جشن بی معنایی

کتاب جشن بی معنایی;

🔹بی‌معنایی، دوست من، جوهر زندگی است. همیشه و همه‌جا با ماست. حتی جایی که کسی نمی‌خواهد ببیندش، حی‌و‌حاضر است: در فجایع گوشه و کنار دنیا، در جنگ‌های خونین، در سخت‌ترین مصیبت‌ها. شهامتی بسیار باید تا بتوان در شرایط سخت و غم‌انگیز "بی‌معنایی" را بازشناخت و به اسم صدایش زد. اما بازشناختنش کافی نیست، باید دوست داشتنش را یاد گرفت.

.....

در مورد داردلو، تو نه با یک نفر بی معنا، بلکه با یک نفر خودشیفته سر و کار داری. به معنای درست کلمه توجه کن: آدم خودشیفته، فردی مغرور نیست. آدم مغرور، دیگران را تحقیر می کند، برای دیگران ارزشی کم قائل می شود. خودشیفته برای دیگران ارزشی بیش قائل می شود، زیرا در چشمان هر کس، تصویر خودش را می یابد و می خواهد آن را زیبا کند. بنابراین با خوشرویی به تمام آینه هایش می پردازد.

       «📖جشن بی معنایی✍🏻میلان_کوندرا» 

 

 

 

 

 

حقیقت

حقیقت  افرینش ادمی در واقعیت چنان ست که؛

در لحظه تولد از بزرگترین جنایت بشری یعنی قضاوت شدن میترسیم ، پس با گریه زندگی را شروع میکنیم تا در طول ان رنج هر درد و اتهامی را به جان بخریم ،  بعد زمانِ معکوس شروع،  و مردن تا پایان ، اغاز میشود ..

چه تلخ ست که نابالغ و ناآگاه ؛ تنها و به تنهایی نه ماهِ درونِ رحمِ مادر فقط معشوقیم نه یک مجرم و افریدهٔ خطاکار. رنج افرینش را حس نمیکنیم و قضاوت ، مجازات و یا حتی سرزنش نمیشویم. 

آری در حقیقت هر ادمی خواسته یا ناخواسته فقط نه ماه طعم زندگی را تنها با بند نافی از عشق میچشد؛ در اغوشی گرم، پر مهر با محبت با عشقی ابدی، فارغ از همهٔ دردها و غم های خواسته یا ناخواسته جهان ... 

بخشش!

بنظرم یکی از بهترین دیالوگایی که شنیدیم اینجا بود که شهاب حسینی گفت:

"بعضی اتفاقا، بعضی چیزارو ، بعضی ادمارو ، واقعا نمیشه بخشید!

روزایی که گذشته معادل عمر آدم بوده مگه میشه اون کسی که روزای خوش اگاهی و رشد رو از آدم گرفته بهمون برگردونه، که ما ببخشیمش؟!"

 

و چقدر درسته!

همه ی ما تیکه های از وجودمون رو پیش یه سریا جا گذاشتیم ، از دست دادیم از دستمون گرفتن بناحق . بعد از اون یه شبایی به اندازه صد سال طول کشیدن تا خودمونو پیدا کردیم، تا تکه های روح فرو ریخته مونو کنار هم بذاریم و دوباره بسازیم ..

حالا چجوری میشه از خودمون انتظار ببخشش شون رو داشته باشیم ؟!

فصل پنجم!

‏هرکسی تو کتاب زندگیش، یه فصلی داره که، 

بهاری و تابستونی زمستونی و پاییزی نیست..

فصل مهربونی و عشقم نیست ،

یه فصل نچسب و‌ سرد و نخواستنی 

پر از حماقت و‌نااگاهی و اشتباه ، انگارنقطه عطف 

و اوج بالا اوردن همهٔ گنده کاریهای یه عمره که؛

حتی تو خلوت خودش

دوس نداره اونو دوباره بخونه، بیاد بیاره و مزه تلخشو‌

بازم زجر بکشه ...

چه برسه به اینکه بخواد بنویسه اش 

یا برا نفر دومی ، عزیزی ، اهل دلی ، تعریفش کنه ، 

فقط دلش میخواد اون فصل پاک بشه از تاریخ روزگارش ..

اما مگه فصلهای پشت سر هرگز پاک میشن؟!

لذت و حس خوب بهاریهاشون یادگارن، جای زخم کوره داغ هاشون ماندگار!!

تنها میتونیم یه ارادهٔ قوی برا تکرار نشدن زخما داشته باشیم. 
 

 

پ.ن:تنها حُسن اشتباهاتم اینبوده که میفهمم در حال تلاش بوده ام. و در تقلای تکرار نشدن شون هستم..😔

نجنگ!

The best thing i did was learning to stop fighting for someone was okay with losing me .

بهترین کاری که کردم این بوده که یاد گرفتم ؛برای کسی که با از دست دادن من مشکلی نداره نجنگم .

 

 

I Just Live for the moments I can't put into words .

فقط واسه لحظاتی زندگی میکنم  که نمیتونم تو کلمات بگنجونم .

