فقط صداتون رو نشنوم ...

با سپاس كافي شاپ «🐝»

پ.ن؛هرگز نتونستم بين حسين جانم و نيچه بگم به كدوم عشق بيشتري دارم؟ يكي چشمم و يكي قلبم ، حتي نتونستم بين این دوتا عضو حیاتی  بگم كدوم كدومه ؟؟🙈

 

کیهان من گرفته..

این جا کسی است پنهان دامان من گرفته

خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته

این جا کسی است پنهان چون جان و خوشتر از جان

باغی به من نموده ایوان من گرفته..

این جا کسی است پنهان همچون خیال در دل

اما فروغ رویش ارکان من گرفته..

این جا کسی است پنهان مانند قند در نی

شیرین شکرفروشی دکان من گرفته..

جادو و چشم بندی چشم کسش نبیند

سوداگری است موزون میزان من گرفته..

چون گلشکر من و او در همدگر سرشته

من خوی او گرفته او آن من گرفته..

در چشم من نیاید خوبان جمله عالم

بنگر خیال خوبش مژگان من گرفته..

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم

تا درد عشق دیدم درمان من گرفته..

.....

.....

اشراق نور رویش کیهان من گرفته...

 

«مولانای جان»

ادم واقعی

آدم واقعی...
آدم واقعی را باید پیدا کرد...
دو دستی با مهربانی تمام چسبید و بعد از دست نداد..

باید برایش وقت و انرژی و زمان مایه گذاشت..

مهر را برایش قاتق نکرد ..

آدمی که سوادش به مدرکش نباشد،

به مال و اموال و مکان و موقعیتش نباشد ..


زیباییش به چشم و ابرویش نباشد،
دلبریش به قد و قامتش نباشد.

آدمی که زخم‌هایش را پنهان نکند.
مثل شادیهایش. مثل ذوقمندیهای ریز و درشتش..

آدمی که وقتی روبه‌رویت نشست، جوری چشمهایش را ریز کند انگار دارد به مهمترین جملات زندگی  خودش گوش می‌دهد.

آدمی که وقتی به حرف زدن می‌افتد، یا چشمهایش پر از اشک بشود، یا بزند زیر خنده.

آدمی که مهربانیش در قفس کلماتش گرفتار نباشد، جاری باشد مثل چشمه، بجوشد از میان سنگهای روزگار ..

آدمی که دلخوریهایش از راه دور معلوم باشد. و از نزدیک تمام..

آدمی که موقع دروغ گفتن لکنت زبان بگیرد.
در‌وغش هم از سر نرنجاندن باشد.

آدمی که نگاه ناپاک نداشته باشد.

که نگاهش بی غل و غش باشد، 

بی حاشیه ، بی انتها، وسیع و دشتانه ..


ادمی که انگار کورشده ست از بی قضاوتی..


آدمی که حرف مردم را تخمیر نکند در شیره جانش،

تکرار نکند، برایش  گره نسازد.

نان دلش در تنور مهرش گرم کند دل ادمی را..
آدمی که از رسوایی نترسد، ننگ نداند،

زلالی  برایش رسوایی نباشد.

از انچه دارد و دخالتی نداشته در داشتنش، شرم نکند.

آدمی که نقاب را نشناسد، آدمی که نقاب نداشته باشد.

نقاب ادمها را‌ پس بزند کودکانه..

آدمی که دلش شیشه‌ای باشد. شکستنی اما انطرفش پیدا..
خودش باشد و دنیای دست سازش..

  آدمی که واقعی باشد...


👤 منو-  کمی امیرعلی بنی‌اسدی

ایینه شکست!

سالهاست از این میسوزم که در از دست دادنها و حذف ادمها  از مدارم ، فقط برای خودم نیست که تا مدتها این زخم هرس شدن را رنج میکشم ، شاید بیشتر از ان برای آنها که مرا از دست میدهند  غصه میخورم.

از اینکه کم میشویم از هم ، از اینکه مانند ایینه ای  که روبروی شمعی میشکند،  نورمان خاموش میشود بی انکه بدانیم شمع و ایینه کیست ..! هربار میشکنم.

چه بسا میتوانستیم ، با خودبینی کمتر در ایینه دوست ، نور هم را بیشتر کنیم.. اما در این وانهادن  ناخواسته و مقدر شده ، در کم شدن یکی از دیگری؛ نور میماند بی رو  .

نه اینکه هیچکداممان در این مقال ، بی عیب و نقص باشیم و ماه تابان و در این هممداری همنوا باشیم بی گره ، نه ...!  اما به یقین زمانهای یگانگی و یکسویی و همدلی بوده ست که ؛ در خاطر رقم خورده اند تا گسستن این پیوند و بریدن بند همراهی  را دردناک میکند .. 

