اتم سزیم!

‏کاش یک الکترون ناپایدار در لایه‌ی آخر اتم سزیم بودم. همون‌قدر هیجان‌زده، همون‌قدر رها.

 

پ.ن ۱؛

در تعریف جهانی ثانیه آمده‌است: «به مدت زمانی ثانیه می‌گویند که یک اتم سزیم برانگیخته ۱۳۳ – ۹٬۱۹۲٬۶۳۱٬۷۷۰ بار نوسان کند..»

پ.ن ۲؛

سزیم فعال‌ترین فلز جدول تناوبی است.فلزی است با جلای نقره‌ای که در جزئی بالاتر از دمای اتاق مایعمی‌شود. در زیر نقطه ذوب، جامد و نرم است، به شدت فعال است. آب را تجزیه می‌کند و هیدروژن آزاد می‌کند که بلافاصله آتش می‌گیرد. همچنین با اکسیژن، هالوژن‌ها، گوگرد و فسفر به شدت واکنش می‌دهد که این واکنش با احتراق خود به خود همراه است. جرم حجمی آن ۱٫۹۰، نقطه ذوب ۲۸، نقطه جوش ۷۰۵ درجه سانتی گراد، سختی مو ۰٫۲ است. سزیم از لحاظ نیروی محرکه برقی در بالاترین وضع قرار دارد، همچنین پایینترین نقطه ذوب را در میان فلزهای قلیایی داراست. در اسیدها و الکلمحلول است. دارای سمیتی ضعیف و شعله‌ای بنفش است.

سزیم،  55Cs
Some pale gold metal, with a liquid-like texture and lustre, sealed in a glass ampoule

سیسرون

عیش پیری و راز دوستی

عیش پیری و راز دوستی

توضیح کتاب:

«سیسرون»، خطیب و متفکر نامدار رومی، رساله «پیری» را هنگامی که از حریف نیرومندی چون سزار شکست خورده و در غم مرگ دخترش سوگوار بود، برای تسلی خاطر خود پرداخته است.

در این رساله دو جوان از «کاتون»، سخنور نامی روم، می‌خواهند که آن‌ها را در تحمل بار پیری با چند پند یاری کند و او موجبات نگرانی پیری را مورد بحث قرار می‌دهد و نه‌ تنها پیری را به بی‌حاصلی محکوم نمی‌کند، بلکه امید و خرم‌دلی پیران راستکار و خردمند را با بیانی دلنشین می‌ستاید.

ولی پیری را وقتی فرخنده و خواستنی می‌داند که بیانش با تقوای جوانی استوار باشد. در رساله «دوستی» دو داماد «للیوس» که به دانش و خرد مشهور است، با پدرزن خود در خصوص دوستی گفت و شنودی دارند. سیسرون از زبان للیوس کیفیت و اهمیت و شرایط دوستی را پس از عقل بزرگ‌ترین عطیه خداوند می‌داند.

 

«پیری وقتی فرخنده و خواستنی است که بنیان محکم آن را در جوانی گذاشته باشند. پیری که به خطاهای گذشته آلوده باشد، بی‌بها و سیه‌روز است، زیرا احترام و عزّت سالخوردگی به موی سفید و صورت پُر چین نیست، به ذخیره‌ی اَعمال نیک و دانشی است که اندوخته باشد.»

✍🏽 سیسرون📕 دو رسالهٔ عیش پیری و راز دوستی

حرکت

#زندگی_حرکت_است.

 

ارسطو به درستی می‌گوید:

" زندگی عبارت از حرکت است" و همانطور که زندگی جسمی ما فقط در اثر حرکت بی‌وقفه ادامه می‌یابد، زندگی درونی و ذهنی ما نیز مشغولیتِ مداوم را طلب می‌کند، مشغولیتی فکری یا عملی به هر چه ممکن باشد.

