Mollify

«Mollify»

To make someone less angry or upset, or to make something less severe or more gentle:

«I tried to mollify her by giving her flowers

یه مثال ساده و‌ملموس تر ؛

وقتی یه نوزاد گریه میکنه ، پستونک میذارن دهنش، تو انگلیسی برای اینکار فعل : Mollify  رو بکار میبرند .. 

 

Today's 37th our anniversary marriage .

And I neve ever do that anymore .. 

باور

عشق يعني اينكه ؛ ما باور كنيم،

يك دل ديگر ارادتمند ماست ....

 

 

حالا بماند كه در جام زندگی ، معجون «ارادتمند و عشق» تعبيراي متفاوتي در سنين متفاوت پيدا ميكنه و متاسفانه و بسيار دردمندانه نوع مردانه زنانه داره..!! 

هیچی

‌ ‌ ‌‌‌‌

انقد آدمای اشتباه و ازاردهنده اومدن تو زندگیمون؛

‏که وقتی یه آدم ، یه گل معطر ، یه چراغ راه  هم ‏ پیدا میکنیم، 

‏ازش میترسیم ، واهمه داریم ، فرار میکنیم ، نگرانیم مبادا زخمهای 

دُمل بسته رو دستکاری کنن ... 

 

نبايد

چیزهایی هست که نباید گفت،

مگر برای دوستان!

چیزهایی هست که نباید گفت،

حتی برای دوستان!

و بالاخره چیزهایی هست که نباید گفت،

حتی برای خویش...!

 

📕 رویای_آدم_مضحک

✍🏻 داستایفسکی

 

 

ساعت سرخ

وقتی قلبم از حركت  ایستاد، این طلای سرخ وجود، این تنها بخشِ منظمِ نظم دهندهٔ زمانِ تک تک کوششهای خویشتن من،جواب این سوال چیه ؛ ایا من همه تلاشمو کردم ؟ تونستم  ادم بمونم و انسان باشم تو شرایط سختی که محیط از هر طرف منو تحت فشار و تصمیم گیریهای ناعادلانه میذاشت تو این مدت کوتاه ؟

چقدر تونستم بین رویاهای ذهنی و واقعیتهای عینی زندگی دست اورد ایجاد کنم ؟ 

وقتی این ساعت سرخ از حرکت میایسته ، من چقدر از كنش و واكنشهايي که در طول و عرض و عمق عمرم انجام دادم،  بهره بردم و بهره رسوندم ؟ كجا و براي چه كساني اثرگذار بودم و کره خاکی با من و بی من چه فرقی میکرد ؟ 

حیف  و اسفا ، حتی اگه الانم بمیرم، انقدر پیرم که  این ساعت سرخ قابل پیوند نیست به افریده ای که زندگی رو دوست داره و‌ حتما میتونه این دنیا رو قشنگتر و زیباتر ببینه و‌ بسازه ..

حیف و دریغا که حتی ایستادهٔ اونم به درد کسی  نمیخوره تا دردشو درمان و اونو سرپا کنه .. ❤️‍🔥

 

«با تشکر از اموزه های زیبای دکترمجتبی جان شکوری»

عطرفروشی

وقتی  بمیرم؛ 

تو‌کائنات یه عطرفروشی ‌می‌زنم:

برای عطرافشانی هرچی که حیات منو‌ معطر و شیرین کرده ...

عطر خواهرم که نوزده خرداد بدنیا اومد..

عطر داداشم که بیست و‌هفت اسفند بدنیا اومد..

یه عطر هیجده اردیبهشتی از خود بهشت..

یه عطر شش ابانی از  قلب کهکشان ...

عطر مامانم وقتی از مدرسه برمیگشتم و فقط میخواستم تو خونه باشه..

عطر انارهایی که بابام از ساوه میاورد..

عطر عطری که فرزاد برام خرید ..

عطر ساعتی که فرشاد تولدمو باهاش شیرین کرد..

عطر سمبوسه های داغ و‌ تند خانم حیدری تو مدرسه راهنمایی،وقتی  هوا خیلی سرد بود ..