قهوهٔ هیچ

صبح یکشنبه ساعت شش و‌نیم رفتم پیاده روی. تو راه برگشت سر راه رفتم تو بار مورد علاقه ام ، قهوه اهٔ مورد علاقه ام رو (میکس من دراوردی قهوهٔ جو و جینسینگ، خوشمزه اس امتحان کنید. اینجا برای همه عجیبه!)روی صندلی و‌ جای خاص و‌دنج  همیشگیم،  بخورم. 

داشتم اهنگ بسیار دلنشین راغب جان رو گوش میدادم که قهوه خور بغلی به زبون فارسی گفت ؛ روزبخیر؛ چه اهنگ قشنگی! برگشتم دیدم تا مغز استخوونش ایتالیایی بود ولی قشنگ فارسی حرف میزد! ایران و ایرانی های زیادی رو‌میشناخت..

یه مکالمه پربار شروع کردیم و با سه زبان دست و‌ پاشکسته بنده انگلیسی و فارسی و‌ایتالیایی، تونستیم همو بفهمیم، زنگ زدم اقای همسرم اومد پیشمون با هم دوسه ساعت از همه چی گفتیم.. 

کارگردان و بازیگر و هنرمند و یه جورایی عارف مسلک بود. یه روح بود که پدر مادرش بهش یه جسم مرحمت کرده بودن، دوتا دختر ۱۸ و ۱۴ ساله داشت، خودش همسن و سال خودم بود. حرف میزد تمام رگ و پِی ادم رو به چالش میکشید ! چندبار برای گفتن یه جمله از دنیای درونش اشک ریخت تا تونست احساس گره خورده در گلوشو باز کنه.. 

درسته حرفهاش از ظرفیت بنده خارج بود، درسته هاج و واج مونده بودم که این ستاره اس بر مدارم یا صاعقه؟! اما به نتیجه ای رسیدم که هنوزم داره قلبمو مثل یه حوله خیس میچلونه! 

بیشتر بهم ثابت کرد: واقعا هیچی نیستماااا!! انگار اون ادم اونروز تو اون ساعت فقط اومده بود سر میز بغلی منتظر نشسته بود تا به من بیشتر از خودم حالی کنه هیچی نیستم؛ قشنگ نوک انگشت اشاره شو گذاشت روی هرچی ریسیده بودم و تمام من هام رو پنبه که نه؛ خاک اره کرد،  فشارم داد تو عمق هیچی ...! 

يكي از قشنگترین جمله هاش یادگاری قشنگی بود؛

I don't believe anything but I know nothing..!!!

اخر هر جمله ای یه yet اضافه میکرد؛ دلچسب..

به جرأت میتونم بگم اولین مردی بود که با اگاهی، منو هیچی دید. 

شاید یه روزی ظرفیت دوباره دیدنشو پیدا کنم ولی الان ندارم!

قهوه ای که خوردم یه  تلخ هیچ  بود ..

پ.ن:یه دیالوگ تو سریال یاغی هست که میگه :

بد دردیه آدم هیچی نباشه ولی فکر کنه خیلیه !

م.ن: درد بدتر اونه که ادم یه پاش روی بودن باشه یکیش روی هیچی. بعد یکی بیاد بیشتر وزن بودنتو بندازه رو هیچی!!

یگانگی

پرسید:

چطور به  یگانگی رسیدم  ؟!

گفتم :

«اون آدمی که قرار بود تکیه گاهم باشه، دستمو بگیره، پناه بی پناهیام بمونه، حامی و قوت قلبم باشه، جوری پَرم داد تو تنهایی؛ که  یاد گرفتم هیچوقت به هیچکسی نیاز نداشته باشم ..!»

روزه

...

روزه های هفتگی برای آرامش ذهن بسیار آسان است و نیاز به تحمل گرسنگی و تشنگی نیست. اما باید مراقب زبان و چشم و ذهن خود باشیم. شاید روزهای اول کمی سخت باشد. اما می توان با گذر زمان با آن همراه شد و آرامش را در لحظه لحظه زندگی لمس کرد. انگار آبی خنک بر روی قلب و روح انسان ریخته می شود. اما هر کاری از ابتدا ممکن است مشکل باشد.  پس بهتر است در هفته اول از روزی یک تا دو ساعت  شروع کنیم. و در هفته های بعدی این زمان را افزایش دهیم و به کل روز برسانیم. امیدوارم که شما خواننده عزیز هم این این حس خوب را تجربه کنید. با هم و در کنار هم.

روزه های هفتگی برای آرامش ذهن که هم زمان در کل دنیا گرفته می شود:

یکشنبه: روزه هفت قانون طبیعت، قانون آگاهی، روزی که بهتراست  قضاوت نکنیم، حتی برای یک ساعت هم که شده سکوت کنیم. غذا خوردن در سکوت.

دوشنبه: روزه بخشش، هم می توانیم هدیه بدهیم و هم بگیریم. لبخند بزنیم، لذت ببریم و سپاسگزاری کنیم.

سه شنبه: روزه کارما، عمل و عکس العمل، آگاه باشیم به تصمیمات روز سه شنبه، به عواقبش فکر کنیم. به کسی آسیب نرسانیم و به قلب رجوع کنیم.

