هم سر ...
مانند ستون های معبد در کنار هم بایستید اما زیاد به هم نزدیک نشوید چون بلوط و سرو در سایه هم نمیرویند...
"زناشویی / از کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران"
بنظرم چرایی ازدواج به تعداد همه انسانهای روی زمین متفاوته و برای مصداق این شعر ناب مولاناي جان ؛
«هرکسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من..
سرّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست....» ؛
دقیقا به تعداد مرد و زنهای دنیا ، «ظن» وجود داره ..
زمانی که کتاب پیامبر ودیوانه رو خریدم ، حدودا، بیست سال پیش .. خوندنش و اشنا بودن با طعم واژه هاش معجزه عطفي شد در درياي دلم و کتاب مقدسی براي روح و جانم .. نه تنها چون ، تقدس زناشویی رو با دو ستونِ نه درکنارهم ایستادهٔ معبد، به زیباترین شکل ممکن به تصویر کشیده بود ، بلکه ؛ ستونهایی با قدمت هیجده سال در زندگی مشترکم را ، غسل تعمید داد و عبادتگاه «بنده ساخته» ، با گلواژه های جبران جان، ثبات و استحکام بیشتری یافت.
مَچ شدن يه زوج محال كه نه ولي نادره ، منم با همون جووني و جاهلي خيلي زود فهميدم ، همسرم كسي نيست كه براي من خوشبختي و شادي بسازه و حامي عاطفي و احساسي من باشه.. همدل و همبالين بوديم ولي هممدار نبوديم . يكبار نشد دوتايي از ديدن يك گل ، عشق كنيم، زنبورانه ، نشد با تابي كه من دوست داشتم به درخت ببنديم ، از بند زمين رها بشم ، از سرسره اي لذت ببريم كه در كودكي محروم بوديم ازش . نشد از خوندن يك كتاب دوتايي ذوق كنيم ..
مبحث زناشويي رو كه تو كتاب جبران جان خوندم و نوش جان كردم؛ مُهر تأييدِ استغناء و استقلالي كه سالها براي خودم پله پله چيده بودم ، زده شد بر دروازه دلم .. بیشتر و باورمندتر به دنیای زیبای درون و يگانگي خويشتن فرو رفتم و از هممداري با همسر دست شستم، نميشد و نميخواستم تغييرش بدم و به اجبار روي مدار خودم بيارمش . چرا كه محترمانه جنتلمن و ستوني ست با كمالات بسيار بزرگواريهاي ارزشمند و مهرباني هاي منحصر بفرد خودش ، اما در مداري كاملا مجزا ، نه برتر نه پايين تر ، فقط متفاوت تر .
واقعيتي بارز و انكارناپذيرست كه هممدار نيستيم ، عين اكثر زوجهاي سرسبز ، و حقيقتي قابل پذيرش كه اين هممداري تنها «هم»ی ست که همسطحی و همروحی جان میطلبه ..
جبران جان رو که شناختم ، جرقهٔ شناخت دنياي درون خودم گُر گرفت ، غارهاي تاريك و کویرهای دلم روشن و ابیاری شد . کم نه از ، کریستف کلمب که امریکا رو کشف کرد ، منم سرزمین شگفت انگیز و بی انتهای دل را پیدا کردم . اغراق نیست اگه بگم هیجان و سرمستیش به همون اندازه کریستف جان ، بکر بود و درخشش جان ..
سالها بود ؛ مدار انتظار ِ دریافت حس شادشدن و ارامش رو از عزیزای دور و بر و همسرجان ، به مدار تلاش خودم برای جستجوی "درون" پیچونده بودم.
طي اگاهي هاي نقطه اي نرم نرمک به یک اگاهی خطي و نسبی رسیدم که ؛ شادی من ، بدست من و با ذهنیت خودم تحقق پیدا میکنه ، مشتاق و محتاج و منتظر همسر بودن و عزيزترينها، خطاست.
چرا که سالها قبل تر ؛ طعم هممدار نبودن همسر رو چشیده بودم و نقره داغ شده ، یاد گرفتم ، ستون هیچ معبدی به ستون دیگری تکیه نمیکند . پس هدف و انگيزه پیوند ما یکی شدن نيست ، یکی ماندن و استواری و استحکام هریک ،جداگانه ، برای حفظ سقف زندگی مشترک ست..