حال انچه شعله درونم را شعله ورتر میکند ؛ بی اعتمادی به دوست داشتن کسانی ست که از مدارم عاقلانه و‌ نه همدلانه؛ خارج میکنم و نقره داغ میشوم برای  همانانی که شاید مطمئن بوده اند دوستم دارند. و من ایمان دارم که «دیگر» ندارم. که اگر چنین باشد ؛ چه غمگینم که  آنها بازنده های ضعیفتر و ناتوان تری هستند...

پ.ن؛

ميشه با خيليا بازم ادامه داد؟؟!!

گفت و شنيد و خنديد!
اما ديگه دوسشون نداشت .؟؟!!

 

رهی معیری عزیز

تشنهٔ درد

 

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم

و گر پرسی چه می‌خواهی؟ تو را خواهم تو را خواهم

نمی‌خواهم که با سردی چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می‌ریزد

من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم

ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها

به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم

به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد

اگر پیمانهٔ عیشی در این ماتم‌سرا خواهم

نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری

رهی خاکستر خود را هم‌آغوش صبا خواهم...

هربار خودمو کمرنگ تر کردم براش..

حذف کردن آدمها

نه دردناک است نه ترسناک!

فقط کافیست چشمانت را ببندی،

تک تک لحظات بدی که با حضورشان رقم زدند را یادت بیاوری...

فقط کافیست دست بکشی به سمت چپ سینه ات و از درد زخم هایی که به قلبت زدند صورتت مچاله شود...

فقط کافیست یاد روزها و شبهایی بیفتی که اشک مهمان صورتت بود و دلیلش فقط همان آدم بود و بس...

فقط کافیست یاد مهربانی هایی که جوابش شد دل شکستن و پشیمانی بیفتی...

حذف کردن آدمها نه دردناک است نه ترسناک،

فقط کمی دل و جرات میخواهد

و یک حافظه قوی...

 

فاطمه_جوادی

 

 

روزي كه بخواهم بميرم:

اگه روزی بخوام بمیرم تمام کتاب هایی را که دوست دارم با خودم میبرم. قبرم را از دلنوشته ها ، پندها و نصيحهتاي عزیزان دلم كه خشت خشت زندگي ام را با حضور و وجودشان ساخته اند ، پر ميكنم و خوشحال از اینکه اتاق کوچکی دارم بی آنکه از آینده وحشتی داشته باشم. در ان سر میکنم..اما دلم را پیش عزیزترینم جا میگذارم تا کمتر غصه بخورد.🤍

وصيت ميكنم روي قبرم بی هیچ نام و نشان و تاریخی فقط بنويسن؛«هیچ». اگه تونستن و بزرگواری داشتن ؛ یک مجسمه کوچولو هم؛ از شاهکارهای -هیچ- جناب پرویز تناولی،  قد یکی از سیبهای مرحوم سهراب جان ، بذارن روش فقط .. 

عکس پیانوم رو بجای عکس خودم بزنن بالای قبرم. اخه حیات با موسیقی شروع و‌بی موسیقی تمام میشه مگه نه؟! (عاشق نت سکوت تو موسیقی هستم، و عاشق نت مرگ تو موسیقی حیات ) .. 

بخاطر کسانی که دوست شون داشتم و دوستم نداشتند گریه میکنم، اشک شوق میریزم که ،بهم اموختند درون هر لذت دوست داشتنی ، ترسی بزرگ از واپسزدگی پنهان شده است .

و شما عزیزان من-مانده در یادتون: 

عاجزانه ازتون میخوام بر ارامستانم با رنگی ترین لباستون حاضر بشین و اگر مقدور بود با  لباسی به رنگ زررددد، که روح زندگی من بود ، یا سفید که فقط خلوص و‌پاکی در ان ست و بس  ..

ترخدا جان  من ؛ قبل از ورود  Check Your Smill..به سراغ من اگر میایید شاد و خندان ، پر امید و‌ پرتوان بیاین که روحم ذوق کنه ، لذت ببرم از رهایی و بوسه زدن به پهنه اسمون، منو حرص ندین لطفا منو نکِشين پاین بی زحمت ...

به «فاتحه» اعتقاد و‌ایمان قلبی  دارم، پس دلمو شاد کنید یخده؛  از دور و از نزدیک.. 