چهارشنبه: قانون کمترین تلاش، همه را همانطور که هستند بپذیریم. از باورهایمان بگذریم و به کسی تحمیل نکنیم. هر کاری دوست داریم انجام بدیم. با عشق کار انجام دهیم.

پنج شنبه:  قانون آرزوها،  آرزوهای مان را آشکار بنویسیم، لیست کنیم و بعد مدیتیشن کنیم، راهکارها جرقه می زنن.

جمعه: قانون عدم وابستگی، پول خوب است، شغل خوب است، مادیات خوب است،  ولی به این ها  وابسته نباشیم

شنبه: قانون دارما، یعنی همه ما برای چیزی به دنیا آمده ایم. همه رسالتی داریم،بهتر است مدیتیشنانجام بدهیم. استعداد درونی ما چیست؟ در مدیتیشن از خودمان بپرسیم بزرگترین استعداد ما چیست؟ بعد بنویسیم.

منِ بی من

من، همه‌ی آنچه که بر من گذشته هستم

اما، گذشته‌ی خود نیستم.

 

حریم دل

درخویش

سفر می کنم

از خویش؛ چو دریا

دیوانه دیدار حریم دل خویشم ...

       «شفیعی_کدکنی»

 

هزاربار

هربار دلم سوخت در غمي مبهم 

دليل سوختنش هرهزار بار يكيست ....

      «حامد عسگری»

چرا دلتنگ نمیشم؟

جایی زیاد موندن ، رنگ ادمو زیادی  بیرنگ میکنه.. درست مثل یه شیشهٔ زیاد تمیز که دیگه دیده نمیشه.. حتی تو زندگی مشترک هم گاهی باید نبود؛ فقط بقدری که نبودن دیده بشه. حتی بچه ها وقتی به هفت سالگی میرسن باید روزی چند ساعت تو‌مدرسه باشن، تا گرمای  خونه ها کم بشه و بعد بودنشون هستی رو گرم و کامل کنه..

همیشه بودنهای دائمی  آزار دهنده ست. خورشیدم چندساعت غروب میکنه، تا بعده یه شب طلوعش دلگرم کننده باشه! درختها هم  پاییز و بهار دارن ، تا شکوفه ها و  برگهای زرد و نارنجی پررنگ شون دوست داشتنی بشه.. 

اما بقول ژاپنیها هرچی، اونرو هم داره! نبودنهای زیادی هم عادت نیستی درست میکنه، انگار نباشه درست تره! همه دلشون قرص تره، هیشکی غم اش نیست که نیست! دلتنگی های کم رنگ هم  اگه پیش بیاد کاذبه!! عین حبابی که با یک اشاره نیست میشه یا مثل فوت کردن به گل قاصدک ، با یبار دیدن دلتنگی ها رو باد میبره .

حالا تو این گیرو دار، بهترین تصویر از تو اون چیزیه که همیشه بین موندن و رفتن مواظبشی... مثلا یه جاهایی دوست داری بمونی ولی کمرنگی ها رو که پررنگ میبینی میفهمی سنگینتری که نباشی.  

چه قشنگ گفته استاد کرمیار: همونقدر میشه موند که ارزش بِدن، نه اونقدر که دوست داریم پس وقتی میفهمیم به اندازه ارزشهاشون بهمون رنگ میپاشن نه قد دوست داشتن هامون، هم غم انگیز میشه هم رشدانگیز.

خواستم بگم ؛ فهمیدم چرا سالهاست دیگه دلتنگ نمیشم، چون رنگ بیرنگیها رو خیلی خیلی پررنگ دیدم تو‌ چشم ادمایی که خیلی پر رنگ دلتنگشون میشدم ..😔 

پ.ن؛اوزدمیر آصف

دیگر همانند گذشته دلتنگ ات نمی شوم
حتی دیگر گاه به گاه گریه هم نمی کنم..
در تمام جملاتی که نام تو در آنها جاری ست ، چشمانم پُر نمی شود..
تقویم روزهای نیامدنت را هم دور انداخته ام..
کمی خسته ام ، کمی شکسته
کمی هم نبودنت مرا تیره کرده است
اینکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز یاد نگرفته ام..
تنها خوبم هایی روی زبانم چسبانده ام..
مضطربم..
فراموش کردن تو علیرغم اینکه میلیونها بار به حافظه ام سر می زنم
و نمی توانم چهره ات را به خاطر بیاورم ، من را می ترساند...

م.ن ؛ دلتنگ نشدن عمیقا من را میترساند..بسیار زیاد😔

 

 

شب

بعضی وقتا یه شب سیاه کویرم..

صاف زلال بی ابر، هیچی نیستم جز تاریکی وهم‌الود..

 هیچی ندارم جز بی انتهایی .. 

به ته دلم نگا کنن انگار ته چاهم ،

اهل دلی جرأت کنه بپرسه چطوری ؟

فقط میتونم بگم شبم !

یعنی ؟

دلم  تاریک و سرده ..

خالی و پر از هیچی 

پر از اشک های بی دلتنگی ..

