به امان خدا رهاش کرد!

به امان خدا رهاش کرد؛ یه نفرینه !؟ یه فحشه؟! یه خبر دردناکه؟! یه فاجعه انسانی یا یه مجازاته برای یه ادم ؟!!

مگه ما خدا رو در هر ایین و‌مذهبی که باشیم یه نیروی برتر یه پناه بی پناهان، یه ریسمان نجات ، یه نور امید و جایگاه امن قرار ندادیم تا انسان از بی کسی هبوط نکنه؟!

خیر !!! ادم به ادم زنده ست، خدا همون نیروی غالب و‌ برتر که مارو تو‌دلش گرفته در دست مهربونیه که دستگیری میکنه، در چشمهای براقیست که با نگاهش امید به «نداری» میده که بفهمه تنها نیست، میگه من هستم.. در کلام پر انرژی و مثبتی که خستگی رو از تن میبره! خدا همون امانیست تو وجود همه ادمها که با انسانسیتشون به یه شکلی ظهور میکنه..

همه ادما خدارو تو‌دل خودشون دارن باهاش بدنیا میان و وقتی میمیرن بازم خداشون میمونه تا بتونه «امان» ادمای دیگه باشه..

به امان خدا رهاش کرد؛ همون خالی کردن زیرپای یه دل شکسته اس، دست مهر نکشیدن روی اشکهاییه که نتونستن حرف بشن، پس میریزن تا قلب سبک بشه و از کار نیافته...

تنها به امان خدا، یعنی خدا رو رها کردن! یعنی جایی به خدا ندادن برای پناه دادن به ادما، یعنی خدا رو کشتن در وجود ، یعنی محروم کردن ادمای محتاج خدا از دست خدا ، از یاری خدا ..

به امان خدا رها کردن؛ یعنی خدا رو رها کردن و بی جا و‌ مکان گذاشتنش تا نتونه یه بی امان رو امان بده...

ما همهٔ وجودمون خداست، خودمونو از خدا خالی نکنیم و بذاریم امان خدا باشیم، ما ادما خیلی محتاجیم.. محتاج امان خدا ..

اشک چشم

فرزاد حدودای شش هفت ساله و‌ فرشاد چهار پنج ساله بودن ، یه روز یه دوستام اومد دم در خونه مون.. اون موقع یه حیات خیلی بزرگ داشتیم حدود پنجاه متر مربع شو‌ سبزی خوردن کاشته بودم، هر روز همسایه ها می اومدن برای خودشون سبزی خوردن میچیدن ..

اونروز سر ظهر فکر کردم خانم ایزدی اومده سبزی خوردن بچینه؛ گفت ؛ نه عزیزم میخوام برات بگم چی دیدم از پسرات که حض کردم ..

دو ساعت پیش رفته بودم سوپری، سر خیابون فرزاد دست فرشادو گرفته بودو داشت اشک میریخت گفتم چته خاله؟ چرا گریه میکنی؟ گفت امیر رو زدم! گفتم خب چرا زدی؟ گفت اخه داداشمو زده بود! گفتم خب حالا چرا تو اشک میریزی؟ گفت ناراحتم چرا امیر داداشمو زده که مجبور بشم بزنمش، حالا دیگه نمیتونیم دوست باشیم!!!

خانم ایزدی خیلی جا خورده بود که یه بچه شش هفت ساله چطور داشته زجر بهم خوردن دوستی شونو میکشیده !! و برای تلافی کردن کار امیر ناراحته ! وقتی داشت برا من تعریف میکرد گریه اش گرفته بودو من بیشتر!!

الان فرزاد سی شش ساله اس اما من هنوزم درسشو بارها بارها تو زندگیم پس داده ام و مطمئنم تا زنده ام از این اشکهای شیرین ِ تلخ شده بسیار خواهم ریخت :((

واقعا چرا ادما کاری میکنن یا حرفی میزنن که عین اشک از چشم مون میافتن؟! و ما چه دردی میکشیم برای اشکی که میریزیم , برای از دست دادن کسی که به اندازه چشممون عزیز بوده اما خودشو به اندازه اشک کوچیک کرده و طوری افتاده که دیگه برنگرده ؟ واقعا چرا؟!

فلسفه*معرفت*حقیقت

🔹«روز روزگاری، در یکی از گوشه‌های پرت و دورافتاده عالَمی، که خود مجموعه پراکنده‌ای است از منظومه‌های خورشیدی بی‌شمار چشمک‌زن، ستاره کوچکی وجود داشت که در یکی از سیارات آن جانورانی زیرک، دانستن [یا معرفت] را اختراع کردند. این لحظه بی‌شک کبرآمیزترین و کاذب‌ترین لحظه "تاریخ جهانی" بود، و با این حال چیزی جز یک لحظه نبود. پس از آنکه طبیعت چندباری نفس کشید، ستاره سرد و منجمد شد و جانواران زیرک ما نیز بناچار تسلیم مرگ شدند. البته وقتش نیز رسیده بود، زیرا هرچند آنان به وسعت معلومات خویش فخر می‌فروختند، در پایان در نهایت ناراحتی دریافتند که همه معلوماتشان غلط بوده است. آنان مردند، و در حال مرگ بر حقیقت لعنت فرستادند. چنین بود سرشت این جانوران مفلوک که دانستن را ابداع کرده بودند.»