از بذل توجه و بخشش  ایثارگرانه تون و قرائت « آن »برای شفای روحم  از حالا تا همیشه ممنونم مهربانان، فقط پیس پیس فایده نداره با حضور قلب بگید؛ الحمدالله الرب العالمین.... یه «الرحمن الرحیم » حق و حسینی بگیناااااآ😊👵 ..

اگه چیزی برا پذیرایی خوردن بود نوش جان کنید میرسه به روحم شاد میشم ، بقول مادرم که الهی عمری صدساله باعزت و سلامتی داشته باشه؛ میفرماید؛ خوردن در برابر زحمت دیگران یعنی تشکر.. پس تشکر کنید از زحمتشون 😍

 

💎💎سرانجام یک روز می‌میریم و این از ما یک خوش شانس می سازد، اغلب انسان‌ها هرگز نمی میرند.چون آنها هرگز به دنیا نمی آیند.📕ساعت ساز نابینا✍🏻ریچارد_داوکینز

دردی ست غیر مردن..

رو سر بنه به بالین ، تنهـــا مـــرا رهـــا کــن
 تـــرک من خـــرابِ ، شــب گــردِ مبتــلا کــن

ماییم و مـوج ســودا ، شـب تـا بــه روز تنهــا
خواهـــی بیــا ببخشا ، خـواهی برو جفا کن


از مـن گـریــز تـــا تـو ، هـــم در بـــلا نیفتـــی
 بگـــزیـــن ره ســـلامت ، تــــرکِ رهِ بـــلا کـن

ماییـــم و آب دیـــده ، در کنــج غـم خــزیـــده
بـــــر آب دیــده ی ما ، صــد جای آسیـا کــن

خیـره کشی است ما را ، دارد دلی چو خارا
بکشـــد کسش نگــویـــد ، تدبیر خــونبها کن

بر شـاه خـــوبــرویان ، واجــب وفـــا نبـاشــد
ای زردروی عاشــق ، تــو صبــر کــن وفـا کن

دردی اســـت غیـــر مردن ، آن را دوا نباشــد
پس من چگونه گـویــم ، کاین درد را دوا کــن


در خواب دوش پیری ، در کوی عشـق دیــدم
با دست اشارتم کرد ، که عزم سـوی مـا کن

گر اژدهاست بر ره ، عشقیست چــون زمرد
 از برق این زمــرد ، هــین دفـــع اژدهـــا کــن

بس کن که بیخودم من ، ور تــو هنــرفـزایی
تــاریــخ بـوعلــی گــو ، تدبیر بــوالعــلا کــن

   « مولوی - دیوان شمس »

توقع

بيشعوری روشنی ست كه 
از ديگري 
توقع شعور داشته باشم؟


ميدانم هر رنجشي 
توقعات از پيش تعيين شده ست..!
ميدانم انچه ديگران هستن
با انچه من از اخلاقيات
و شعور
در تعاملاتم ارزشمند میدانم و 
در كفه ترازو ميگذارم 
نه تنها همسان كه 
حتي همجنس 
نيست ..
ولي گاهي حجم بيشعوري 
چنان وسيع ست
كه دو كفه ترازو را 
مسخ ميكند ..

همسو

در پیِ ، همسویی ، همقدمي ، همروحي ، همچشمی ، همدلی ، همنشینی ، هممداری  بیتابم ، میتابم ؛ که همزبانی  همکلامی نداند، کلا کلام را در«هم» خورده باشد ......

 

 

حق

حق بدهیم !

یک وقت هایی آدم ها حوصله ی خودشان را هم ندارند .

نباید توقعی داشت ،

وگرنه دیوارِ حرمت ها فرو می ریزد ...

کاری به کارِ بی حوصلگیِ آدم ها نداشته باشیم ،

بابتِ حالِ بدشان توضیح نخواهیم ...

هر آدمی حق دارد گاهی از قوی بودن انصراف دهد و خلوتی بی واسطه بخواهد ،

جایی که خبری از هیاهویِ هیچ کس نباشد ،

جایی که در سکوت و تنهایی بنشیند و خودش را پیدا کند !

صبرِ آدم ها که لبریز شد ؛

نسبت به همه چیز ، بی حس می شوند ،

دنبالِ غارِ ساکتِ تنهاییِشان می گردند ...

آدم است دیگر !

یک وقت هایی کم می آورد ...

کم آوردنِ آدم ها را جدی بگیریم ،

درک کنیم ،

دورتر بایستیم ،

گاهی همین به حالِ خود رها کردن ؛

همین سکوت و حق دادن ؛

بهترین حالتِ دوست داشتن است ...

 

👤نرگس صرافیان طوفان

 

 

م.ن؛ گاهی برای بعضیها

 این «یک وقت هایی» میشود ، باقی عمر..