گواهِ این مدعا ضرب گرفتن با دست یا وسیله‌ای دیگر است که افرادِ بی‌کار و بی‌فکر فورا به آن مشغول می‌شوند. وجودِ ما اساسا وجودی بی‌قرار است، از این رو بیکاریِ مطلق به زودی تحمل‌ناپذیر می‌شود، زیرا موجب بی‌حوصلگی و دلتنگیِ وحشتناک می‌گردد.    

 

باید این سایق را نظم داد تا بتوان آن را به نحوی روشمند ارضا کرد. بنابراین، فعالیت، مشغولیت، کار در حدِ امکان یا لااقل آموختن، برای سعادتِ انسان ناگزیر است، زیرا نیروهای انسان نیاز دارند که از آن‌ها استفاده شود و آدمی مایل است، مفید بودنِ آن‌ها را احساس کند.

اما بیشترین رضایت را از این حیث خلق کردن یا ساختن ایجاد می‌کند، چه ساختنِ سبد باشد، چه نگاشتنِ کتاب.

انسان از دیدنِ اینکه اثری زیر دستِ او  روز به روز شکل می‌گیرد و سرانجام به کمال می‌رسد، بلافاصله احساسِ سعادت می‌کند.

 

یک اثر هنری، یک نوشته یا حتی فقط یک کاردستی می تواند این سعادت را حاصل کند. البته هر چه اثر شریف‌تر و والاتر باشد، لذت خلق آن بیشتر است.

 

در_باب_حكمت_زندگي✍🏻شوپنهاور

هیچ

هیچ هیچ..

محمد مختاری

تنهایی فقط دور بودن از یک تن یا تن ها نیست؛

بلکه دور بودن و جدا ماندن از همهٔ چیزی است که ؛

می‌خواهیم باشد و نیست و

می‌خواهیم باشیم و نیستیم.

 

- محمد باقر مختاری

 

 

 

افسردگیِ ارزشمند

"افسردگی" واکنشی مناسب به فقدان‌های مهم در زندگی‌مان است و معمولاً از لحاظ شدت در تناسب با مقدار انرژی‌ای است که ما در کسی یا چیزی سرمایه‌گذاری کرده‌ بودیم.

فقط زمانی که این نوع افسردگی بیش از حد طول می‌کشد(بیش از چندهفته یا چندماه) یا زمانی که به طرزی اساسی با توانایی فرد برای خوب عمل کردن در زندگی روزمره تداخل کند، تبدیل به بیماری می‌شود.

 

سوگواری تأیید صادقانه و ارزشمند سرمایه‌گذاری انرژی است‌. اگر اصلاً سوگوار نباشیم، این نشان‌دهنده این است که سرمایه‌گذاری حقیقی صورت نگرفته‌ است.

 

✍🏽 جیمز_هالیس📕 یافتن معنا در نیمه دوم عمر

..

ما حتی به دنبال خوشی هم نیستیم،

تنها می‌خواهیم قدری کمتر رنج ببریم…

▪️چارلز بوکوفسکی

 

م.ن

ای کاش فقط درددل داشتم‌ نه دلدرد...😔😔

رنج حقيقى ما آنچه گذر سال‌ها آن را از ما مى‌ربايد، نیست ؛ بلكه زخمهایی ست که «رنج » باقى می‌گذارد.

نقطه .

تنها زاده  شدم ،

تنها لذت بردم، رنج کشیدم و تنها میمیرم ...

ما هرگز نیمه‌ نيمه نبوده ایم در هستی..

گم گشته اي وجود ندارد!!!

من تمامأ در خودم كامل و هيچم..

شايد گاهي كسي مرا روشن كند ،

حال خوشی ببخشد يا حس بودن در هيچ را رنگ زردي بپاشد. 

اما خطی نیست..  

حال خوشی در اکنون؛« نقطه ای » و تمام.. 

 

 

 

 

 

واقعیت!

 من از تنهایی نمی‌ترسم..

از فریب دادن خودم می‌ترسم...

