اشتباه

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌“از تو توقع نداشتم “.. پرتوقع ترین جمله‌ی غمگین دنیاست.. یعنی میگه ببین تو تنها کسی بودی که باور داشتم اشتباه نمیکنی!

و چقدر این باور ، رنجشها و سردی های رابطه را دردناک تر میکند. همین که باور میکنیم کسی که دوستش داریم حق اشتباه کردن نداره، توقع داریم تمام و کمال درست و بی نقص باشه.

بنظرم یکی از بدترین بیعدالتیا همین ندادن حق اشتباه به عزیزاییه که میترسیم از دست برند، اما تحمل خطاشونم نداریم.

چه بیرحمانه امکان الخطا بودن دیگری را نادیده میگیریم؛ شاید تا جایی که یادمون میره، اشتباه جز لاینفک رفتارهای خود ما هم هست و حتی بخشیدن خودمون سخت و باورکردنی نیست.

بنظرم پذیرش اشتباه ادما؛ چه خطاشونو‌ بفهمن چه ناآگاه باشن بهترین ارامش برا خودمون و لطفیه که در حق خودمون میکنیم.

ادما اشتباه میکنن چون ادم اند، ما هم اشتباه میکنیم چون ادم کامل نیستیم، فقط اگه هنر اگاهی داشتن رو داشته باشیم، میفهمیم رو به تکاملیم...

پ.ن؛ بعضی اشتباهات از سر خودخواهی و خودبینی ذاتی و‌نهادینهٔ ادماست و انقدر تکرار میشه که صبر طرف لبریز میشه، نه اینکه نخواد بپذیره، نخواد ببخشه، نخواد سرد نشه ها، نه .. استانه گذشتش از حد میگذره. بعضی اشتباهات، ادما رو مثل اشک از چشم ادم میندازه.. همونقدر دردناک همونقدر برگشت ناپذیر!

زن قوی

از داشتن زنی قوی ، با درایت و دوراندیش نهراس، زنی که چگونگی زندگی تو را اداره میکند، زنی که دست و پایش میلرزد تا چهارچوب خانواده ات نلرزد، زنی که میجنگد تا سایهٔ تو از سرش کم نشود؛ حتی اگر مجبور شود سایه ات را با تیر بزند!

زنی که پای حق اش می ایستد جایی که تو بناحق نشسته ای و خیره به لگدمال شدنش مسخ شده ای.

هرگز از داشتن چنین زنی نهراس،
شاید روزی برسد که تو سراپا بی کسی و او‌ ؛ تنها ارتش تو باشد...

تنه نزنید!

پرده‌رو بزن کنار، بیرون رو نگاه کن، ببین هیچ کبوتری رو در حال دویدن میبینی؟

به اون کلاغ نشسته روی آنتن ساختمون روبرو نگاه کن، به نظرت عجله داره؟ یا اون گربه‌ی توی کوچه، در حرکتش بین این پراید تا اون پژو شتابی میبینی؟ اصلا شده هیچ‌وقت موقع سریع ردشدن بهت تنه‌ بزنه؟ توی تمامی مستندهای حیات‌وحش فیل قدم میزنه، زرافه راه میره و جغد آروم نگاه می‌کنه.

حتی سریع‌ترین حیوانات هم فقط به وقتش میدوئن، چون دیوانه نیستن، تنها دیوانه‌ی زنده‌ی دنیا انسانه. آدمیزاده که هنوز تفاوت بین درحرکت‌‌بودن و شتاب‌کردن‌ رو نفهمیده و فرق بین خواستن و اصرارداشتن رو متوجه نشده.

هرچی بیشتر تجربه می‌کنم بیشتر می‌فهمم که هیچکس به‌سادگی خودخواه، مغرور و یا بی‌ملاحظه نیست، چسبوندن این صفت‌های یه‌کلمه‌ای به بقیه معمولا برای راحت‌‌تر کردن کار خودمونه. آدم‌ها فقط مضطربن، احساس بی‌پناهی میکنن، دلهره دارن که مبادا نوبتشون نشه.