عطر خاک کوچه پس کوچه های دهات هایی که تو‌بچگی میرفتم رو، می‌فروشم..

عطر علفها بعداز چرای گوسفندا..

عطر گندمها وقتی از لای انگشتها میریزن بعد از خرمنکوبی..

عطر ته دیگ یه برنج زعفرونی ..

عطر کتلت کف دستی..

عطر کاهگل و گچ و سیمان وقتی داشتیم خونه میساختیم..

عطر بازار نقش جهان..

عطر اطلسی های بنفش  باغچه ای که بابام خیلی دوسش داشت..

عطر داوودی های زرد که بوته اش قد خودم بود،وقتی میچیدم برای مامانم.. 

عطر  نم هوای پاییز خونه بچگیام.. 

عطر پیرهنای فرشاد وقتی شسته و تازده میاورد ببرم بدم به فقرا..

عطر شال فرزاد، وقتی رسیدم فرودگاه تو سرمای لندن پیچید دور گردنم..

عطر چادر مامانم، که تو راه تهران وقتی خواب بودم ،گذاشت پشت سرم.. 

                 اسم عطرفروشی رو میذارم عسل .. 

                                   💛

 

پ.ن؛آدم ها جدا از عطری که به خودشون می زنن، عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست، عطر چشم هاشون، عطر حرف هاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه.

                📕 قهوه سرد آقای نویسنده✍🏻 روزبه_معین

 

 

مركزي در حاشيه

بعد از سالها و سالها این موهای سفیدم ميگن ؛

 وقتی درون حادثه و لحظه هاي زندگي هستم نمی تونم اونا رو ببینمو حلّاجي كنم، يا بفهمم. پس باید برم  بیرون  از خودم و از بالا شاهد و نظاره گر هالهٔ وجودیم باشم،  مثل یه ناظر بازی شطرنج دونفره. که یکی از اون بازیکنا خویشتن خودِ منه.. یعنی در حاشیه بودنه كه حس بودن و مديريت «هستي» به من ميده ..

حالا با این اوصاف ، واقعا کسی میتونه  کامل درون زندگی باشه ؟ و به همه جریانات جاری زندگیش احاطه داشته باشه؟

وقتایی که چراغ اگاهی ذهنم روشنه، حس میکنم در درونم مریمی هست که نیست، کسی که نگاه می کنه و بی صدا و ساکت میمونه، مثل روحی که به دنبال جسمش کشیده میشه و‌منتظره ببینه کجاها این جسم فانی اعلام نیاز میکنه برای اتصال به انرژی برتر، پیوند به کائنات ، و پیوستن به «مركزي» در حاشیه  ...

این حاشیه تنها جاییه که دوسش دارم ، منو از من میگیره ، به هیچ میرسونه و میشم نگاهی بر اعمال موجودی که اسمشو گذاشتن مریم ؛

موجودی که فکر میکنه هر روزشو بهتر از دیروز زندگی میکنه ، اما فقط اون «هیچ» خارج از مرکزِ گسترش یافته در حاشیه میفهمه که هیچ مبنای مقایسهٔ بهتری وجود نداره...!! این افریده در مرکزی به حیات ادامه میده که  حاشیه اش از قبل طراحی شده .. !!!!! 

 

 

 

حق انتخاب

در عرض زندگی بین رنج کشیدن و هیچ،

به ما رنج و هیچ هردو را ارزانی داشتن ؛

من هیچ را برداشتم!

اما رنج ، مرا ....

 

 

حاشیه

امروز تو خیابون یه خانمی دیدم، پیراهن سفیدی پوشیده بود تک تک گلای ابی داشت که پایین دامنش شده بود یه حاشیه پر گل .. 

منو ياد زندگي و حاشيه هاش انداخت ؛ چقدر حاشيه ها اثر گذارترند رو كل زندگي مون نسبت به اصول بنیادی یا حتی فرهنگها و قوانین حقوقی و سنتی ..

