کسی، جایی؛ انتظار

کسی نیست تا برایش بگویم؛ دلم مانند یک سبد حصیری بزرگ  فراخ شده ست. سبدی  مادر پسند و جادار. از آن تابستانی هایش، که حتی نگاه کردن به آن گرما را در دلم خنک میکند..

از آنهایی که می‌توان به اندازه یک مدرسهْ کلاس اولی، درونش بستنی یخی رنگی رنگی جا داد، برای یک اردوی تابستانی پر از شوق کودکانه، پر از دوست داشتنهای ده تایی ، قهرهای شیرین و زودآب شدنی مثل همان بستنی ها ، با این همه درونش تهی ست.

چقدر دلم میخواهد کسی جایی منتظرم بود.. اما نیست که نیست، حتی اگر قایق سهراب جا داشته باشد ، حتی اگر شهر هیچستان بنامم ، باز هم هیچکس جایی ، گوشه ای منتظرم نیست. 

بستنی های یخی،  در خنده های دو نفره، دلمان را آب میکند ، وگرنه یخ میزنم در زمهریرِ خالیِ سبدِ بیْ انتظاری ..

 

 

 

پ،ن۱؛کاش میشد وقتی اخوان ثالث میگه؛« برو انجا که تورا منتظرند.!» ازش میپرسیدیم تکلیف ماچیه که هیشکی و هیچکس هیچ جایی منتظرمون نیس !!؟؟ 

پ.ن۲؛«فرق بزرگيست ميان كسى كه تنها مانده و كسى كه تنهايى را انتخاب كرده است.»

📕 صد سال تنهایی✍🏼 گابریل_گارسیا_مارکز

 

مصیبت

تو زندگی دوتا چیز مصیبته ؛

نرسیدن به ارزوها...

از دست دادنشون...

 

ولی من میگم یه حالت بعد از مصیبتی هم هست؛ پذیرش غمش..

قبول نداشتنها، عادت به محرومیتها، پذیرش لایق ارزونبودن ..

فقط یه جاهایی ، یه روزایی ، یه وقتایی که قلب پاشو میذاره رو عقل، و زخمِ آرزوهای نرسیده سر بازمیکنه ، بدجور روح ادم زخمی میشه ، زخمای تازه..! 

تشنه

«  ز تشنه کامی خود آب می خورد دل من...  »

 

هوشنگ_ابتهاج

 

مرگ، یک بار رخ نمیدهد..

زیرا همهٔ ما هر روز چند بار میمیریم..

هر بار که با آرزوها، علایق و پیوندهای خود وداع می‌کنیم، میمیریم.

✍🏽 مارسل_پروست📕 در جستجوی زمانِ از دست رفته

 

م.ن:

ما هر روز متولد میشویم...

هر بار که کشف میکنیم باید از پوست بدی دیروز بخوبی در امروز متحول شویم..

هر روز که با نگاهی نو به دنیا نگاه میکنیم..

هر بار که دلمان از عشق کسی غنج میرود بدنیا میاییم ، به هستی گره میخوریم و به زندگی سلامی دوباره میدهیم..

ما هر لحظه در خود  زاده میشویم؛ پیرتر از قبل جوانتر از بعد ..

دستها

دستها چه حکایتها که از زندگینامه صاحبانشان دارند ، چه تاریخچه دقیقی از حیات پر رنج یا نرم و لطیفشان، از رنجها، زجرهاو نوازشها. چه اشکهای تلخی که پاک کرده اند تا نقاب صورتی بسازندو غم چهره ای بپوشانند.

دستها، چه دستهایی گرفته اند ، برای دلگرمی و پرکردن خالی انگشتانی برای پناه آهی .

بارها، باری از شانهٔ سنگینی برداشته اند بی انکه اخم‌ به کمر خم شده بیاورند.. پشت سری را دستی کشیده اند و دردسری کاسته اند..