می‌ترسم به واقعیت آن‌طور نگاه کنم که ؛

خودم دلم می‌خواهد نه آن‌طور که واقعاً هست...

 ✍🏻پائولو کوئیلو 

 

نخستین واکنش ما نسبت به بیشتر اظهار‌نظرهایی که از جانب اشخاص دیگر می‌شنویم، یک ارزشیابی یا داوری فوری است تا درک کردن آن اظهار‌ نظر.

زمانی که شخص پاره‌ای احساسات یا نگرش‌ها یا باور‌ها را آشکار می‌سازد، گرایش ما بیشتر وقت‌ها این است که احساس کنیم:

"درسته"،

"احمقانه است"،

"غیر‌عادی است"،

"قشنگ نیست"،

"مغرضانه اس"،
"سازنده اس؟"،
. به‌ندرت، ما به خود اجازه میدهیم تا دقیقاً درک کنیم که معنا و فحوای کلام  چیست.

علت این امر آن است که درک کردن مخاطره‌آمیز است.
چنانچه من به خود اجازه بدهم که ؛

شخص دیگر را واقعاً درک کنم،

احتمال آن می‌رود که توسط آن درک کردن،

خود نیز دگرگون شوم.
ما همه از تغییر می‌ترسیم.

✍🏽 کارل_راجرز📕 راه انسان شدن

 

باز هم « هیچ »

در دلم هیچ نیست ..

امید که ؛ سرشار از «هیچ» های پرویزجان باشد ...

گذشته‌ هایم را ، در گذشته ام  امروز، آینده‌ را در پیچ جاده زندگی به انتظار خویشتن گذاشته ام، او‌ منتظر و  من مشتاق معجزه اش.

نه در حسرتِ نامی شدن و نه دغدغه پرتاب شدن در دره های ناکامی . صخره نوردی ام ، صخره ها را به جان کنده ، دیگر چه باک از جان کندن در اخرین ضربه؟

وه که تایید و‌تحسین دیگران به کامم شیرین نیست،

شاید شیرینی نه فقط در جسمم که روحم را نیز تاول میزند..

پذیرفته ام تغییر دیگران ، یک سونامی درد دارد ..

نمی‌خواهمش..

خسته ام از دوست داشتن و‌ دوست داشته شدن های انگلی حتی 

همسفرگی های اجباری.. 

رها رها من ..

پس گره های کور ادمها اسیرم میکند در خیالات واهی ..

فقط میخواهم از دیروزم بهتر باشم،

بیزارم از هرچه مرا به بد بودن سوق میدهد ..

من همه هیچ های زندگی ام را دوست دارم ..

 

تعارف !!

لیلین مصرانه داره زبان فارسی یاد میگیره و تو هر مکالمه ای که با هم داریم کلمه ها و جمله های با احساس رو از تو صورتمون میخونه و حتما میخواد معنی شو‌ بگیم تا یاد بگیره..

چه نعمتی..

اکثرا یکشنبه صبح ما که بشه اخر‌ شب اونا زنگ میزدن .. با خستگی و خمیازه و چشمای خواب الود ! 

یبار گفتم ببین عزیز ما برای صرف غذا سفره میندازیم رو‌میز ، بعد سفره رو تو سینک ظرفشویی میتکونیم، (فتبارک الله احسن الخالقین )، والله قسم از تو‌ چشمام خوند چی میخوام بگم ؛ گفت منظورت تلفنای اخر شب ماست ، یعنی ما اخرین فرصت زنگ میزنیم؟ مثل سفره تکوندن شما ؟!! از تو‌چشماتون‌ فهمیدم چی میخواین بگین !!!   گفتم دقیقا ، تو‌چطور متوجه شدی با این‌مثال میخوام برات بگم اینکارو نکنید؟ من غصه خستگی شما رو میخورم. تلفن تون به دلم نمیچسبه (مفهوم میچسبه و‌ نمیچسبه رو بلده ها).. گفتم اینجوری همش نگرانم ، هی حرف رو ‌کوتاه میکنم تا شما برید استراحت کنید همش استرس پر حرفی خودمو دارم .. 