همیشه حاشيه هاي جانبی و بیشتر ازاردهندهٔ زندگی ؛ اهمیت واقعیتها و اولویتها رو‌ کم رنگ میکنن . اکثر اوقات اصل زنده بودن و چرایی زندگی رو از یادمون میبرند ؛ 

مثل داشتن خواهر برادر و دوستای مجرد بعد از ازدواج، همکارای ناموفق یا ناجور، همکلاسی هایی با هدفهای متفاوت که مسیر زندگی ادمو از بیخ‌ و ‌بن  تغییر میدن ، فامیلای همسر ، همسایه هایی که خیلی نزدیک میشن و از هم سایگی به هم سفرگی و بعد هم به هم پیالگی میرسن، میشن عضوی از خانواده ، گاهی ادمو به زمین میزنن و‌گاهی سربلند میکنند.. 

بنظرم حتی سوپری و بقالی و میوه فروش سرکوچه هم جزء حاشیه های زندگی ما هستن ولی میتونن ؛ مرزگذار یا ابتدا و انتهای یه مرز سرنوشت ساز باشن تو سرنوشت‌مون .. 

با این حساب و با تحلیل علم رفتارشناسی همیشه به حاشیه (نه حاشیه سازی و نه حاشیه های مخرب زندگی!) توجه خاصی دارم ..

یه روز  فرزاد گفت ؛ ننه میدونی چرا از رنگ کردن موی خانما خوشم نمیاد؟ چون بعد یکی دوماه ریشه های مو در میاد و دو رنگ میشه!گفتم مادر اتفاقااین حاشیه ای که درست میشه برا من قابل توجه و تعمقه ، این سندی که واقعیت رو کنار رنگ به رخ میکشه، برام  ارزشمنده ؛ مثلا موهای سفیدم بالاتر از رنگها خودنمایی میکنن،   اینجوری زیبایی رنگها کم رنگ تر میشه ..گفت؛ چه زاویه دید خوبی ، اینجوری استرس  رنگ کردن مو کمتره ..(البته ایشون جوش دوست دخترشو میزد) 

 تو‌پارچه فروشی چشمم پارچه های حاشیه دارو میگیره، تو ظرف فروشی بشقاب و کاسه های رنگی حاشیه دار، تو لباس فروشی ؛ شال و روسری و بلوز و لباس ، همه جا، حتی پرده و گلدون  و کاشی موزاییک ، فرش با نقش لچک و‌ترنج ، خلاصه هر چی که مرز بین دوتا حس ، دوتا رنگ ، دوتا واقعیت و حقیقت باشه ، چشم و دلم میدوووه ببینم مرز بین حاشیه و اصل کجاست؟قضیه چیه ؟ .

شاید این دقت و توجه ناخوداگاه من به حاشیه تو هر موردی، ملموس بودن حاشیه ها و تاثیراتشون تو زندگیم بوده ، حاشیه هایی که برام ساختن و مزه و طعم خود زندگی رو بیشتر جاها برام تلخ کردن، مثل غذای خوشمزه و خوش عطری که فلفلش زیاد شده ، یا انقدر نمک بهش زدن که قابل خوردن نیست، اگرم هست برای سلامتی مضره.. 

حاشیه هایی که نذاشتن زندگی رو زندگی کنم . اکنون خوشمزه رو ازم گرفتن ؛ مثل بادوم تلخی که بعدش هرچی بادوم شیرین خوردم نتونستن اون تلخی رو بشورن ببرن .. 

خلاصه نذاریم حاشیه ها ، زمینه ها و روزگار روزی هامونو بپوشونن و تحت الشعاع قرار بدن .. بذاریم حاشیه فقط حاشیه بمونه ، نه اینکه همه جای زندگی رو بگیره و یه نقطه ازش بجا بذاره..

نت

یه روزایی یه  ساعتایی بايد اهنگ ؛

جان مریم از محمدجان ؛

تنها ماندم از محمدجان؛ 

شب به گلستان تنهاْ منتظرت بودم از رفیعی جان ؛ 

من گلِ دشتِ نورْبارانم از حصیری جان؛

اصن هرچی اهنگ که زندگیتو ارامش بخشیده ؛ رو با تکرار و با صدای بلند بذاری تو خونه پخش بشه . چای دم کنی و بذاری نت‌ها در چای سرریز بشند. بعد دو تا فنجون خوشگل زرد ورداری چای بریزی و بذاری روی زمین ، تکیه بدی به دیواری که یه عمر اجر اجرشو بسختی رو هم چیدی تا چارچوب زندگی ایی رو حفظ کنی که درونش همه تلاشتو كردي تا فقط بال پریدن بدی به دوتا افریده ات ..