خط خط دستها نشان از چوب خط روزگارست که معلوم نیست تعداد سالهای رفته را نشان میدهد یا مانده!

بیخود نیست اثر انگشت هرکسی ناب ست و منحصر بفرد مثل سجلدش، شناس نامه اش، سرگذشت نامه اش، داستان زندگیش.

شاید فالگیرها دستها را بهتر از ثبت احوال میخوانند ؛ ماه را کف دست میبینند و طوفان را نیز ..

حسین پناهی ام چه زیبا گفته ست که مادر بزرگها گفته اند؛ صورت تجلیگاه روح ست و من اموخته ام که هر دستی دفترچهٔ خاطرات بالان دیده بر نازبالش خفته ایست...

ادم دمغ

میگن از چایی‌خور جماعت چایی رو دریغ نکنید. روزی یک لیوان برسونید به قلبش و بشینید به تماشای مظلومیتش که چطور  یه گوشه دنج می‌شینه دستاشو مثل  عزیز به اسیر رسیده دور گرمای لیوان حلقه میکنه،  جیکش هم درنمیاد.

هر ادم دمغی با هُرم و گرمای یه چی تو این دنیا دلخوش میشه، سر ذوق میاد، نه اینکه حرف بزنه ها نه ؛ فقط دلش گرم میشه به یه لنگری که اونو تو این دنیا نگه داره .. 

هر وقت خواستین کسی رو به خودتون بیارید ، شنونده حرفهاتون بشه، خودتونو از تنهایی نجات بدین و کسی رو کنارتون داشته باشین ، یا خواستین کسی ازتون فرار نکنه ، به چشماتون چشم بدوزه و دل به دلتون بده، شاید پاتون خیلیم گرون در نیاد..

 شاید یه لیوان چایی، شاید یه سیگار دو نفره، شایدم یه سیب با دست نصف شده تو سکوت،  ادما رو براتون سراپا گوش کنه، که چشم ازتون بر ندارن تا دلتون اروم نرم و گرم بشه، شایدم عسلا انقدر دلگرم که چایی تون سرد !!

آه

آه نام دیگر خداست..

خدا کند کسی در آه ما نباشد؛

خدا کند ما در آه کسی نباشیم؛

خدا کند فقط آه را ما بِکِشیم ،

 آه ما را ، و

خدا هردویمان...

ساعت شنی

آدم ها خودِ خود ساعت شنی اند ، دانه های مهرِ دل شان روزی ته میکشد ، گاهی بعد از پر شدن جام و گاهی قبل از زندگی کردن هر دانهٔ ساعت عمر  .

ادمها، فراتر از جنس شان ، نه تنها هورمون هایشان ، که احساسات، ذوق و‌شوق، ذائقه ، دوست داشتنها، حتی نفرتها و کینه هایشان به مدار یائسگی میرسند و همهٔ دانه دانه روح شان، عاشقانه دچار یأس فلسفی سهراب در دریای زندگی به بیکرانگی میرسند  .

روزی روزگاری؛ سویِ چشمِ دل تار ، حس گوشِ جان گنگ و تشنگی اب حیات سراب جان میشود در حجم دانه ها..

بعد کمتر و  کمتر عصبی میشوند، بیشتر غصه های بیصدا می خورند، بیشتر شب ها بی‌خواب می شوند، کم کم طوقی از ورم دور گلویشان حلقه میزند، گودی زیر چشمها زیر عینک ارام میگیرد، کمتر دلشان برای کسی ، صدایی ، اغوشی غنج برود .

آدم ها بعد از رفتن بعضی ها تمام میشوند و بعد از رفتن خودشان تمامتر ..

ادمها دانه هایشان که ریخت ، تمام عشق شان به ادمها، هم  میریزد، ذوق شان با عمرشان میرود، شور و شوق شان هم با کاسهٔ صبرشان..

ادمها ساعت شنی هایی هستند که هرگز وارونه نمیشوند ..