از اون به بعد دیروقت زنگ نمیزنن که بتونیم بیشتر کلمات فارسی رو‌با هم کار کنیم و از دل حرف بزنیم با عشق ..

چند هفته پیش براش «دورت بگردم» رو‌ ترجمه و تفسیر کردیم..چقدر خندیدیم، به کاری که شاید دوسه دوری توی عروسی انجام بدیم ولی حرفشو بارها میزنیم !! گفتم هانی مثلا فرزاد کعبه اس من دورش میگردم و ستایشش میکنم، البته تو‌ تعارفات ما یعنی جان فدا کردن، ولی نگران نباش عزیزم دور گشتن من دوری فرزاد پنجاه سال طول میکشه.. :)))) --در مورد مراسم حج مسلمانها اطلاعات داشت،شکرخدا--

یکشنبه گذشته براش گفتم هر وقت بیایی خونه ما خوشحال میشیم و «قدمتون رو چشم» رو توضیح دادیم، انقدر ترسیده بود،میگفت اخه چرا همچین حرفی میزنید ؟ مگه میشه همچین کاری کرد ؟! گفتم این جمله رو فقط وقتی به کسی خیلی عزیز باشه بیشتر از چشامون ، بهش میگیم ، من فقط بتو فرزاد و فرشاد میگم ، گفت ولی ما همچین کاری نمیکنیم ؛ چطور پامونو بذاریم رو چشم شما اخه!! گفتم تو بیا، من دستتو میذارم رو چشام خوبه؟ که بهم انرژی بدی.. :))

این عزیز با معرفت ؛ معمولا وقتایی که زنگ میزنن ؛ سعی میکنه چند دقیقه اول مشغول به کاری و‌ سرگرم باشه تا ما با فرزاد راحت فارسی حرف بزنیم ، و شاید حرف خصوصی و خانوادگی، بعدش میاد تو‌ تصویر. اینبار«خودمونو به کوچه علی چپ زدن» رو توضیح دادیم. با توجه به حفظ حریم خصوصی ما که به بهانه های مختلف رعایت میکنه، ضرب المثل جالبی  بود براش ، گفت حالا چرا علی ؟؟ گفتم خودمونم نمیدونیم.. :))

یادمه همون اوایل اشنایی مون ، کلمه نامحرم رو براش جا انداختم و نه تنها تو‌ موارد مذهبی ، براش گفتم که جاهای دیگه هم که یه نفر باهامون همدلی نمیکنه یا حرفمونو نمیفهمه میگیم نامحرمه، یا جاهایی که یه نفر رازدارمون نیست ، راحت نیستیم کنارش حتی ممکنه، اون یه نفر همسر خواهر برادر یا پدرمادر و‌بچه هامون باشه، بعد  نتیجه گرفتیم فرزاد یه جاهایی برای مادوتا نامحرمه!! :)) جلومونو میگیره ، نمیذاره زیاد صمیمی بشیم و میترسه تبانی کنیم بر علیه اون ..!! 

عجب دوره ای شده ها .. جلّ الخالق..!

کتاب

«کدامین کتاب ست که مرا به فراسوی کتاب ها ببرد؟»-نیچهٔ جان-

گاهی بعضی از کتابهایی که میخونم انقدر ازشون حظ میبرم که دلم میخواد تموم نشه، دلمم میخواد انقد به کتاب خیره بشم تا با چشمام  عطر کلمه ها به جانم بشینه. 

با خودم میگم نویسنده چطور تونسته به این حس زیبا و‌عمیق برسه بعد اونو به واژه در بیاره؟ ای کاش میشد دوتایی روبروی هم بشینیم و با یه‌ نوشیدنی گرم ، اون از حس نوشتنش بگه و‌من از عشق خوندنم. 