ولی آروم بیصدا بی درد  ..

فقط چنتا ستاره‌های دست ساز گوشه کناره هاش هست که به نااهل دلا لبخند بزنن،

تا نفهما نفهمن حال دلتنگی هایی رو که، دست و‌پا میزنن تو دریای اشکِ تهِ دل ِتاریک که میخوان در عمق هیچی ها غرق نشن ، چه حالیه ..

چه روزایی که شب بودیم و دل روشنی نفهمید ..⭐️

 

پ.ن؛

‏در ترکی اصطلاح غم‌انگیزی هست تحت عنوان «گیزلین درد»..

‏معنیش میشه درد پنهانی؛ دردی که نه میشه پیش طبیب گفت، نه دوست و نه هیچ‌کس دیگه ! هیشکی هاااا!!

مرحوم عباس کیارستمی عزیز

چرا مسائل روز، آنقدرها هم اهمیت ندارند!؟

 

برای پاسخ بدنیست خاطره ای از عباس کیارستمی با عنوان "درخت یا خیابان" را مرور کنیم.

 

اواخر دهه شصت، دانشجویان هنر را دعوت کرده بودند به دانشکده سینما، پایین شیرودی که "مشق شب" را ببینند و با کارگردانش صحبت کنند.

 

در اون روزگار، فیلم "تنهایی و کلوخ" رو ساخته بودم که پس از کسب پروانه زرین بهترین فیلم کودک، به همراه "مشق شب" در جشنواره فیپا_کن پذیرفته شده بودند.

 

غیر از دانشجویان هنر، هر کسی که خبر شده بود، آمده بود و سالن جای سوزن انداختن نبود. کیارستمی به خاطر "خانه دوست کجاست" از پیش اعتباری پیدا کرده بود.

 

فیلم" مشق شب" فیلم تلخی بود.

خیلی ها خوششان آمده بود خیلی ها هم به دلیل خاطرات تلخی را که زنده می کرد یا چیزهای دیگر خوششان نیامده بود یا نقدی به آن داشتن و سیستم غلط آموزشی.

 

اما چیزي که آن جلسه را ماندگار کرد یك سوال و جواب بود.

 

حدودا ده سالی از انقلاب می گذشت و جنگ تازه تموم شده بود...اکثر جوونای انقلابی از هنرمندان توقع داشتن به موضوعات جنگ و انقلاب و تقابل فقر و غنا بپردازند.

 

مشهورترین کارگردان آن دوره مخملباف بود. سلیقه ادبی "باغ بلور " و سلیقه سینمایی" دو چشم بی سو" و بعد "عروسی خوبان".

 

سوال یکی از حضار از کیارستمی این بود که چرا شما به موضوعات جدی تر توجه ندارید؟

 

جامعه عوض شده روزگار عوض شده آرمان ها و خواست ملت عوض شده شما هیچ عنایتی به این چیزها ندارید؟

 

جواب کیارستمی جواب مهم قابل تامل و تاثیرگذاری بود

 

من میدان نیستم که قبل از انقلاب شهیاد باشم و بعد از انقلاب آزادی.

 

من خیابان نیستم که انقلاب، از پهلوی به مصدق یا ولیعصرتغییرم دهد.

 

این میدان ها و خیابان ها و ساختمان ها هستند که حوادث اجتماعی دگرگونشان می کند.

 

من از جنس درختم! پاییز برگهایم می ریزد.زمستان خشک می شوم.بهار شکوفه می دهم و تابستان پرمیوه می شوم.

 

درخت های خیابان چون ریشه در خاک دارند، قبل و بعد از انقلاب فرقی نمی کنند.

تغییرات آنها وابسته تغییرات طبیعی است نه اجتماعی.

این سخن بوی حکمت می دهد.

 

تو خیابانی یا درخت؟

 

 

در فکر خویش مردن

تا زنده‌ایم باید در فکر خویش مردن

 

گردون بی‌مروت بر ما گماشت ما را..

                      «بیدل»

پرسشهای زندگی

 

پرسشهای زندگی

بین دو بینهایت !

 

"لوکرتیوس" شاعر و فیلسوف بزرگ حدود ۱۰۰ پیش از میلاد می گوید :

به گذشته ازلی بنگر که پیش از ولادت ما سپری شده است و ببین چگونه به چشم ما به کلی چیزی همسان نیستی است . این آینه ای است که طبیعت در برابر ما گرفته است تا پیش از مرگ ، زمانی را که در پی خواهد آمد ببینیم . آیا در این چشم انداز ، چیز هولناکی دیده می شود ؟ چیزی ملال آور ، چیزی که آرام بخش تر از عمیق ترین خواب نباشد ؟

نگرانی از بابت سال ها یا قرن هایی که دیگر زنده نخواهیم بود ، به اندازه نگرانی از بابت سال ها و قرن هایی که هنوز به دنیا نیامده بودیم، بی معناست !