چرا فحاشی؟

ریشه و علل اصلی فحش دادن و ناسزا گویی؛

افراد فحاش یا به طور کل کسانی که عادت به استفاده از کلمات زشت در صحبت کردنشان دارند در احترام به خودشان و دیگران با ضعف شدیدی روبه رویند، ضعفی که می‌تواند ناشی از واکنش به تنهایی و احساس تنفر از خود و دیگران باشد یا از ضربه‌ای که کسی به خودشیفتگی آن‌ها وارد می‌کند یا شرمندگی که از موجودیت خود دارند و فحش دادن و لگدمال کردن آبرو و حیثیت دیگران را تنها راه برای تسکین خودشان پیدا کرده اند. 

خشونت کلامی یکی از انواع مختلف خشونت است که شامل رفتارهایی مانند فحاشی، بد و بیراه گفتن و کثیف کردن روح و روان گوینده ست ..

 برخی از افراد که در راه رسیدن به هدف های خود نمی توانند به آن چیزی که می خواهند برسند، دست به رفتار خشونت آمیز می زنند و فحش و ناسزا می دهند. 

کودکانی که در فضاهایی مملو از واژگان تحقیرآمیز یا واژگان خشونت بارقرار می گیرند و یا والدین آنها دائما فحش می دهند و بد و بیراه می گویند ، یاد می گیرند که از آن به بعد در بزرگسالی  ارتباطات خودشان را با این نوع واژگان و با این نوع زبان و کلام انجام بدهندو با این رفتارهای خشونت آمیز، در مواقع مختلف با فحش دادن خود را آرام می کنند ..

در اخر؛

سکته مغزی ، آسیب های مغزی، سکته قلبی، کمبود برخی ویتامین ها، کمبود برخی املاح و مواد معدنی در بدن، باعث ایجاد خشونت و خشم در فرد شده و او گاهی خشم خود را با رفتارهایی مانند ناسزاگویی و فحاشی نشان می دهد.

کارما؛

How people treat you it's their Karma 

How you react is yours ..

اينكه آدمها چطور باهات رفتار ميكنن كارماى اونهاست. اينكه تو چطور عكس العمل نشون ميدى كارماى توست .

 

 

ویترین شعور شما

دهان شما
خروجی افکار شماست؛
وقتی باز می شود،
سریعترین راه برای درک شخصیتتان
در اختیار مخاطب روشن میشود ..

ویترین شعورتان را بیشتر از این به تباهی نکشید .

 

از کوزه همان برون تراود که در اوست!

یکى از همسایگان   ـ هر روز به هنگام عبور آن حضرت، از بالاى بام به بهانه ریختن خاکروبه ها در کوچه، خاکسترى همراه با آتش بر سر و صورت آن حضرت مى ریخت. این برنامه هر روز ادامه داشت; تا آن که روزى پیامبر(صلى الله علیه وآله) از کوچه گذشت و متوجّه خاکستر همسایه  نشد. آن حضرت کنجکاو گشته، علّت آن را جویا شد. اصحاب و یاران عرض کردند:

بحمداللّه مریض شده است و در بستر بیمارى به سر مى برد; پیامبر به قصد عیادت به طرف منزلش رفت و به همسرش فرمود: به عیادت شوهرت آمده ام! و کنار بستر بیمار قرار گرفت. پیامبر(صلى الله علیه وآله) با احوالپرسى به گونه اى برخورد کرد که گویا  هیچگونه اذیّت و آزارى نسبت به پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)روا نداشته است!

وقتى بیمار این بزرگواری  و گذشت و اغماض پیامبر(صلى الله علیه وآله) را دید، عرض کرد: یا رسول اللّه! آیا این برخورد جزء برنامه دین توست، یا از اخلاق شخصى شماست؟ حضرت فرمودند: جزء برنامه اخلاق انسانی ست.

من بد کنم و تو بد مکافات کنى *** پس فرق میان من و تو چیست بگو؟؟!!

