کسی، جایی؛ انتظار
کسی نیست تا برایش بگویم؛ دلم مانند یک سبد حصیری بزرگ فراخ شده ست. سبدی مادر پسند و جادار. از آن تابستانی هایش، که حتی نگاه کردن به آن گرما را در دلم خنک میکند..
از آنهایی که میتوان به اندازه یک مدرسهْ کلاس اولی، درونش بستنی یخی رنگی رنگی جا داد، برای یک اردوی تابستانی پر از شوق کودکانه، پر از دوست داشتنهای ده تایی ، قهرهای شیرین و زودآب شدنی مثل همان بستنی ها ، با این همه درونش تهی ست.
چقدر دلم میخواهد کسی جایی منتظرم بود.. اما نیست که نیست، حتی اگر قایق سهراب جا داشته باشد ، حتی اگر شهر هیچستان بنامم ، باز هم هیچکس جایی ، گوشه ای منتظرم نیست.
بستنی های یخی، در خنده های دو نفره، دلمان را آب میکند ، وگرنه یخ میزنم در زمهریرِ خالیِ سبدِ بیْ انتظاری ..
پ،ن۱؛کاش میشد وقتی اخوان ثالث میگه؛« برو انجا که تورا منتظرند.!» ازش میپرسیدیم تکلیف ماچیه که هیشکی و هیچکس هیچ جایی منتظرمون نیس !!؟؟
پ.ن۲؛«فرق بزرگيست ميان كسى كه تنها مانده و كسى كه تنهايى را انتخاب كرده است.»
📕 صد سال تنهایی✍🏼 گابریل_گارسیا_مارکز