           «پرسش_های_زندگی✍🏻فرناندو_سوتر»

پ.ن؛

تیتوس لوکرتیوس کاروس یا لوکرس ، شاعر و فیلسوفاپیکورگرای اهل روم باستان بود. احتمال داده می‌شود که در ۹۹ پیش از میلاد به دنیا آمده باشد و در ۵۵ پیش از میلاد درگذشته باشد. از جملهٔ آثار به‌جامانده از لوکرتیوس، می‌توان به منظومهٔ بلند در طبیعت اشیا اشاره کرد که در آن به نظریهٔ اتمی قدیم پرداخته‌است. یکی از دهانه‌های ماه به یاد او نام‌گذاری شده‌است.
وی حامی فلسفه اپیکور و از دوستان سیسرون (سخنور نامور روم) بود. درباره چگونگی مرگ او چندان اطلاعی در دست نیست اما در یکی از روایت‌ها چنین آمده که او جهانی آرمانی و بهتر برای مردمان آرزو داشته، و در این راه از دژخویی‌ها و نامردمی‌های تیره‌اندیشان خسته شده و در چهل و سه سالگی با خودکشی، به زندگی خود پایان داده‌است.

سمانه سوادی

«لایه‌های پنهان مادری»

هر بار از لایه‌های پنهان مادری، ناگفته‌های بارداری و زایمان، افسردگی و سایر اختلالات احتمالی پس از زایمان، سختی‌ها و تردیدها در مورد شیردهی، نیاز به داشتن زمانی برای خود به دور از فرزندان، رنج حل شدن در مادری و سایر حقایق ناگفته می‌گوییم، برخی می‌نویسند «اما مادری برای من لذت‌بخش است» «اما من بچه‌هایم را دوست دارم» «ولی من با بچه‌هایم عاشق شدم» «ولی بچه‌های من دنیای من هستند» این واکنش‌ها به خوبی نشان می‌دهد که گفتن از چالش‌ها و سختی‌ها مادری، به دوست نداشتن فرزند، مادر «بد» بودن و یا پشیمانی تعبیر می‌شود.  

یعنی مادر «خوب» مادری‌ست که اساسا یا از این رنج‌ها و سختی‌ها لذت ببرد و یا چنان کوچک ببیندشان که چیزی نگوید. همین باورها مادران بیشتری را تشویق می‌کند تا سکوت کنند و از واقعیت‌های مادری نگویند، که سرزنش نشوند و انگ مادر «بد» نخوردند. 

این همان‌جایی‌ست که ما، ما مادرهایی که تصمیم گرفته‌ایم بدون فیلتر از مادری بگوییم، باید بلندتر حرف بزنیم و استانداردها را تغییر دهیم. زنان حق دارند از واقعیت‌های مادری بدانند و با آگاهانه انتخاب کنند مادر باشند، آمادگی مواجهه با رنج و عشق مادری را داشته باشند. چالش‌ها و سختی‌های مادری تضادی با دوست داشتن فرزند ندارد.

همانطور که سختی اسباب‌کشی، تضادی با لذت و شوق صاحبخانه شدن ندارد، همانطور که سختی‌های درس خواندن و مهاجرت کردن و چالش‌هایش، چیزی از لذت دستاوردهایش کم نمی‌کند.

 ما همانطور که می‌گوییم «من جان کندم تا مدرک بگیرم» «من زحمت کشیدم و شب و روز کار کردم تا خانه بخرم» و این جملات را با افتخار هم می‌گوییم و می‌خواهیم زحماتمان دیده شود، باید با صدای بلند بگوییم مادری کردن می‌تواند طاقت‌فرسا باشد.

و البته طاقت‌فرساتر هم می‌شود وقتی محکوم به سکوت باشیم یا وقتی ناچار باشیم به جز مادری کردن، سهم مسئولیت پدران را نیز برعهده بگیریم.

مادری برای من، برای من که همیشه دوست داشتم مادر باشم، براے من که با وجود تمام عشقم به فرزندم و مادر بودن به افسردگی پس از زایمان دچار شدم، بسیار پرچالش و بسیار لذت‌بخش است. نه دردی شدیدتر از درد زایمان کشیده‌ام و نه عشقے عمیق‌تر از عشقم به فرزندم تجربه کرده‌ام. 

همانقدر که گاهی خواسته‌ام از فرزندم دور باشم، 
گاهی خواسته‌ام چنان به سینه بفشارمش که یکی شویم. مادری تجمع شگفت‌انگیر تمام این احساسات است.

سمانه_سوادی

 

م.ن ؛ در مورد سرکارخانم سوادی بنده اطلاعات موثق و‌ نظرخاصی ندارم، این مطلب رو اینجا گذاشتم چون زیبا و‌ با محتوی بود و با منویات بنده همراستا، در ضمن اسمشون رو قید کردم چون از دزدی ادبی در حد توان بیزارم🙏 

زباله !

بیرون گذاشتن سطل اشغال همیشه یکی از مسائل مورد بحث و شوخی و خنده و گاهی مسئله ساز بوده تو زندگی ما ایرانیا..