من از این دنیا چی میخوام ؟

دوتا صندلی چوبی ،

که منو تو رو به هم بشینیم..

که‌ اگه حرفمون نیومد ، 

دستای همو بگیریم...

بعد نوشیدن چایی

از تو چشای هم بخونیم؛ 

حرفهایی که شاید

تو‌ کتابا ، 

بال پروازشون شکسته اس.. 

دلم میخواست میتونستم یه روز با حسین جان پناهی یه روزم با نیچهٔ جان سر یه میز مینشستم و باهاشون از نوشته هاشون که منو به فراسوی کتابهای دیگه میبرن ، از جان و دل حرف میزدم .. 

«هیچ با هیچ برابر نیست»

هیچ با هیچ برابر نیست

 «هیچ» در دستان پرویز تناولی حجم گرفت و در سرزمین خیام متولد شد تا در دیالكتیك مرگ و زندگی، دم غنیمت شمردن را مقابل با نهیلیسم فلسفه جدید قرار دهد. 

«هیچ» در فلسفه جدید غرب و در فلسفه شرق و عرفان اسلامی به دو مفهوم كاملا متضاد منتهی می‌شود؛ هیچ در فلسفه جدید به معنی نیستی است و در عرفان شرق معنی عطش و تمنا برای كشف حقیقت به خود می‌گیرد. 
در شعر خیام هیچ و بیهودگی در نتیجه هر چه باشد، به سوی حقیقت سوق داده می‌شود و نسبتی با نهیلیسم ندارد و دلبستگی خیام به زندگی و ترس از مرگ، هستی و نیستی را با یك پیوند به معنا می‌رساند. 
تناقض‌های زیاد در اشعار خیام همچون جبر و اختیار و مرگ و زندگی را نمی‌توان فهمید و مگر آنكه آنرا رویكردی دیالكتیكی تلقی كنیم تا بیهودگی و اشتیاق به زندگی در كنار یكدیگر مفهوم بگیرند. 
به باور خیام اگر زندگی اندیشیده نشود، ارزش زیستن ندارد و پوچی مربوط به كیفیت زندگی است و نه كمیت آن؛ درحالی كه نهیلیسم با ایجاد ناتوانی معرفت‌شناسی، تخریب ارزش‌ها و بی‌معنایی دنیا پیامدهای نابودگری را رقم می‌زند.

تناولی با وجود اینكه بارها تاكید كرده است كه این اصطلاح «هیچ» در ذهن و آثار او مفهوم پوچ‌گرایی نداشته بلكه برای خود او ریشه در مفاهیم مذهبی دارد همواره از دادن پاسخی قطعی در مورد مفهوم هیچ طفره رفته است و این خساست در پاسخ، نه به معنی رندی كه به معنی وجود معلق ذات بشر میان هیچ و همه است و هنرمند راه هرمونوتیك را گشوده است تا هر مخاطب از هیچ به همان مفهومی رسد كه در تجربه زیسته خود رسیده است. 
تناولی در گفتگوها و مصاحبه‌های خود مخاطب را در یك سردرگمی محتوایی، به تماشای فرم اثر فراخوانده و آدرس داده است كه «هیچ» با خط نستعلیق پیچ و تاب می خورد و این زیبایی نیاز به تاویل ندارد و «هیچ‌های من چیزی جز «هیچ» نیست».

 

 

م.ن۱؛ همه اطلاعات و‌مطالب فوق از سایت ایرنا برداشت شده ست.

پ.ن۲؛دیالکتیک؛(به فارسی: پیکار/ سگالش) به معنای مباحثه و مناظره است.به بیان ساده، هر گاه، دو دیدگاه فلسفی در تضاد با همدیگر باشند، کُنشی خردگونه که آن دو را در یک نظریه جدید، جمع کند، رخ می دهد که همان دیالکتیک است. از نظر هگل و مارکس این امر اجباری و ذاتی خرد است.

