ذکر هر روزم

ذکر_امروز

 

والدین ام را از این احساس که سبب شکست من در زندگی شده اند، آزاد می کنم.

فرزندانم را از احساس نیاز به سرافراز کردنم آزاد می کنم تا مسیر زندگی شان را بر اساس ندای قلبشان و نجوای درونی خودشان انتخاب کنند.

شریک زندگی ام را از وظیفه کامل کردن من آزاد می کنم زیرا که می توانم در وجود خودم و در کنار تمامی موجودات کامل باشم.

از مادربزرگها و پدربزرگهایم سپاسگزارم که موهبت زندگی را به من بخشیده اند. آنها را از شکست هایشان و آرزوهای دست نیافته شان رها میکنم و می دانم که نهایت تلاش خود را برای حل و فصل مشکلات در زمان خود انجام داده اند. من همه شما را گرامی می دارم، دوستتان دارم و خوبی شما را می فهمم.

حال می توانم در برابر چشمان همه شما شفاف حاضر شوم، چیزی برای پنهان کردن ندارم و چیزی جز واقعی بودن در وجود خودم نمی خواهم.

می خواهم بر زمین قدم بردارم در حالی که تلاش می کنم از زندگی ام حداکثر بهره را ببرم و دیگر با پیوند به زخمهای دور و نزدیک خانواده، راه آرامش خود را مسدود نکنم.

دیگر نمی خواهم نقش ناجی کسی را برعهده داشته باشم و یا کسانی را با هم آشتی بدهم و یا توقعات دیگران را برآورده کنم.. بلکه می خواهم یاد بگیرم، با عشق یاد بگیرم که چگونه خود را زیست کنم، حتی اگر فهمیده نشوم. به خودم احترام بگذارم و آزادی خود را جشن بگیرم..

 

«این نیایشی باستانی است که توسط بومیان قبیله ناواهو برای بخشش و رها کردن زخم های گذشته خوانده میشد..🍃»

اگر ...

اگر بتوانم باز هم زندگی کنم؛

تلاش میکنم بیشتر پابرهنه بر زمین بوسه بزنم.. 

از آغاز بهار تا پایان پاییز

بوسه هایی شاکرانه و سپاسگزارانه 

مهربانانه و عاشقانه ، 

در بهار نرم تر و اهسته تر

چرا که در این فصل زمین باردار ست..

بیشتر با جوانه های شاخه ها حرف خواهم زد.

تولدشان را پاس خواهم داشت ..

به غروبهای بیشتری عشق ِزیبایی خواهم بخشید..

و با بچه‌های بیشتری بازی خواهم کرد..

و در مقابل لبخندشان بیشتر سر تعظیم فرود خواهم اورد..

اگر آنقدر عمر داشته باشم، 

کمتر دوست خواهم داشت،

انان را که عاشقانه دوست دارم..

بیشتر عشق میورزم به انانی که دوستم ندارند..

کمتر ابراز احساسات میکنم ،

بیشتر نگاه و سکوت میکنم..

زبان به کام میگیرم و چشمهایم را بازتر نگه میدارم..

در گنجایش ابراز احساس و ابزارش تعادلی میسازم 

که نه بسوزم نه یخ بزند ..

اما حالا در پنجاه و‌چهار سالگی 

 فرصتی برایم باقی مانده ...؟

 

 

 

درس امروز از شوپنهاور

💎💎انسان باید حتی‌الامکان از ورود به گفت‌وگوهای جدال‌انگیز چه با بهترین و ‌نزدیکترین فرد زندگیش چه با کسی که مانند سوفسطائیان مهمل می‌بافد، خودداری کند.

مختصر و مفید اینکه: انسان باید طرف گفت‌گویی را که خیال دارد با وی جدی بحث کند، با دقت و احتیاط کامل برگزیند‌...