خب اینجا یکم جدی تر و جز موارد شوخی بردار نیست! تفکیک زباله بشدت کنترل و چک و درصورت تخلف ۱۰۰ یورو جریمه میشیم؛

یعنی نه اینکه دوربین و‌مامور سردر خونه ها باشه،نه؛ فقط ساکنین اگه ببینن یا اگه مامورین شهرداری مثلا ببینن کارتون اجاق گاز تو باکس مخصوص کارت و‌کاغذ هست ولی دوسه تا تیکه پیتزا و سالاد هم قاطی اش شده؛ از طریق کد نوری روی کارتون پیگیری میکنن ببینن که چه کسی این اجاق گازو خریده، صاحب کارتونش کیه و‌خلاصه مجرم و مقتول پیتزا رو دم در خونه اش با مامور پلیس بازخواست میکنن و با برگه جریمه ۱۰۰ دلاری اون چنتا تکه پیتزای نوش جان شده رو از جیبش میکشن بیرون!!!!

از طرفی ساکنین خانم مارپلی و پوآرویی هم زیاد داریم که اغلب مسن و ‌بیکار تو بالکن ها نشسته اند و کوچه و خیابون و رهگذر و بخصوص باکسهای تفکیک زباله که به چهار رنگ هستن رو بشدت زیر نظر دارن !! سفید برای کاغذ و‌کارتون، زرد واسه پلاستیک، ابی برای شیشه و کنسرو و قهوه ای برای زباله تَر، تو بعضی محله ها یه باکس هایی هست برای کفش و کیف و‌لباس با دریچه مخصوص که مردم میذارن برای مستمندان؛ مثلا همون دیوار مهربانی خودمون. اگه کسی جابجا زباله رو بندازه و ببینن حتما پیگرد قانونی داره!!

القصه، خواستم بگم نه فقط در خانه که ما در بیرون از خانه هم سناریوهای جالبی از زباله برامون ساخته میشه!! 

در ضمن روزی یک تا یک و‌نیم یورو باید به شهرداری پرداخت کنیم برای عوارض پاکسازی شهر و‌جمع اوری زباله یعنی سالیانه میشه حدود ۴۰۰ دلار ناقابل که صورتحساب هر شش ماه با پست میاد در خونه ها!! 

حالا اینکه ما تو ایران و‌ تو خانواده و ‌بین  زن و شوهرها یا بین بچه ها   اکثرا بحث و جدل داریم که کی اشغالا رو بذاره دم در؛ در قبال اینهمه قانون و‌ بگیر و ببند اینجا؛ اون یه کمدی خنده دار دلچسب خانوادگی ایرانی محسوب میشه.. 

(یبار فرزاد و فرشاد داشتن یکه به دو میکردن که کی اشغالا رو بذاره دم در؛ گفتم ببینید بچا تو خوب بودن از هم سبقت بگیرید!! فرشاد خندید و‌گفت مگه ما کامیونیم؟! ولی خداییش از اون موقع تابحال این دوتا افریده همیشه تو خوبی رسوندن از هم سبقت گرفته اند! فکر کنم حرفم خیلی اثر داشت، بیشتر از ۱۰۰ دلار جریمه!)

خلاصه : دیشب اقای همسر ساعت هشت و‌نیم خوابش برده بود.. من ساعت یازده رفتم تو اشپزخونه دیدم ای داد اشغالا رو نذاشتیم پایین! تا اومدم اماده کنم ببرم ، اقای همسر بیدار شدو اصرارکه نه بذار من میبرم! گفتم نه .. خودم بردم ...

الان خواستم اعتراف کنم شاید یکی از نشانه های خوشبختی همین باشه ها ؟! (همین که بیدار بشه بگه بذار من اشغالارو میبرم:))) ما حواسمون نیست..!

خوب نباش!

خوب نباش
خوب بودن خسته کننده است.
خوب بودن، دروغین است.
خوب بودن یک انطباق بود که 
برای برنده شدن تو در عشق طراحی شده بود.

خوبی یک ماسک است
که خشم و برافروختگی و 
ناکامی و نومیدی ات را می پوشاند
(انرژیهای زیبایی که وقتی جوان بودید یاد گرفتید که آنها را خفه سازید).

خوبی تو را خفه خواهد کرد
و هر کسی را که در اطراف توست.

مخاطرۀ خوب نبودن را بپذیر
مخاطرۀ نشان دادنِ خود را بپذیر.

آماده باش برای دیگرانی که تو را دوست نخواهند داشت
و فکر خواهند کرد که تو خودخواه، سرد و پست فطرت 
یا حتی بدتر: غیرمعنوی هستی.

حرف دلت را بگو؛
بله بگو وقتی حرف دلت بله است
نه بگو وقتی حرف دلت نه است..

مخاطرۀ توجه داشتن به خودت را بپذیر..

آماده باش که دوباره احساس سرزندگی کنی
ضربان قلبت را احساس کنی،
عرق بریزی، بلرزی..

و در شگفت باشی که آیا حق داری
نهایتاً احساس گناه و احساس شرم کنی
به جای گریختن از آنها.

آماده باش تا دنیای خوب و نازنین ات
از هم بپاشد.

آماده باش تا تصویری که ماهرانه از خود ایجاد کرده ای
از دست بدهی..

آماده باش تا
هجوم تازگی را احساس کنی..