بعد قبل از اینکه نت ها سرد بشند با نبودن کسی  که هرگز نبود  حرف دل بزنی. همون حرفهايي كه اگه اشك چشم نشد و نريخت ، موي سفيد شد و همراه چروكهاي صورتت شدن نتهاي موسيقي پيريت..

حالا ديگه ميتوني هی حرف بزنی با کسی که  تو حریم  دیوار  دست سازِ تو نَنِشسته است.

نُتها تنها چه شيرين ميكنند دوفنجان چاي يك نفره را ... 

 

بی امید

شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، که خوشبختی را برای همیشه از دست داده‌ایم، فقط آن وقت می‌توانیم بی‌امید یا هراس زندگی کنیم. (امید، در واقع پلید ترینِ پلیدی هاست! زیرا به عذابِ انسانها تداوم می‌بخشد. انسانی_بسیار_انسانی ✍🏻فردریش_نیچه)

فقط در آن زمان می‌توانیم از شادی‌های ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می‌آورند، لذت ببریم.

و ....

زندگی را باید وامی به شمار آورد که از مرگ، دریافت کرده ایم ...

📕 فيلسوفان مرده✍🏻 سايمون_كريچلى

 

آسوده

به راستی،

خسته‌تر از آنیم که، آسوده بمیریم...

▪️نیچه

مهمان

آدمهای مبتلا به رنجی عمیق، دردی پیوسته و عذابی همیشگی؛  وقتی به شادی و دلخوشی هرچند کوچک میرسند؛ عطر گلی، جوانهٔ درختی، سنگ خارایی ، موجی کوبنده و ماهی در شبی تاریک ، رنجشان فاش میشود؛

آنگاه : طوری به این دلخوشی  گذرا و میرا ، نماندنی و فانی می‌چسبند که میخواهند از سر استیصال و ترس  نداشتن و تهی ماندن ،  بغلش کرده و گاهی نچشیده  ، خفه و نابودش میکنند .

 

پ.ن؛ عصر مهمون داریم ، در اکنون خوشمزه: اومدم کافی شاپ ، یه چای سبز دلچسب ،دلتنهای ، دلنواز ، دلنازک ، نوش جان کنم و برم ☕️🌱🙏

لبه

آدم‌هایی که روی لبه زندگی قدم برمیدارند با اشراف به نداشتن پناهگاه امنی در هیچ جای دنیا ، قدرتمند و توانا میشوند .  میدانند اگر درست و با ثبات قدم برندارند محکوم به فنا هستند، از دو طرف  و  از پشت سر بی تکیه گاه اند؛ پس راهی جز پیش رفتن «بدرستی» ندارند.. 

 روی این لبه ست که راههای روشن ممکن را جستجو میکنند ، از درون شان  قدرت را ذره ذره بیرون میکشند تا زندگی لرزان خویش را ثبات ببخشند ..

که اگر در ساحل امن بودند ، هرگز آن قدرت‌های درونی بالقوه کشف و به الفعل نمیرسید ...

«با سپاس و کمک از واژه های ایزابل_آلنده»

زخم ~~> نور

نکتهٔ کلیدی در حصول شادکامی (و یا حتّی عنصر والاتر از آن: آرامش) این نیست که ذهن همیشه سرشار باشد از افکار و لحظه هاي شاد.

نه؛ چنین چیزی شدنی نیست. هیچ ذهنی روی زمین وجود ندارد که با همهٔ فراست و تیزهوشی‌اش، همهٔ عمر تنها افکار شاد و زندگي خوش را در خود بپروراند.