📕 هنر رنجاندن

 

 

💎💎هر محدودیتی انسان را سعادتمند می‌کند. هر چه دایره دید، تأثیرگذاری و تماس، تنگ‌تر باشد، سعادتمندتریم و هر چه گسترده‌تر باشد، بیش‌تر احساس رنج می‌کنیم یا دستخوش ترس می‌گردیم، زیرا نگرانی‌ها، آرزوها و هراس‌هایمان در تناسب مستقیم با این دایره گسترش می‌یابد.

📕 در باب حکمت زندگی

 

م.ن؛ در اینجا سخن از محدودیت در روابط اجتماعی لازم و‌ضروری انسان یا پیچیدگی در مرزها و مسائل سیاسی و حکومتی نیست، (گرچه فضولی در کشورهای دیگه نمونه بارز نشناختن همین محدودیتهاست!) ..

این مطلب کاملا به کنکاش در روح و‌روان تفکرات ادمی و محدودیت ذهنی و سر در لاک زندگی خود بودن ؛ اول به خودشناسی رسیدن و کشف دنیای درون اشاره دارد، هرچه مدار خود را وسیع تر کنیم  و از مرزهای خویشتن فراتر بریم ؛ رنجهای بیهوده به روح و‌ روان اضافه میشود .. 

لُب کلام؛ فیلترینگ ذهن و غربالگری و هرس کردن شاخه ماخه های بیخودیها در خود درون مدّ نظر ست ؛ نه فیلترینگ مدّ نظر شما جناب برج !!!

عدم

مطلبی گر بود در هستی همین آزار بود..

ورنه در کنج عدم، آسودگی بسیار بود...

                     «بیدل_دهلوی»

ادمهای خوب

عزیزان دنیای من رنگشان زرد ست، نور و روشنایی میبخشند به حیاتم، مرا از پوسته سرسخت درونم جدا میکنن بسوی شکوفایی و سبز شدن..

در خاطرم دلگرم میشوم به بودنشان در هرکجای دنیا که هستن، همانها که با هر لبخند دیدارشان آرامش دیدار بعدی را رقم میزنند.. 

آدم‌های دلنشین دنیای من مثل خورشید زردند مثل مهتاب نورانی و مثل گل معطر ، ادمهای خوب زندگی من مثل افتاب بعد از بارانند؛ همانقدر دلنواز و پرانرژی.

چه خوب ست که دارمشان ، انگار خدا ، چشمهای مهربانش، لبخند امیدبخشش ، دستها و اغوش پر رحمتش را در ادمهای خوب زندگی من به امانت گذاشته تا حال مرا خوب کنند..

ای کاش من هم، 

برای ادمهای ِ خوب ِ زندگیم رنگ زرد بودم، مثل پرتو کوچکی از  خورشید شاید بی رمق، اما همیشه پشت در چوبی خانه شان ، مثل مهمان ناخوانده ای   بی دق الباب ، بروی صفای وجودشان امید و نور میپاشیدم ، تا حال دلشان خوب شود .. 

سلامتی

میگن بیشعوری و الزایمر وجه مشترکی دارن، داشتن هردوشون دارنده رو ازار نمیده درگیرکننده رو ذره ذره سوهان روح میزنه!

این روی منفی یه سکهٔ اتفاقات خواسته و‌ناخواسته ما ادماست.

یه روی دیگه سکه، یه سری از حوادث و اتفاقات هست که کاملا ناخواسته و غیر ارادی برای ما بوجود میاد ؛ مثل یه بیماری (شاید لاعلاج یا سخت علاج) که یهویی میافته تو کاسه رزق و روزی مون. شدت و حدت بحران یه طرف، کنش و واکنش فرد بیمار و اینکه تو ذهن و دل و روح و‌روانش چی میگذره، دیدگاهش به زندگی چه تغییری میکنه یه سوی بحرانه، اما ؛

اثر و موج غم انگیز و فلج کننده ای که روی عزیزای دور و اطراف میذاره سوی پهناور قضیه ست. اینکه هرکدوم چطور بتونن مدیریت بحران کنن تو رابطه شون با بیمار، با روزمرگی هاشون با غم دلشون و با عزیزبودن عزیزشون، اینکه چطور از پس این  رزق نامیمون عظیم بر بیان و خودشونو نبازن و لحظه های خوب باهم بودن رو تو نگون بختی فردای نبودن از دست ندن .. 

