هم سر ...

مانند ستون های معبد در کنار هم بایستید اما زیاد به هم نزدیک نشوید چون بلوط و سرو در سایه هم نمی‌رویند...

"زناشویی / از کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران"

     بنظرم چرایی ازدواج به تعداد همه انسانهای روی زمین متفاوته  و برای مصداق این شعر ناب مولاناي جان ؛ 

«هرکسی از ظن خود شد یار من

                                  از درون من نجست اسرار من..

سرّ من از نالهٔ من دور نیست

           لیک چشم و گوش را آن نور نیست....» ؛

دقیقا به تعداد مرد و زنهای دنیا ، «ظن» وجود داره .. 

    زمانی که کتاب پیامبر و‌دیوانه رو خریدم ، حدودا، بیست سال پیش .. خوندنش و اشنا بودن با  طعم واژه هاش  معجزه عطفي شد در درياي دلم و کتاب مقدسی براي روح و جانم ..  نه  تنها چون ، تقدس زناشویی رو با دو ستونِ نه درکنارهم ایستادهٔ معبد، به زیباترین شکل ممکن به تصویر کشیده بود ، بلکه ؛ ستونهایی با قدمت هیجده سال در زندگی مشترکم را ، غسل تعمید داد و عبادتگاه «بنده ساخته»  ، با گلواژه های جبران جان، ثبات  و استحکام بیشتری یافت. 

      مَچ شدن يه زوج محال كه نه ولي نادره ، منم با همون جووني و جاهلي خيلي زود فهميدم ، همسرم كسي نيست كه براي من خوشبختي و شادي بسازه و حامي عاطفي و احساسي من باشه.. همدل و همبالين بوديم ولي هممدار نبوديم . يكبار نشد دوتايي از ديدن يك گل ، عشق كنيم، زنبورانه ، نشد با تابي كه من دوست داشتم به درخت ببنديم ، از بند زمين رها بشم ، از سرسره اي لذت ببريم كه در كودكي محروم بوديم ازش . نشد از خوندن يك كتاب دوتايي ذوق كنيم ..

    مبحث زناشويي رو كه تو كتاب جبران جان خوندم و نوش جان كردم؛ مُهر تأييدِ استغناء و استقلالي كه سالها براي خودم پله پله چيده بودم ، زده شد بر دروازه دلم .. بیشتر و باورمندتر به دنیای زیبای درون و يگانگي خويشتن فرو رفتم و از هممداري با همسر دست شستم، نميشد و نميخواستم تغييرش بدم و به اجبار روي مدار خودم بيارمش . چرا كه محترمانه جنتلمن و ستوني ست با كمالات بسيار بزرگواريهاي ارزشمند و مهرباني هاي منحصر بفرد خودش ، اما در مداري كاملا مجزا ، نه برتر نه پايين تر ، فقط متفاوت تر . 

    واقعيتي بارز و انكارناپذيرست كه هممدار نيستيم ، عين اكثر زوجهاي سرسبز ، و حقيقتي قابل پذيرش كه  اين هممداري تنها «هم»ی ست که همسطحی و همروحی جان میطلبه ..

جبران جان رو که شناختم ، جرقهٔ شناخت دنياي درون خودم گُر گرفت  ، غارهاي تاريك و کویرهای دلم روشن و ابیاری شد . کم نه از ، کریستف کلمب که امریکا رو کشف کرد ، منم  سرزمین شگفت انگیز و بی انتهای دل را پیدا کردم . اغراق نیست اگه بگم هیجان و سرمستیش به همون اندازه کریستف جان ، بکر بود و درخشش جان  ..  

   سالها بود ؛ مدار انتظار ِ دریافت حس شادشدن و ارامش رو از عزیزای دور و بر و همسرجان ،  به مدار تلاش خودم برای جستجوی "درون" پیچونده بودم. 

     طي اگاهي هاي نقطه اي نرم نرمک به یک اگاهی خطي و  نسبی رسیدم که ؛ شادی من ، بدست من و با ذهنیت خودم تحقق پیدا میکنه ، مشتاق و محتاج و منتظر همسر بودن و عزيزترينها، خطاست. 

   چرا که سالها قبل تر ؛ طعم هممدار نبودن همسر رو چشیده بودم و نقره داغ شده ، یاد گرفتم ، ستون هیچ معبدی به ستون دیگری تکیه نمیکند . پس هدف و انگيزه پیوند ما یکی شدن نيست ، یکی ماندن و استواری و استحکام هریک ،جداگانه ، برای حفظ سقف زندگی مشترک ست.. 

 تمام شد ... 

   نه از همسر و نه حتی از عزیزان افریده ام ، هر توقع و چشمداشتی  برای خوشدلی رو تبدیل کردم به ؛ توجه خودم به خودم. ساده ترین مثال بیرونی و مادی و ملموسش، هرگز منتظر کادوی تولد و روز مادرو‌ روز زن يا هر مناسبتي، بذل توجهي ، نمونده ام. خودم هرچه دلمو شاد میکنه برای خودم انجام میدم ، به شاخه گلي، كتاب دلچسبي حتي چاي خوشرنگي ، گاز زدن سيبي ، خوشنودم، خالي خلأها رو پر ميكنم با همصحبتي گلي، ذوق جوانه اي ، در اغوش گرفتن درختي ، شاخه اي ، هممداري با جيك جيك گنجشكي و .. 

      به خودم هدیه میدم و روحمو غنی میکنم . نمونه اش همون کتاب پیامبر و دیوانه از جبران جان ؛ هدیه تولد خودم بود به مريم . چه خوش شانسي دلچسبي كه؛  هدیه ای رو بخودم مرحمت کردم که نقشه سرزمین درونم شد . از مدار ناچیزِ و بي ارزش گدایی مهر و عاطفه و دست نياز دراز كردن براي غني و  بهتر شدن ، جاري  مثل يك رود ،  گذشته ام  ..

     چنان به هيچ رسيدم كه درونم به وسعتی بي مرز رسيده و هر لحظه از کشف ناشناخته هاش سرریز میشم از شوق جستجوگر بودنم . 

   قديميا حرف جالبي ميزنن ؛ يك همسر بد به ز ده فرزند نيك.. اما من ميگم تو يه خانواده مقدس ، هيچكس بد يا خوب نيست . جايگاه هر كس معين و معلومه ، در حريم و هالهٔ شخصی و انحصاری خودش.  همسر خوب يا بد ، فرزند نيك یا ناخلف وجود نداره ،(گاهی ،خود خلف ،ناخلف ست !!) تنها قضاوت هاي بي انصافانه و بيرحمانه ماست كه برچسب ميزنه رو ادمها ، حتی عزیزترینهامون. هر عضوی از خانواده و در محدوده وسیع تر، در هر جامعه اي ،  كافيست ستون سالمي باشه به موازات و بلنداي ستون های کناری ، نه براي خوشبخت كردن همديگه بلكه ، براي كمك به خوشبخت شدن و كشف كمالات  ديگري در معبدي بنام خانواده  .. 

      دقيقا عين پايه هاي دو طرف يك  پل كه  جدا از هم ، اما همسطح ، با قد‌ و قامت ، مقاومت و تحمل يكسان، ميتونن بچه هاشون و زندگي مشتركشون رو حفظ كنن تا سختيها و ناملايمات از  زير پل بگذره و اتصال اسايش و ارامش خوشبختي روي پل ، ما رو به كهكشان و هستي و كائنات متصل كنه  .. 

 

   پ.ن ١؛ الهي شكل حرفام باشم هممداراي عزيز.🙏

   پ. ن٢: الهي حق الناس نكرده باشم 🙈🙏

   پ. ن٣: رابطه یعنی یکی شدن مسیر متفاوت دو نفر با هم، یا به‌موازات هم.  امّا این فقط یک جنبۀ زندگی‌ست. جنبۀ دیگر آن، تأکید بر رشد شخصیت فردی است. که برای این منظور، تفاوت‌های فردی طرفین باید برای یکدیگر شناسایی و اثبات شود.

نیاز به رشد شخصیت فردی از اعتبار یک رابطه نمی‌کاهد. فقط موجودات جدا و فارغ البال ، از هم می‌توانند با هم رابطه برقرار کنند. امّا رابطۀ واقعی فقط در صورتی میسَّر می‌شود که هر دو طرف تمایل به رشد شخصیت‌شان داشته باشند. «جان_ا_سنفورد»

پ.ن٤: یه قسمتی توی مغز هست به اسم wise mind که ؛
اگه به کارش بگیریم خیلی خوشبخت‌تریم. قسمتی که بهمون یاد میده؛ «آدما باید توو زندگيت باشن، اما محتاج به حضورشون نباشی» سخته، ولی راز خوشبختی همینه!

به خواهر ؛

   ایمان دارم که خواهر امتداد مادرست. شنیدم ، میگن خواهر یه تکه جواهره که برای هرکسی منحصر بفرد و خاص، تو قلبش میدرخشه ..

    يه زماني ، اون موقع كه اوج گروههاي تلگرامي بود ، تقريبا بيشتر از هشتاد نودتا بودن تو ليستم كه هر روز براشون صبح بخير ميفرستادم با عنوان خواهرجون و اين كلمه رو از ته دل و از صميم قلب مينوشتم و براي همه ارزوي سلامتي و خير و خوبي ميكردم ، خواهرانه مادرانه .. 

    هم تو چندتا گروه ادمين بودم و  هم عضو چند گروه ، همه رو عين خواهر خودم ميديدم ، و باورشون داشتم . جز عشق و محبت چيزي نميفرستادم ، هر خوشي و لذتي داشتم با همه سهيم ميشدم ، مثل يك جزء از يك كل ..

     برام مهم نبود فيدبك و واكنش شون نسبت به كنش و منش من چيه ، مثل بارون ميباريدم حتي رو كاسه هاي وارونه .. فقط مواظب بودم سيل نشم ، نم نم باشم و با مهرورزي خودمو غني ميكردم..

     یکی دیگه از باورهام اینه که فقط با مهرورزی ارامش میگیرم حتی نسبت به کسی که منو دوست نداره .. قبلا هم گفته بودم هورمون اكسي توسين تو رگ و پِيِ وجودم لبريزه ، عاشق عشق دادنم ..

   دوسه سال قبل وقتي با مغز استخوون ديدم خواهرايي رو كه منو خواهر نميديدن و بعد از اينكه خونه مون سوخت ، با تجربه هاي قبلي ، انگار يه پوستي از لايه هاي مهرورزي منم باهاش اول تاول زد ، بعد سوخت و بعد كنده شد. واکنشهایی دیدم از خواهرانی که مثل کبریت دشت سرسبز دلمو اتیش زد ، يه ادم ديگه شدم رگ و پِيْ نسوخت ، عشق و مهر موند ، اما ديگه نتونستم اون ادم سابق بشم ، مثل قناتي كه هنوز اب داره ، تر و خيسه ، سیرابه و دوست داره به رهگذرای تشنه اب برسونه ،  اما ديگه قل قل نميكنه ، توان نداره جاری باشه،به قناتهاي ديگه راه نداره، احساسهاي خواهرانه ام ، در به در شد، يه من موند با يه حس خواهرانهٔ معلق در فضا ، که نمیدونست ،  وسط این ابتدای مادرانه و‌انتهای خواهرانه ، چیکار کنه ؟ که انقدر سرخورده نشه و به غلط کردن نیافته ؟؟!!!

    کشف کردم که اگه من طلا باشم و همه خواهرای دنیام الماس، برای ارتباط و پیوند بین این دوتا تکه ی ارزشمند ، یه پایه نیازه، هرگز نمیشه الماس رو به طلا جوش داد ، از یه جنس نیستن، فقط میشه با یه گیره وصل شون کرد، اون پایه رو فقط حس عاطفی دوطرفه میسازه ، اگه فقط یه طرفه باشه شاهین ترازو پر و بالش میشکنه از مدار تعادل و‌ توازن سقوط میکنه ..   ..

کشف کردم کبوتر با کبوتر ، باز تنهاست .. 

 کشف کردم بعضیا روی اون پایهٔ اتصال الماس و طلا ، خوردگی ایجاد میکنن ، مثل اهن که زنگ میزنه ، اصلا میگن طلا رو با غیر طلا تماس ندین، چون طلا رو تحلیل میبره ، چون همجنس و هم مدار نیستن ، اونوقت هر دو تکه از هم جدا میافتن..

    شاید تو بیشتر اون رابطه های خودخواهرپنداری بنده ، اون پایهٔ  ناجنس که زنگ میزد یا باعث خوردگی میشد ، من بودم .. 

   بقول داداشم علی ، تِمْ ادما رو نميشه عوض كرد ، و خواهربودن و خواهرشدن تمي داره كه عين رنگ چشم قابل عوض شدن نيست.. 

     الان نمیخوام مارکی روی خودم یا بقیه بزنم ، فقط کشف کردم ادمها همونطور که فکر میکنن ؛ میشنون و میخونن و مینویسن و حس میکنن، با پیش فرضهای خودشون روی مهرورزی ما مارک میزنن و روی خودشون اتیکت .. 

     خواهر و مادر بودن بايد تو رگهامون جريان داشته باشه و اين خون خواهرانه فقط با همگروه خوني خودش سازگاره ، همروح خودش، روح ها بايد يه جنس باشن .. RH هر دو طرف بايد مثبت و جاذب و همراستا باشه تا مدارهاي دو نفر هممدار بشه.. 

   كشف كردم به زور عشق و محبت نميشه دست كسي رو بگيريم بياريم رو مدار خودمون.. چرا كه سطح مدارهاي  پايينتر يا بالاتر  رو فقط  روح و جان ادمها تنظيم ميكنن. روحي كه ميتونه به اندازه يك كهكشان وسيع باشه يا به اندازه يه گرد و غبار فضايي ؛ ناچیز، بي ثبات و بي جان ... 

   الان همه رو دوست دارم اما نه خواهرانه، فقط زنبورانه،کارگرانه ؛ همه گل اند و بنده زنبوري کارگر و رهگذر .. عطر و شهد همه افريده ها رو ميگيرم ، عسل شيرين زندگي رو ميسازم ، به روح مدارم میبخشم ، توان میگیرم و دور مدار گلاي هستيم، ميگردم ..

 

پ.ن ١: امروز روز زنبور عسل ست ..🐝🌺🌺🌺🌺

پ.ن ٢: زنبور دلبسته هیچ گلی نمی شود.از انواع گلها شهد جمع می کند.اما دلبسته نمی شود.بسوی گل سرخ وگل همیشه بهار می رود. بسوی گل نیلوفر  می رود،از گلی به گل دیگر حرکت می کند. اما دلبسته و وابسته نمی شود.و دیگر اینکه اگر چه زنبور از گلهای بسیاری شهد جمع می کند، هیچ گلی را نابود نمی سازد. زنبور بسیار ماهر وملاحظه گر است.

در حقیقت گلها وقتی زنبور به رویشان می نشیند بسیار خوشحال می شوند و به خود می بالند.زنبور هیچ گاه تخریب نمی کند.

آنچه را که نیاز دارد جمع‌آوری میکند،اما به روشی استادانه وبا چنان مهارتی که شکل گل کاملاً دست نخورده باقی بماند.

                          «اشو»

پ.ن ۳: روح کندو برای زنبور عسل مقدس ست. چنان که هر ساعت شیره دویست تا سیصد گل را نوش جان کرده،بصورت شهد شیرین به پیشگاه آن روح عظیم تقدیم میکند ...

پ.ن ۴ : زنبور عسل کارگر اگه نیش بزنه ؛ میمیرم ..

روزی

    هر موقع مینشستم تو ماشین فرزاد میدیدم ، رو صندلی عقب چندتا اسکاج ، یه بسته چسب ، دوسه جفت جوراب مردونه هست !! هربار جواب سوال و تعجبم  اینبود ؛  ننه تو کوچه پشت مطبخ یکی گفت ازم جوراب بخر دویست تومن ، ازش سه تا خریدم هزارتومن .. دفعه دیگه میگفت ؛ ننه سرچراغ قرمز یه اقاپسری ، این چندتا چسب رو میگفت صدتومن ، بهش پونصد دادم گرفتم . یبارم میگفت ننه این اسکاج ها رو از خانم دستفروش تو پارک ، گفت دونه ای پنجاه تومن ، پنج تا خریدم دوهزارتومن .دنبال بهونه میگشت به مردم زحمتکش و کم درامد یه چی برسونه حتی خیلی ناچیز و درحد توانش و‌حقوقی که میگرفت. 

   توجه خاصی داشت به این قشر از جامعه ، میگفت دوست دارم یه فوق لیسانس علوم اجتماعی بگیرم تا تو کار معماری  دقیق تر بشم . دلم میخواد با مردم عادی در تعامل باشم ، نگرفت . اما هرگز چشم توجه از این افراد برنمیداشت .

      یه شب قبل سال تحویل ، فرشاد تب کرد ، سه تایی بردیمش کلینیک ، دم درش ، جای پارک نبود ، یهو یه اقای مسنی اومد یه جا بهمون نشون داد ، معلوم بود یه جورایی دوره گرد و دستفروشه. اون موقع نون دونه ای بیست پنج تومن بود ، من بهش هزارتومن عیدی دادم ، انگار یه دنیا بهش داده بودیم ، گفت خانم باور میکنی تا حالا کسی به من از این پول سبزا نداده بود ؟! بیشتر از اون فرزاد و فرشاد ذوق کرده بودن ، همچین برق شادی و محبت رو تو‌ چشاشون دیدم که اگه خودشون عیدی میگرفتن انقدر خوشحال نمیشدن .. 