برای همینه که از زبونشون بیشتر از چشمشون کار میکشن و با آرزوهاشون بیشتر وقت میگذرونن تا با صبرشون. گذر زمان و ایام فقط براشون پیام‌آور دیرشدگیه. چله‌ی زمستون بذر می‌کارن و بی‌قرار جوونه نزدنش میشن.

شوخی نیست اما خرس و مورچه و زنبور بیشتر از آدمیزاد مفهوم زمان و زندگی رو فهمیدن. حیوانات آروم‌ترن چون اصلا قرار نیست زرنگ باشن، چون به حکم غریزه بخشی از کار رو به خود زندگی سپردن و از قضا روزگار هم معمولا پشیمونشون نکرده. آخر شب هم که برسه اون کبوتر و کلاغ‌ و گربه‌‌ی محل شما مثل همه‌ی کبوترها و کلاغ‌ها و گربه‌های مابقی دنیا به خواب میرن، سهم همه‌ی حیوانات از آرامش برابره، شاید چون خودشون خرابش نمی‌کنن..

به من ربطی نداره، هرچقدر میخوایید بدویید، ولی لااقل تنه نزنید، ممنون. «ناشناس»

م.ن؛ بقول داداش بزرگوارم؛ تو‌ که گُلُم نِه ای!! خارُم چرایی؟؟

راه جدا شده!

چه روزایی که راهم محسوس و نامحسوس؛

از خیلی از آدم‌های زندگیم جدا شد...

همونا که کنارشون از تهِ دل خندیدم،

همونا که بودنشون منو از روزمرگی ها و پوچی به

بودن رسوند..

کنارشون از لحظه‌هایی لذت بردم،

که قبلش مردن برام ارزو بود..

اما با اونا تونستم واقعا زندگی کنم..

حالا بخش ناراحت‌ کننده‌ی ماجرا اینجاست؛

که بهشون نگفتم، ابراز نکردم؛

یه عمر مرهون و مدیون شونم که،

ریسمون صعودم تو دره های بیچارگی بودن..

شاید خیلی کوتاه،

ولی باعِث زنده بودن و زندگی کردنم شدن...

بعضیا💎

‏بعضیا میان که عین یه الماس تو شبای تار و تاریک مون بدرخشند، تا سیاهی ها رو تو نورشون نبینیم ، حتی برای چند لحظه، اکنون های خوشمزه برامون بسازند ..

میان که مثل یه معجزه زندگی خطی مارو رنگین کمانی کنن، شایدم به کوتاهی عمرش، اما به همون قشنگی لبخند میکارن زیر پایه های رنگی رنگیش ..

میان که وسطِ بدبختی های گره خورده زندگیمون، اونم از اون گره های کور، تو حوضچه اکنون یه شنای تابستونی خنک رو بچشیم..

میان که حتی وقتی از دردامون از گره گوره ها ، از نشدن ها، از استیصال براشون حرف میزنیم، از اینکه اونو داریم که اینطور دو جفت گوش شده برای شنیدنِ حرفا، مدهوش بشیم، بفهمیم زندگی خالی نیست، سیب سهراب همون دوتا گوش شنواست تو یه قلب مهربون اومده تا ‌لمسش کنیم‌ و بیشتر بفهمیم که هنوزم پیش رو پشت پیچ جاده زندگی ادما میان که خونه های جدول زندگی، شطرنجیِ سیاه و سفید باشه و بدونیم که بازی زندگی همش سیاه نیست؛ حتی اگه اون بعضیای سفید عزیز همیشه نمونن.🤍

پشه،مگس،زنبورعسل

این روزها کشف جالبی در فضای وبلاگ کرده ام..