درخت مو

وقتی بمیرم

مرا بخاک بسپارید ، که همان خاکم..

مجدانه‌ بر گورم سنگی نمیخواهم..

و‌ه چه بیزارم از نام و‌نشان و انچه گذشت بر آن ... 

واز تاریخ امدن و رفتن شرمنده تر ..

با درخت مویی ریشه در جانم بدوانید،

همراه‌ چوب بلند و‌محکمی کنارش

 که حمایتش کند ..

چیزی که همیشه در حیاتم 

رویای داشتنش را داشتم...

شاید روزی رهگذری زیر سایه اش،

دمی ، جانش مست شود  به فصل انگور..

 اگر با یک «هیچ» از هنرهای پرویزجان تناولی

سایه درختم را بیارایید ،

در کهکشان روحم بر مهر دستتان بوسه میزنم .. 

باشد که مدارتان مست از مهر و عشق باشد بر  هستی زمین..

انتونی برجس ۲

آنتونی برجس ٤۰ ساله بود که دکترها به وی گفتند یک سال دیگر بیشتر زنده نیست، زیرا توموری در مغز خود دارد. وی بیشتر از خود نگران همسرش بود، که پس از وی چیزی برایش باقی نمی‌گذاشت.

آنتونی قبل از آن هرگز نویسنده‌ی حرفه‌ای نبود، اما در درون خود میل و کششی به داستان‌نویسی حس می‌کرد و می‌دانست که استعداد بالقوه‌ای در وی وجود دارد.

 

بنابراین تنها برای باقی گذاشتن حق‌الامتیاز نشر برای همسرش پشت میز تحریر نشست و شروع به تایپ کرد. او حتی مطمئن نبود که آیا ناشری حاضر می‌شود داستان وی را چاپ کند یا نه؛ ولی می‌دانست که باید کاری انجام دهد.

در ژانویه ١٩٦۰ وی گفت:

من فقط یک زمستان، بهار و تابستان دیگر را پشت سر خواهم گذاشت، و پاییز آینده همراه با برگ‌ریزان خواهم مرد. در این یک سال، وی پنج داستان را به انتها رساند و یکی دیگر را تا نیمه نوشت.

بهره‌وری او در این یک سال برابر با بهره‌وری نصف عمر فورستر(رمان‌نویس معروف انگلیسی) و دوبرابر سلینجر(نویسنده‌ی معاصر آمریکایی) بود.

 

اما آنتونی برجس نمرد!وى ٧٦ سال عمر کرد و طی این سال‌ها ۷۰ کتاب نوشت. مشهورترین کتاب وی پرتقال‌کوکی است.بدون سرطان شاید وی هیچ‌گاه نمی‌نوشت، هیچ‌گاه به چنین پیشرفتی نمی‌رسید.

 

بسیاری از ما نیز استعدادهایی پنهان داریم، مانند آن‌چه که در برجس بود و گاه منتظریم که یک وضع اضطراری بیرونی آن را بیدارکند.

اما بهتر است منتظر آن وضعیت اضطراری نشویم، و هم‌اکنون از خودمان بپرسیم که اگر من در وضعیت آنتونی برجس بودم، چه می‌کردم؟؟

چگونه زندگی روزمره‌ی خود را تغییر می‌دادم؟

 

پرتقال کوکی-آنتونی برجس۱

عکس جلد کتاب پرتقال کوکی

آنتونی برجس (Anthony Burgess) طبق گفته‌ی خود میل به هرج و مرج داشت و احساس می‌کرد که کشور مرفه انگلستان و دولت سوسیالیستش بیش از حد ثبات اجتماعی را به آزادی‌های شخصی ترجیح می‌دادند.