 

در روایتی دیگر؛

شخصى در شیراز، نامه اى به یکى از علماى آن شهر مى نویسد و بى اندازه آن عالم را مورد فحّاشى و هتّاکى قرار مى دهد. آن عالم روز بعد نویسنده آن نامه را دیده، با گشاده رویی و شادی احوالش را میپرسد و به او مى گوید: نامه اى به من نوشته بودى آن را انداختم.

نویسنده نامه خوشحال شده، با خود مى گوید: «خوب شد آقا نامه ما را مطالعه نکرده است!»

بنابراین، یک انسان اگاه داراى سعه صدر، سینه گشاده و دریا دل با همّت بلند انتقام جویى و کینه جویى را پیشه خود قرار نمیدهد.

پروردگارا! به برکت این ماه (رمضان)، سعه صدر و تحمّل ناملایمات را به همه ما ارزانى فرما.

 


 

گمنام

The more I find myself , the more people I lose 

هرچی بیشتر خودمو پیدا میکنم ، آدمای بیشتری رو‌ از دست میدم.


 

The most difficult thing to do these days is to believe in people .

سخت ترین کار این روزا, باور کردن آدماست .

 

 

غذا-دعا-عشق

من در جایی

«میان افکار قدیمی و ادراکات جدیدم»

زندگی می‌کردم

گاهی در زمین بودم و گاهی در خلأ...

و همواره در پی دانش و یادگیری

... من به لیزی ماهی هستم،

همواره بین "این جهان" و "آن جهان"

در حرکتم

شاگردی که؛

در حاشیه‌ی شگفتی‌ها ...

                                    قدم می‌زند..

الیزابت_گیلبرت📚غذا_دعا_عشق

عکس جلد کتاب غذا، دعا، عشق

کتاب غذا، دعا، عشق داستان زنی در جست و جوی همه‌چیز در ایتالیا، هند و اندونزی است. غذا، دعا و عشق در دل چندین هزار نفر در جهان جا باز کرده. این کتاب پرفروش‌ترین کتاب نیویوک‌تایمز در 158 هفته‌ی متوالی با فروشی بیش از 5 میلیون نسخه چاپی بوده است. این سفرنامه واقعی، نوشته‌یالیزابت گیلبرت و ترجمه‌ی ندا شادنظر است.

الیزابت گیلبرت در کتاب غذا، دعا، عشق (Eat, pray, love) خاطرات پس از طلاقش را در سفری به دور دنیا روایت می‌کند و نیز از آنچه به ‌دست می‌آورد، سخن می‌گوید.

الیزابت گیلبرت (Elizabeth Gilbert) در 32 سالگی، خانه و همسر دارد و به‌عنوان یک نویسنده، روزگار موفقی می‌گذراند، اما او از زندگی مشترکش راضی نیست و کارش به جدایی می‌رسد. پس از طلاق تلاش‌هایی برای برقراری روابط جدید می‌کند که حاصلی به همراه ندارد.

دکتر مهناز خسروی معتقد است: «در شرایطی که بسیاری از افراد گمان می‌کنند با وجود مشکلات زیادی که دارند، نمی‌توانند برای خودشناسی قدم بردارند، او خود واقعی‌اش را در این سفر ملاقات و تلاش می‌کند تا با همه تعارض‌ها و تضاد‌هایش روبه رو شود.» از نظر این روانشناس، نویسنده این کتاب که ماجرای سفرهایش را روایت می‌کند، نه شخصیتی سراسر پاک و سفید است و نه یک شخصیت پر از گناه و سیاه و همین ویژگی است که می‌تواند احساس همذات پنداری را در مخاطب ایجاد کند تا با او همراه شود.

دکتر خسروی می‌گوید: «او می‌پذیرد که به عنوان یک انسان، خواسته‌ها، توانایی‌ها و ویژگی‌هایی دارد؛ با همین بینش، نه می‌خواهد از آنچه در اختیارش قرار گرفته چشم‌پوشی کند و نه در آن‌ها غرق می‌شود. او به نقطه تعادل رسیده است؛ نقطه‌ای که اگر هرکدام از ما به آن برسیم، می‌توانیم بدون چشم پوشی از نیازهای جسمی‌مان به نیازهای روانی خود هم پاسخ دهیم.»