همیشه اون قسمت اخر که به ابی نوشته «نظر بدهید» برام عجیب بود! چرا ادم چیزی رو از دل و جانش به کلام جاری کنه؛ مثل یه رودخونه ، بعد بگه نظر بدین ؟؟!! بارها و‌بارها دلم میخواسته پایین دلنوشته هام بنویسم لطفا نظر ندهید ! چون یه رود جاری هرگز به گلا و درختای کنارهٔ راهش نمیگه که نظرتونو در مورد عبور من بگین، اونم به یه حالت دستوری!

تازه تو این کشف خودم؛ کشف کردم که بعضیا عین مگس دور شیرینی میگردن، نظرات شون دقیقا همین حس رو به نویسنده میده، یه حالت وز وز و انزجار!! شایدم نویسنده با همین وز وز ارضاء و اغناء ميشه، شايد اصلا براي همين مينويسه تا نظرات بقيه حس خونده شدن شو سيراب كنه‌. شايد چاله ایه که بیشتر نیاز داره به پر شدن. فقط میخواد خودشیفتگی خودشو شفا و یکمی التیام بده.

اما پشه ها، جایی جمع میشن که ترشی باشه و یه چی گندیده و الکلی و‌ مست کننده اونا رو از خود بیخود کنه! فرقی نداره چه چرت و ‌پرتی باشه، فقط دورش میگردن و فرایند گندیدگی رو بهتر و‌ سریعتر میکنن! اینجوری یه رابطه همسفرگی بین خواننده و‌نویسنده ، هردوطرف رو مست و‌مدهوش میکنه !ً

ای جان دلم به زنبور عسل ها ؛ که میان تو‌گلستان نوشته ها دور دورشونو میزنن، از شهد و عطر گلا نوش جان میکنن ، بی ازار و بی ردپا برمیگردن به کندوی عسل شون.. درسته نظر نمیدن درسته ظاهرا نوشته ها رو دست نخورده و نخونده و بی نظر باقی میذارن ولی شیرینی و عسل باقی مونده از بال بال زدن شون تا همیشه جان کلام نویسنده رو شیرین میکنه ..

الهی گلستان نوشته هاتون پر از زنبور عسل 🐝🌺🌺🌺🌺🌺

پ.ن:

زنبور دلبسته هیچ گلی نمی شود.

از انواع گلها شهد جمع می کند.

اما دلبسته نمی شود.

بسوی گل سرخ وگل همیشه بهار می رود.

بسوی گل نیلوفر می رود،

از گلی به گل دیگر حرکت می کند.

اما دلبسته و وابسته نمی شود.

و دیگر اینکه اگر چه زنبور از گلهای بسیاری شهد جمع می کند،

هیچ گلی را نابود نمی سازد.

زنبور بسیار ماهر وملاحظه گر است.

در حقیقت گلها وقتی زنبور به رویشان می نشیند بسیار خوشحال می شوند

وبه خود می بالند.زنبور هیچ گاه تخریب نمی کند.

آنچه را که نیاز دارد جمع‌آوری میکند

اما به روشی استادانه وبا چنان مهارتی که شکل گل کاملاً دست نخورده باقی بماند.

«اشو» با_اقیانوس_یکی_شدن

زخمی تر !

گفته بودند ، خوانده بودم عشق نجات‌مان خواهد داد، عشق مارا از درد میرهاند. عشق چشم ها را بروی روشنی باز میکند، تاریکی و ظلم را به فنا میدهد. عشق بخشش میبخشد، کینه و میوهٔ خشم نامهربانی را به باد نیستی میدهد.

باور کرده بودم عشق مرا از من، همچون رازی از اینرو به آن رو میگرداند.

عشق آمد ؛ چونان اسب سیاه سرکشی که زمین دلم را با سم های وحشی اش کوبید اما ؛ زخمی تر از قبل رهایم کرد...