میشود ؛ تمام شدن هرچه باقی مانده بوده،

رها شدنی به ته ته دره ای بی بازگذشت ،

گاهی حق بدهیم به ادمها تا

 تمام بشوند،

ناتوان از افتادن بر روال طبیعی قبل..

 بقول رومن رولان عزیز ؛

سختترین کار دنیا را

از انها نخواهیم؛

شروع دوبارهٔ دوست داشتنهایی که

با جان کندن تمامش کرده اند..

 

شاید بفهمیم!

‌ ‌ ‌‌‌

آدم با شنیدن داستان آدما میفهمه یه چروک رو صورتشون چه معنی‌ای داره . وگرنه چروکها حرف بزن نیستن !!!

چروک پیشونی غصه ها رو نشون میده چروک بین دو ابرو استیصال و چروک زیر چشم اشکهایی که بدست هیچ مهربانی پاک نشده اند..

اما خط خنده حکایت عجیب و مفصلی داره ..

با اینکه بعد از دویست و پنجاه بار خندیدن یعنی ظاهرأ با یه حس شادی؛ بوجود میاد و این بی قواره، ناخواسته و ناجور هارمونی صورتو بهم میزنه تا سن و سال رو با چوبخط درازی به رخ بکشه،  اما نشون نمیده چه وقتایی خندیدیم چون ناتوان بودیم از توضیح غم درون. لبخند زدیم چون ناامید شدیم از درک و شعور طرف مقابل. خندیدیم تا بگذریم از یک بحران حل نشدنی. لبخند زدیم تا نقابی زده باشیم جلوی روی عزیزمون تا نفهمه چقدر دردمندیم. چه روزا خندیدیم چون کارمون از گریه گذشته بود. و چه لبخندها که به روی نادوستان زدیم فقط از سر احترام و بزرگواری نه از سر حماقت..

و چه بسا اون دویست و‌پنجاه بار خندیدیم اما با دل خوش ، لبخند شادی نزدیم.. 

خلاصه؛ این خط ، خطی ست  بی نقطه پایان. شاید به معنی یک عمر و یک زندگی در دو خط. تا پایان یک زندگی. 

پ.ن؛ برا چی باز بشن ؟ چرا بوتاکس و کرم و گریم و روتوش و ماله کاری ؟همشون حکایت ها و رازهای مگوی زندگی  هستن؛ قابل تحسین و ستودنی 🙏

اکسیر عشق

کتاب اکسیر عشق;

زندگی فقط از جهش‌ها، اشتیاق‌ها و حرارت‌ها تشکیل نمی‌شود، بلکه سازش‌ها، فراموشی‌ها و سرسختی‌ها هم هست.

📕اکسیر_عشق✍🏻 اریک_امانوئل_اشمیت

 

قدرت غم

زمانی که اندوهی عمیق را تجربه می‌کنید قدرت بخشیدن دیگران در شما رشد می‌یابد، چون شما درک می‌کنید که احساس غم برای دیگران چگونه است.

تنها کسانی می‌توانند آن را درک کنند که خود عمق اندوه را لمس کرده باشند. عمق اندوه همانجايي ست  كه در ذهن ديگران مينشينيد، از دريچه چشم انان دنیا را میبینید که چطور تلخی غم غصه پرده ای بر چشم زیبابین میکشد . انگاه بخشش دیگران اولین دست اورد این نشست ذهنی ست.. 

 

 

سهراب سپهري

دوستی گفت:

(🐝)جانوران نیز گیاهان سکرآوری را به بو می‌شناسند و از پی آن می‌روند.

چنین هم که بینگاریم، مستی آن‌ها را تا چه‌پایه می‌پنداری؟
یک سرخوشی هشیارانه یا یک هشیاری پاک؟

حالی برهنه و بی‌غش وگرنه مستی را ؛ راهی نه به جایی‌.

نه گرهی می‌گشاید، نه دریچه‌ای به رازی.

و بگذر از اینکه در دیار خودت می‌نوشند و از پی مستی، سخن از شور و حال به میان می‌آورند.

سرشان که گرمی گرفت، از سوز درون می‌گویند. و بر این گمان که از پیکرستان و ساده‌دشت گذری دارند.

و تو دیده‌ای که در مستی دریچه مشاهده بسته و نقش‌ها نیامده می‌روند.

 

محمد گفت:ننوش!

زرتشت نیز چنین گفت‌.

بودا نیز.

موسی نیز،

 

و مسیح....

انگار آهسته گفت....