تحسین

🔹بزرگترین لذت ما آدمیان عبارت از این است که ؛

مورد اعجاب و تحسین قرار گیریم،

اما چون تحسین کنندگان حتی آنجا که علتی برای تحسین وجود داشته باشد، از این کار خودداری می کنند؛

سعادتمندترین آدمیان کسانی هستند که ؛

خود می توانند خویشتن را صمیمانه تحسین کنند.

البته اگر دیگران بگذارند!

                          «آرتور_شوپنهاور» 

«حسینِ جان پناهی»

ما چیستیم؟

جز مولکول های فعال ذهن زمین

که خاطرات کهکشان ها را

مغشوش می کند .

 

حسین_پناهی

حذف

ما نیازمند شجاعت حذف‌کردن هستیم...

حذف لباسهای اضافه، کفشهای زیادی، شاخه های اضافه گلهای خونه،ورقهای باطله، ظرفهای ترک خورده، قابلمه های از ریخت افتاده، ظرف های لب پر شده، حذف هرچی امروز مارو از دیروزمون بیخود و بیجهت سنگین تر میکنه، بار رو دوش‌مونو زیادتر و سرعت رشدمونو کندتر میکنه..

باید هر لحظه مشغول حذف باشیم و دست به کار ؛ 

حذف جزئیات، حذف گذشته، حذف نامه‌ها، پیامها، خاطرات،  حذف صداها، دوستداشتنها، حذف دلتنگی ها، حتی گاهی هدیه ها و دلبندیهای ازاردهنده و مهمتر از همه حذف برخی از ادمها..

و همچنین یه وقتایی که ناخواسته از زندگیِ کسی حذف شدیم ، همونایی  که برای داشتنشون خیلیا رو اذیت کرده بودیم ؛ یادمون باشه دیگه برنگردیم به زندگی شون ، به اجبار خودمونو روی مداری جا‌ندیم که جامون نیست... 

حذف کردن و حذف شدن خلأ درست میکنه تا جای رشد و شکوفایی باز باشه، تا بهترش بیاد جاگیر بشه..

حذف یه قدرت و یه اگاهی رو به تعالیست که باید اجازه بدیم تو زندگیمون جاری باشه..

یه جاهایی یه وقتایی ،حذف یه ادمایی؛

 سلامت روان ما را بهبود میبخشه..

از خودواقعی بودن خودمون لذت میبریم..

حس میکنیم نیازهامون خودخواهانه و بزرگ نیست..

 احساس بهتر و رو به رشدتری به زندگی پیدا میکنیم..

          --«درخت تا هرس نشه رشد نمیکنه»--

نیچهٔ جان

پس هوایِ تازه کو؟

هوایِ تازه!

باری، از دور -و -بَرِ این تیمارستان‌ها و بیمارستان‌هایِ فرهنگ دور می‌باید شد!

همنشینیِ خوب کجاست؟

همنشینی با خودِمان! یا تنهایی، هر گَه که باید!

امّا، به هر حال، دور از دود و دمه‌یِ بویناکِ گندیدگی از درون و کرم‌خوردگیِ پنهانِ بیماران!...

تا آن‌که، دوستانِ من، چندی هم که شده،

خود را از دو بدترین بلایِ همه‌گیر در امان داریم که ،

چه بسا درست در کمینِ ما ست:

تهوّعِ بزرگ از انسان!  ترحمِ بزرگ بر انسان!