تمام شد ...
نه از همسر و نه حتی از عزیزان افریده ام ، هر توقع و چشمداشتی برای خوشدلی رو تبدیل کردم به ؛ توجه خودم به خودم. ساده ترین مثال بیرونی و مادی و ملموسش، هرگز منتظر کادوی تولد و روز مادرو روز زن يا هر مناسبتي، بذل توجهي ، نمونده ام. خودم هرچه دلمو شاد میکنه برای خودم انجام میدم ، به شاخه گلي، كتاب دلچسبي حتي چاي خوشرنگي ، گاز زدن سيبي ، خوشنودم، خالي خلأها رو پر ميكنم با همصحبتي گلي، ذوق جوانه اي ، در اغوش گرفتن درختي ، شاخه اي ، هممداري با جيك جيك گنجشكي و ..
به خودم هدیه میدم و روحمو غنی میکنم . نمونه اش همون کتاب پیامبر و دیوانه از جبران جان ؛ هدیه تولد خودم بود به مريم . چه خوش شانسي دلچسبي كه؛ هدیه ای رو بخودم مرحمت کردم که نقشه سرزمین درونم شد . از مدار ناچیزِ و بي ارزش گدایی مهر و عاطفه و دست نياز دراز كردن براي غني و بهتر شدن ، جاري مثل يك رود ، گذشته ام ..
چنان به هيچ رسيدم كه درونم به وسعتی بي مرز رسيده و هر لحظه از کشف ناشناخته هاش سرریز میشم از شوق جستجوگر بودنم .
قديميا حرف جالبي ميزنن ؛ يك همسر بد به ز ده فرزند نيك.. اما من ميگم تو يه خانواده مقدس ، هيچكس بد يا خوب نيست . جايگاه هر كس معين و معلومه ، در حريم و هالهٔ شخصی و انحصاری خودش. همسر خوب يا بد ، فرزند نيك یا ناخلف وجود نداره ،(گاهی ،خود خلف ،ناخلف ست !!) تنها قضاوت هاي بي انصافانه و بيرحمانه ماست كه برچسب ميزنه رو ادمها ، حتی عزیزترینهامون. هر عضوی از خانواده و در محدوده وسیع تر، در هر جامعه اي ، كافيست ستون سالمي باشه به موازات و بلنداي ستون های کناری ، نه براي خوشبخت كردن همديگه بلكه ، براي كمك به خوشبخت شدن و كشف كمالات ديگري در معبدي بنام خانواده ..
دقيقا عين پايه هاي دو طرف يك پل كه جدا از هم ، اما همسطح ، با قد و قامت ، مقاومت و تحمل يكسان، ميتونن بچه هاشون و زندگي مشتركشون رو حفظ كنن تا سختيها و ناملايمات از زير پل بگذره و اتصال اسايش و ارامش خوشبختي روي پل ، ما رو به كهكشان و هستي و كائنات متصل كنه ..
پ.ن ١؛ الهي شكل حرفام باشم هممداراي عزيز.🙏
پ. ن٢: الهي حق الناس نكرده باشم 🙈🙏
پ. ن٣: رابطه یعنی یکی شدن مسیر متفاوت دو نفر با هم، یا بهموازات هم. امّا این فقط یک جنبۀ زندگیست. جنبۀ دیگر آن، تأکید بر رشد شخصیت فردی است. که برای این منظور، تفاوتهای فردی طرفین باید برای یکدیگر شناسایی و اثبات شود.
نیاز به رشد شخصیت فردی از اعتبار یک رابطه نمیکاهد. فقط موجودات جدا و فارغ البال ، از هم میتوانند با هم رابطه برقرار کنند. امّا رابطۀ واقعی فقط در صورتی میسَّر میشود که هر دو طرف تمایل به رشد شخصیتشان داشته باشند. «جان_ا_سنفورد»
پ.ن٤: یه قسمتی توی مغز هست به اسم wise mind که ؛
اگه به کارش بگیریم خیلی خوشبختتریم. قسمتی که بهمون یاد میده؛ «آدما باید توو زندگيت باشن، اما محتاج به حضورشون نباشی» سخته، ولی راز خوشبختی همینه!