شاید دنیای بیمار محدود میشه به رنج از دست دادن سلامتی یا ندیدن عزیزانش و غم دست شستن از دنیا و شاید خیلی وسیع تر و احساسی تر غم غصه عزیزان هم رو دوشش سنگینی کنه. 

ولی چیزی که اخیرأ ایمان منو به «مرنج ومرنجان»قوی تر کرده، قدرت دوست داشته شدنه، وقتی به یقین دوست داشته شدن رسیدم، باور عمیق تری پیدا کردم که نباید بیمار بشم، اگه شدم نباید مطرح کنم ، اگه مطرح کردم نباید ننه من غریبم در بیارم، اگه لاعلاج شدم نباید لام تا کام به کلام و به زبان بیارم.. چرا که عزیزانم با غم غصه شون خیلی خیلی بیشتر از درد و بیماری من میرنجند و غصه میخورند .. 

پس الهی:

منو نگهدار تا درد و بلای عزیزامو بجون من بزنی، میدونم چرخه کائنات همیشه گل و بلبل نیست و ما از بیماری و مصیبت ، بلا و درد هم ، روزی داریم، حالا که منو به این اگاهی رسوندی، حالا که میفهمم غم غصه چیه ؛ سهمیه درد همه عزیزامو به من مرحمت کن بذار بلاگردون همه عزیزای دلم باشم و سلامتی اونا رو ببینم ، نمیرنجم، پس نذار رنج هیچ عزیزی رو ببینم . قول شرف میدم از امروز هرچی درد و بلا به من دادی صدام در نیاد. کمکم کن «مرنجم و مرنجانم».. الهی امین.

کلمه

کلماتی هستند که می‌میرند
کلماتی هستند که کلماتِ دیگر را می‌بلعند
کلماتی هستند که با هیچ پاک‌کنی پاک نمی‌شوند
کلماتی هستند که در خواب راه می‌روند
کلماتی هستند که قلبشان از مشتشان بزرگتر است
کلماتی هستند که مثلِ تخته‌سنگ‌های دامنۀ کوهستان
خیس از بارانِ شبانه‌اند
و در زیرِ نورِ ستارگان برق می‌زنند
کلماتی هستند که هیچ‌وقت به دنیا نمی‌آیند
کلماتی هستند که فرصتِ گریه کردن ندارند
کلماتی هستند که مادر ندارند
کلماتی هستند که سرِ زا می‌روند
کلماتی هستند که تنهایند
کلماتی هستند که بعد از بیانشان سیگار می‌چسبد...

- حسین پناهی

حسین جان؛
کلماتی هستند که سیگار را روی لبهایت خاموش میکنند.
کلماتی که عشق را در دلت روشن میکنند..
کلماتی هستند که تو را بدنیا میاورند از تاریکی به نور ..
کلماتی هستند که خون را در رگهایت جاری میکنن ،
کلماتی که گره های کائنات را باز میکنن مثل حل کردن لخته های خون در مغز ، در قلب..
کلماتی هستن که چون گریه نوزاد، افرینش را خبر میدهند با اشک..
کلماتی هستند از آهی و دمی ، که انسان میسازند...
حسین جان؛کلمه میتواند تیر خلاص باشد یا شیرهٔ حیات ...

باز هم هیچ..

‌‌‌ايا من  هیچ نیستم جز آثار به جا مانده؛

از دردهایی که کشیده ام ؟؟، در برابر سوال تو کیستی؟ 

 نه من ؛ تمام تجربه هایم هستم از درد ، بیماری و ازارهای بدخواهانی که قهرمان زندگی منند.. من مجموعه کاملی از سختیهای ساختن زندگیَم و ذره ذره ان ارامشی که «اکنون» در ان رهایم.