 

✍🏼فریدریش_نیچه📕تبارشناسی_اخلاق

زکات زندگی

زکات زندگی

 

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست

روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست

متن خبر که یک قلم بی تو سیاه شد جهان

حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست

چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم

اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست

نو گل نازنین من تا تو نگاه می کنی

لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست

ماه عبادت است و من با لب روزه دار ازین

قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست

لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن

چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست

غفلت کائنات را جنبش سایه ها همه

سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست

از غم خود بپرس کو با دل ما چه می کند

این هم اگر چه شکوه شحنه به شاه کردنست

عهد تو سایه و صبا گو بشکن که راه من

رو به حریم کعبه لطف اله کردنست

گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی

پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست...

بوسهٔ تو به کام من کوه نورد تشنه را

کوزهٔ آب زندگی توشه راه کردنست

خود برسان به شهریار ای که در این محیط غم

بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست..

                    -----« شهریار»-----

از انکار تا تکرار

آنان که از اتفاقات ناگوار زندگی خود چیزی نمی آموزند، وجدان و شعور  هستی را مجبور می کنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار کند، تا فرد آن چیزی را که آن اتفاقات ناگوار می خواهند آموزش دهند، یاد بگیرند.

آنچه که انکار می کنی، تو را شکست می دهد؛

آنچه که قبول می کنی، تو را تغییر می دهد.

            «کارل_گوستاو_یونگ»

 

جایی که حسین جان پناهی میگه : «من از تکرار میترسم» ؛ کارل جان رو‌ یه دوره کامل درس زندگی میده.. 

 

ملاقات

هر ملاقاتی درودی و بدرودی ست..

ای کاش در بدرودها هیچ دلخوری، دلهره ای، تشکر دردل مانده ای، سپاسگزاری نگفته ای، محبت جبران نشده ای، اغوش خالی مانده ای حتی بوسهٔ بر لب یخ زده ای ؛ بر جانمان نماند ...

حال دل

احوال پرسي هاي ما 
به صورت تعارف درآمده 
و سريع تمام ميشود. 

ولي وقتي ميگوييم 
حـال تـو چطوره؟ 

يعني واقعا دلم ميخواهد 
بدانم و ميخواهم بيايم 
در زندگي تـو 
و بدانم چه نيازي داري؟

ما اگر واقعا حال هم را بپرسيم 
خيلی از مشکلات حـل ميشود....

           «دکتر الهی قمشه ای»

م.ن؛
گاهی به کلام نمیپرسم، چون کاری از دستم بر نمیاید ، چون از ته دلم از عمق جانم ، "دلجوییِ حال دل" میخواهم. چون از تعارف متنفرم . وقتی قدرت و توان جواب و پاسخ موثر ندارم، از دانستن حال دل ِ پریشان ، خجالت میکشم، شرمنده میشوم  احوالی بپرسم؛ 
از این دانستن و از ناتوانی خودم در خدمت برای حل مشکل عذاب میکشم..😔😔

انسان ؛ غم وجدان درد و غصه دیگری و دستگیریست..

مرمت ترک های روح

مرمت روح شکسته با چه؟

^^^.ژاپنی ها معتقدند زمانی که چیزی آسیب می بیند و دچار صدمه می شود بسیار زیباتر و جذاب تر از قبل می شود! این هنر زیبا و باستانی اتصال طلایی یا کینتسوگی نام گرفته است.

هنروران این هنر باستانی با بند زدن و تعمیر سفال ها و سرامیک های شکسته با مواد ارزشمند بر این باور هستند که وقتی چیزی می شکند دارای تاریخ می شود و زیباتر از قبل جلوه می کند.ژاپنی ها وقتی ظرف های شان می شکست آن را با طلا بند می زدند و تعمیر می کردند.^^^
 

فلسفه زیبای این هنر نه فقط در حفظ یک ظرف بلکه در بقای روح انسان نهفته ست. انچه در این میان قابل توجه ست ؛ اتصال و تلاش برای جورچین تکه های روح، بهم پیوستن  ازهم گسیختگی یک حیات  و کشف سرچشمه طلای درون ست..