او از فرهنگ عامه‌ی آمریکا متنفر بود، چون همرنگ جماعت شدن، خنثی بودن و بی عاطفگی را ترویج می‌کرد. او تشکیلات مرتبط با اجرای قانون در آمریکا را شدیداً فاسد و خشن توصیف می‌کرد. تمامی این هدف‌های انتقاد در پرتقال کوکی مورد هجو «پیکری دیگر برای جرم» آن عنوان قرار می‌گیرند، ولی تند و تیزترین هجو برجس مختص یک جنبش روانشناسانه به نام «رفتارگرایی» است.

پ.ن۱؛ رفتارگرایی، مکتبی در روان‌شناسی است که اعتقاد دارد برایِ شناختِ یک موجودِ زنده، نیازی به بررسی حالت‌هایِ درونیِ او (مثلِ فکر کردن) نیست و تنها بررسیِ محرک‌های خارجی و رفتارهایِ بیرونیِ آن موجود (همانندِ گریه کردن) کافی است. این مکتب، در نیمه‌یِ ابتداییِ قرنِ ۲۰م، یکی از تأثیرگذارترین قطب‌هایِ روان‌شناسیِ جهان بود و علاوه بر آن، بر فلسفهٔ ذهن، زبان‌شناسی و فلسفهٔ علمِ آن دوران نیز تأثیری بسیار عمیق و ژرف گذاشته بود.

پ.ن۲؛ فیلم پرتقال کوکی استنلی کوبریکاقتباسی از این رمان است. داستان در آینده‌ای نزدیک رخ می‌دهد، در زمانه‌ای که خرده‌فرهنگ خشونت در میان نسل جوان جامعه رواج دارد. الکس، قهرمان نوجوان داستان، رفتارهای خشن خود را روایت می‌کند. تفریح او و دوستانش آزار فیزیکی و جنسی شهروندان بی‌گناه است. طی یکی از این ماجراها، الکس دستگیر می‌شود و به زندان می‌افتد. دولت مدعی است روش جدیدی برای اصلاح مجرمان یافته که می‌تواند جایگزین زندان شود. الکس داوطلبانه تن به این درمان می‌دهد اما درمی‌یابد که این روش جدید چیزی کم از شکنجه و خشونت دولتی ندارد.

کمی

هر روز، کمی زندگی است..

هر بیدار شدن و بلند شدن، کمی تولد..

هر صبح تازه، کمی جوانی ..

هر بار به استراحت رفتن و خوابیدن و کمی مرگ...

            «آرتور_شوپنهاور»

 

م.ن؛

و من هر سحر،  سهمم از زندگی را برمیدارم و به انتظار معجزه نفس های طلوع خورشید را دم  میکشم ..

متولد میشوم تا شاهد مریمی نو باشم، گرچه این روزها زمان غریبانه کِش میاید و مرا بدنبال خود سینه خیز میکشد، نظاره اش میکنم مهربان تر...

هر صبح نه از جوانی و نه پیری ، که تنها از هستی در زمان «اکنون» همان که روزیم باشد برمیدارم..

روز را با روزیم به شب میرسانم . 

و تنها از شب -کمی- مرگ شیرین برمیدارم به امید اینکه ببخشم، بخشیده شوم و خدا مرا ببخشد..

به عشق تولدی دیگر ...

نجنگیدن با افسردگی!

 نه به مبارزه با افسردگی !!

یونگ می گوید به دنبال هر فروپاشی،نوزایی است و این دو مثل شب و روز به دنبال هم می آیند .و همان طور که وقتی شب می شود، تلاش نمی کنیم آن را به روز برگردانیم و فقط فعالیت هایمان را با شرایط شبانه هماهنگ می کنیم تا بگذرد،

در حالت افسردگی هم بهتر است ظاهر و سبک زندگی مان را با حال درون مان هماهنگ کنیم، اشکالی ندارد، اگر دوست ندارید رنگ شاد بپوشید و حال رسیدگی به سر و وضع تان را ندارید ،هر طور که راحتید باشید،

با این روش جهان درونتان را به رسمیت شناخته اید؛جنگیدن و در خلاف جهت رودخانه شنا کردن انرژی زیادی می برد.