جف_فاستر

نقاب

یکی از کهن الگوهای یونگ، پرسونا یا نقاب است. نقاب آن تصویری است که دوست داریم به دیگران نشان دهیم .آنجور که دوست داریم دیگران درباره ی ما قضاوت کنند.
همان تصویری که مایلیم از ما در ذهنشان بماند.
نقاب را همه دارند و این لازمه زندگی اجتماعی است اما مشکل آنجاست که ما نقاب را با حقیقت خود اشتباه بگیریم.
فکر کنیم نقابی که به چهره زده ایم حقیقت وجودی ماست.
بدترین و مخرب ترین نقابی که ممکن است باورش کنیم، نقاب دانایی است..
تقریبا همگی هم مبتلایش هستیم تک و توک آدمی یافت می شودکه بداند نمی داند.
کسی مثل سقراط جرات زل زدن به نادانی اش را داشته باشد.
نادرند آدم هایی که این شجاعت را داشته باشند.

📚جهل مرکب
👤سقراط

م.ن منو یاد مرگم انداخت؛ درست لحظه ای که نقابها میافتند😔

قلب

ایا زن ها دو دسته اند؟

آن هایی که محافظت می شوند و آن هایی که نمی شوند!

سوال احمقانه ایه؛ تو‌این عصر تساوی زن و‌مرد، نبود تفکیک جنسیتی! مگه زنها حفاظت نیاز دارن؟ مگه زن کمتر از دیگریست؟(همون که نمیخوام اسمشو بیارم که کفه های ترازو تداعی بشه!!)مگه یه زن نمیتونه از خودش مراقبت و‌محافظت کنه؟مگه کمه؟مگه کمتره؟ضعیفه؟ کجای زندگیش میلنگه که پایه حفاظتی بخواد؟ 

والا بالله هیچی، هیچ جا، هیچ وقت!!

فقط اونجاهایی که با جنسی مکمل پازل همو‌ تکمیل میکنن؛ اونجاهایی که زن گل ست و‌ پروانگی میکنه، نیاز داره، جا پای نهال زندگیش محکم و‌ محفوظ باشه، از باد‌و بارون و طوفان.. اگه قراره همبالین باشه و بالی برای تکمیل بال پرواز اون دیگری؛ باید قدرت قلب مشترک ، مساوی به بالها برسه وگرنه پرواز ممکن نیست..

حتی باز تنها؛ با دوتا بال قدرتمند، تنهاس، نه یکی..

بله زنها برای همبالین شدن حفاظت میخوان، عسلا زن بی محافظ، مثل گلبرگ  بدون  کاسبرگه، مثل بال بدون پَر !!

اونوقت این زنها دیگه سر دلشون نمیسوزه، طپش قلب نمیگیرن، خون رگهاشون با طمانینه تو بدنشون جاری میشه ، چون دلشون گرمه پشت شون خالی نیست.. اما زن های بی پناه میترسند از افتادن؛ هی با دوچرخه زندگی شون تند تند پا میزنن مبادا بیافتن از بی تکیه گاهی؛ تا جاییکه قلب نمیتونه خون به پاهاشون برسونه. یهو دیگه نای رفتن ندارن شاید بعد از نیم قرن و‌نیم .. شایدم زن بی حامی غر بزنه، چون حوصله خودشم نداره، گوربابای ناهار و شامش اگه تنها باشه؛ مغزی ام که تغذیه نشه ، چطور اگاه و عاقل باشه؟  پس خیلی بیشتر از گاهی سردرگم می شه تو بودنهاش. از بس که کم میاره بی کسی هاشو..

اما زن محافظت شده ؛ هیچوقت تنها نیس، خودش و حس حیاتش با  مهمانی و مهمان براش انرژی زاست..

زن بی پناه از ته دل  گریه می کنه، اشکش بوی جوراب مردانه میده  چون  ناز و خریدار نداره، مایهٔ خجالتشه .. چشمهاشو که شست؛ هیشکی  نمیفهمه اشک و غمش کی اومدن و رفتن ، شاید هیشکی  همون  محافظیه که ‌نیست ..

و اما زن أمن در حفاظ امنیت دیگری، همیشه در نیمه راه گریه و یأس، اشکش به گونه نرسیده ؛ زندگی شیرینش برمیگرده؛ با اشک شیرینش!!

«با اقتباس از مطلب زیبایی از فریباوافی»

تقدیم به تکه ای از قلبم که دیشب روی تخت بیمارستان بود❤️‍🩹

ماجرای اشک

مرا از ماجرای اشک خویش این نکته شد روشن

که هر کو از نظر افتاد، دیگر برنمی‌خیزد ...

             | خیالی بخارایی|

پ.ن

احمد بن موسی خیالی معروف به خیالی بخارایی از شاعران قرن نهم است که در ماوراءالنهر می‌زیسته است. خیالی بخاری از معاصران و شاگردان خواجه عصمت بخاری است. او در عهد الغ‌بیک می‌زیست و در حدود سال ۸۵۰ بدرود حیات گفت. دیوانی که از او به یادگار مانده، شامل دو هزار بیت است که نسخه‌هایی از آن در ایران و خارج جود دارد.. خیالی بخارایی شاگرد و معاشر خواجهعصمت بخارایى بود و چون مدتى در هرات زیست برخى او را هراتى دانسته ‏اند . خیالى بخارایی معاصر با الغ‏بیگ بود و در بخارا درگذشت . خیالی بخارایی مردى مستعد و خوش طبع بود و دیوان اشعارش در ماوراءالنهر و بدخشان و خراسان و تركستان شهرتى عجیب داشت .