   هردوشون عشق میکردن از این خدمتها و مهرورزیها. سرکوچه مون  ساختمان سازی بود ، از دانشگاه برای ناهار که میاومد خونه ، قبل از اینکه خودش ناهارشو بخوره ، میگفت ننه میشه اول یه بشقاب غذا ببرم برای کارگرافغانی سر کوچه ؟ وقتی میبرد، غذاش خوشمزه تر میشد .

   میگم مادر من بوده همیشه ، حق دارم به مولا .. از بس، دست خدا بود و چراغ راهنما و اگاهی منه ننه .. از همه لحظه های زندگیش درس میگرفتم و‌تربیت میشدم ..

   هفته پیش رفتم ایستگاه قطار دوتا از دوستامون که از میلان رسیده بودن رو ، بیارم .. سر یه چهارراه ، چراغ قرمز شد یه اقا پیرمرد مراکشی ، اومد گفت ازم دستمال بخر ، گفتم چند گفت دو یورو . نگاه کردم دیدم تو جعبه کنار دستم یدونه یه یوروئی و چارپنج تا سکه خورده چندسنتی بود، دیدم همش دو یورو نمیشه، گفتم ندارم، گفت همونا رو بده ، دستمالو گرفتم و چراغ سبز شد .. اما همش دلم مونده بود پیشش که نکنه حقشو اداء نكرده باشم .. 

    فرداش دوستامونو بردم طرف همون ایستگاه قطار ، میخواستن تو شهر بگردن ، بسیار اتفاقی و‌معجزه وار ، سر همون چهارراه چراغ قرمز شد و همون اقا اومد گفت دستمال بخر ، گفتم دیروز خریدم و‌ بستهٔ دستمالا رو‌نشونش دادم، یهو‌یادم افتاد یه یورو بهش بدم و از وجدان درد در بیام ، فوری تو‌ کیفم یکی پیدا کردم و قبل از  اينكه چراغ سبز بشه، بهش دادم ، هر دومون تو‌چشای هم خندیدیم .. اون خوشحال از ناباوري رسيدن به طلب ديروزش و‌ من از اینکه تونستم اون بار سنگین رو از رو دوشم بردارم .. از ته ته دلم حمدخدا گفتم . 

     ای کاش میتونستیم در طول و عرض زندگی تو همه مراودات مون ، نه طلبكار باشيم نه بدهكار  ..

      اي كاش اگه ما روزي رسان كسي هستيم ، غافل نباشيم ،  حتی اگه خیلی ناچیز باشه . همونطور كه  وقتي خدا ميخواد روزي مارو بده با هر معجزهٔ ممکن ، رزق  ما رو مرحمت میکنه ..   

   پ.ن؛ يه نكته رو خاطر نشان كنم ؛ بعضيا فكر ميكنن ما اينجا به يورو حقوق ميگيريم و به ريال خرج ميكنيم ، اما ميبينيد ده تا بسته دستمال جيبي ، تقريبا شصت هزارتومن ایران، نه اينكه دستفروش گرون بده ها ، خير ،  تو همه  فروشگاه  ها همين  قيمته ..! دیگه حساب کتاب و انصاف با خودتون که بقیه قیمتها چطوریه!!! گرچه خسته ام از یاد دادن خودمو مهم نیست چی قضاوت میکنن . خدا به ما میبخشه، ما هم وقتی توان داریم میبخشیم چه یه یورو، چه یه ریال ..

جلو

    گفته بودم كه؛

    ده سالي ميشد كه روزاي بيست و نهم اسفند ميرفتيم تو دشت و كوه و كمر ، كنار رودخونه اي جايي ، سيزده بدر!! خيلي خيلي خوش ميگذشت چهارتايي مون حال و هواي عيد و اسفند و بهار و تمام شدن خيلي ناخواسته ها و شروع نو ها رو حس ميكرديم، انگار بعد يه سال ميرفتيم حمام ..

   يه سال شو با يكي از دوستاي كلاس زبانم ، شيلان ، رفتيم . همسن و سال فرزاد و فرشاد بود مثل خواهرشون دوسش داشتن ، ايشون يه خواهر با نامزدي بنام منصور داشت، اون سال قرار بود روز اول عيد بیاد خونه شيلان اينا عيدديدني. شیلان اون ٢٩ اسفند، اصرار داشت با ما نياد پيك نيك، ميگفت فردا مامان منصور مياد عيدديدني ، ما خيلي كار داريم و اگه همه چي مرتب نباشه جلوش زشته و خجالت ميكشیم  ، بايد کمک مامان باشم تا اماده بشيم براي سال تحويل . ولي ما زور شديم و برديمش لب رودخونه زاينده رود نزديكاي سدچادگان.. 

   عجيب ، اونسال برف اومده بود، هوا بشدت سرد و باروني. و عجيب تر اينكه برخلاف هر سال كه من جوجه كباب يا اش رشته ميبردم براي ناهار، با هوس  كباب كوبيده ، مجبور شدم با دستاي يخ زده تو اون سرما كباب ها رو به سيخ بكشم. شايد همون باعث شده بود خيلي بخنديم و كنار اتيش و كباب و چاي داغ توپ ِتوپ پرانرژي و سرحال خوش بوديم . منو فرزاد و فرشاد مرتب شيلان رو چك ميكرديم تب نكنه و سردش نشه ، چای و‌کباب و‌نون داغ براش سرو‌میکردیم و حسابي بهش ميرسيديم كه فردا جلو مامان منصور مريض نباشه و سرما نخوره. اونم لباس كم پوشيده بود ، يه لا شلوار نازك و يه بلوز، تا جايي كه چندبار همسرجان گفت شيلان ميخواي من شلوارمو بهت بدم ؟؟! من ميگفتم ترخدا شيلان بهش بگو نه..!! اينا ترك هستن عين نارنگي زود لخت ميشناااااآ. همسرم ميگفت نه من دوتا شلوار دارم !! به هرجوری بود نذاشتیم با زیرشلواری تو‌ اون برف و بارون برا شیلان جان فشانی کنه ..

    اونروز تا میتونستیم شيلان رو داري ميكرديم اخه نگران بوديم فردا جلو مامان منصور ، شيلان سرماخورده و بدحال باشه و بگه اين دوستاي خل و چل چطور تو رو ، روز ٢٩ اسفند بردن تو برف و بارون ، پيك نيك !! ؟؟ 

   تا عصر خوش گذرونديم و دعا کردیم  برای شیلان که  ان شاالله فردا جلو مامان منصور سرحال و غبراق باشه  و اين پيك نيك با سلامتي يه خاطره بشه. 

   عصر كه دم در خونه شون پياده شد ، من گفتم شيلان جان بذار ببينم تب نداري ؟ فردا جلو مامان منصور زشت نباشه مريض شده باشي !! يهو همسرجان كه ساعتها زبون به دهن گرفته و تو خنده ها و شوخي هاي ما سكوت مطلق كرده بود عين سامورايي ها، گفت ؛ صبح تا حالا ميگيد جلو مامان منصور زشته !!! اخه چيكار به اون بنده خدا داريد ؟؟ همش ميگين جلوش زشته ، خب گناه داره شايدم قشنگه !! چشمتون روز بد نبينه منو شيلان از خنده غش كرديم افتاديم در خونه شون . گفت اخه والا ؛ هرچي صبح تا حالا هيچي نميگم شورشو در اوردين !! همش از زشتی گفتید!!

   حسن ختام پیک نیک مون غش غش خنده های منو بچه ها و شیلان بود .  رسیدیم خونه مون و یه دوسه ساعت بعد زنگ زدم ببینم شیلان حالش خوبه ؟ تب نکرده باشه؟ مامانش گوشی رو برداشت و بعد از احوالپرسی خیلی جدی گفت به همسرتون بگید چیکار به جلوی ماها داره ما همه جلومون قشنگه!! اونم عجب پایه خنده ای !! باورم نمیشد مامان شیلان هم دم بگیره :)) . فرداشم مامان منصور که اومده بود ، بابای شیلان بهش گفته بود، عزیز این میوه ها و اجیلا رو بذار جلو‌مامان منصور، شیلان از شدت خنده با میوه ها وسط پذیرایی ولوو شده بود ، باباشم از همه جا بیخبر !!

   گذشت تا یه دو ماه بعد ، یه روز همسر اومد دم کلاس زبان ، شیلان رو هم سوار کردیم ، دیدیم دم موسسه استاد زبان‌مون  اقای ثنایی ، ایستاده، اونم سوار کردیم تا یه جا برسونیم ، یهو همسر گفت ؛ خب شیلان از جلو مامان منصور چه خبر ؟؟ من گفتم ؛ ای داد، جلو اقای ثنائی ؟؟ این چه سوالیه ؟ این چه حرفیه ؟ همسرخان هم بی رودرواسی گفت من به جلو اقای ثنایی کار ندارم ! میخوام بدونم جلو‌مامان منصور چطوره ؟!! منو شیلان که داشتیم صندلی رو گاز میزدیم از خنده و خجالت ! اقای ثنایی هم از  شرمندگی میخواست از پنجره خودشو بندازه بیرون ، نمیدونست جریان چیه ؟!......

   دوسه هفته به کنکور فرزاد بود ، دوتایی هر روز صبح زود میرفتیم کوه صفه پیاده روی که تمدد اعصاب و روح روان باشه براش ، روز قبل از کنکور گفت ؛ ننه من اگه رد بشم جلو شما و بابا  و علی اقا (یه دوست مسن و‌ بسیار عزیزی داشتیم که جای پدربزرگ منو بچه ها خیلی حواسش بهمون بود و همش پیگیر موفقیت فرزاد و فرشاد، از هیچ محبتی نسبت به بچه ها دریغ نمیکرد که مبادا مشکلی تو‌ درس و مدرسه داشته باشن.) خیلی خجالت میکشم .. گفتم نه مادر خجالت نداره، ما فرض میکنیم شما سال دیگه امتحان داری و امسال ازمایشی کنکور میدی... شب که به باباش گفتم ؛ گفت به فرزاد بگو به جلو منو تو و علی اقا، پیرمرد بیچاره ، چیکار داره ؟ اخه شب کنکور ادم به جلو ، اینو اون فکر میکنه ؟؟!! بگو بره کنکورشو بده به جلو هیشکیم فکر نکنه . 

   اینو همون شب قبل از کنکور به فرزاد و‌ چندتا از دوستاش گفتم، بعد برام تعریف کردن سر جلسه امتحان هی یادشون می اومده و میخندیدن و حس خوبی داشتن که جلوی بقیه مهم نیست و با فراغ خاطر تست ها رو میزدن .. :))))))))))))

   القصه ؛ یه کلمهٔ همسرخان تا ماهها شده بود نقل مجلس مونو از ته دل میخندیدیم .. 

   درس خوبی بود ، یاد گرفتیم فقط جلو خدا زیباست و مهم ، که ما باید بهش اهمیت بدیم ، اگاه باشیم چیکار کنیم و‌ نکنیم وگرنه محضر و جلوی هیچکسی تو زندگی ما ، نباید ما رو تحت کنترل قرار بده  و ما بخاطر «ذهنیت مردم» که در فرهنگ عامیانه بهش میگیم  «جلوی مردم» ، لحظه های ارزشمند زندگی مونو بیهوده از دست بدیم.. 

مرگ محترمانه

   

     می گویند وقتی آدم سقوط می کند مغزش سریع تر کار میکند،جوری که می تواند در کسری از ثانیه به هزار چیزی فکر کند.

      از وقتی "اوه"چهار پایه را از زیر پایش کنار زد تا لحظه ای که سقوط کرد و با یک صدای وحشتناک کف زمین ولو شد،توانست به خیلی چیزها فکر کند.حالا بی دفاع به پشت دراز کشیده و مدت مدیدی به قلابش نگاه می کند که مانند صخره ای که در مقابل امواج سهمگین مقاومت می کند،به سقف چسبیده است.

سپس با انزجار به طنابی نگاه میکند که از وسط دو نیم شده است.با خودش فکر میکند عجب جامعه ای!

اینها حتی نمی توانند یک طناب درست و حسابی تولید کنند.

درحالی که سعی می کند پایش را از هم باز کند، بی صدا لعنت می فرستد. چطور ممکن است که تولید طناب تا این حد با شکست مواجه شود، چه طور؟! با خودش فکر می کند این هم نمونه بارز اینکه آدم نمی تواند جان خودش را به صورت محترمانه بگیرد..!

📕 مردی به نام اُوِه

✍🏻 فردریک_بکمن

  م.ن ؛

  زماني زياد به مرگ فكر ميكردم، تشخيص اوليه افسردگي بود، دارو و درمان ... اما من هنوزم دوستش دارم همانقدر كه دم و بازدم را ..  

      در سقوط روحی هر روزه ، چرا نبايد با مرگ ، جزئي از زندگي مأنوس باشم؟؟!! مثل خواب ، مثل ارامش ، مثل فراغ خاطر ، مثل رفتن به كهكشان. در عمق جان ؛ در این سقوطها به «صعود جان در مرگ» میرسم ..

   چه مردمانی كه ارزوي رفتن به فضا را دارن ولي در حسرت میمانند چراکه اين رفتن و دل كندن از زمين هزينه هنگفتي داره ، حال انكه مرگ شيرين ، بی هزینه ؛ مرا از همه بندهاي تهي و واهي و فاني و پوچ به هيچ عزيز و خوشمزه ميرساند . چرا دارو و درمان ؛ ؟ ! براي مبارزه با اين دستیافتنی های غائی، روياهاي قشنگ و لذتبخش و رهایی بخش ؟! 

   اگر زندگي را محترمانه نفس بكشم، مرگ با احترام با من بازدم ميكشد .. زندگي زيباست و درك زيبايي مرگ زیباتر. درمان نميطلبد، درك و اگاهي و هوشياري ميجويد، مرگ ما را صميمانه دوست دارد ، چون یک «هيچ» هستی بخش .. 

  ای کاش نه فقط با زندگی و زنده بودنم بلکه با رفتن و مرگم ، نرنجم و نرنجانم ...🙏

گاو

📖 اجازه می فرمایید گاهی شما را خواب ببینم؟ 
محمد_صالح_اعلاء

شاید یک روز کتابی بنویسم و 
در آن ثابت کنم که به عکس تصور انسان ها، 
گاوها گاو نیستند. 

گاوها شخصیت پیچیده‌ای دارند. 
برخی احساساتی، گوشه‌گیر، خجالتی و فروتن‌اند؛  
برخی ریاست طلب، پرخاش‌گر و زود رنج‌اند. 
اندام بزرگی دارند، ولی بسیار مهربان، متین و بی‌آزارند. 
گاوها اغلب بیماری قلبی دارند، و آن تنها به خاطر جثه‌ی بزرگشان نیست، 
به خاطر رنج‌هایی است که در طول زندگی می‌کشند. از نظر عاطفی پیچیده‌اند؛ ماده‌هایشان مادران خوبی هستند؛ نه ماه باردارند و فرزندانشان را تا یک سالگی شیر می‌دهند و

مراقبت می کنند. 
مهارت‌های زندگی می‌آموزانند، 
هم به ما شیر می‌دهند و هم به بچه‌هایشان. 
برای همین بیشتر گاوها دچار کمبود کلسیم هستند؛ 
آن ها یک سره نشخوار می کنند و من کنارشان مثل یک گاو می‌نشینم و مثل یک همزاد مینویسم:

خورشید جان، 
امان از این بی تو گذشتن ها؛
وقتی از نور دورم، 
برف های درونم آغاز می‌شود. 

آي همدارهاي روشن، آي كليدهاي روشنايي آفرينش؛
کاش می‌دانستيد درباره تان چه فکر می کنم. 
من برای دستيابي به نور و گرماي وجودتان،همه ی درها را زده‌ام. 

عاشقی خوب است؛ 
زندگی حلال کسانی که عاشق‌اند. من خجالتی‌ام و هنوز نمی دانم اسم تان را چگونه تلفظ کنم، هممدارهاي همدل..  


ای کاش عشق، 
خود لب و دهان داشت.

م.ن

زندگي حلال گاوها ، الاغها ، بع بعي ها، كبوترها و مرغ عشق ها، مرغ وخروسهاي همبالين، همه مخلوقاتي كه برمدار افرينش ميچرخند، نميرنجند و نميرنجانند ...

      زندگي حلال همه افريده  هايي كه زندگي را فقط زندگي ميكنند ، بي حرف و حديث ، رها و معلق و شناور بر فضاي هستي، زنده اند تا زندگي ببخشند، بي تلاش براي بهترشدن، هستن همان كه بايد باشن. چرا كه هدف خلقت در عمق جان شان جاريست .. 

دماغ

    اینکه یاد گرفتم بعضی چیزای غیرضروری رو دلم بخواد و برم تا مرحله خريد اما  نخرم و پولشو جزء هزينه هاي جاري حساب و پس انداز كنم ، نميدونم از كي شروع شد !!! 

    بيرون ميرفتيم ، مانتو ، لباس كفش ، شال روسري ميديدم ميگفتم واي خداي من اينو حتما بايد بخرم، همسرخان هم دست و دلباز، ميگفت باشه ، بخريم، براي لباسهاي نه چندان لازم و واجب، تو اتاق پرو تمام اشتياقم تموم ميشد، مي اومدم بيرون ميگفتم ؛ عالي بود خيلي خوبه اندازه اس ، نيازم دارم اما نميخرم، بجاش پولشو میذارم بحساب پرداخت شده ها . بعد پول اون خريد ميرفت براي پس انداز !! كفش خيلي راحته تو پام ، بايد بخرمش، اما تو مغازه عقلم ميرسيد ميشه با قبلي ها ساخت و هنوزم نیاز ندارم پس پولش ميرفت تو كيف پس انداز.. 