من ؛ همان به هیچ رسیدنی گرانبهاء هستم كه به بهاي نيم قرن دست و پا زدن در رودخانه پرتلاطم عرض عمرم گذشت ..

تار

«تار ديدن يکی از کمالات خيلی خوبه....»

 

تار بشنوی يه سری حرفا رو...

تار دوست داشته باشی آدما رو..

تار ناراحت بشی...

تار از يكی بدت بياد..

تار اميدوار بشی؛ تار نا‌اميد بشی..

تار بودن يه آدمی رو حس کنی ؛

تار ازار يه آدمی رو برنجی..

تار درد بکشی؛  

 درمان و علت درد تار باشه..

از همه‌چی خيلی مبهم رد بشی...

بذاری بحال خودش بگذره..

«پذیرش يه نوع تار ديدنه دیگه...»

قضاوت نکردنی ارامبخشه...

پ.ن ؛ مثل سه تار که چهارتا تار داره، كه اون تار چهارم فقط تو نوای همنوایی ،صداش در میاد .. ! تار مبهم!

هوش

تو‌ تمام جوامع بشری ادمهای معمولی با ضریب هوشی متوسط ، بیشترین قشر رو بخودشون اختصاص میدن، تو‌مدارس تو‌ ادارات ، تو هر صنفی اینکه یه نفر خیلی باهوش و یا به‌همون نسبت خیلی خنگ باشه ، درصد انگشت شماری داره .. 

حتی تو‌خانواده ها بین دو قلوها ضریب هوشی ها متفاوته، چه برسه به بقیه بچه های یه خانواده ! 

حالا همه اینارو گفتم که برسم به چگونگی استفاده از همین هوشهای برجسته تو ادما با هر درصدی ؛ در مقایسه با صاحب مغزهایی که ژنتیکی در سطح  متوسط یا پایینترند! 

ادمای معمولی که تکلیفشون معلومه و دارن با سختترین شیوه که همون معمولی بودنه به حیاتشون ادامه میدن، شاید بدنبال مدار برتر یا تقلا برای رسیدن به لایه های بالاتر نیستن، با جریان زندگی هماهنگ اند و روی روال و مدار و روبراهی از قبل پذیرفته شده، قرار دارن..

بنظرم اما ، باهوشا دو‌دسته اند: مثل فرازمینی ها با شعور برترشون نسبت به ما انسانای زمینی، حتی بین اونا هم خیّر و شرور وجود داره ..

حرف از استعداد نیستا که ایمان دارم استعداد با تمرین و‌تلاش تو سیستم مغز فعال میشه و برای همه مقدوره که به این نعمت خودخواسته برسند. حرف سر نعمت خدادادی «هوش» و داشتن ژن اگاهی ست.

این ادما یا میان هوششون رو درجهت رشد و تعالی خودشون اول و بعد در طی زمان از این نعمت برای صعود به مدارهای برتر نهایت استفاده رو میکنن با دست یاری دادن به بقیه؛ میشن دانش جوهای نمونه تو‌همه عرصه ها ، میشن جوینده دانش در عرض عمرشون برای انسان متعالی شدن. میشن تاثیر گذاران در بهتر کردن کره خاکی در حالی که خودشون هم ، به قول نیچه عزیز به اَبَر انسان شدن سوق پیدا میکنن، میشن دکترای همدل بیمار؛ برتر از دکترایی که ۲۱ ثانیه بیشتر گوش شنوا برای درد بیمار ندارن. میشن مهندسینی که پی ساختمون رو محکمتر میکنن   برای امنیت دیگران نه فقط برای پایان قرارداد. میشن فروشندگانی که حق خریدار رو ضایع نمیکنن، مهمتر از همه میشن پدر مادرایی که بچه دار میشن برای تکامل نه کمال گرایی... و ....

القصه؛ ادمای باهوش رو‌مدار درستی ، مدارشونو وسیع تر میکنن و دست افریده های دیگه رو تو این وسعت بیشتر میگیرن ..