نکتهٔ کلیدی ، پذيرش افکار و ضربه هاي بيروني ست؛ از هر طرفي که هستند، حتی بدترینشان. پذیرا بودنِ آنها، بی‌آنکه به آنها بدل شوید. برای آب‌دیده شدن، نیاز است در شرایط خطیر قرار بگیرید؛ نیاز است زخم بخوريد و  درد بکشید.

همان‌طور که مولانا شاعر پارسی زبان قرن دوازدهم می‌گوید: «زخم مدخلی‌ست برای رسوخ نور به وجود آدمی»

📚دلایلی برای زنده ماندن✍🏻مت_هیگ 

 

م.ن؛ هر روز كه زخمي تازه ميرسد ، ايمان دارم  امده ست مدخلي بسازد براي نوري تازه ، براي روشن شدگي وجودم ، كنار زدن تاريكي هاي شيطاني درونم .

چرا كه ميدانم يين و يانگ، به زخم و به نور؛ محتاج و مشتاق و منتظرند.

كِش

توی ذوق دیگران نزنیم، به هم ضدحال نزنیم.

این‌طور همدیگر را آزار ندهیم. احساسات همديگه رو نابود نكنيم با منفعت طلبي، خودشيفتگي، با كوته فكري هامون، با درك نكردن دردهاي ديگران..

انقدر نارنجك نزنيم تو حال خوش ادمها بخاطر حسادت و كمبودها و خونه هاي خالي خودمون. انقدر خمپاره هاي حال خراب خودمونو پرت نكنيم تو ارامشي كه يه عمر طول كشيده تا ديگران ساختن براي خودشون .. 

خوش بودن و گل بودن خودمونو به خراب كردن حال ديگران پيوند نزنيم.. هيچ گلي تو لجن رشد نميكنه ..   

تاحالا هیچ موردی در تاریخ بشریت ثبت نشده که کسی گفته باشد:

از بس خوب ضدحال میزنه و ذوقم رو کور میکنه عاشقش شدم! از بس حالمو خراب ميكنه ؛ عاشقش موندم!

هر بار که این کار را می‌کنیم آدم‌های دور و برمان یک‌قدم عقب می‌روند،

یک‌قدم دورتر می‌شوند و اندک‌اندک آن‌قدر دور که با هم غریبه می‌شویم.

آدم‌ها که دور شدند دیگر سر جای اول برنمی‌گردند.

آدم‌ها کِش نیستند..‌.

👤احسان محمدی

 

ارواح اویزان

آشنایی با خواص گل زرد/ گل زرد گیاهی معجزه گر برای دستگاه گوارش

بو می‌کنم

زیباترین گلِ زردِ جهان را

و لبخند می‌زنم

انسان، غاری‌ست؛

که ارواح هزار موجود را

بر شیاره‌های کهنه‌ء روح خود

آویزان کرده است!

 

"حسین_پناهی"

 

 

گنده

سِنِکا می‌گوید: وقتی به افراد توهین‌کننده نگاه می‌کنیم، می‌بینیم که بهترین توصیف برای آنها بچه‌هایی هستند که هیکل گنده کرده‌اند.

همانطور که ناراحت شدن یک مادر از توهین و بدرفتاری کودک خردسالش احمقانه به‌ نظر میرسد، ناراحتی ما هم از توهین این آدم‌ بزرگ‌های کودک‌صفت احمقانه است.

به‌عبارتِ دیگر، می‌بینیم کسانی که به ما توهین می‌کنند شخصیت‌هایی پر از عیب و نقص دارند. به گفتهٔ مارکوس، این آدم‌ها بیشتر مستحق ترحم‌اند تا عصبانیت... لیاقت گفتگو ندارند، فقط باید سکوت کنیم ، شاید هیکل گنده شان بزرگ شود.

          ----✍🏻ویلیام_اروین: فلسفه‌ای_برای_زندگی----

بيهوده

پیش از آنکه کسی در راه خیانت گام بردارد،« لازم است که» عشق فراوانی را «بیهوده» هدر داده باشد.

      -----📕 رختکن بزرگ✍🏼 رومن_گاری----

 

م.ن ؛ لازم ست که ،  نه !!!....     «حتما »...

          شاید تو ترجمه کلمه نادرست انتخاب شده ...