     بچه ها که ایران نبودن ، ما مونده بودیم و حوض مون . گاهی عصرا با همسر میرفتیم پیاده روی ، از جلو یه رستوان رد میشدیم میگفتم بریم شام ؟ میگفت حتما.منم  میگفتم نه شام «من پز» بیشتر میچسبه ولی خب پول رستوران رو سیو میکنیم . 

    از كوچكترين كنسل كردن خريد نميگذشتم براي پس انداز، خلاصه این روش شده بود یه بازی شیرین و‌ نفع دوطرفه. تا جایی که همسر میدونست موقع نیاز میتونه رو کمک من حساب ویژه داشته باشه، شاغل نبودم اما درامد همسر رو گاهي دودوتا یه گونی میکردم . 

  یه روز طبق نقشه ها و اهداف از پیش تعیین شده گفتم ؛ عزیز میشه پول بدی برم دماغمو عمل کنم ؟؟!!! (پول هنگفتي نياز بود!) میدونست اهل این کارا نیستم، فوری شصتش خبردار شد چه نقشه اي دارم ، گفت : ببین عزیزم تنها جاییت که قشنگه، دماغ  توئه!!! ترخدا دستش نزن ، بذار همين يه عضو زيبات دست نخورده بمونه !!!  از خنده غش کردم که مچمو گرفته بود از طرفی خوشحال شدم که بنظرش دماغم قشنگه .. از اون به بعد ، هر وقت تو ایینه نگاه میکردم میگفتم خب شکرخدا یه جام قشنگه !!! 

   گذشت تا چند ماه بعد،  از موی بسیار بلند خسته شده بودم ، تو هوای گرم تابستون یه بعدازظهری گفتم ؛ خوبه برم موهامو کوتاه کنم ، نظرت چیه ؟؟ گفت نه عزیزم ، اينكارو نكنياااا اصلا و ابدا ، اینایی که دماغ شون زشته ، باید موی بلند داشته باشن که زشتی دماغ شونو پوشش بده !!! 

   یعنی از اقای همسر بنده حاضرجواب تر و غالب تر و نوك چين تر و حاكم به شرايط و مديرتر در  كنترل  ذوق ِتعریف ُ تمجيد ، هست ؟  

    گرچه همش شوخي بود و از اين بازي پس انداز ، خيلي لذت  و بهره ميبرديم ، اما بالاخره نفهميدم دماغ بنده بنظر ايشون قشنگه يا بايد موي بلند داشته باشم ؟ ! :))))))))

توصيه نامه

    بعد از هيجده نوزده سال خانه داري و خان داري ، دوباره ميخواستم بيافتم رو مدار درسهای اكادميك . گرچه تو همون سالها جسته گريخته كلاس زبان رو ميرفتم و پا به پاي پسرا تو اين راه ، سينه خيز از دنياي زبان جديد ، لذت ميبردم. از بهترين دست اورداش هم اينبود كه؛  فهميده بودم از موثرترين روشهاي تربيتي  عمل کردن به خواسته هامونه در همراهي و همقدمي  با بچه ها،  برای اونچه میخوایم  ياد بگيرن  و بشن .. 

    نوزده سال وقت ازاد، بي چارچوب با امتياز حق مديريت زمان. زبان انگليسي در اولويت همه كارهامون بود. سه تايي تلاش ميكرديم فيلم ميديديم همديگه رو تصحيح ميكرديم و از روبراهي افتاده بوديم به روروالي.

   فرزاد كه تافل گرفت منم ايلتس گرفتم ، اون برا انگليس اقدام كرد، منم گفتم حالا كه فرشاد مالزيه و من در رفت و امد ، خوبه يه بار برم  و "دارم ميام" يه فوق هم بگيرم و بيام . كه اين «داري مياي» خود حكايت شيريني ست تو خانواده..

    -- فرشاد تو نوجووني يه خصوصيت با مزه اي داشت؛ وقتي همگي دورهم نشسته بوديم پاي فيلم، يا يه  برنامه اي ، يهو ميگفت ؛ مامان داري مياي يه كاسه اجيل يا مثلا يه ليوان دوغ يا ميوه هم بيار !! همه با تعجب نگاش ميكرديم! كسي در حال اومدن نبود اخه!  ميخنديديم بهش . ميگفت منظورم اينه بيزحمت بريد برام اينارو بياريد .. مثلا روش نميشد مستقيم بگه و چيزي بخواد --

   موقعي كه مرد مرديش شده بود كه چرا من ميخوام نظام خانواده رو رها و برم پيشش يكي دوسال درس بخونم، بهش قاطعانه گفتم ؛ كار خاصي نميكنم فقط وقتي اومدم ديدنت مالزي ، دارم ميام  يه مدرك فوق ليسانسم ميگيرم و ميام !!!!

   همه مدارك رو اماده و ترجمه كرديم، ايلتس، مدرك مربيگري باغباني و پرورش گل و گياه و .... اما دو تا توصيه نام هم لازم ضروري بود از استاداي دوره ليسانسم !! 

    مونده بودم بعد از اينهمه سال چطور اونا رو پيدا كنم و ايا اصلا منو تاييد ميكنن كه استحقاق و‌ توان دانشجو شدن دوباره دارم ؟؟!! با يكي از دوستاي همسر دكتر ادريس مطرح كرديم از اساتيد دانشگاه صنعتي ؛ خيلي محترمانه و ناباورانه درخواست منو رد كرد، غيرمستقيم گفت اطمينان ندارم بري دانشگاه UPM و بتوني از عهده بربيايي !!!!! كه در غير اينصورت وجهه و اعتبار دانشگاهي من خدشه دار ميشه !!!  :(((((

    باباي يكي از دوستاي فرزاد "هم" ، استاد ميكروبيولوژي دوره لیسانس ما بود كه حالا بعد از اينهمه سال پسرش نويد با فرزاد تو دانشگاه همكلاس شده بودن و خونه مون رفت و امد داشت. به نويد گفتم ، رک و ‌پوست کنده  خبر داد كه باباش حاضر نيست توصيه نامه رسمي به من بده، چون ايشونم توانايي منو باور ندارن ، و به كسي كه اينهمه سال از درس و دانشگاه دور بوده چطور اعتماد كنن كه موفق ميشه؟!؟؟؟!!

    منه لجباز و يه دنده وا ندادم . سينه رو سپر كردم و يه روز رفتم دانشكده زيست خودمون.  درس  فيزيولوژي ١ و ٢ رو با  استاد جوون و همسر استادش،  پاس كرده بودم  .  حالا بعد از هيجده  نوزده سال ديدن شون برام هيجان داشت . جا افتاده شده بودن و مدير و معاون دانشكده. خوشبختانه اونروز ، هر دو توي اتاق شون حضور داشتن.درخواست توصيه نامه  رو براشون گفتم . هر دو با يه حس بدبيني،  گفتن به هيچ عنوان نامه ها رو  نميديم ، تو بعد از اينهمه سال خونه داري ميخواي از ما تاييديه صلاحيت دانشجويي بگيري ؟؟ تازه با این معدل ؟؟ اصلا نميشه، باید بالای هیجده باشه!! گفتم اخه اون موقع با دوتا بچه درس خوندم معدلم تو دانشکده عالی نه اما خیلی خوب بود، یک کلام ختم کلام، گفتن  امكان نداره تو "بتوني" اونجا درس بخوني و توصيه نامه هاي ما رو حرروم نكني !! اعتبار دانشگاه اصفهان بالاتر از اين حرفهاست !! انگار اب يخي ريختن رو قلبم . زمهرير شد دلم. 

   ياد استاد سيستماتيك گياهي دكتر صاحبي افتادم كه همكاري با دانشجو و قوه درك بالاش زبانزد همه دانشگاه بود، با خودم گفتم ميرم پيش اون يه نامه ميده و براي دوميش هم خدا بزرگه. رفتم انستيتو باغباني. چشم تون روز بد نبينه ديدم پشت در دفترش  اطلاعیه زدن ، براي  فرصت مطالعاتي رفته  خارج از كشور .. 

    همينجور كه داشتم تو راهرو دانشكده با غصه راه ميرفتم چشمم افتاد به اتاق استاد احمدي، قبلا با فوق لیسانس درس میداد ، حالا دکتر شده بود. در زدم گفت بفرماييد ، رفتم تو با نااميدي درخواست توصیه نامه رو مطرح كردم ، گفت از كجا بدونم ميري و روي دانشگاه اصفهان رو سفيد ميكني ؟ گفتم استاد من شاگرد درسخون شما بودم و اونزمان با دوتا بچه هيچكدوم از كلاساتونو غيبت نميكردم چون عاشق نحوه تدريس و اموزش شما بودم ، اما شما خيلي از من بدتون مي اومد، يهو گفت ؛ من ؟؟!! گفتم بله ، يادمه كلاس شما چهار تعطيل ميشد و مهد بچه هاي من پنج، من يك ساعت فرصت داشتم خودمو از تو دانشگاه برسونم فولادشهر و پشت در مهد .. سر ساعت چهار كه ميشد كلاسورمو ميبستم كه زودتر بدووم بطرف در .. شما چند بار سر كلاس مطرح كردين كه اينكار بي ادبيه و از صداي بستن كلاسور قبل از اتمام كلام استاد ، بدتون میاد و ميرنجيد ، ولي من چاره اي نداشتم . هيچوقت هم روم نشد بهتون بگم چرا اينكارو ميكنم .. ! گفت عجب !  یادم نمیاد ، حالا بچه هات چطورن ؟ گفتم اونا دانشجو هستن منم ميخوام کنارشون، براي همدلي و همراهي شون درس بخونم. کلی با هم حرف زدیم .  با كمال ميل برگه هاي توصیه نامه رو گرفت و پر کرد و گفت برو اموزش برات مهر كنن .. 

   از دفترش كه اومدم بيرون ، نصف دنيا رو تو پاكت داشتم، مونده بود دوميش و تكميل مدارك و رفتن براهي كه خيليا منو درش ناتوان ميديدن . 

    دقيقا روبروي اتاق دكتر احمدي ، تابلو دكتر جهانگير رو ديدم. اصلا نميشناختمش و بدتر از اون ، اينكه اونم منو نميشناخت ، دانشجوش نبودم و معلوم بود از استاداي جديد دانشكده اس. لاي در اتاقش باز بود ، با اميد بخدا ، درو زدم و رفتم تو .. گفت كاري داريد ؟ گفتم ميشه چند دقيقه وقت تون رو  بگيرم ؟ گفت حتما بفرماييد . جريان توصیه نامه ها و ردشدن از طرف استادای قبلیم، و ناامیدکردنم  رو براش گفتم كه چندتا استاد منو تایید نکردن و باور نميكنن من ميتونم از عهده اش بربيام . يكم تو سكوت با هم نشستيم . پرسيد حتما ميخواي بري و درس بخوني ؟ گفتم حس ميكنم اگه نرَم همه انگيزه مو براي زندگي از دست ميدم. گفت : اگه تونستی تو‌ اون شرایط سخت لیسانس بگیری حتما الانم میتونی فوق بگیری! گفتم استاد والله میتونم ، گرچه بعضی استادا منو بخاطر نداشتن یه معدل تاپ ، باور ندارن اما خودم دارم . حرف بسیار قشنگی زد ؛ گفت : «ما استادا باید راه پیش روی دانشجو رو‌ مد نظر بگیریم نه جادهٔ پشت سرشون رو !!!!» چنان غرق زیبایی کلامش شدم که میخواستم دستشو ببوسم، تمام بندهای  توصیه نامه رو برام به بهترین نحو تیک و امضاء زد، و اموزش با احترام خاصي نسبت به نامه دكتر جهانگير  همه رو مهر و تاييد كرد . 

    از در دانشگاه كه اومدم بيرون دلم ميخواست از عشق دوتا گنجي كه تو كيفم داشتم فرياد بزنم .. يه مسير طولاني رو پياده روي كردم ، از جلو يه طلافروشي رد شدم، اتفاقا دوستم لادن شب قبلش يه تكه جواهر از همسرش هديه گرفته بود، با خودم فكر كردم ايا حاضرم اين دوتا توصيه نامه رو با جواهراتي كه پشت ويترين بود، عوض كنم ؟ ؟  با دنيا هم عوض نميكردم. 

   اون توصيه نامه ها يعني ؛ دوسال كنار فرشاد بودن ، يعني روي مدار دانش و تحصيل بودن، يعني نقطه عطفي در مدار يك زن خانه دار و خان دار و بقول بعضيا عقب افتاده اجتماعي .. يعني حركت رو بجلو و تعالي .. 

٢١روز

روز اول ؛ عشق عمر رو طولاني نميكنه، اما كيفيت شو بهتر ميكنه. «چهار می»

روز دوم؛ قضاوت نکردن با ندیدن حاصل نمیشه، باید ذهن رو شست و چشم در چشم دید. «پنج می»

روز سوم؛ دنبال بدیهام بیشتر بگردم ، رو خوب بودن همونقدر تمرکز کنم که روی بد نبودن . «شش می»

روز چهارم ؛ صداقت صداقت صداقت ، امروز خواهرم یاد داد .. «هفت می» 

روز پنجم ؛ از دروغ شنيدن با پيش فرض احمق بودن، متنفرم. دروغ سفيد بيشتر منفورتر .. «هشت می»

 روز ششم ؛ ياد گرفتم مادر بودن به یاد و چشم براه بودن نیست ، به مادر بی توقع بودن ست .. «نه می»

روز هفتم ؛ برای نقطه عطف در زندگی، انسان؛هیچ‌وقت بیش از اندازه پیر نیست، مگر وقتی چیزی در درونش شکسته باشد(کمرم شکسته برای ادامه تحصیل) ... «ده می»

روز هشتم ؛ خداوندا! 
مرا از دانستن چیزهایی که نیاز به دانستن آنها ندارم حفظ کن. «یازده می» 
 روز نهم ؛ چرا هيچي ياد نگرفتم ؟؟!!!🥺🙈  «دوازده می»

روز دهم ؛ ادمها به اندازه کمبودهاشون دروغ میگن.. «سیزده می»

روز یازدهم ؛ من چه سبزم امروز .. من شایستگی اندوهگین كردن خودم را ندارم. زیرا هرگز به گونه ی "ارادی" دیگری را غمین نكرده ام... « چهارده می» 

روز دوازدهم ؛ در آموزه‌های اخلاقی، یه عبارتی هست تحت عنوان «درِ خیر رو نبستن». معنیش میشه این که اگر کسی خوبی‌ای در حق ما کرد، جوری پشیمونش نکنیم که دیگه هیچ‌وقت اون خوبی رو در حق کس دیگری نکنه. درِ خیر رو نبندیم هممدارآ.

(محبت سوم اضافه اس!) «پانزده می»

روز سيزدهم :زخم هاى ما این قدرت را دارند كه به ما يادآورى كنند، گذشته واقعيت داشته...(رنج‌ها حرفهای جذابی برای گفتن دارند..)  «شانزده می»

روز چهاردهم : باید سمج باشم در رسیدن به هدفم .. «هفدهم می»

روز پانزدهم :  اندوه نیرومند است؛به‌سان مرگ.. شادی نیرومند است.. به‌سان زندگی.« هیجده می»

روز شانزدهم : بعضیا طلبکار بدنیا میان با اين ذهنيت که بعضیای دیگه بدهکار بدنیا اومدن !!..« نوزده می»

روز هفدهم ؛ امروز صبوري رشد يافته اي در خودم كشف كردم و لذت بردم گرچه غم انگيز بود .. «بیست می»

روز هجدهم : روز ، روز چای ست و ستایش این همنشین گرمابخش..«بیست و یک می»

روز نوزدهم : از همسر حلالیت طلبیدم .. «بیست و دو‌می»

روز بیستم : خیلی جالبه این فضای مجازی!فاصله های دور رو به هم نزدیک کرده!!فاصله های نزدیک رو از هم دور.«بیست سه می»

روز بيست يكم : گر از دوست چشمت به احسان اوست؛ تو در بند خويشي  نه در بند دوست .. «بیست و چهار می»

 

القصه ؛

حافظه چیست؟

خانه‌ی محبوب ؛ عزیز غایب .

خاطره چیست ؟

صفا دادن و زنده نگه داشتن عزیز محبوب..

 تصمیم داشتم در بیست و یک روز دست اوردهامو بنویسم و ببینم چقدر رو به رشدم .. 

نتیجه : چندان راضی نیستم از خودم 🙈 شرمندهٔ رشد بطئی خویشتن خویشم ..😔

 

 پ.ن١: به طور کلی« دروغ سیاه» دروغی است که به موجب آسیب به دیگران می شود.«دروغ سفید» به عنوان نقابی به کار گرفته می شود که فرد ضعف و کمبودهای خود را پشت آن پنهان کند. پس به طور کلی دروغ سفید دروغی است که فرد برای فریب خود به کار می گیرد..

 

حضورغیاب

     اخراي شهريور، روزی که رفتیم برا ثبت نام دانشگاه فرزادجانم‌ هشت‌ ماهه تو دلم معلق میزد. تو صف شنیدم دختر پسرای هیجده نوزده ساله بهم میگفتن ؛ این بجا دانشگاه باید بره زایشگاه !! منم ذوق میکردم که  سعادت هردوشو دارم. اخه باهاشون یکی دوسال بیشتر اختلاف سنی نداشتم ، فقط بنده احمقانه بچهٔ تو دلمو هممدار تحصیلم کرده بودم و با اختلاف بیست سال باید پا به پا من دانشجو میشد!