اونروی تاریک سکه ؛ ادمای باهوشی هستن که در نگاه کلی میشن هیتلر و پوتلر و خونخواران جنگ طلب و در مقیاس کوچکتر ببینیم ، میشن حسودان و شرور هایی که تو خانواده ها ، تو اجتماعات کوچیک ، از هوششون استفاده میکنن تا مدار دیگران رو از مدار ارامش و راستی خارج کنن ، میشن ادمایی که تربیت و شعور در سوپ هوششون نیست. 

اینا دارو و درمان نیاز ندارند، این باهوشهای بد طینت فقط نیاز به هرس شدن و هرس کردن دارن. اینا اخلاقیات رو کشته اند بدست هوش شون ؛ نه تربیت شده اند و نه خودشون خواسته اند در جهت روبرو روبراه باشند.. فقط باهوشند برای نابود کردن پلهای پشت سر خودشون و دیگران. از این نعمت بهره میبرند تا نابودگر باشندو با فروریختن ادما حس بالارفتن داشته باشند، این باهوشا کاملا ارادی و اگاهانه بدذات و بدخواهند.. 

 

 

💎الهی هر نعمتی به ما میدی یه نیشگون هم ازمون بگیر تا بفهمیم از نعمتت چطور بهره ببریم..

الهی دعا نمیکنم ما رو از گمراهان قرار ندی! چراکه معتقدم  انسان رو جبرأ مختار افریدی تا کاملا ارادی، مخرب یا أبَر انسان بشه. نه فقط من معمولی که تمام انسانها فهمیده اند پلیدیها و   شرارتهای افریده های تو  ارادی و کاملا اگاهانه ست، خصوصا انسانهای باهوش تو ، بهتر از همه به این واقعیت اگاهند ...! 

پای برهنه رفتن به ز کفش تنگ !

دیگر برایم کاملا روشن بود که بخش عمده بدبختی انسان به نادرستی راهش و انتخابات نامناسبش بستگی دارد.

اگر هنگام راه رفتن کفش آدم خیلی تنگ یا گشاد باشد، پس از طی چند کیلومتر، زمین و زمان را به باد فحش و ناسزا می گیرد. اما آنچه از درکش عاجز بودم این بود که چرا آدم ها از همان اول کفشی مناسب پایشان نمی کنند.📕جان جهان✍🏻 سوزانا_تامارو

م.ن؛

شاید ادم در اون زمان «اول» ؛ موقع کفش خریدن ، پاهاش ورم داشته خودش نمیدونسته، شاید هنوز صغیر بوده و‌کفش رو براش خریدن، شاید پولش کم بوده و گول ارزونی کفش رو خورده، شاید فروشنده با چرب زبونی بهش گفته دوبار بپوشی جا باز میکنه، شاید زمان کفش خریدن دغدغه هزار و یک غصه دیگه رو داشته تا جایی که پاهاشو یادش رفته بوده از خونه ورداره، شاید گول زیبایی و ظاهر کفش رو خورده، شاید احترام بزرگترشو نگه داشته و به پیشنهادش اونو خریده ... و شایدهای بسیاری که زخمها و تاولهای زیادی روی پاهامون به خاطره مونده اند ..

اما؛

چرا وقتی این کفش داره پاشو میزنه ؛ پابرهنه نمیشه؟؟!! تو خیابون تو پیاده رو سر کار ، تو‌مهمونی ، هر جایییییییییی! چرا؟؟ چرا اون کفش رو از خودش از زجرهاش جدا نمیکنه ؟؟! چرا پا برهنه ادامه نمیده ؟ تا سر فرصت پاپوش مناسب به پا کنه ...

کفش فقط یه نمونه از انتخابهای غلط، رابطه های غلط و سمهای زندگی ماست که حاضر نیستیم یکبار برای همیشه تاولهاشو بترکونیم و زهرشو بخشکونیم و نذاریم دیگه زجرمون بدن..