 

بیشتر تنها بمانید و با صدای درونی خود صحبت کنید، این فرصت بی نظیری برای شنیدن صدای درون است که به ما چه می گوید و چه می خواهد! به تغییراتی که در درونتان اتفاق می افتد، توجه کنید.

و در موردش بنویسید .

(لازم نیست حتما برنده جایزه نوبل ادبیات باشید تا دست به قلم ببرید، می توانید خیلی ساده احساساتتان را روی کاغذ بیاورید و بعدها آنها را از بین ببرید)

هدف، روشن شدن احساسات و خواسته های خود واقعی ماست که در هیاهو و هیجانات زندگی روزمره و انتظارات دیگران گم شده.از این فرصت سکوت و خلوت شبانه با خود نهایت استفاده را ببرید که روز در راه است.

هوا دوباره آفتابی خواهد شد و دوباره آدم ها به چشمتان جذاب می شوند، یونگ می گوید هر گاه چنین شد حتما با آیین خاصی این اتفاق را جشن بگیرید.

 

این زمانی است که باید به مسافرت و مهمانی بروید،آرایشگاه بروید و لباس های زیبا بخرید تا به این شکل تمام شدنش را هم به رسمیت شناخته باشید، ولی وقتی به روز برگشتید حرف هایی که صدای درونتان در سکوت شب پیش، با شما نجوا کرده بود، فراموش نکنید.

ساموئلز می گوید:

«از نظر یونگ افسردگی یعنی مسدود شدن انرژی که در صورت آزاد شدن، مسیر مثبت را پیش خواهد گرفت.دید شما تنها زمانی شفاف خواهد شد که به درون قلبتان بنگرید. آن کس که به جهان بیرون می نگرد، رویا می بیند.

بیداری،

با نگریستن به درون رخ می دهد....

 

م.ن مطلب فوق را بنده ننوشته ام ..

داشتن یا نداشتن

رنج دوست داشته شدن هم ؛ رنج عظیمی ست؛

چه کم از دوست داشته نشدن دارد...؟

انکه دوست دارم ، دوستم بدارد ندارد، و انکه چنان دوستش دارم که غم دوست داشته شدنم را در دلش تاب نمیاورم ، چنان دارد که میترسم، نباشم یا بمیرم. مباد که اشکی بریزد. میترسم برنجد از رنجیدنم ..

در قفلِ فرو بسته‌ی غمهای دل خویش
                          آن کهنه کلیدیم که دندانه نداریم...!

تشکر

ميان تمام تشكر هايى كه از افراد می كنيم بابت حضورشان در زندگى مان،گاهى هم تشكر كنيم از برخى افراد؛ بابت رفتن شان از زندگى مان كه اگر نمی رفتند، افراد بهتر از آنها، هرگز فرصت حضور داشتن در تقديرمان را پيدا نمی كردند.

 

گاهى يادشان كنيم و در دل بگوييم: "مرسى كه نيستى"

👤سهیل شهابی

 

م.ن؛ هرجا هستی برایت خوبی و سلامتی ارزومندم ؛ از اینکه مدارم را ترک کردی ،حال،  یا به سبب بی لیاقتی من یا یافتن مداری بهتر،از تو سپاسگزارم. از اینکه پذیرفتی هممدار نیستیم و به اجبار مرا به نقاب زدن و تحمل یک دوستی مشوش مجبور نکردی، از صمیم قلب از تو ممنونم.. 

از اینکه اجازه دادی خودم باشم و رهایی مرا با بندهای دلبستگیِ دست و پاگیر در بند نکردی ، بینهایت قدردان رفتنت هستم .. 

«هرکجا هستی بهترینت باش؛نبودنت در بهترین و بدترین ، در بیماریها و ناخوش ترین لحظه هایم شکر.»

I forgive people  by forgetting them» .

من آدما رو با فراموش کردنشون می‌بخشم .»