    لیست پذیرفته شده ها رو‌که دیدن گفتن ؛ وروودی بهمن هستی . خدا میدونه چقدر خوشحال شدیم. تا اون موقع نی نی سه چهارماهه میشد و بهتر میتونستم ، برای نگهداریش یه فکری بکنم . 

    بنا به شرایط کاری همسر همون ترم بهمن رو هم مرخصی گرفتم و رفتیم درود-لرستان برای یه زندگی سه نفره. نه ماه از بهترین و خاطره انگیزترین روزهای عمرم ساخته شد در همسایگی مژگان که درس زندگی و خانه داری بهم میداد عاشقانه.. با اینکه فقط هفت سال از من بزرگتر بود، با تجربه و کاردان سرشار از  معلمي،  اومد رو مدارم . هرلحظه نکته هایی ماندگار و اساسی و لازم رو بهِم تلنگر میزد. 

   اما من ، همش نگران بودم ، با گريه و التماس و خواهش میخواستم برگردیم اصفهان که بتونم درس بخونم و‌دانشگاه رو از دست ندم . به اصرار منو حمایت دوستان، برگشتیم اصفهان . روزا فرزاد میرفت پیش مامان . منم عاشقانه میرفتم دانشگاه. بعد از چهارترم ، فرشادم بدنیا اومد و باز یه ترم مرخصی گرفتم. 

    بعد از اون باید تمام همتم رو میذاشتم رو تمام کردن قدمی که برداشته بودم. هرچند دوتا بچه مانعی نبودن برای تحصیل ، اما خیلی اذیتشون کردم . رسيدگي ميكردم ، از خدمت مادري كم نميذاشتم اما وقتم كفاف نميداد، براي يه عشق سيراب كننده و غني . کم بوسیدمشون کم بغلشون کردم تو اون دوران، در یک کلام کم ننه و‌مادر بودم ، خیلی کم .

      بعد از بدنيا اومدن فرشاد ، شرایط جوری نبود که پیش مامانم بمونن. صبح ها ساعت شش بیدارشون میکردم، هفت دم مهد تحویلشون میدادم تا پنج عصر كه تعطيل ميشد . بعضی  روزا یه ساعت صبح و یه ساعت عصر کلاس داشتم!! ولی فاصله اصفهان تا فولادشهر حدودا سی کیلومتری میشد، نمیشد دوبار در روز برم و برگردم. هرکار میکردم کلاسها رو جوری بگیرم بچه ها کمتر اسیر مهد باشن ، بازم دو ترم اخر نشد و اجبارا برای تموم کردن واحدها ، برنامه كلاسام جور و منظم نبود .  خيلي موقع ها بين دوتا درس سه چهارساعت  خالي و اون ساعتهای بی کلاسی تو دانشگاه همش دلم پیش بچه ها بود و لذت یادگیری با وجدان درد.. 

      فاصله دانشکده زیست شناسی که پایین دانشگاه بود با انستیتو باغبانی که اون بالابالاها بود رو،  باید با اتوبوس طی میکردیم که ده پونزده دقیقه طول میکشید، یادمه  کتاب ربه کا و برباد رفته رو تو همون مسیر خوندم. وقت ازاد ديگه اي نداشتم براي خوردن رمان..  اکثرأ کلاسای  گیاهشناسی و کارای عملی گلخونه و ازمایشگاهها بالا بود. 

      از فولادشهر که به اصفهان میرسیدم تازه باید سه كورس با تاکسی میرفتم درب دانشگاه، از اونجا هم  بدو بدو بطرف ایستگاه اتوبوسا، برای اینکه بتونم به کلاسای هشت برسم همش در حال دویدن بودم تو‌ محوطه. بي رودرواسي ميدوويدم . اخه بعضی استادا همون اول ساعت حضورغیاب میکردن، با چنددقیقه دیرتر رسیدن  مداوم ، واحد رو حذف میکردن بیرحمانه...

      مشكل دوتا از درس ها بود با يه استاد، سيستماتيك گياهي ١و ٢.  هميشه كلاساشو ساعت هفت تا هشت ارائه ميداد ، از اون استاداي حضورغياب كن !! هر ترم حذفش ميكردم تا ببينم ميشه يه ساعتي ارائه بده كه بتونم  با ساعت مهد بچه ها هماهنگ كنم.

     نشد ، موند براي ترم اخر ؛ دوتا درس با يه استاد ، پنج واحد ، پنج روز هفته، ساعت هفت تا هشت !!! تنها حسن اش اين بود استاد اخر ساعت حضور غياب ميكرد .  چيكار ميتونستم بكنم!؟ تو انتخاب واحد،  درسها رو گرفتم  و رفتم دفتر استاد. خوش اخلاق و مهربون از داشتن دوتا بچه و دانشجويي بنده ، ذوق فراوان كرد . بهش گفتم تا حالا سه ترم درساشو حذف كردم ، چون بچه ها رو هفت ميذارم مهد فولادشهر، تا بيام برسم كلاس ، تموم شده . حالا ترم اخرم ، نميدونم چيكار كنم ؟! اول كه خيلي قدرداني كرد از تلاشم با خونه داري و دوتابچه و رفت و امد از يه شهرك ديگه، بعد گفت باشه فقط دو جلسه بيا برات حاضري بزنم. فقط من ببينم اومدي سر كلاس حلّههه!! بعد  از بچه ها جزوه ها رو بگير برا امتحان . 

    خوشبختانه ترم بهار بود ، با بيداركردن بچه ها و هواي سرد كمتر مشكل داشتم ،  اما بازم ساعت مهد همون هفت بود و  تغييري نكرد. هر روز بيشتر ميدويدم كه حداقل دوباري به حضور غياب برسم ، نميشد ، چند بار تو سالن استاد رو ديدم و گفتم ، استاد بخدا خيلي سعي كردم تو كلاس باشم ، هربار یک جواب:  من نميدونم، بايد دوسه جلسه حتي ده دقيقه اخر حاضر باشي، وگرنه هر دوتا درس رو ميافتي!! 

    تا پايان ترم من بدو و حاضري بدووو. نشد. امتحانا رو داديم ، ديدم تو پانل جلو اسمم خاليه، رفتم دفترش ، گفت خواستم خودت بياي بهت بگم كه نمره نميدم!! با خواهش و تمنا گفتم حالا شما ببينيد چند شده برگه ام ؟١٦.٥ و  ١٤.٥  بود گفت خوبه با اينكه  سر كلاسم نبودي.! برو برات دوازده رد ميكنم نيافتي !!!

    اين مصيبت براي درس تاريخ اسلام كه ساعت پنج عصر(موقع تعطيلي مهد)  ارائه شده بود ، فجيع تر ، تكرار شد. چون استاد اونو اصلا  نديده بودم فقط يه روز جمعه اي رفتم امتحان دادم. تا نمره ها رو زدن ، ديدم جلو اسمم خط كشيدن. رفتم گروه معارف اسلامي.مشكل رو به يه حاج اقا گفتم. گفت استاد رو ميشناسي ؟ گفتم نه، گفت منم !!!! با شرمندگي ساعت تعطيلي مهد و دوري شهرك و ... توضيح دادم . ديد ١٩.٥ گرفته ام. دلش رحم اومد و با ١٣.٥  ، تاريخ دانشجويي رو بست و پاس شد .. 

    تو اون دوره چهارپنج ساله، حضورم تو دانشگاه با دلشوره بود . همه ذهن و خيالم با بچه ها و اينكه چقدر تحت فشار هستن تا بنده حاضر باشم در كسب علم . اگرم غيبت ميكردم نگران پاس شدن و نيافتادن و كم شدن نمره .  هم دوتا بچه رو تو سن كودكي عذاب دادم هم كشيدم... 

    نميدونم ارزشش رو داشت ؟! 

پ.ن؛شايد بايد به دستور اقاي همسر، نميخوندم . از انجام هركاري مضايقه و دريغ ميكرد تا من درس نخونم!! بهيچ عنوان و در هيچ شرايطي حاضر به همكاري نبود . حضورش كنار بنده با غيبت فرقي نداشت، فقط ميگفت؛ نخوون !! 

دردسر_سردرد

    نميدونم از كي شروع شد اما تا بيست سي سال پيش رو ، يادم مياد ، هميشه درد انقدر زياد بود، كه  حس ميكردم هر آن تخم چشم چپم از گوشم ميافته بيرون . سي تي اسكن و ام ار اي و عكس و ازمايشات كامل انجام شد و به مسكن ختم ..

اين سالهاي اخير با توجه به فوت مرحوم بابام و بعدش به رحمت  خدا رفتن دوتا از عموهاي مرحوم، با همون بيماري، تومور مغزي ، كل فاميل پدری درصدد ، چك و كنترل و بررسي «كله» بر اومدن،مبادا به ارث رسیده باشه!! 

   به پاي شعار و قلدرم بلدرم نذاريم، بنده هيچ استرسي و دلواپسي از اين بابت ندارم. فقط سه ماه روي تخت بودن مرحوم بابام رو تجربه كرده ام، پس بهتره ادم كسي رو زجر نده و نذاره رودست بيافته ، بهتره خودمون كلك خودمونا بكنيم و زود به كائنات بپيونديم بقول مامان ميثم؛ «تبي و مرگي». صدالبته دور از جون شماها. هرچند میگن حرفشم نزن !! اما بنظر من ، «باید جاری باشیم» در هر حسی حتی در شیرینی مرگ.. 

    القصه ، سردرد بنده با شش تا مسکن و دارو همچنان به مستيش ادامه ميداد تا اینکه یه ده سال پیش ، اخرین دکتر استامینوفن کدئین مرحمت کردن!! 

   اینجا که اومدیم، یه مدت با یه سری اتفاقها و شرایط سردردم تشدید و دردسر زیاد شد، باز همون ازمایشات ، نتيجه ؛ تشخیص التهاب مغز دادن. معلوم شد چرا يه ذره شراب يا ابجو منو پخش تخت ميكنه !؟ اخه الكل رگها رو منبسط كرده و با داشتن التهاب رگهاي مغزي ، يعني لوله بازكن ميريختن تو رگهام ! جالبتر اينكه دکتر مربوطه شوکه شده بود و میگفت تو ایران تورو رسما معتاد کرده بودن با استامینوفن کدئین!! تازه تو هر سفر اقاي همسر بسته بسته از ایران میاورد! (حمل مواد مخدر، به خارج از کشور!)

     بهرحال اينجا درمان شروع شد و دارو دادن و تا اومد دوز دارو مورد نیاز برای نرونها ، بیاد دستمون ، یه دوره سخت فشار روانی و عصبی رو‌گذروندم .(با اين دكتراشون!!)..

      خونه مون که سوخت ، دکتر خانواده ، همون هفته اول گفت داری به مرور مرگ مغزی میشی، از شدت شوک اتیش، دو نوع قرص و قطره ارامبخشم اضافه شد به داروهای قبلی!!    

     سردردتون ندم ، شبي سه تا ارامبخش و قرص اعصاب ميخوردم ..

      ميگن ادمها «براي دريافت الكل استانه دارن، بعضيا هفت خط اند،(در گذشته، جام‌هایی با هفت خط وجود داشت که از بالا به پایین به این نام‌ها خوانده می‌شدند: «جور، بغداد، بصره، ازرق، اشک، کاسه‌گر و فُرودینه».ساقی برای هر کسی، بنا بر گنجایش و توانش، تا یکی از خطوط هفتگانه روی جام شراب می‌ریخت.هرکس شراب خوار قهاری بود و میتوانست تا خط هفتم شراب بخورد به هفت خط معروف میشد.بعضی مواقع شخصی برای خودنمایی تقاضای پر کردن جام تا خط هفتم میکرد ولی نمیتوانست همه شراب را بنوشد.در اینجا دوستانش برای حفظ آبروی او تا خط جور ,شراب او را سر میکشیدند و اصطلاح جور کسی را کشیدن از اینجا ضرب المثل گردید.) »

     بنده هم اعتقاد دارم ، ادمها تو هراحساسی استانه دارن، عین مستی، تا یه جایی ادم با قلب و عشق و عقل و‌منطق پیش میره، از خط هفتم که گذشت، لبریز میشه، روحش پخش میشه تو فضا،چه مرید باشه چه مرشد،  دیگه نمیتونه برمداربچرخه.

       البته این واقعیت رو با تجربه سختی بدست اوردم ..

   همسایه های عزیزی داریم اینجا که از اول عین پدر/مادر و عین پدرشوهر/مادرشوهر برای ما بزرگتری کردن و تو این کشور غریب تا جاییکه ما ظرفیت و‌نیاز داشتیم دستمونو گرفتن . قلبأ حامی بودن و راهنما و روی مدارمون چرخ دنده ی سوم..

    این در حالی بوده که؛ حق و حسینی ، منو همسر چندین برابر در مقابل شون حق فرزندی رو بجا اوردیم و کم نذاشتیم از دودوتا یه گونی!!هرچی مهر دادن ما گونی گونی جبران کردیم.

   حالا تجربه و حرفم حسابم چیه ؟؟!! اینه که تو این پنج سال، بنده در کنار پذیرش بزرگتری کردن اونا ، همچین نرمک نرمک ، اجازه داده بودم، بر روح و رفتار و گفتارم مسلط بشن!! خصوصا که تو زبان خیلی منو هرس میکردن و با همین فرمون چهارچرخ وجودی و هستی منو تو دست گرفته بودن ، تا جایی که رابطه شده بود کنترل گری و حاکمیت اون دوتا عزیز بر تمام جوانب زندگی ما!! مثلا به زور میگفتن باید شراب یا شکلات بخوری !! هرچی میگفتم بخدا نمیتونم ، سردردم بدتر میشه، دکتر هم غدقن کرده ، میگفتن نه،! تو تلقین میکنی بخودت!! 

       ناجوانمردانه همسرخان هم باهاشون همکاری میکرد و هم رای بود !! 

      یه سوپ برام درست کرده بودن با مواد دستوری : ما با نظر اونا چی بخریم ؟چی بخوریم ؟ چی بپوشیم؟ با کی حرف بزنیم یا نزنیم، حتی خرید یه تکه لباس یا ظرف اشپزی با تایید اونا، چه ساعتی چیکار کنیم ، کجا بریم و‌کجا نریم ، کلا مثل اسیر تحت فرمان بودیم با یکم چاشنی محبت!! چرا ؟؟! چون تو زبان یا یادگیری فرهنگ و رسوم شون کمکم میکردن !! 

    منم که همیشه دیر عقلم میرسه، میدیدم سردردم روز به روز بدتر میشه، اما با دارو ارامش خودمو حفظ میکردم !!!

    بالاخره بعد از بررسیهای خانم مارپلی در درون خودم ، کشف کردم ، ای بابا ، حلزون هایی بنام همین دوعزیز همسایه(۷۲ و ۸۲ ساله)، دارن درون منو میخورن  و بزرگواری و گذشت و تواضع و احترام منو میذارن بحساب ، حقارت و احتیاج و درماندگی و غربت!!

    بنظرم اینجور وقایع انقدر تو ‌زندگی مون تکرار میشن، انقدر اینجور ادما، میان رو‌مدارمون و به راههای ممکن درس میدن، تا ما یاد بگیریم حلزونهای درونخوار و مغزدوست رو به دل مون راه ندیم..  

      چه دردی کشیدم از این پوست اندازی و اسارت و خودخوری . نهایتأ به عقل ناقصم رسید که ، حتی اگه پدرشوهر/مادرشوهر یا بابامامان خودمم بودن ، یا هر عزیز دیگه ای، نباید انقدر بهشون جسارت و حق گرفتن فردیت خودمو ، بدم،  تازه با یک فرهنگ کاملا بیگانه و متفاوت .  حس کردم ، دارم از درون تحلیل میرم، تو این رابطهٔ رئیس و مرئوسی ! سردرد من یه میگرن ساده اس و  اون همه داروهای اعصاب بعد از حاکمیت اونا  رو سر بنده ، لازم شده بوده که  با فشارهای بالاتر از خط  هفتم ، فشارم میدادن تو فضای یه قفس با سقوط روحی بیشتر.

      من با باور بزرگواری ، که اونا اصلا معنیشو نمیفهمیدن ، باهاشون در تعامل بودم ولی تمام دردسرها و سردردهای تشدید شده این سالها ناشی از همین کوتاه اومدن و خاکی بودن در مقابلشون ، بوده .. 

    دو سه ماهی ست تمام قرصهای اعصاب و سردرد، التهاب مغز و چشم درد رو گذاشتم کنار، بعلاوهٔ، سکوت و‌ گذشتها و دردسرهایی که ذهن و جانمو درگیر میکرد و رو هم جمع شده بود..  

    تمامش کردم . «اکنون» از ته شُش ارامش دارم، دم و بازدمي رها.. سردردام کم شده.  شصت هفتاد روزیه دیگه اجازه نمیدم به هاله وجودی من وارد بشن ، وقتی خط هفتم بزرگواری رو نمیفهمند . دیگه حرفی نمیزنم که نشون از یک رابطه صمیمانه داشته باشه، از زندگی انگلی بهمراهی شون، خارج شدم . اجازه نميدم بيان رو مدارم وقتي ميدونم هممدار نيستن . همسفرگی و‌ همدلی از هم زبانی بهتره. همون بهتر که یه جاهایی زبون نفهم باشم.  بهتر از اينه كه در مقابل شناخت و یادگیری و رشد، همهٔ خودمو گم کنم. 

   چه تجربه تلخی؛ هرکسی ظرفیت راهنما و مرشد شدن رو نداره، معلمی و  اموزش دادن «هم» حد و شایستگی معنوی میطلبه، وقتی کسی نداره و ما بیش از حد بهش مرحمت میکنیم ، پوستش خیلی باد میکنه بعد نمیشه با هیچ سوزنی خالیش کرد . 