م.ن؛ شعار نمیدم ... چندسالیه هر جا دیدم کفشم داره اذیتم میکنه درش میارم میذارم تو یه پاکت دستم میگیرم پا برهنه میرم، همین چند روز پیش تو‌پیاده روی ، پا برهنه شدم و بی واسطه تا دلم میخواست به زمین بوسه زدم،  نه فقط اینجا ، ایرانم عادتم بود گاهی پا برهنه با کفشهای ازاردهنده تو‌دست! و عمرأ نگاه مردم رو‌نگاه نمیکردم و‌نگاه نمیکنم .. عسلا به زمین بوسه زدن بی کفش میچسبه.. 

و‌ چه سوگوارانه ادمهای عزیز و ازار دهنده زندگیمم، میذارم تو یه فایل دربسته میذارم گوشه قلبم.. تمام ..  

مرشد

ايا رابطه مريدي و مرشدي ما انسانها خط پایان داره؟ ایا میشه گفت از یه جایی به بعد هرکس راه خودشو میره، خودش باید بلده راه باشه و قدرت تشخیص داشتن یه امر بدیهی و مسلم تو ذات ادماس؟ 

(۴*هفت سال) زندگي مون در تعامل و ارتباط با خانواده و‌محیطی که درش بزرگ میشیم و اگه مدارمون یاری کنه رشد میکنیم؛ همون ۴ قسمتیهایی ست که ، ما رو مثل یه کوهنورد اماده صعود میکنه .

هفت سال اول دخالت، هفت سال دوم هدایت، هفت سال سوم نظارت و هفت سال اخری که برای نود و نه درصد ادما تا اخر عمر کش پیدا میکنه ؛ «حمایته»....

حالا این حمایت تو هر خانواده و برای هر فردی که حداقل ربع قرن رو‌مدارش چرخیده ، به تعداد چرخشهاش ، معنا و‌مفهوم داره!

بقول یه عزیزی میگفت؛ از یه جایی به بعد نباید به « تِم » ادما دست زد..   

کاملا موافقم ، تم یه ادم حدود سی ساله فرم خودشو گرفته ، نمیشه دستشو گرفت با محبت حتی با خشونت گذاشتش رو مداری که ما فکر میکنیم براش خوبه!! هرچند مرشدی مثل بودا یا پیامبری از جانب خدا باشیم. مرید باید اراده و طلب روشنیدگی کنه. ایمان داشتن  ادمها به یک مرشد اگاه تر یا بقولی دوتا پیرهن بیشتر پاره کرده ، حتی توی هشتادسالگی هم میتونه فردی رو از یه بیراهی به راه درست  برای رسیدن  به قله ، برسونه.. پس مسئله فقط دگماتیک نبودنه ، نه سن و سال !!

مثل معتادی که اگه نود و نه درصد شرایط درمانش فراهم بشه، تا اون یک درصد اراده و‌همتش بالفعل در نیاد ، اعتیاد مرشد غالب تریست..

تجربه ۵۴ ساله ام بارها و بارها خیلی تلخ و گزنده بهم حالی کرد، نمیتونم مرشد مهربون و‌ایثارگری باشم برای عزیزانی که تِم زندگیشون رو خودشون فرم داده اند ! حتی پسرام در سنی که الان هستن .. 

و شوربختانه در طلبها و مراودات و ارتباطات ظاهرأ همراستایی که با نزدیکترینها داشته ام ، عمیقا رنج پس زدن کلید اگاهی و دستگیری های مادرانه و دلسوزانه ام  رو ، با عمق جان  زجر کشیده ام. بازهم برمیگردن به همون مداری که خودشون و ذهن شون براشون طراحی کرده، و حاضرند یک تجربه اشتباه و نادرست و ویران کننده رو به یک راهنمایی درست و ثابت شده ، بازم ادامه بدن، بدون توجه به خیرخواهی یا نظرات کسی که شاید نشانه ای باشه برای راه بهتر.... . 

بقول سعدی جان؛

گفتم که: الف.. گفت: دگر؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است..