غزل مشهور خیالی بخارایی

ای تیر غمت را دل عشاق ، نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه

گه معتكف دیرم و گه ساكن مسجد
یعنی كه تو را می‌طلبم خانه به خانه

حاجی به ره كعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه

مقصود من از كعبه و بتخانه تویی ، تو
مقصود تویی ، كعبه و بتخانه بهانه

یعنی همه جا عكس رُخ یار توان دید
دیوانه منم من ، كه روم خانه به خانه

هركس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی و قمری به ترانه

تقصیرِ خیالی به امید كرم توست
یعنی كه گنه را به از این نیست بهانه ..

سبک زندگی

یه جور سبک زندگی رو  هلالی جغتایی

تو یه بیت اینجور توصیف کرده:

بی قیدم و از کار جهان فارغ مطلق

کَس با من و من هم به‌ کسی کار ندارم ...

 

سبک زندگی منم اینجوریه :

 بی قید نِی ام

وَز «هستِ» خودم نیست نباشم

لیک،

کَس با منو من با من ِ کس کار ندارد...

 

پ.ن؛

بَدرالدّین(نورالدین)هِلالی جغتایی اَستَرآبادی (مرگ ۹۰۸) یکی از شاعران پارسی‌گوی ایرانی در سدهٔ ۹ هجری خورشیدی بود.برجسته‌ترین اثر او مثنوی شاه و درویش (شاه و گدا) است که به زبان آلمانی نیز ترجمه شده‌است. اهمیت هلالی به خاطر غزل‌های لطیف و پرمضمون و خوش‌آهنگ اوست که مجموع آن نزدیک به ۲٬۸۰۰ بیت است. 

درد خاطره

خاطرات دردناکی هستند که 

آدمهایش حضور دارند

اما شبیه گذشته نیستند ...

گذشته ای که درد میکند ..

و ادمهایی که خاطرات را ساخته اند..

همانها که در انکار بسر میبرند.. 

ای کاش درد هم مانند تب، وسیله سنجش داشت؛

تا ادمها حضور درد را با مقیاس خودشان میسنجیدند،

انوقت شاید خاطره در تب میسوخت .. 

 

 

غریبُ ضعیف

درسته که آدما وقتی غریب میشن ، ضعیفم میشن؟ بنظرم خیلی خیلی درسته ...

ربطی ام به سن و سال و‌جنسیت ،غنی و فقیر یا دور و نزدیک نداره.. شایدم  برا من غربت یعنی؛ تو شونزده سالگی بری تو یه خانواده جدید و قلدرو زورگو ؛ دوتا خیابون اونورتر از خونواده خودت ، درست زیر گوش خواهربرادر و پدرمادری که همیشه محبتشون قند تو دلت آب میکردن، همونجا که چه میفهمیدی کم محلی و بی توجهی دردنفهمی چیه؟! !!

انگار توی یه خونه مجللی هستی که گِرد و گود؛ دراندشت و وسیع همه میشن خانواده ات، ظاهرأ همه دوستت دارن؛ اما نه! بهت فقط نیاز دارن!!و تو غریبی!! خیلی غریب ! هرچی دس و‌پا میزنی از دیوارای اون قصر بالا بیایی برسی به یه جای آشنا هیچ رَسَنی نیست! چون طناب غربت ضعیفه، تحمل اونهمه غربت تورو نداره هربار پاره میشه و تو بیشتر پناه میبری به همون غربت و همون غریبه ها..

تو‌ضعیفتر-غریبتر و غریبه ها قویتر..

و‌ تاریخ همیشه تکرار میشه..بعد از یه قرن باز میری به غربت، یادت میره پناه نبری به غریبه ها که همین غربت و‌غریبه ها همه رُس و رَسَن و شیرهٔ جونتو میکِشن، عین خوره تمامت میکنن.. 

الان یه کندهٔ درختی ، اما باز این غربت انقدر قدرتمنده که ضعفتو‌ رو کنه ، که  تو‌ یه مهاجر غریبی از پشت دیوارهای بلندی به پشت دیوارهای بلند دیگری فقط شاید کمی دورتر.. اینجا انقدر غریبی که ریسمانها پاره میشن تا بیشتر تو غربتت فرو بری، ضعیف تر بشی و یادت بیاد کسی که بلد نیست غریب نباشه، هر جا باشه بلد نیست؛ کسی که یبار به  غربت رفت، بار بعدی غریبتر میره، بی پناه تر و بی پل پشت سر..

که اگه برگرده به سرزمین شونزده سالگیش هیچی نیست جزء یه غریب ضعیف ازپاافتاده!!