     لزومی نداره دقیقا شکل این کشور بشم ، منی که ؛ حتی تو ایرانم ، خر خودمو سوار میشدم ، عمیقا مستقل و مقتدر ، احساس وابستگی و‌ اجبار همرنگ جماعت شدن نداشتم ، چه برسه به این کشور بیگانه. دیگه اجازه نمیدم به بهانه زبان بلد نبودن و اشنا نبودن با فرهنگ و اداب و‌ رسوم ، نخهای عروسک گردانی  بدست  کسی بیافته .. 

    چقدر دیر فهمیدم اون بیست سی سال پیش  و الان که ؛ خیلی از سردردهام بخاطر دردسرهایی ست که از بزدلی خودم ناشی شده ...!!!!!

     💎💎از خانم«إمی مورین» روانشناس بریتانیایی میپرسن مهمترین راهکارت برای داشتن یه روان سالم چیه؟ و ایشون میگن همیشه به مریض‌هام توصیه میکنم باور داشته باشن زندگی یه مفهوم ناعادلانه‌‌س، در زندگی پاسخ خوبی لزوما خوبی و پاسخ بدی لزوما بدی نیست...

     💎💎جنوب ایتالیا زیستگاه نوعی چتر (عروس)دریایی بنام"مدوز"و انواع حلزون های دریایی است.

    هر از گاهی این عروس دریایی حلزونهای کوچک دریا را قورت میدهد و آنها را به مجرای هاضمه اش انتقال میدهد. اما پوسته سخت حلزون از او محافظت میکند و مانع هضم آن میشود.
حلزون به دیواره ی مجرای هاضمه ی عروس دریایی میچسبد و آرام آرام شروع به خوردن عروس دریایی از درون به بیرون میکند.
زمانی که حلزون به رشد کامل خود میرسد، دیگر خبری از عروس دریایی نیست، چون حلزون به تدریج آن را از درون خورده است. 

بعضی از ما همانند چتر دریایی هستیم که حلزون درونمان، ما را آرام آرام از درون میخورد.
حلزون درون ما میتواند :
سکوت نابجا، عصبانیت، دلواپسی، افسردگی،خشم، نگرانی، مهربانی بیش از حد، حرمت نگهداشتن نابجا،حرص و زیاده گذشت کردن و... باشد.این حلزونها آرام آرام در وجود ما رشد میکنند و با دندانهای خود، وجود ما را میجوند.آرامتر از آنچه که فکر میکنیم...
حال زمان آن است که به خود بیاییم و متوجه شویم چه اتفاقی در درونمان رخ داده است...

     

    💎💎گوته نویسنده و شاعر بزرگ آلمانی آرامش را اینگونه تعریف می کند : آرامش پیامد اندیشیدن نیست! بلکه آرامش، نیندیشیدن به گرفتاری ها و چالش هایی است که ارزش اندیشیدن ندارند...

       💎💎خوشبختی در آزادی انتخاب و کنترل انتخاب است. افرادی که در انتخاب آزادترند، احساس خوشحالی بیشتری هم دارند؛ اما این وقتی است که باور داشته باشند می توانند نتیجه انتخاب خود را کنترل کنند .

 

جیره

      امان از وقتی ما پدر مادرا از اونور بوم میافتیم!! اونوقت فقط رحمت و‌ حکمت خدا میتونه دست بچه ها رو محکم بگیره که ، سختگیریها و نظرات جاهلانه ما اونا رو  با سر زمین نزنه !!

    مثلا میخواستم خیلی مستقل و روی پای خودشون باشن، از هفت هشت سالگی ، علاوه بر اینکه تقریبا تمام کاراشونو خودشون «باید» انجام میدادن، از نظر عاطفی و احساسی هم ، مرتب مطرح میکردم که از بچه های اویزون ِ پدر و مادر خوشم نمیادااااآ!!  همه زندگی مستقل خودشونو میسازن و شما هم در اینده مردانی با استقلال و خودمتکی خواهید شد. همچنین ابراز میکردم که از پدر و مادرای اویزون، وابسته عاطفی هم بیزارم . ما نمیشیم شما هم نشید. شعارم اینبود ؛ «یک همسر بد به ز ده فرزند نیکو.» حالا شما که باباتون خیلیم خوب اند. پس طوری برای اینده تون برنامه بذارید که به هیچکس امید نبندین، یا حق رو بگید و با بالهاي قدرتمند خودتون مثل یک شاهین بسوی رشد و پیشرفت پربکشید . 

     لباسایی که نمیشد تو ماشین بندازیم خودشون با دست تو‌حمام میشستن، ظرفشویی نداشتیم، شستن بشقاب میوه و‌ چای و اب و‌ابمیوه و‌اجیل خوری ، بعد از نوش جان کردن ، از کارای معمولی  و روتین شون بود، مهمونم داشتیم فرقی نمیکرد !!(مادرم انقدر خشن میشه اخه؟!) کوتاه نمیاومدم ،حتی وقتی یه بعدازظهر تابستون خاله و دخترخاله و‌مامانم اینا خونه مون بودن، هندونه خوردیم و اون دوتا رفتن بالا تو اتاق شون، رفتم‌ دم پله ها وایسادم، گفتم فرزاد و فرشاد !! با یک ندای محکم خبری امری! هر دو پریدن پایین ، بشقاباشونو‌ شستن و برگشتن اتاق شون. هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد ! 

    مرحومه خاله ام گفت ؛ مریم ؟؟!!! چیکار کردی ؟ گفتم قانونه ، نگران نباشید :( 

    الان با خودم میگم خدایا من احمق بودم که ؛ تلاش و دعا میکردم این مهمونای عزیزم ، تا این حد بی نیاز از ما، روی پای خودشون،  به دوتا کشور مجزا پرواز کنن مثل عقاب به اوج برسن ، تنها و مقتدر و با فراغ خاطر بدون دلبستگی به ما ، زندگی شونو روبراه و روروال و رومدار برقرار کنن، تو‌چرا دعای منو مستجاب کردی اخه ؟؟!! من عقلم نمیرسید که بهترین دعا و خیر و حکمت تو چیه؟ ! که نباید در چرخش مدار عزیزام انقدر دستور بدم ، انقدر دخالت و فضولی نکنم در تقدیر و قلم ات  و نباید روی دعا و قوانین سطحی نامادرانه پافشاری میکردم ، تو‌ چطور دوتا برادر رو انقدر دور از هم و دور از ما بر مدارشون استوار کردی ؟ حمد و شکرت برای در پناه گرفتن شون ، اما خب یکم نزدیکتر بهتر نبود؟

    گرچه پذیرشم رو راس و ریس کرده ام که ، چرخش مدارشون رو از دور تحسین و‌تمجید کنم و حمدخدا بگم هر لحظه . یاد گرفتم نه دیگه دعا کنم و نه نظر و دستور بدم بخدا .  ولی ادمیزاده دیگه، یه جاهایی چنان مشتاق و‌محتاج و منتظر جیرهٔ وصل شدن به مدار بچه ها میشم که، از حماقت و‌ کوته فکری خودم در دوره نوجوونی عزیزام و جوونی و جاهلیت خودم در عجب میمونم.

       گاهی از عشق شون ، چنان خون تو رگهام منجمد میشه و فرزاد و فرشاد خون ام میافته پایین ،  که فقط میخوام صداشونو بشنوم و با صدای سلامتی وجود و دلخوشی شون ، کامم شیرین بشه ،  قند خون ام تنظیم بشه و روح مادرانه ام جلا پیدا کنه...

     اموخته ام ؛ نهایتأ جیره ما از هستی بچه هامون فقط حمایت و دعای خیرست . ایمان دارم ؛ احتیاج و اشتیاق و‌انتظار ما از مهر افریده هامون ، در چرخه کائنات به دست نیروی برتر مرحمت میشه..

    شورمندانه : به یک جیرهٔ صدایی و گاهی تصویری چند دقیقه ای خوشنودم ، به اندازه خوشنودی سهراب جان به عطر سیبی.. 

«چشم ناز »

      طبق اطلاعات ویکیپدیا؛

     «در معنویت عصر جدید، هاله یا میدان انرژی انسان , میدانی از پرتوهای رنگی است که به گفتهٔ برخی، انسان یا اشیاء را دربر گرفته‌ است. هاله انسان همانند یک آناتومی پنهان پنداشته شده که بر سلامت یک بیمار تاثیر گذار است و شامل مراکز نیروی حیاتی ست.  در آزمایش های علمی انجام شده توانایی دیدن و وجود هاله به اثبات نرسیده است.

      شک‌گرایانی چون رابرت تاد کارول استدلال می‌کنند که ممکن است احساس کردن هاله توسط مردم به دلیل پدیده‌های درون مغزی چون حس‌آمیزی، (هم حسی  درواقع به نوعی ترکیب حواس است، به این صورت که مثلاً فرد با شنیدن یک کلمه، مزه ای در دهان خود حس می‌کند) صرع، میگرن، یا تأثیر مواد روان‌گردان همچون ال‌اس‌دی باشد. از دلایل احتمالی دیگر می‌توان به اختلال درونی در دستگاه بینایی یا خستگی چشم اشاره کرد که باعث ایجاد هاله شود که گاهی آن را پیش‌درآمد یا علامت هشدار دهنده می‌نامند.  گرچه تلاش برای اثبات وجود هاله بصورت ملموس بارها با شکست روبرو شده‌است. 

    اما شناخت هاله به عنوان بخشی از وجود ما می‌تواند اطلاعات کاملتری از ابعاد ماورایی انسان را در اختیار ما قرار دهد و ما را بیش از پیش به شناخت خود رهنمون گرداند، با شناخت پیچیدگی‌های وجود خود بیشتر به عظمت، قدرت و توانایی‌های خود پی خواهیم برد. »

    از بچگی همه ما کم و بیش با این جمله اشناییم که ؛ چشم خورده، چشم زدن، چشم و نظر بوده . بارها شنیده بودم از اطرافیان که مادرا زودتر بچه هاشونو چشم میزنن. میگفتم مگه ممکنه ؟! کدوم مادر بلای بد میزنه به جون افریده اش ؟! اما این اعتقاد که هر اتفاقی میتونه یکی از معلولهای این طینت نخواستنی ادمیزاد باشه ، همیشه تو‌ ذهن اکثر ما بوده و هست و جولان داده. حتی تو زبان انگلیسی،  در فرهنگ کشورهای اروپایی و امریکایی و خصوصا انگلیسی و هرجای دنیا که با فرهنگ و اداب و رسوم شون عمیقا اشنا میشیم ، این موضوع با عناوین و جمله ها و‌کنایه های متفاوتی پررنگ و مطرح ست ،جزئی از روزمرگیها رو ساخته و مردمان عادی و تحصیلکرده ، opneminded هم اشاراتی به این قدرت انرژی و اثرات خوب و بدش دارند و به موازات اون حرکاتی انجام میدن وجملاتي براي برطرف کردن «اشعه های مضر چشم»  گفته میشه.

     از طرفی ، در حال حاضر با شفاف تر شدن مباحث متافیزیک: « هر شیء در جهان هستی به‌واسطه جوهره ساختاری خود نیرویی مغناطیسی دارد و برآیند این انرژی‌های نهفته منتشر شده از اجسام واشیاء به‌ صورت بسیار مؤثر و قابل مشاهده ، نظمی و به همان نسبت ممکن، بی نظمی، را در جهان هستی پدید می‌آورند.»

     سخت نیست باور اینکه هر ذره ای در دنیا از خودش انرژی مثبت یا منفی به محیط میده و میتونه از فرسنگها فاصله ، روی هدف مورد نظر اثرگزار باشه. دعا و‌ نفرین از چشمگیرترین  امواج اونهاست، که معتقدم اگر هالهٔ وجودی کسی خودساخته و پرقدرت باشه نفرین بهش میرسه اما جذب و وارد مدارش نمیشه. اون روی سکه ؛ چنين اثراتي روی هاله های ضعیف و شکننده و متزلزل  یا بچه ها  با هاله وجودي معصوم و اشیاء با امواج يونيك و برمدار و روروال و روبراه هستي، نيز قابل توجه ست و براحتي اونا رو در معرض امواج و اشعه هاي منفي يا حتي مثبت قرار داده و چرخش مدارشون  رو مختل ميكنن .. 

     بنده هم . با همین دیدگاه و نظریات ، بسیار در تعامل بوده ام‌ و با احترام به تمام شک گرایان و ناباوران ؛ ایجاد خلل در هالهٔ وجودی انسانها و حتی اشیاء، گل و گياه و هر افريده اي كه بنظرم همگی داراي انرژي و موجي منحصر بفرد در كهكشان ما هستن ، قابل قبول و پذيرفتني ست. 

    اين اختلال و بر هم زدن مدار و موجوديت ماده و انرژي ، يا بلعكس ،  نيرو گرفتن و هممدارشدن با  هاله هاي همسان رو با ايمان قلبي خودم حس ميكنم و بارها و بارها نه از سر اعتقاد، بلكه با يك حس قوي و باورعيني؛  فضا و پرتوهاي اطراف هر چيزي، جاندار و بيجان، را درك  كرده ام، مثل عطر گل، شهد گل براي زنبور عسل . بي نظمي و بهم زدن اون فضا رو با انرژی  خودم تجربه كرده ام هم در جهت مثبت و هم منفي. بقول عاميانه اش هم چشمگير بوده ام و هم با گيرايي چشمام سيستم صحيح و سالم بودن چيزي رو اشفته كرده ام ناخواسته و صادقانه.  به چشم خودم ديده ام كه چطور انرژي ساتع شده از ذهن و روح بنده، صحت و برمدار بودن چيزي يا كسي رو بهم زده ، متاسفانه.. 

       برای سگ مون "سالی" عشق و‌محبت زياد نثار میکردم، پشت سرش راه میرفتم میگفتم ننه جون فدای دست و‌پای  چاق ات بشه،  هرچي مامانم ميگفتن اخه ادم كه قربون سگ نميره، من بيشتر دوستش داشتم و ابراز ميكردم  و بزبان میاوردم . تا بالاخره با همین امواج و کلمات مهرامیز «شورروازمزه برده»مدارشو مختل کردم ، نمیدونم چه بیماری گرفت که گوشتاش اب شد و مثل یه مرده ، پوست و استخوون يه هفته افتاده بود رو تشکش. انقدر  اشک ریختم و‌ چندبار بردمش دامپزشکی تا بهتر شد.  چشم ناز و عشق و انرژی مثبت و سرریز شده منه بیش از حد مهربون ، ارامش  و سلامت یه جاندار رو  چند روزي  گرفت .. 

        فرزاد تپلی  بدنیا اومد.  درشت بود و خوشخوراك، بچه اي سالم  وزين و عزيز.  باعشق ، پاندا صداش میکردم، از بس بی ازار و اروم و بی دردسر رو‌مدار کودکانه خودش رو روال بود، عاقل و شیرین و دلچسب ، انقدر وجود گرد و قلمبه شو‌ دوست داشتم که  تا نگاش میکردم ، میگفتم فدای قمبلای گردت بشم، که پاندایی. انقدر از ته قلب و عمیقا محبتمو به زبان میاوردم که باز  مثل "سالي" ،  با چشم ناز و‌ مهر مادرانه ، تمام  چرخش منظم مدارشو بهم زدم ، چنان سوزه ای زد تو باسنش که هیچ دکتری براش درمان پیدا نکرد، تا اینکه یه روز که دانشگاه بودم ، مادرجون عزیزش، برده بودش پیش یه دکتر قدیمی و حاذق. ایشونم گفته بود ببینید میتونید از عطاری روغن سیاه که قدیما درمان خیلی تاولا و سوزه ها بوده، رو پیدا کنید و‌بذارید روش ، يه شب بمونه خوب ميشه. مادرجون نتونسته بود اون روغنو پیدا کنه، پس تنها درمان ، با استناد به طبابت و تجربه خودش ؛ توی یه پیاز کوچیک رو خالی و‌ با یه تکه صابون پر و بخارپز کردیم. شب  پيازو وارونه گذاشتیم روی سوزه و بانداژ کردیم . صبح اون سوزه چرکی  خشک و درمان موفقیت امیز انجام شد حمد خداي متعادل مهربون.

    هنوزم میگم اون "سوزه" فرزاد عین "چشم ناز "من بود ، ما ادمها نباید با قربون صدقه بیش از حد و ابراز احساسات زیاد حال و هوا و هاله کسی یا چیزی رو با انرژی که از خودمون ساتع میکنیم، اشفته و مختل کنیم. بقول فرشادبابا«زیری قابلمه رو کم کن!!»

    بنظرم راه حل اين ناميزان كردن ناخواستهٔ  مدار افریده ها اینه که ؛ همون موقع ِ سرريز شدن احساس مثبت يا مهمتر از اون ، احساسات منفي، چراغ اگاهی رو بزنیم و همه تراوشات ذهنی و قلبی و جانی، رو بسپاریم به عشق الهی . حواسمون باشه از مدار راستي  و تعادل بيش از حد پرت نشيم و بالانس مدارهاي ديگه رو بهم نزنيم .

    تجربه بهم ثابت کرده ، ذکر گفتن و  دعاکردن زیاد و استغاثه کردن به کائنات هم، نظم مدار افرينش رو  بهم میریزه، خارج میشیم از روال و راه راست..  تو‌نمازم سه بار سبحان الله، سه بار ذکر ادعیه اساس عبادته، بجز استثنائات ، ابراز بیش از ان، خلوص کمتری پیدا میکنه برای ادمهای معمولی و  مطمئنا خودمون هم مشوش و ناآرام هستيم با جاري كردن بي اندازه ي عشق در جريان رابطه، حتی با خدا . (شاید حس طلبکاری بهمون دست میده) سپاسگزاري زیاد ، حمد و ثناي اغراق شده، عشق و محبت كنترل نشده ، احساسات منفي مهار نشده، بغض و حسادت و طمعكاري ، همه و همه اندازه محدود داره، از استانه بگذره، نظام كيهان در هم ميريزه و اونوقته كه ؛ چشم ناز و چشم شور هر دو مخرب و مخل اسايش و ارامش هستي ميشه.. 