"یار جانِ موافق "

جهان؛

چشم انتظارِ دوست داشتن های زلالِ نسلِ آدم است

و آدم به سراغ همه چیز می رود

الّا.... "عشق"...!

این روزها

میان انجمادِ مِهر و بحرانِ دلتنگی

باید کسی را بیابی

و به پای "او" کودکی کنی...

دعاهایمان را، اشتباه یادمان دادند!

دل به پای "یار جانِ موافق "

پیر نمی شود...

جوان می مانَد...

«آزاده_رمضانی»

مادری

ای کاش یکی از اول بهمون یاد داده بود برای احساساتمون، حرفای دلمون، کلمه های سر دل مون ؛ عشقهای قلبی مون حتی محبتهایی که میبینیم و میچشیم؛ «مادری» کنیم تا «پدر» رابطه هامون در نیاد...

هیشکی یاد نداد..

تجربه های تلخم وقتی به دادمون رسیدن که محبتا از همه طرف یتیم شده بودن، نه مادری نه پدری..

شایدم هیچکدوم از کسایی که باهامون در رابطه بودن نه مادری بلد بودن نه پدرشون برای حفظ رابطه در میاومد!! همه چیو کنسروی میخواستن!!

حوصله

حوصله ام سر رفته!

حوصله ندارم !!

دوتا جمله با دوتا مود کاملا متفاوت که از زمین تا اسمون، در فضای احساسی گوینده توفیر داره!

فقط نظر خودمو مطرح میکنما؛

وقتی میگم: حوصله ام سر رفته؛ یعنی پُرم از همه چیزایی که منو غنی میکنه از چیزایی که شادم میکنه، یعنی در «اکنون» سرشارم از انرژی و احساس، پس نیاز دارم به جایی مکانی کسی چیزی که لبریز در فضاش، از درون به بیرون جاری بشم تا تعادل روحی روانی پیدا کنم، تا حال دلم اروم بشه، تا قرار بگیرم در همه لذتها و خوشیهام و شاید در بهترین حالت کسیو سهیم کنم در مود خوش خودم.. این بیقراری از سر سیریه نه از سر گرسنگی! درست مثل سفره رنگینی که دل بچه ای رو زده، بهونهٔ یه رنگ دیگه شو میگیره!

از بچگی تا یاد دارم این حس و‌حالو نداشتم؛ هیچوقتم این جمله رو نگفته ام ؛ همیشه کاری چیزی مشغولیتی بوده که خالی های فضای بیرون و درونم براشون جا داشته، تازه هربار عمیق تر که نگاه میکنم میبینم چقدر این دنیای درون وسیع و بی انتهاس، مگه میشه لبریز بشه؟ مگه امکان داره زمانی درونم به غنای نهایی برسه و بقولی حوصله ام سر بره !!؟؟

انقدر جای کنکاش و تفکر و هرس و تهذیب هست که ظرف این حوصله سر که نمیره هیچ؛ تازه اگه مرتب همِش بزنم؛ عین اتشفشان ازش گدازه هایی قابل بررسی و بکر جاری میشه، که تا آخر عمرم وقت کشف خودمو نداشته باشم..

اما ،

امان از وقتی که حوصله ندارم ؛ یعنی هیچی ندارم، یعنی تهی اندرتهی ام، یعنی تمام هیچم فروریخته، یعنی تو‌ دلم پر از خالی شده، یعنی هیچی نمیتونه دلمو خوش کنه، حتی کشفیات درون! وقتی حوصله ندارم یعنی ظرف حوصله ام آب شده، یعنی ظرفیت هیچی و هیشکیو ندارم، یعنی مثل ماسه هایی که تو کویر از لای انگشتا میریزن؛ به هیچ جا بند نیستم، یعنی بقول حسین جان پناهی:

از همون حال و هوا و لحظه هاس که ؛

«دلم میخواهد خودم را جمع کنم ببرم بریزم یک جای دور، خیلی دورررر..»

این روزها چقدر حوصله، ندارم....