 

 

  • پ.ن ۱؛ دیگه به «تِم» انسانها دست نمیزنم ..
  • حتی اگه در مادری خودم،  بمیرم .

 

  • پ.ن ۲؛ایجاد یه تغییر بزرگ توی زندگی ترسناکه. 
  • اما می‌دونی چی ترسناک‌تره؟ حسرت .!!

 

  • پ.ن۳؛ حضرت مسیح میگه ما با اموزه هامون روی سه نوع زمین دونه میپاشیم؛۱.زمین شوره زار؛ دونه ها درشون میمیرن.۲.زمین سنگلاخ ، که دونه های ما قبل از فرو رفتن و‌رشد کردن توسط پرنده ها خورده میشن۳.زمین حاصلخیز، که دونه های مارو به جان میخرند و بعد دشت سرسبزی به بار میشینه . « زمینها مریدند و دونه ها مرشد»

اکنون

حس و‌ حالی که در « اکنون » سهراب گونه دارم این ست  که : قوی تر از دیروزم بخاطر تمام سقوط های دردناکی که از فرازها بر نشیبهای تلخ زندگی ام داشته ام ...

عاقل تر که نه ؛ با تجربه تر و امیدوارترم به تکرار نکردن خطاهایم و  اگاه تر به واکنشهای ارام تر به انچه از کنترل مدارم خارج ست.. 

شادتر که نه ؛ منعطف ترم به اندازه نیم قرن شکنندگی و شکستنهای پی در پی.. استخوان سخت و خشک قلب و زبانم کمی و تنها کمی نرمتر شده ست ، تنها بخاطر تجربه های گس و اندوهناکم.

 

 

خونه مامان

تا حالا دیدین وقتی یه بچه سه چارساله کتک میخوره هی میگه وای مامانی؟؟؟ فرقی نداره از دست کی ؛ باباش ، برادرش خواهرش، تو‌کوچه از دست بچه ها و‌حتی از دست خود مامانش!!من به چشم خودم دیدم مامانه داشت بچه  پنج شش ساله شو له و لورده میکرد ولی اون بازم پاهای مامانشو گرفته بود میگفت وای مامان !!

درسته اساس و‌چارچوب خانواده از پدر و‌مادر بچه ها درست شده، ولی اون افریدگار و زاینده اس که میشه محور تمام چرخ دنده های ساعت گردون چرخ همه اعضا، چه با هم خوب باشن چه رابطه هاشون کارد و پنیر باشه..

حتی بچه ها وقتی ازدواج میکنن میرن، تنها پل پشت سرشون رو خونه مامان میدونن، تنها امیدی که هروقت همه بندهای دلشون پاره شد از پیوند به یه مرد/زن دیگه و بی پناه شدن ، یا هروقت دلشون خواست از بی قراریهاشون قرار بگیرن ، میتونن برند در رو بزنن و دلشون قرص باشه که مامان شون در رو براشون باز میکنه و کمتر کسی اون پناهگاه رو به اسم خونه بابا میشناسه و بزبون میاره یا میگه خونه بابام ‌امید ناامیدیهامه، مگه اینکه مامانش رحمت خدا رفته باشه..

از مامان زاده میشیم و همیشه خونه مامان ، نه فقط چار دیواری خونه اش، که دستگیری و اغوشش بهمون پناه و امنیت همون دوران جنینی رو‌میده.. 

مامانا اگه ده تا بچه هم داشته باشن خونه شون، پناه و مایه ارامش همه بچه هاشونه، حتی اگه خدا هم به زمین بیاد نمیشه انکار کرد که خونه مامان ، خونه مامانه برای هرکی که مامان افریده اش. 

سلامتی همه مامانا که هرجا باشن خونه شون «خونه مامانه» برای تمام افریده هاشون،بچه هاشون و کسایی که نه ماه تو خونه دلشون بودن ..جایی که هیچ کس نمیتونه اون جا رو از هیچ کدوم از  بچه هاش بگیره که اگه غیر از این باشه از شیطان شیطان تره ...