Soulmate

  دبستان که میرفتم ، یه بقالی جلو‌مدرسه مون بود ، همیشه میرفتیم دوزار بهش میدادیم ، یه چنگ تخمه افتابگردون برامون میریخت تو ‌قیفهای پاکتی که با‌ ورق باطله کتاب درسیها و دفتر مشقای  اهدایی بچه های همون مدرسه ، درست ميكرد . مرد مهربون و‌درشت هیکلی بود، هر وقت میرفتیم دم مغازه میدیدیم خودش پشت دخل نشسته خوشحال تر میشدیم، اخه پسر نوجوونش دستهاش کوچیکتر بود . تخمه افتابگردونا کمتر میشد تو قيف !!  

    دم عید، فصل کارت تبریک خریدن‌مون بود، برای  همکلاسیهایی که دوست جون جونی مون میشدن تو مدرسه و از همه مهمتر معلم که خیلی عزیز بود و میخواستیم حتما عشق مونو بهش نشون بدیم، قیمت کارتها همون دوزار یا دو ریال بود..

    یه دو سه هفته به عید شروع میکردم بجای تخمه افتابگردون  گاهی یک کارت میخریدم ، عجیب عاشق منظره هایی بودم که توش یه جفت بودن، دوتا پرنده ، دوتا اهوی نر و‌ماده، دوتا قو ، یه جفت شیر ، یا دوتا شاخه گل ، مهم بود برام یه مفهوم دوتایی، جفتی داشته باشن، یه جور تکمیل شب و‌روز ، حال و‌هوای  تکامل و کمال گرا بودن منظره ،(همون مفهوم همروح؛Soulmate) انتخابمو برتر نشون میداد تو‌دنیای بچگی ، فکر میکردم اینجوری کارتی که هدیه میدم تمام مهر و حس درونیمو تقدیم طرف میکنه.

     حتي يادمه يه سال بعنوان هدیه برا معلم ورزشمون خانم وارسته ، يه گلدون بافتم با مقوا و كاموا خورده هاي سبد بافتني مامانم، دوتا گل لاله ي صورتي با دوتا برگ سبز، حتما ميخواستم دوتايي باشن ، نميدونم اون موقع چطور به عقلم رسيد براي اينكه گلبرگها و برگها شق و رق تو گلدون بايستن بهشون چسب اوهو بمالم و با يه چوب خشك همه رو تو گلدون منظم كنم !! عجب عشقي تو وجودم بوده ها!! الان خودشيفته ي اون موقع ام شدم !! 

    حالا،  بعد از نیم قرن و یه دهه، هنوزم درک اون حس برام قابل درکه، خوشحالم بچگونه نبوده ، هنوزم با همین سن اگه بخوام به کسی هدیه بدم ، کارتی رو‌ انتخاب میکنم که مفهوم «یین و یانگ » رو داشته باشه که : 
     ** نشان دهنده قطب‌های مخالف و تضادهای جهان هستند. البته این بدان معنا نیست که یانگ خوب است و یین بد است (در حقیقت این تحریفی نادرست است). بلکه یین و یانگ مانند شب و روز یا زمستان و تابستان بخشی از چرخه هستی هستند. وقتی تعادل و احساس خوبی به وجود می‌آید که تعادل بین یین و یانگ برقرار باشد.**

        حدودای شصت سالگی ام  و شورمندانه این حس عوض نشده ، فقط پخته تر و اگاهانه تر شده ، تازه پشت اون حس کودکانه رو میبینم و میفهمم..

      الان که به ارزوی داشتن «دوتا دلفین در اب» رسیده ام ، و یکی از کارت پستالهای دوره کودکی مو در واقعیت لمس میکنم ، میبینم ذهن ما اینده مونو میسازه، همیشه دلم میخواست یه جفت دلفین داشته باشم ، یه همروح یه Soulmates ملموس و قابل دیدن با دو‌چشمای خودم ، مثل كارت پستالي كه سوم دبستان دادم به خانم ربيعي ، دوتایی توی یه دریای ابی زیر نور خورشید پریده بودن بالا، گرد و خوشگل و عاشقانه ..

    ارزوی داشتن دلفين بصورت مالکیتی نداشتم ، نه !! از همون‌موقع دلم میخواست ازاد و دریایی داشته باشم شون،  همراه با ارزوی داشتن خونه ای کنار دريا  ، در همسایگی قلمرو زندگی دلفینها . دلم نميخواست و نميخواد هيچ چيزي "مال " من باشه، هيچ افريده اي رو در بند و اسير عشق خودم دوست ندارم ..

    اینکه خدا دوتا دلفین مثل فرزاد و فرشاد روی زمین بهم مرحمت الهی کرده و پرشون دادیم، ^^تا هرکجای زمین که میخوان سعادتمند باشند ، نه در قلمرو ما^^  لذت و بهره میبرم از وجود این افریده ها، شکر و حمد همیشگی منو بهمراه داشته ، اما خب این دلفینهای زمینی مفهوم «یین و یانگ »رو ندارن.. هر کدوم به تنهایی یک یین‌ و یانگ کهکشانی و اسماني اند، كه مرحمت شدن به اين بنده ..

    فصل اومدن و‌ کوچ دلفینها  به محوطه هميشگي اتراق چند روزه  گله،  نزديك ما، تو ماه اردیبهشته ، ميان همسايه دل من ميشن يه مدت . اما چند روز جِز جز ميزنم تا صداي نزديك شدن اون دوتا دوستم،  به  محل قرار ، پایین بلندترین صخره،  رو بشنوم .

    تو این ماه بهشتي، مثل هميشه صبح ها با اشتياق و احتياج و انتطاري مضاعف ، تا همسر در حال اماده شدنه، منم صبحانه رو ‌اماده میکنم، با هم میخوریم و با یه بوسه راهیش میکنم. بعد از چرخ زدن تو گوشی و‌چک کردن وبلاگ ، نت گردیها و اددیت دلنوشته ها( که بیشتر از نوشتن‌شون دلچسبه)سری به دوتا شبکه اجتماعی دیگه میزنم و با فرغون یکم پیام ِاکثرأ انرژی بخش ، از اینور به اونور میبرم و مهر دوستان انگشت شمار و يونيك و خواهرم  رو نوش جان میکنم.. 

   امروز حدودای ده یازده صبح صدای جانبخش جفت شون رو از طرف ساحل شنيدم ، رفتم تو اتاق تا لباس شنای جرقولی برقولی  معروفمو بپوشم.      

---چندسال پیش یه پارچه خریدم برق برقی، جیغ و پر از رنگهای  تند و شاد، فرزانه دختر خواهرم گفت خاله جان این خیلی زشته اخه چرا خریدی؟ گفتم ؛ یه روزی با همین ، یه مایو شنا میدوزم و وقتی رفتم با دلفینام تو‌ عمق دریا بازی کردم عکس میگیرم برات میفرستم---  

          امروز همون روزه ....

     (خوبه اون پارچه تو اتش سوزي خونه، نسوخت شكرخدا)

     از اینکه تونستم مدرک غواصی رو بگیرم و اون دوره سخت رو با داشتن عینک و این سن و سال پشت سر بزارم ، خیلی ذوق دارم. همیشه قبل از شنا یه نگاه غرور امیز به قاب تو‌ کمد میندازم . ارزش این مدرک بعد از شصت سال انتظار به اندازه تمام دریای مدیترانه که من از یه قطره ش حظ میبرم ، ارزشمنده .. 

       در مقوله بررسي دلفينا خيلي معلق زدم ، طي اين سالهاي اخير به شكرانه گوگل جان دسترسي به شناسايي كاراكترشون راحت تر شد . ميشه هم خوند و هم مشعوف شد از فتبارك الله و احسن الخالقين.. 

    توانایی‌های هوشی بالا، ظاهر دوستانه، و جنب و جوش همیشگی‌شون، داشتن کنجکاوی و جامعه پذیری مشترک با ما.  در ضمن اطلاع پيدا كردم ؛  "دكتر مورتون" تحقیقات خود را بر اساس پنج ویژگی دلفينها انجام داد که ؛ «گمان می‌رود اساس شخصیت انسان است. این ویژگی‌ها شامل پذیرا بودن، وظیفه شناسی، برون گرایی، موافقت پذیری و روان‌رنجوری است..وی توضیح داد که هنوز کاملاً درک نشده است که چرا رفتار انسان به آن پنج ویژگی خلاصه می‌شود و یکی از راه‌های جستجو برای درک این مسئله، مطالعه حیوانات است.»

    از اونجايي كه دلفین‌ها یکدیگر را با نام‌ مخصوص صدا می‌زنند، منم براي "دوستای پوزه بطري معمولي" خودم ، اسم گذاشتم، cheery, mery , وقتي صداي گله شون رو از تراس خونه ميشنوم و سوت مخصوص هماهنگ با پژواك اونا رو ميزنم ، ميبينم كه دوتايي از گروه فاصله ميگيرن . چشمام روشن‌میشه به دیدن دو تا دم خوشگل و جذاب که از چند كيلومتري بطرفم ميان ، از بلنداي ده بيست متري شيرجه ميزنم تو اب، تازه ميفهمم چرا ليلين جان شيرجه در عمق رو دوست داره ، ادم به وزن يك چهارم خودش ميرسه و سبك بال تو اب ميشه ماهي پروانه اي، امروز دوربين رو روي كمرم نصب كردم ميخوام تو گشتي كه با چري و مري ميزنم فيلم هم بگيرم بفرستم برا فرزانه..

    وقتي دارم بهشون نزديك ميشم فقط صداي قلبمو ميشنوم كه دارم انگار، به فرزاد و فرشاد درياييم نزديك ميشم ، نفس نفس زدن و شناي  كرال انرژي برِ چند كيلومتري با ديدن چري و مري عين رسيدن به اب ميمونه تو كوير ..

     يك سال هست كه نديدمشون . اين دوستي پنج ساله با سالي يبار دو سه ساعت تو اب چرخ زدن ، بازيگوشي و شناور شدن توي اب و دورشون گشتن، تجديد شده. ارزش داره یک سال منتظر این‌چند ساعت باشم . سال اول با‌ بچه هاي تيم غواصي و  مربی شنا رفتیم به منطقه شون ، همون جا وقتی باله هاشونو دیدم، بی معطلی پریدم تو‌ اب ، بین اونهمه دلفین ، کنار هم بودن اون دوتا جفت خوشگل و دوست داشتني تو گله،  عجیب روحمو‌ درگیر  کرد ، رفتم به طرفشون، يقينأ يكم همروح بوديم که اونا هم به هالهٔ من نزدیک شدن و‌‌ تونستم چند دقیقه ای دورشون بگردم . بعدها جای مستقرشدن شونو تو‌ منطقه خودمون پیدا کردم . سال دوم ، چند روزی براشون سوت زدم تا پیام دوستی رو گرفتن ، بالاخره اعتماد کردن و دوتایی نزدیک ساحل شدن . هممداری مون از همونجا اغاز شد . تا حالا این رابطه ادامه داشته حمدخدا. دلم میخواد تا زمانی که ازاری براشون نداشته باشم ، رو‌مدارشون باشم و رو‌مدارم بمونن.   با ذهنيت "خودبدردبخورپندارانه" حس ميكنم منم تو روحيه اونا اثربخشم، براشون هيجان و شور و اشتياق ايجاد ميكنم ..  

   اينبار تا ميرسم بهشون هر دو يه شيرجه هوايي ميزنن و برميگردن تو اب ، نوش جان میکنم ذوق شور دیدارشونو، پوزه خندان هر دوشونو ميبوسم ، بنظرم مري يكم چاق و كم تحرك شده ! ای وای خدای من ،  نه !!! اون حامله اس. خدايا دارم نوه دار ميشم زودتر از دلفيناي زمينيم . 

    انقدر خوشحالم كه وقتي دمشو نوازش ميكنم و سرشو ميگيرم تو بغلم حس ميكنه دارم ذوق مادر شدنشو ميبرم . چري يكم دورتر  چند دور ، دور مون ميگرده و منتظره بازي هميشگي مونو دنبال كنيم، اون دوتا برن منم پشت سرشون، بعد يهو برگردن و بخوريم بهم . شادي و نشاط رو از ته شُشَم حس ميكنم ،از وجوشون اكسيژن ساتع ميكنن . توي هاله ي وجوديشون كه ميرم ، ميشم همون كودك دبستاني ِ عاشق زوجهاي كنار هم . حالا كه مري داره بچه دار ميشه نميدونم چطور رفتار كنم اذيت نشه، من كه تا حالا «دلفين*نوه » ، نداشته ام !!

    انقدر ورجه وورجه میکنیم که زمان از دستمون ميره، بي زماني و بي مكاني تو دريا از بهترين  «ازدنيارفتنهاس».

      سرمو از اب ميارم بيرون ، نور مستقيم خورشيد ميگه شايد روز از نيمه گذشته ، بهتره برگردم و اونا هم گله شونو بيشتر از اين معطل نكنن. يبار ديگه با هر دو يه نرمش و رقصي تو اب ميزنيم و قري به خودمون ميديم . وقت خداحافظي اينبار ، هم شيرينتره هم سخت تر ، نميدونم دفعه بعدي با بچه شون ميان؟ اصلا نميدونم كي بدنيا مياد، ميگن تا يه ماه مادر و بچه از هم جدا نميشن و‌ کوچ نمیکنن ، تا نی نی-دلفین ، حسابي شيرشو بخوره.

     اميدوارم فصل كوچ شون بعد از اون يه ماه باشه و ديدار بعدي مون چهار نفره بشه، فعلا كه از دلفيناي زميني خبري نيست و نوه اي نميارن تا منو به دنيا گره اي دوباره بزنه ، به همين kindy /نوه درياييمو ميگم / اميدوار و دلخوشم ، اخه ميدونم مياد تا منو به اقيانوس  بی انتهای ارامش گره بزنه . (همونجا تو دريا اسمشو انتخاب کردم ) ، نميدونم تو زبان و پژواك خودشون ميخوان بچه شونو چي صدا كنن، اينم ميدونم كه حق مسلم و طبيعي و عاطفي و احساسي مادره كه اسم بذاره براي افريده اش، اما خب من مادربزرگ زميني ام كه زبون عروس نفهمم.. 

   پ .ن١ ؛ ميگن پدر مادراي افسرده و از دنيا دلبريده، وقتي نوه دار ميشن، اون افريده كوچولو ، انگشت كوچيكه شونو ميگيره و دوباره به دنياي فاني گره ميزنه،(اینم از کشف حکمت انگشت کوچیکه) انگار دوباره متولد ميشن و اميد به زندگي پيدا ميكنن ، درست مثل روانشناسي كه تمام ذهن ما رو از منفيات و پريشاني ها پاك ميكنه و جاش يه درياي زلال و ابي ميذاره.. 

  پ . ن ٢؛ امروز روز روانشناس بود ؛ چنین روزی بر تمامي افريننده هاي عشق و اميد و سلامت روح و روان مبارك و جان شون سلامت همچنين چري و مري و‌ کایندی کوچولوی بنده ..

پ. ن ۳؛ فیلم رو‌میفرستم برا فرزانه ، امیدوارم بتونم حسابی بچزونمش !! 

آبدوغ خیار

    یکی از لذتبخشترین لحظه های زندگیم اینه که ؛ فرزاد و فرشاد  ,کنارمون باشن و بگن گشنه مونه... دلم میخواد هرچی عشق دارم بریزم تو قابلمه و بهترین غذا را با جان و دل بپزم بذارم جلوشون . خوردن ته بشقاب و ظرف غذاشون‌ که دیگه ، از خوشمزه ترین خوردنی های بهشته  برام.

     قبل از کم کردن رحمت و رفتن و  استقلال و زندگی مجزاشون ، سالهایی که تو خونه،  دور هم سفره میانداختیم و غذا میخوردیم ، میفهمیدم  اون سفره مقدس ، غنیمته و ارزشمند . حس میکردم تقدس این دورهمی ، شکرگزاری و قدردانی قلبی و الهی میطلبه.  اما اون سالهای شیرین به کوتاهی یک لبخند بود. الان که یادم میافته میگم ای کاش لحظه ها کش میاومد و هرسال ده سال طول میکشید و امتدادش تا الان میرسید . چه مهمانهای عزیزی هستن ، مدعوین بهشتی مون ، و  ما چه میزبانهای کم توجهی هستیم که فقط روی مهمانداری تمرکز میکنیم نه روی وجود مهمان . 

     بنظرم غذا پختن برای بچه ها از زحمتاییه که برا مادرا عین رحمت نشاط اوره، بعلاوه روانشناسها به این مهم رسیدن که اشپزی از بهترین درمانهای افسردگی ست . حالا حساب کنید هرچه تعداد بچه ها بیشتر ، چاشنی عشق مادر و نشاطش غلیظ تر     .. 

     « داری »کردن فرزاد و فرشاد با ذائقه های متفاوت ، با سلیقه های متضاد رو دوست داشتم ، هیجان داشت و هنوزم داره ، فرزاد ماکارونی رو دراز دراز دوست داشت که بپیچه دور چنگالش، فرشاد اما کوتاه قد قاشقش . فرزاد غذاهای چرب و چیلی و عاشق کره و ‌خامه و سرشیر، فرشاد اما با یه ذره سرشیر حالش بهم میخورد، اون عاشق گوشت و غذاهای پرملات و تزئین شده و حسابی، این یکی غذاهای ساده بدون‌ گوشت و سبزیجات ...