کنکاش در لایه لایه های درون‌؛ و کشف گنج های طلای ناب  در لحظه های اگاهی،  روح بارها ازهم پاشیده و دل ترک خورده را مرمت   میکند..

طلاهای نابِ و ملات های ارزشمند در مرمت روح شکسته من،از کجا سرچشمه گرفته اند؟

 

کاکتوس

اونروزا بیست ، بیست و دوسال پیش فرزاد و فرشاد یه اتاق داشتن دو متر در چهار متر، دراز و بی قواره، تختاشونو دراز به دراز گذاشته بودیم ، در طول اتاق، یادمه تو اون فضای کم، فرزاد نوجوون، حدودای سیزده چهاردسالگی، ده بیست تا گلدون کوچیک و‌بزرگ کاکتوس پرورش داده بود، بالاسر تختشو لب پنجره و اون گوشه‌موشه ها!!عجیبانه بهشون مهرورزی داشت و میرسیدو عین بچه هاش عزیز بودن،راستی یه اکواریومم داشت، تو همون اتاق!! 

عجیب تر اینکه ، با اون اخلاق پادگانی و سختگیرانه ام، باهاش همدلی میکردم، حس مادربزرگی نسبت به کاکتوسهاش نداشتمااآ   فقط دلم میخواست دل به دل پسرم بدم و تلاشها و عشقشو تحسین میکردم .. کاکتوسها هم انگار برای دل فرزاد خوب تکثیر میشدن و با باباشون همدل بودن.. 

اون  دوره از زندگی مون با کاکتوسها در جابجایی خونه تغییر کرد و  نرم نرمک جاشونو به دلمشغولیها و سرسبزیهای دیگه دادن .. 

دیروز به یه عزیزی گفتم کاکتوسها گلهای مفهومی هستن؛ گفت: نه لزوما! امروز تو‌پیاده روی خیلی به جوابش فکر کردم. نتونستم بپذیرمش. بنظرم کاکتوسها خیلی  زیاد به زندگی مون مفهوم میبخشند.

به کور سو نوری، به فنجون ابی ، به گلدان سفالی نیم بندی، ظرف لعابی شکسته ای جا خوش میکنن، دل خوش اند.. نه آفت کشی نیاز دارن و نه آفت گلی اند. 

چقدر در دنیاشون شگفت زده هستم، در هستی این افریده های عزیز؛

گل میدن در برابر یه کمی مهرورزی های‌ بی دریغ ما، میوه میدن وقتی صبوری میکنیم باهاشون، یادمون میدن حریم دارن پس باید حریم داشته باشیم و یادمون باشه ، هر اغوش بازی مهربون و بی خار نیست ..

کاکتوسها مثل ادمهای وارسته فقط  یه تکه سرسبزی نشون میدن ولی یه ریشه دارن به عمق یه بیابون، کاکتوسها معلمهای فرهیخته ای هستن که حتما یه نوجوون  رو بهتر از ننه اش درک میکنن، دل به دلش میدن تو شبهایی که داره درس میخونه و دلش خوشه به چنتا گلدون کوچولوی سبز و تازه جوونه زده...

کاکتوسها گل میدن ، تا مفهوم زندگی دردناک نباشه. تا دردامون معطر بشه به زیبایی . کاکتوسا پژمرده نمیشن تا افسردگی نگیریم تا نرم و‌نازک نباشیم تا با یه نسیم و یه باد نیافتیم ، تا تو مصیبتها ریشه مونو از دست ندیم ، کاکتوسا سبز میمونن تا یادمون نره ؛

زندگی جاریست؛ تو خس و خارهای سختش..

 زنده بودن زیباست ؛ میون گلای رنگ رنگش  ..

 

پ.ن؛

The grass comes up early,but has no root .

علف هرز زود بالا میاد ولی ریشه نداره ...

Cactus grows very slowly, but its roots are stable, strong and extensive...

رشد کاکتوس بسیار بطئی ، اما ریشه های ان پایدار، محکم و گسترده ست...

