وقتی بمیرم؛
توکائنات یه عطرفروشی میزنم:
برای عطرافشانی هرچی که حیات منو معطر و شیرین کرده ...
عطر خواهرم که نوزده خرداد بدنیا اومد..
عطر داداشم که بیست وهفت اسفند بدنیا اومد..
یه عطر هیجده اردیبهشتی از خود بهشت..
یه عطر شش ابانی از قلب کهکشان ...
عطر مامانم وقتی از مدرسه برمیگشتم و فقط میخواستم تو خونه باشه..
عطر انارهایی که بابام از ساوه میاورد..
عطر عطری که فرزاد برام خرید ..
عطر ساعتی که فرشاد تولدمو باهاش شیرین کرد..
عطر سمبوسه های داغ و تند خانم حیدری تو مدرسه راهنمایی،وقتی هوا خیلی سرد بود ..
عطر خاک کوچه پس کوچه های دهات هایی که توبچگی میرفتم رو، میفروشم..
عطر علفها بعداز چرای گوسفندا..
عطر گندمها وقتی از لای انگشتها میریزن بعد از خرمنکوبی..
عطر ته دیگ یه برنج زعفرونی ..
عطر کتلت کف دستی..
عطر کاهگل و گچ و سیمان وقتی داشتیم خونه میساختیم..
عطر بازار نقش جهان..
عطر اطلسی های بنفش باغچه ای که بابام خیلی دوسش داشت..
عطر داوودی های زرد که بوته اش قد خودم بود،وقتی میچیدم برای مامانم..
عطر نم هوای پاییز خونه بچگیام..
عطر پیرهنای فرشاد وقتی شسته و تازده میاورد ببرم بدم به فقرا..
عطر شال فرزاد، وقتی رسیدم فرودگاه تو سرمای لندن پیچید دور گردنم..
عطر چادر مامانم، که تو راه تهران وقتی خواب بودم ،گذاشت پشت سرم..
اسم عطرفروشی رو میذارم عسل ..
💛
پ.ن؛آدم ها جدا از عطری که به خودشون می زنن، عطر دیگه ای هم دارن که اتفاقا تاثیر گذارتر هم هست، عطر چشم هاشون، عطر حرف هاشون، عطری که فقط مختص شخصیت اون هاست و متاسفانه در هیچ مغازه ی عطر فروشی پیدا نمیشه.
📕 قهوه سرد آقای نویسنده✍🏻 روزبه_معین