    هنوزم که هنوزه وقتی میان و رحمت میارن ، غذا درست کردن براشون ، دل و روحمو جلا میده، لذت میبرم از دور هم نشستن و نزدیک بودن هاله های وجودی مون بهمدیگه..

      دیدار چشم در چشم ِ وجود و هستی  فرزاد که شده دو سال یبار ، اما بابافرشاد رو سالی دوبار میبینم و کل سال رو برنامه ریزی میکنم برای همون دوبار، دوران نوجوونیشو پشت سر گذاشته و الان با شوق و ذوق هرچي درست كنم ميخوره، خیلی خوش خوراک و خوشمزه تر ، نوش جان میکنه، عشق منو.. منم بیشتر قدردان و سپاسگزار این نعمت خدا هستم ..

    دم دماي اومدن شون ، از یه ماه قبل برنامه شام و ناهار رو تو ذهنم تنظیم میکنم، دلم میخواد حداقل تو این سرویس دهی کم نذارم در حد توان، دلمه و‌کباب کوبیده ، زرشگ پلو با مرغ ، قورمه سبزی و قیمه و کتلت و‌ حلیم بادمجون و زیتون پرورده و ... خلاصه هرچی غذای ایرانی بلدم براشون درست میکنم .

    وعده اول رو به انتخاب خودم، اما براي روزهاي بعدش از شب قبل هماهنگ ميكنيم ، ناهار و شام وعدهٔ بعد رو .. 

    اون سال تابستون وسطای مرداد بابافرشادم اینجا بود ، هوا گرم و شرجی و کلافه کننده . یه شبی اصلا از ناهار فردا باهاش حرف نزدم. فرداش هم تا نزدیکای ظهر یللی تللی کردمو ، خبری از  اشپزی و بوی غذاهای ایرانی نبود ، هی دور و ور بابام پلکیدم و با هم فیلم دیدیم و یکم با توپ زرد بزرگ ورزشی ام ، ورجه وورجه کردم. فرشاد کم کم کنجکاو شده بود پس چرا از ناهار خبری نیست، اون زمان خونه مون هنوز نسوخته بود ، اشپزخونه کنج و دنج، از تو پذیرایی کسی نمیدید توش چه خبره! 

    فهمیدم  فضول دونی فرشاد سرریز شده ، حدودای یک رفتم تو اشپزخونه؛ ماست  و گردوی خورد شده، نعناع و کرفس گل محمدی خشک و خیار رنده شده ، بعلاوه اب گازدار رو توی یک کاسه بزرگ با عشق عمیقم ریختم .. چند غالب یخ رو اضافه کردم با نون خشک گذاشتم تو سینی و بردم گذاشتم رو‌میز جلو فرشاد !!!!! زبونش بند اومده بود از شوق دیدن ابدوغ خیار! فقط گفت مامان نمیدونم چی بگم ؟؟ عجب سورپرایزی ! باورم نمیشه اینجا ابدوغ خیار با نون خشک گیرم اومده ، یخهای روشو ببین .!! 

    چنان چسبید به دلمون که گرما رو از رو برد . شاید بعد از سالها، فرشاد داشت آبدوغ خيار و‌نون خشک ، نوش جان میکرد.. اخه ایران انقدر دوغ دوست داشت که میگفت ؛ مامان یکی از اون بشکه نفتی بزرگا بخرید بذارید تو‌پارکینگ، پر دوغش كنيد تا من شب و روز برم با پارچ ازش دوغ بردارم بیارم جلو تلویزیون بشینم و بخورم، دوغ جزء تنقلاتش بود!!  

    بقول داداشش فرزاد كه قانون دلنشيني رو تو خانواده مون تثبيت كرده ؛ ننه خوردن ، يعني تشكر :) وقتي ننه زحمت ميكشه و  غذايي تدارك ميبينه، بهترين تشكر ما ، ميتونه «خوردن »باشه..

همین تشکرها ، خستگی رو از تن ننه در میبره و میشه لنگر زندگی مادران .... 

 

  

     💎💎زمان همیشه با همین‌ سرعت می‌گذرد، فقط احساسات هستند که سرعتشان تغییر می‌کند. هر روز می‌تواند به اندازه تمام زندگی کش بیاید یا به اندازه‌ی یک تپش قلب بگذرد. بستگی به این دارد که آن زمان را با چه کسی و چگونه و با چه حسی میگذرانی...

✍🏻فردریک بکمن

 

 

خلاف

     این که معتقدم رانندگی ادمها عین استایل زندگیشونه رو نمیدونم کارشناسهای فنون و علوم زندگی قبول دارند یا نه؟ ایا تحقیقی روش انجام شده ؟!

      اما خداییش سالهاست که ؛ هرکی رو از نظر رفتاری تحلیل  و بررسی کرده ام و با زندگیش اشنا بوده یا شده ام،  ثابت کرده، نوع رانندگیش با روش زندگیش همخوانی داره، (والله قضاوت نکرده  و  فقط تطابق رو توجه و كشف کرده ام) . جز یک استثناء ؛ دوسه بار با خانمی خودبرتربین همسفر شدم  که اعتقادم رو کمی کمرنگ کرد، البته شاید خودشیفتگی بیش از حدش در زندگی، روی رانندگیش اثر مثبت داشته و برتریت و بهترین بودن رو در رانندگی  «هم» به رخ مسافر میکشید،  بعلاوه این اصل اساسی رو قبول دارم که ؛ استثنائات باورها یا قوانین رو تثبیت میکنن..! 

   بگذریم ، از رانندگی خودم بگم که حدیث مفصلی ست ..

همیشه نگران پشت سر هستم ، مثل زندگيم . بیشتر توجه دارم به اینکه فاصله ام با ماشین عقبی ( و اونچه پشت سر میذارم) حفظ بشه!! دست دست نمیکنم، فرصت رو زود ميگيرم و میرم ! عين نعمتهاي زندگيم كه چهارچنگولي حفظشون ميكنم ، اصلا بوق نمیزنم چون تو روحم ارامش دارم ، صداي بوق خودمو از مدارم خارج ميكنه ..  

اینکه سالها رو‌پدال چرخ خیاطی کار کرده ام ، باعث شده  رو‌پدال کلاژ و ترمز تسلط داشته باشم.. خیلی خیلی خسته میشم از رانندگی،(شايد گاهي از زنده بودن،"هم") شایدم به این علت که این کارو دوست ندارم ، يعني خيلي خیلی دوست ندارم . ترجیح میدم یکی برام در ماشین رو باز کنه بشینم بعدم ببنده. (حتما علت روانيش اينه كه ؛ از اينكه فرمون  زندگي رو سخت بگيرم مشوش ميشم، به هدايت فرمون دم و بازدم توسط نيروي برتر ايمان كامل دارم)، حق تقدم زیادی میدم به بقیه؛ از حق الناس ميترسم . شاید  حق تقدم بيش از حد ، خلاف باشه...

    موقع رانندگی حرف زیاد میزنم ! مثل هميشه و همه جا ، (اي كاش ميشد تاسف رو از این بابت ، نوشت!) اونجا چراغ ميزدم كه روبرويي نياد، اينجا نميشه ! چراغ ميزنيم ، يعني بيا !! پس ديگه هيچ جا نميزنم .. اخه تو زندگي هم صداقت ادمو ميذارن بحساب سيگنال دادن !! هركسي با ظنّ خودش نور ما رو ارزيابي ميكنه ، نتیجتأ چراغ نميزنم ،  فقط بجاي راننده و طرف مقابلم دوبرابر ، احتياط ميكنم!! 

   حتما قبل از پيچ و تغيير مسير ، راهنما ميزنم از خيلي قبلترش! ادما بايد بدونن حركت و واكنش ما نسبت به كنش اونا چيه! و برعكس ؛ بايد كنش ما رو بدونن تا واكنش خودشون رو مديريت كنن..  

   گوشي و تلفن جواب نميدم حين رانندگي.. جز برای نوشتن که گوشی برام حیاتی شده ، کلا ارتباطات  از اولويتهاي اوليه ام نيستن . با ماشين جلويي سپر به سپر نميشم، خوشم نمياد برم تو هاله ي كسي و كسي بياد تو هالهٔ بنده..

     تصادف کنم عصبانی نمیشم، اول سکوت بعد لبخند ، دیر از شوک در میام، شایدم دیر عقلم میرسه به حادثه . همانطور که دیر میفهمم کسی منو رنجونده .  

       تا حالا یکبار تصادف  خلاف داشته ام .. زمانی که ؛ مرحوم بابام تازه رحمت خدا رفته بودن ، حالم بد بود و محکم زدم تو تیر کنار خیابون.. دو سه موردی هم بهم زدن که خلاف از اونا بوده.. 

   یه شب فرزادم حالش بد بود ساعت یازده شب به همسر گفتم شما بخواب ، خسته ای، من میبرشم کلینیک، فرزاد با اون قد و بالاش صندلی کنارمو خوابوند و گفت خیلی کیف داره تب داشته باشی و ننه ات  تورو ببره  دکتر :) .بعد که رفتیم داروهاشو بگیرم تو اتوبان باید مسافت زیادی رو دور میزدم، منم بیست سی متری ، خلاف ، دنده عقب گرفتم تا برسم به دور برگردون، یهو فرزاد با اون حال بی حالی از جاش پرید ، گفت ننه خلاف ؟؟!! گفتم طوری نیس دوازده شبه بذار زودتر بریم امپولتو بزنیم . گفت ننه نمیدونی چقدر خوشحال شدم خلاف کردی اصلا تبم قطع شد ، اصلا دلم حال اومد..  باورم ‌نمیشه ، شما این کار هیجان انگیز رو‌کرده باشی !! اخه خودش طی سه چهار سال ، هفت هشت باری تصادفای بد داشت و بعدها که رفتم خلافی ماشین رو بگیرم برا فروش ، یه برگه یه متری از خلافهای دوبرابرقیمت شده اش،  دادن دستم ..!!  

  بهرحال ، بچه ها از دیدن خطاهای ننه بابا دلگرم میشن و خلاف اونا و‌ پذیرشش از طرف والدین و مهم تر از همه اعتراف به خلاف و خطا و عذرخواهی در واقعیت ، به بچه ها ارامشی میده که بفهمن ، خودشونو ببخشن و اشتباه و خطا رو جزیی از زندگی و‌امکان الخطا بودن بشربدونن .. هرچند، بعدها باید یاد بگیرن؛  خلاف با خطا فرق میکنه و قانون شکنی و اشتباه دوتا مقوله کاملا متفاوتند و در دو قطب متضاد .. 

    💎💎 گوساله: ما میتونیم یک روز آدم بشیم؟

گاو: بله پسرم، در گاونامه اشاره شده که هر گاوی اگر عمیقا بفهمد که چقدر گاو است ؛در دَم آدم خواهد شد...

«من_گوساله ام»/ بزرگمهر_حسین_پور

     💎💎همه جا صحبت از ترسی است که آدمها از خواندن داستان های داستایوسکی دارند. یکی می گوید سال ها است به سمتش نرفتم چون هر بار از او قصه ای می خوانم انگار در باره من نوشته است. یکی می نویسد نباید از او زیاد خواند چون داستان هایش غم انگیز است. «هرمان_هسه » نویسنده سوئیسی و برنده جایزه نوبل می گوید: «زمانی شروع به خواندن داستایوفسکی کنید که غمگین هستید و احساس درماندگی می کنید. زمانی که زندگی را همچون زخم سر باز کرده بزرگی می بینید، زمانی که به تردید دچار شده و ناامیدی وجودتان را فرا گرفته… زمانی که در اوج اندوه تنهائی به زندگی نگاه می کنید و دیگر مایل نیستید هیچ بهره ای از این زیبائی بی رحم ببرید. تنها آن زمان است که می توانید به سوی داستایوفسکی بروید». در نوشته های داستایوفسکی آدم نرمال وجود خارجی ندارد. نرمال بودن یک دروغ بزرگ است. با اینکه از نظر داستایوسکی انسان موجود گناهکاری است ولی همیشه به قهرمانان داستان هایش فرصت می دهد به جای اثبات بی گناهی، بتوانند ثابت کنند که انسان هستند. گناه از نظر داستایوفسکی عاملی است که ما را به سمت بهتر شدن سوق می دهد. گناه عاملی است که بشر را به هم نزدیک می کند، آنها را یکسان می سازد. به نظر او ما نمی توانیم در برابر انسانی دیگر، خود را داور بپنداریم. او این اندیشه را در داستان «برادران کارامازوف» صریحا ابراز می کند: «در این دنیا هیچ کس نباید گناه دیگری را قضاوت کند تا مادامی که اعتراف کند خودش نیز گناهکار است و یا شاید حتی از کسی که مورد قضاوت قرار می گیرد گناهکارتر است». به عقیده او تا زمانی که حتی یک انسان گناهکار وجود داشته باشد همه گناهکاریم. اگرچه خود او دیندار است اما دیدگاه او با تعریف گناه مذهبی فرق دارد. از نظر داستایوفسکی اعتراف به گناه به جهت پاک شدن انسان در برابر خدا انجام نمی شود. بلکه این اعتراف در برابر انسان های دیگر است تا بدین وسیله ابراز کند من هم همچون شما هستم، با همان درد و عذابی که در آن به سر می برید. گناه در اینجا پلی است برای ارتباط انسانها تا بدین طریق کسی خود را از دیگری بهتر، پاک تر و برتر نبیند. پاکی ریاکارانه در فلسفه فکری او جائی ندارد، همان احساس پاکی که باعث می شود تا حدودی وجدان آسوده ای در قضاوت دیگران داشته باشیم. تنها راهی که ما را به سمت عدالت می برد این است که وقتی در برابر گناهکاری قرار می گیریم بدانیم خود نیز گناهکاریم. از نظر او شرط لازمه اثبات وجود انسانی اعتراف به گناه است، بدون محقق شدن این شرط هرگز به جایگاهی مستحق عشق، دوست داشتن و ترحم نمی رسیم. کمتر کسی به اندازه وی ا نسان را تا به این شدت شکافته و عریان کرده است. او بی رحمانه همه نقاب ها را می درد و فرصتی برای مان نمی گذارد تا از زیبائی دروغین انسان صحبت کنیم. ترس از داستایوفسکی، ترس از همین عریانی وجود انسان است. او نویسنده ای مردم آزاری نیست که از عذاب دادن خواننده اش لذت ببرد و آنها را با شوک و حیرت رو در رو کند آنگاه وجه ترسناک و پنهانی انسان را در برابر خودش قراردهد. هدف اصلی وی این است که بگوید انسان شایسته دوست داشتن و یا شاید ترحم است. او به ما می گوید هر که را همان گونه که هست دوست داشته باشید. انسان بی گناه موجودی است که توانائی زیستن ندارد. کسی هم ارزشی برایش قائل نیست. تمام راهکارهائی که داستایوفسکی در برابر شخصیت های قصه هایش می گذارد همگی به شک و گناهی عمیق منتهی می شوند. او شخصا برای رهائی از این گرداب مسیحیت را برگزیده بود. اما باید گفت تفسیر گناه و گناهکار داستایوفسکی تا حدودی از تعالیم مسیح عدول کرده بود. در مسیحیت گناه مایه عشق نیست اما از نظر داستایوفسکی بشر فقط زمانی می تواند به معنای واقعی بشر باشد که اعتراف به گناه کند. او در قصه هایش برحذرمان می دارد که تسلیم پاکی دروغین خود شده و از این رهاورد به قضاوت دیگران بنشینیم. اما به راستی کدام یک از ما این جرات را دارد که بگوید بین من و گناهکارترین انسان ها آنقدر تفاوتی نیست؟ آیا کسی پیدا می شود از این مساله وحشتی نداشته باشد؟  آیا کسی هست که از داستایوفسکی فراری نباشد. چه کسی می تواند دیگران را با گناهانش دوست داشته باشد یعنی آنگونه که هستند. اندیشیدن به داستایوفسکی و خواندن آثارش درس اخلاقی دشواری است که همواره نا آرام مان نگه می دارد و وادارمان می کند خود را به زیر پرسش ببریم.

«بختیار_علی »

 

    💎💎

یکی میگفت موقع رانندگی فکر کن ‌تمام راننده های جاده کورن،
اینطور کمتر تصادف میکنی...

یعنی؛

تو زندگیت فکر کن همه بیشعورن، اینجوری کمتر اذیت میشی.

۵۲ سال

 از دو سال اول زندگی چیزی یادم نیست ، پس از بعد از دو سالگی شروع میکنم ؛

۳. شبا مامانم شیر رو میذاشت رو یه چراغ سه فیتله ابی رنگ با شعله کم تا برام گرم بمونه، یاد گرفتم وقتی گشنمه مامانمو بیدار و اذیت نکنم، خودم بیدار میشدم کاسه رو سر میکشیدم .. مامانم از صدای قورت قورت  من بیدار میشد !

۴.مامانم داشت روی همون چراغ ، آش درست میکرد، با عجله خواستم به منم بده، قابلمه برگشت رو پام سوخت. یادگرفتم برای گرفتن چیزی صبور باشم.

۵. وقتی تو خیابون دست تو ‌دست مامانم داشتیم برمیگشتیم خونه، دم یه مغازه تو قفس بزرگی مرغ و خروسا رو دیدم که خیلی قدقد و قوقولی قوقو میکردن ، رفتم توری قفس رو گرفتم گفتم چتونه؟؟! انقدر سر و صدا نکنید حالا مامانتون میاد ، یاد گرفتم مادر یعنی ارامش.