 

آرتور عزیز💞

آرتور شوپنهاور جوان به یکی از استادانِ دانشگاهِ برلین به نامِ شلایرماخر که مدعی بود «فلسفه و دین بدونِ یکدیگر نمی‌توانند وجود داشته باشند، و هیچ کس نمی‌تواند فیلسوف باشد، مگر اینکه دین‌باور هم باشد»، این‌گونه پاسخ می‌دهد:

 

«کسی که مذهبی است به فلسفه دست نمی‌یابد، چراکه اصلاً به آن 'احساس نیاز'  ندارد، و کسی هم که در واقع اهلِ فلسفه است مذهبی نمی‌شود، چراکه چنین کسی بی‌عنان پیش می‌رود، بی پروا خطرناک و‌ شجاع، ولی آزادانه!»

          ✍🏻 «آرتور شوپنهاور» اثر والتر آبندورت

عزیزی مرشد🖤

در هیچ مکتب و «ایسمی» متوقّف نگشته‌ام و هیچ طریقتی بی‌چون و چرا مرا در بر نگرفته است.

حتّی کسانی که نسبت به آنها احترام دارم چون مولوی، تولستوی، نهرو و غیره، تنها قسمتی از اندیشه‌هایشان را دوست داشته‌ام.

هم مادّی‌اندیش هستم و هم معنی‌گرای، هم مقداری از دکارت را قبول دارم هم مقداری از شیخِ اشراق را، هم چیزهایی از مارکس را می‌پذیرم و هم اجزایی از عرفانِ مولانا جلال‌الدّین را...

هم مقداری آرمان‌گرای‌(ایده‌آلیست) هستم و هم قدری واقع‌پسند‌(رئالیست)، هم به قدرت و حقّانیّتِ علم معتقدم و هم بیم دارم از اینکه علم، سرنوشت بشر را به تنهایی به دست گیرد.

              «مرحوم محمدعلی_اسلامی_ندوشن🤍🖤»

یه کشف جدید

دیروز یه لحظه یه جرقه زد تو سرم؛

اشتباه ادما یه صفت نیست!! همین..

 

 

 

چقدر شیرین، چقدر ارامبخش، چقدر رهایی بخش..

قضاوت

میگن وقتی وارد مجلسی میشی لباسات معرّف ات هستن وقتی خارج میشی حرفایی که زده ای. میگن ادما رو از روی جلدشون قضاوت نکن. میگم هر ادمی یه حکایت ناگفته پشت سر داره که تو صورتش ننوشته، میگم حکایت ادما رو نخونده نبندیم!!

دیشب یه مهمونی بودیم. با شش نفربا سنین متفاوت برای بار اول دیدن داشتیم.(رو‌نوشتن این جمله خیلی دقت کردم!)..  هرکدوم  لحظه به لحظه روشنتر میشدن برام، بیشتر علامت ؟ رو دورتر میبردنو رو مدارم اثر میذاشتن ، خوشحال بودم که دارم کتابشون رو میخونم ، همه جالب و خوندنی بودن، همگی اموزنده. درسته میگن از یه سنی به بعد ادما دیگه نمیخوان دوستیای جدید و ارتباطات جدید تو زندگیشون داشته باشن،  ولی من هنوزم اشنا شدن با ادمای جدید برام جذابه، حالا یا من هنوز به اون سن نرسیدم ، یا این حس دنبال مجهول گشتنم برای معلوم شدن، سن و سال سرش نمیشه، مثل دوست داشتن همه کتابها، کتابهایی که بقول نیچه جان منو به فرسوی کتابها میبره.. 

یاد گرفتم دیشب؛ از حرفهاشون.. مهمونی پر درسی بود.. میگن دنیا گشته بهتر از دنیا خورده اس ..

منم میگم دنیا دنیا اشنایی با ادمها به قشنگی دنیادنیا کتاب خوندن دنیامونو قشنگ میکنه..