هنوز_در_سفرم_   یادداشت‌هایی منتشر نشده از

                 «سهراب_سپهری»

هرمان هسه

کتاب دمیان

در ابتدای داستان امیل، پسرکی که تا اواسط داستان حتی نامش را نمی‌دانیم، ده ساله است. پسری آرام، مطیع، غوطه‌ور در توجه و گرمای خانواده. امیل تصویری از خانه به مخاطب ارائه می‌کند که همچون بهشت است. بهشت کودکی که بی‌گمان همه‌ی ما آن را تجربه کرده‌ایم. پدری مراقب، مادری دلسوز و تصویری گرم و صمیمی از خانواده. اما طولی نمی‌کشد که پرده‌های بهشت دریده می‌شود و این پناهگاه امن به دو پاره تبدیل می‌گردد.

فرانتس کرومر، پسرک قلدر داستان، امیل را از عرش به فرش می‌کشاند و تلاش می‌کند با باج گرفتن از امیل که خانواده‌ای مرفه دارد، او را تحت فشار قرار دهد. این بار امیل رازی در سینه دارد که او را از جمع شادمان و بی‌ریای خانواده دور می‌دارد. دیگر آن حس یگانگی در دلش زنده نمی‌شود. سخت‌ترین موقعیت زمانی است که در حضور جمع خانواده باید وانمود کند که همه‌چیز بر منوال سابق است.

سنگی به چشمه‌ای افکنده شده بود و آن چشمه روح کودکانه‌ی من بود. (کتاب دمیان اثر هرمان هسه – صفحه ۴۵)

این ترس، وحشت و جدا افتادگی، زمینه‌ای می‌شود تا او با مهمترین آدم زندگی‌اش آشنا شود؛ ماکس دمیان. پسر آقامنشی که فقط چند سالی از امیل بزرگتر است اما رفتار و سکناتش گونه‌ای بزرگ‌منشی و بی زمانی به شخصیتش می‌بخشد. این دو خیلی سریع با هم دوست می‌شوند و اندیشه‌هایی که دمیان با امیل درمیان می‌گذارد سبب می‌شود تا امیل آن بهشت موعود را بازسازی کند.

مردمان بسیاری مرگ و از نو زاده شدن را که سرنوشت ماست تنها یک‌بار در زندگی تجربه می‌کنند، زمانی که بنای کودکی‌شان پوسیده می‌شود و به آهستگی از هم فر‌و‌می‌پاشد، آن‌گاه است که هرآنچه دوستشان می‌داشتیم ترکمان می‌گویند و ما ناگهان تنهایی و سردی مرگبار جهان گرداگرد خویش را حس می‌کنیم. چه بسیاری که برای همیشه در این تنگنا گیر می‌افتند و سراسر زندگی‌شان را به نحو دردناکی در حسرت گذشته‌ی بازگشت‌ناپذیر و در رویای پردیس گمشده که بدترین و کشنده‌ترین رویاهاست، سرمی‌کنند. (کتاب دمیان اثر هرمان هسه – صفحه ۶۴)

آنچه به کرات در این اثر همچون سایر آثار هسه می‌توان شاهد بود، تفکرات نیچه و آموزه‌های یونگ است. اعتراض هسه به نظام آموزشی دیکته‌گر که مذهب را همچون چنگالی در ذهن دانش‌آموز فرو می‌کند و مسیر رسیدن به حقیقت را تنها یک راه می‌داند، برگرفته از تفکرات نیچه است. ارادت هسه به تفکرات این فیلسوف آلمانی در سایر آثارش نیز مشاهده می‌شود. از سویی نگاه او به آموزه‌های اساطیری یونگ و مفهوم آنیما به شکلی قوی در باغ عدنی که امیل به دنبال آن است رخ می‌نمایاند.

از منظر یونگ برای تمام افراد بشر چنین پیش آمده که با حادثه‌ای کوچک یا بزرگ از بهشت کودکی جدا می‌شوند. بهشت یعنی یگانگی، یعنی به هم رسیدن دوپاره‌ها و در تمام مراحل زندگی این انسان دوپاره در جستجوی یکی کردن این تکه‌های جداست. این رسالت بشر است؛ رسیدن به تمامیت و فردیت یافتن.

سوی دیگر اندیشه و آثار هسه بسیار آلمانی است و اگر خواننده منابع آلمانی آثار هسه را نشناسد، برای نمونه موسیقی باخ یا فلسفه‌ی نیچه یا روانشناسی یونگ یا رمانتیسم آلمانی، درواقع به شناخت درستی از او دست نخواهد یافت. (کتاب دمیان اثر هرمان هسه – صفحه ۲۰۱)