۶. رفتم برا ثبت نام کلاس اول، گفتن موهاش بلنده، رفتیم ارایشگاه کوتاه کردیم، برگشتیم گفتن چون دی ماهیه، سال دیگه بیاین! خیلی گریه کردم ، یاد گرفتم ، یادگرفتن هم ، سطح سن داره، و‌ مو تنها چیزیه که برای از دست دادنش نباید گریه کنم، زود بلند شد .

۷. دیر دوست پیدا کردم، یادگرفتم سخته پیدا کردنش ، نگه داشتنش سخت تر ..

 ۸. یه روز تغذیه بهمون پسته داده بودن، معلم گفت میتونید پوسته هاشو پرت کنید وسط کلاس، به پیشنهادش شک کردم ، یاد گرفتم ازادی نباید با بی نظمی و‌هرج و‌مرج باشه..

۹. جمله سازی بهترین سرگرمیم بود ، یادگرفتم از «من» کمتر یا اصلا استفاده نکنم.

۱۰. زنگ انشا رو دوست داشتم ، علوم و طبیعت و درسهاش شیرین بود ، یاد گرفتم عاشق زمینم.

۱۱. تو‌ یه مسابقه معلومات عمومی برنده شدم، قران جایزه دادن، یاد گرفتم اول «معنیشو» بخونم ..

۱۲. خودکشی نهنگها و انقلاب شد، یاد گرفتم چادر و حجاب  یعنی چه؟ یاد گرفتم از خدا رو بگیرم !! 

۱۳. خواهرم رو مادرانه دوست داشتم، یاد گرفتم خواهر امتداد مادره..

۱۴. دوره بلوغ و یادگرفتن مسائلی که هیچکس بهم یاد نداد، خودبخود یاد گرفتم ..

۱۵. عاشق ادبیات شدم ، خانم افسری دبیر ادبیات مون انقدر منو دوست داشت که دوست داشته شدن رو ازش یاد گرفتم .

۱۶. خواستگار زیاد داشتم!! (فکر کنم همه ، رو یادگرفته هام خیلی حساب بازکرده بودن!!!!!!!!!!!!!!) ناخواسته با کودک درونم خداحافظی کردم و یاد گرفتم یه گوشه دلم ازش مراقبت کنم تا به موقع اش، یادش بدم ظهور کنه رو‌مدارم ..

۱۷. همسر شدم ، یاد گرفتم شریک داشتن یعنی چه ، حتی تو‌ خوردن یه نارنگی . 

۱۸. رفتم تو خانواده ی جدید، به فرزندی قبولم کرده بودن، یاد گرفتم حس فرزند ناخواسته بودن یعنی چی؟!

۱۹. کنکور دادم، رد شدم ، تربیت معلم دبیری علوم قبول شدم، اجازه ندادن برم، دانشگاه رو وعده دادن ، یاد گرفتم بازم سخت تر بخونم..

۲۰. ننه شدم ، بدنیا اومدم .. یادگرفتم چطور از مادری که بدنیا اورده بودم و برام درسها بدنیا اورده بود  ، یاد بگیرم ..

۲۱. دانشگاه قبول و دانشجو شدم ، یاد گرفتنی ها زیاد بود، یادگرفتم پای یادگرفتنم پافشاری کنم.

۲۲. خیلی خسته میشدم ، یادگرفتم خدا داره منو هول میده ..

۲۳. فرشاد بدنیا اومد، یادگرفتم اولیها عقل ادمو تصاحب میکنن دومی ها دل رو ..

۲۴. ماشین خریدیم، یاد‌گرفتم مدل و رنگ ماشین مهم نیست، دل خوش باید بشینه تو ماشین ..  

25. لیسانس گرفتم، یادگرفتم درس نخوندن من چه ارامشی میده به بچه هام.

۲۶. والیبال رو شروع کردم، یادگرفتم توپ چه معلم خوبیه، اولین درسش ، گذشتن از مانع و روان بودن .

۲۷. فرزاد هر روز منو فرشاد رو میبوسید و میرفت مدرسه،  از فرزاد یاد گرفتم  بوسیدن اولین قدم برای رشد ادمیه..

۲۸.یادگرفتن رانندگی رو شروع کردم، یادگرفتم روش و استایل زندگی هرکسی شکل رانندگیشه.

۲۹. گواهینامه رو گرفتم، یادگرفتم فرمون ماشین و زندگی رو سفت نچسبم تا چهارچرخشون رو روال بچرخه..

۳۰. زبان خوندن رو جدی تر گرفتم ، یادگرفتم یادگیری یه زبان دیگه منو دوتا میکنه، يكي رو زمين اون يكي از دنیا میره به کائنات .

۳۱.نقاشی های فرزاد یازده ساله رو قاب کردم همه رو زدم به دیوار، تو‌پذیرایی، بهترین جای خونه ..یاد گرفتم بهترین اراستگی خونه ما هنر و فکر و تلاش بچه هامه..

۳۲.کتاب «پیامبر و دیوانه» از جبران خلیل رو خریدم، یاد گرفتم مقدس ترین کتاب زندگیم رو پیدا کردم.

۳۳. تو مسابقه علمی فرهنگی یه انتشاراتی شرکت کردم و۳٣ جلد کتاب برنده شدم، یاد گرفتم بهشت و جهنم در همین دنیاست..

۳۴.کلاس پیانو میرفتم ، از فرشاد یادگرفتم با توانایی های خودم ذوقمند بشم، حتی بچه هام از «من» و افتخارات من نیستن.

۳۵.کوه زیاد میرفتیم، یاد گرفتم زندگی مثل کوهنوردیه، باید از صخره ها و شیبهای تند گذشت حتی چارچنگولی و سینه خیز، یاد گرفتم بعضیا با تله کابین میرسن به همون قله ای که ما میرسیم ، یاد گرفتن عدالت حتی بصورت انرژی در مدار کائنات پیدا نمیشه، یاد گرفتم،   نگردم  دنبالش.

۳۶. فرزاد و فرشاد بزرگ شده بودن ، نوجوانهایی مستقل، یاد گرفتم نقشم رو از دخالت به نظارت ارتقاء بدم.

٣٧.باز واليبال رو شروع كردم، ياد گرفتم عشق اگر نهادينه باشه از بين نميره، ياد گرفتم عاشق توپم.

٣٨. دوران بحرانهاي نوجووني پسرا بود، ياد گرفتم اولويت بندي كنم و نذارم كج بشن.

٣٩. با فرزاد پياده روي زياد ميرفتيم، سال كنكورش بود، منم كنكور دادم، فوق ديپلم زبان ، ازاد قبول شدم، ياد گرفتم ميتونم بخونم اما بچه هام هنوزم دوست نداشتن من خونه رو گرم نگه دارم و همیشه  باشم .

٤٠. ايلتس گرفتم ، فرشاد رفت مالزي، ياد گرفتم هنوزم مشتاق  و تشنه يادگرفتن  هستم.

٤١. فرزاد ليسانس گرفت، رفت انگلستان، منم رفتم مالزي تا در مورد محيط زيست بيشتر ياد بگيرم، ياد گرفتم بخوام، ميتونم.

٤٢. ترم دوم همه نمره هام A شد. يادگرفتم بيماري جسمي نميتونه جلوي يادگيري و رشد رو بگيره.

٤٣. فرزاد فارغ التحصيل شد ، منم  .. صد البته با همياري و دست گيري فرشاد.. ياد گرفتم در حقم پدرمادري كرده اند، دستمو گرفتن . يادگرفتم بدون فرزاد و فرشاد من يه مادر عامي و سطحي باقي ميموندم.

٤٤. برگشتم ايران. بدون بچه هاا و با نديدن شون. ياد گرفتم از دور و دورتر دوسشون داشته باشم.  از دخالت و نظارت و حمايت به مدار دوستی و‌ رفاقت باهاشون رسيدم، ياد گرفتم دوست داشتن يعني رها كردن و پر دادن.

٤٥. عمل جراحي سختي داشتم، ياد گرفتم چقدر زن بودن خودمو دوست دارم.

٤٦. سال ركود ، فقط زبانم رو تقويت كردم. با ديدن فيلم. شرمسارانه يادم نيست چي ياد گرفتم. 

٤٧. فرزاد رفت نيوزيلند ، اون طرف كره زمين، ياد گرفتم بازم از دورتر دوسش داشته باشم. 

٤٨.مگان خريديم، ياد گرفتم اين چيزا منو خوشحال نميكنه دوسش نداشتم.

٤٩. همسر اومد دنبالم بريم خونه از كلاس زبان ، گفت بايد شروع كني ايتاليايي ياد بگيري !!!! ميريم اونجا، شايد براي هميشه، ياد گرفتم ، وارد دنیای جدیدی بشم با زبان ايتاليايي سخت !

٥٠. اينجا ياد گرفتم معني غربت رو نميفهمم، ياد گرفتم به هيچ زميني پابند نيستم حتي وطن ! نفهميدن مردم و نفهميده شدن رو چشيدم و يادگرفتم تنها زبان مشترك دنيا لبخند زدنه..

٥١. اومديم تو اين خونه، پر از نور ..  ياد گرفتم سه تا چيز تو دنيا بايد سه بَر باشه، خونه ، مغازه ، قبر .. 

٥٢. خونه كامل سوخت، ياد گرفتم اگه چيزي رزق و روزي ما نباشه كائنات پس ميگيره يا با اشك، يا با درد يا با دود.. ياد گرفتم فقط اونچه خودمون ميبخشيم میتونه با شوق و ایثارگری باشه.

٥٣. ياد گرفتم يه كويرم كه هرچندوقت يبار خدا يه تكه از منو به سبزهٔ«بیداری» اراسته میکنه، با بیماری با درد و با هرچی عشقش میکشه ، (باز بیماری !!).!!  یادگرفتم درد کلید روشنایی و اگاهی ست، تا بخودمون واگذاشته نشیم...

٥٤. يادگرفتم ، بنويسم .. 

 

پ.ن۱

هیچ‌وقت نباید به دنبال خوشبختی کامل بود. غیر ممکن است بتوان کسی را در این دنیا پیدا کرد که صد در صد خوشبخت باشد. باید به زیبایی‌های کوچک زندگی بسنده کرده و آنها را در کنار هم چید، درست مثل یک «جاده» . در آن‌ صورت است که وقتی برگردی و پشت سرت را نگاه کنی، میبینی چه مسیر طولانی‌ای را به سمت خوشبختی طی کرده‌ای...

✍🏽 انیس_لودیگ

📕 کمی قبل از خوشبختی

 

هستی

    تو جوونی و نوجوونی خیلی جانماز اب میکشیدم، مذهبی و معتقد سفت و سخت .. (الان اصلا)..  نماز اول وقت و نماز شب خوراک روح و جانم بود ، فقط دست و گردی صورت حجاب نداشت، خودمو میپوشوندم ، از فرق سر تا نوک پا. ناگفته نمونه،   ایمان قوی و روح فرهیختهٔ «اکرم» دوست دوران دبیرستانم عمیقا روم اثرگذار بود. دوسش داشتم، قلبا به اعتقاداتش احترام میذاشتم و الگوی خوب و چراغ راهی بر مدارم  بود . الهی هرجا هست ، در پناه حق روی بهترین مدار، در کائنات ، سرشار از نعمت و‌برکت خدا باشه. اوایل سال سوم که بخاطر نامزدی از مدرسه اخراج شدم، کم‌ کم از مدارم دور شد اما از قلبم هرگز. بيشتر وقت مون حدیث و روایتهای ارزنده  و مذهبي مطالعه میکردیم و حظ میبردیم از خودمون و خدامون ، ذوق ميكرديم از اینکه تو نوجوونی خیلی به خدا نزدیکیم.  یه جور ارامش و صفای جان داشتیم..

    بعد از ازدواجم ، گرچه خانواده همسر چنان مقیّد و مذهبي نبودن، من اما ، هنوزم روي يه سري اصول ريشه اي راسخ و پابرجا موندم ، تا جايي كه به حريم كسي ازار نرسونم ، در حريم خودم با خدا رفيق و شفيق بوديم ، دعا و مناجات در شرايطي كه همدل بيروني نداشتم ، در درونم هميشگي بود..

   يكي از اعتقادات عجيب و غریب و محكمم، اينبود كه زن بدون اجازه همسر نبايد از خونه بيرون بره، واقعا نميرفتم. سال اخر دانشجوييش و سال كنكور من تو خونه پدر شوهر با شش تا خواهرشوهر و برادر شوهر همزيستي روبراهی داشتيم ، همه کاری میکردم تو‌خونه هر خدمت و سرویس دهی بروی چشم، انجام میدادم اما از خونه بیرون نمیرفتم مگر با همسر یا هماهنگی خودش. كم و بيش مسالمت اميز ميگذشت با قانون خدمتگذاری بنده و اجراي اوامر اونا..

  بد نبود ، مهرورزي رو هميشه دوست داشته ام ، دوست داشتم عین پروانه دور سر عزیزان بچرخم و محبت کنم . شايد اون باورهاي مذهبي بيشتر منو رو براه و رو مدار درستي ميذاشت ، بي هيچ توقعي ، خودم اسب راهوار بودم . از خدمت و محبت كردن و جاري بودن خودم بيشتر بهره ميبردم ، گرچه هر مهري رو بچشم وظيفه ميديدن و در عمل شده بود، لطف مكرر حق مسلم !!

     فرزاد عزيز رو سه ماهه باردار بودم تو همون شرايط . خب،  كم فراز و نشيب جلو راهم نداشتم، سينه خيز و چارچنگولي هم به كاراي خاندان ميرسيدم هم برا كنكور درس ميخوندم ، البته كمي تا حدودي نامحسوس. چون قبول شدن منو قبول نداشتن و باور نميكردن تلاش من نتيجه بده، حمد خدا ، داد.. 

    يه روز با حالت تب و لرز شديد از خواب بيدار شدم و طبق روال هميشگي همه كارا رو كردم اما نميتونستم چيزي بخورم، تا ساعت نه بخودم پيچيدم ، دل دردم خيلي زياد شده بود ، خبر دادن به مامانم،  اومد  ، اوايل ارديبهشت بود ، تو اون هوای دلپذیر،  تو حياط راه ميرفتم. تو سایه سرد و تو افتاب گرمم ميشد ، مامانم برام كباب درست كرد نتونستم بخورم ، فقط از درد عرق ميريختم و يخ ميكردم، هرچي مامانم گفت بيا ببرمت دكتر ، گفتم نخير ، نميام خدا و پيغمبر گفته زن بدون اجازه شوهرش نبايد پاشو از خونه بيرون بذاره !!!! هرچي مامانم گفت؛ اي بابا، من مامانت هستم اجازه نميخواد با هم ميريم و برميگرديم ، لجوجانه گفتم نه ، صبر ميكنيم عصر همسر بياد ، شايدم تا اونوقت خوب شدم.

    سر ظهر بدتر شدم، مامانم ناراحت و نگران و عصباني و گريان قهر كرد رفت ، به همه گفت شاهدين كه من ميخواستم ببرمش دكتر، اگه طوري شد مسئوليتش با خودش، منم نماز ظهر عصر رو با گريه و زاري و‌ درد و‌ناتوانی خوندم . منتظر بودم ساعت شش بشه و همسر بياد ، اونروزا كه موبايل نبود، دسترسي بجايي نداشتيم. باز مامانم دلش طاقت نياورده بود، ساعت پنج و نيم اومد ، ديد من بدتر شدم ، نشست لب ايوون ، زار زار گريه كرد تا همسرم اومد ، سه تايي رفتيم مطب دكتر سر كوچه ، كه پسرعموي همسرم بود، تا منو ديد، گفت ، سريع بريد بيمارستان، اپانديسش الان ميتركه هم خودش هم بچه از دست ميره، چرا زودتر نيومدين؟؟ مامانم تا ميتونست به خودش ناله و نفرين كرد و گفت اين دختر با اين باورهاش امروز منو سكته داده گفته بدون اجازه همسر نميشه بميرم !!!!

    به نيم ساعت نكشيد ، بستري شدم و اماده براي اتاق عمل، از همسرم تعهد گرفتن كه بچه سقط ميشه و خودمون مسئول و مقصريم . اونا مسئوليتي ندارن باید زودتر مراجعه میکردم و الان که داشتم ميمردم ، بايد منو نجات ميدادن!! نميدونم چرا ؟؟!!

    بعد از سه چهارساعت بردن تو بخش ، بهوش كه اومدم پرسيدم بچه ؟ گفتن صحيح و سالمه نگران نباش. معجزه شده اپانديس رو زود در اوردن و با اينكه بيهوشي قوي و طولاني بوده ، رو بچه اثر نداشته و بر مدار بند ناف بنده سرحال و سرزنده به هستي خودش ، ادامه ميده..

   ايمان دارم كه فرزاد به دست خدا حفظ شد تا هستي اون باعث رشد و پرورش هستي من بشه. مشتاق و محتاج و منتظر هستيِ چنين مادر و مرشدي بودم تا هستي منو هنوز كه هنوزه با بند ناف مدارش، رو مدار نگه داره و بتابه به راهم تا روشن و رو روال باشم و روبراه 🙏  

   پ.ن ؛ خداییش یک سال و‌ ده ماه همیشه با  وضو بهش شیر دادم و ایة الکرسی و فالله خیر حافظا فهو الرحم الرحمین بدرقه راهش...

   پ.ن ؛ بعضی باورها مثل رنگ چشم میمونه، عوض نمیشن :)