این سرنوشت آدمی می‌بود اگر که او هیچ نبود مگر جانوری شناسنده. [در این صورت] حقیقت او را به سوی یأس و نابودی می‌راند: این حقیقت که او جاودانه محکوم به عدم حقیقت [و دست نیافتن به حقیقت] است. لیکن آنچه برای آدمی مناسب است، باور به حقیقت دست یافتنی است، باور به آن توهمی که به آدمی تمایل دارد و حس اعتماد را در او برمی‌انگیزد. آیا او به واقع از طریق نوعی فرآیند دائمی فریب زندگی نمی‌کند؟ آیا طبیعت بیشتر چیزها را از او پنهان نمی‌سازد، حتی نزدیک‌ترین چیزها - مثلا جسم خودش را که آدمی از آن فقط «آگاهی» گول زننده‌ای دارد؟ او درون این آگاهی حبس شده است و طبیعت کلید را به دور انداخته است. وای بر کنجکاوی مهلک آن فیلسوفی که آرزو دارد، فقط یکبار، از شکاف باریکی در محفظه آگاهی به بیرون و پایین نگاهی افکند. در این صورت، وی احتمالاً به این نکته پی خواهد برد که آدمی، محصور در بی‌اعتنایی ناشی از جهل خود، تا چه حد متکی و وابسته به غریزه‌ای حریص، سیری ناپذیر، نفرت‌آور، بی‌رحم، و خونخوار است - تو گویی در خواب و رویا بر پشت ببری وحشی نشسته است.

هنر فریاد می‌کشد «بگذار بنشیند!» فیلسوف از سر شرق به حقیقت فریاد می‌زند «بیدارش کنید!» لیکن فیلسوف در همان حال که گمان می‌کند مشغول تکان دادن این خفته است، خود به چرت جادویی عمیق‌تری فرو می‌رود. شاید آنگاه خواب ایده‌ها یا خواب فناناپذیری را ببیند. هنر قوی‌تر از معرفت است، زیرا هنر خواستار زندگی است، حال آنکه معرفت نهایتا فقط به یک هدف دست می‌یابد - نابودی.

«فریدریش_نیچه 📖 فلسفه، معرفت و حقیقت»

قفس با بال توأم آفریدند..

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من یم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توأم آفریدند

عرق‌گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی‌آرزو کم آفریدند

جهان خونریز بنیاد است هشدار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام‌ کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگرکم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون‌گل‌کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم آفریدند

چه سان تابم سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند...

«بیدل عزیز»

معنای رنج

ميدانم رنجی که برايم دارای معنا باشد، از من انسان بهتری می‌سازد. حال معنا، به چه معنا؟ بهتر، از چه ؟ و رنج، چه میسازد؟

خودازاری، دگرازاری یا دگرخودازاری اینها رنجی نیست که معنای ساختن انسانی معنادار بدهد.

چه بسیار انسانها دیده ام که با درد و بیماری، رنجهایشان را مجدانه نوازش میکرده اند، چنان که گویی بدون آنها برای دیگران معنایی ندارند. نه ، نه ؛ چنان رنجهایی جز تحقیر انسانیت و تكدي گري محبت ، برایم معنایی ندارد..

رنجی خشت خشت وجود مرا میسازد و‌ معنا میدهد که همچون هدیه ای از آنِ من نیست ؛ همان که باید مرا خسته کند، اما بهْ از آن ، به من معنا میبخشد ، دردی که در قلب من نیست اما تیر میکشد با دیدن درد دیگری. شاید این تیر سرپناه آن بی پناه پردرد نباشد اما در من بنای همدلی میسازد..

پنداری معنای رنج معنادار همین باشد، گل آلوده شدن در سیلاب بی خانمانی دیگرانی که نمیشناسم اما رنج شان مرا بخاک میکشد تا گِلی شوم در کنارشان، میدانم انسان بهتری نمیشوم، ولی انسانی همدرد با آنها که، میشوم ...

پ.ن: میدانم فروتنی بیش از حد؛ چشمه در خودشیفتگی و غروری کاذب از یک پوست بادکرده دارد که بقول نیچهٔ جان، هیچ لذتی بالاتر سوزن کوفتن بر آن نیست ، اما بر آن امیدم که معنای رنجم چون سوزنی بر هرچه هست و‌ نیست بکوبد تا خالی کند هیچ ها را..

رابطه

یه دیالوگی بود که میگفت :

«میدونی من همیشه برای سفت نگه داشتن

رابطم با اونایی که دوسشون داشتم

به اندازه هر دو‌طرف تلاش کردم ..

ولی الان فهمیدم اشتباه بوده ..»

و چقدر درست میگفت (:

آلبرجان

🔹رو به سوی آن بخش از وجودم کردم که هیچ‌کس را دوست نداشت و در همانجا پناه گرفتم!

آلبر_کامو 

م.ن؛
و‌ شاید همانجایی بود که هیچکس دوستش نداشت..
 

جرم یزید⭕️مرحوم رضابابایی:

🔴 جُرم یزید!

✍ به قلم زنده‌یاد رضا بابایی

۱۲ آبان ۱۳۹۳

سالیانی است که بسیاری از متفکران سنتی و نواندیش ما، تحریفات عاشورا را در دستور کار خود قرار داده‌اند، و هر یک به فراخور دغدغه‌ها و مطالعاتی که دارد، زاویه‌ای را برگزیده است؛ اما این زاویه‌ها و منظرها نیز خود نیاز به آسیب‌شناسی دارد.
مثلاً باید دید آیا واقعاً انحراف اصلی در عزاداری‌ها داستان قمه و قمه‌زنی است؟ یا فرهنگ عاشورایی ما مسائل بسیار مهم‌تر و جدی‌تری دارد؟ چه تحریف و انحرافی بزرگ‌تر از اینکه آفات را درست طبقه‌بندی نکنیم و نیروی اندک خود را برای مبارزه با آفت‌هایی هزینه کنیم که تأثیر اساسی در اصلاح امور ندارد؟

یکی از آفت‌هایی که کمتر به آن توجه می‌شود و از چشمان تحریف‌ستیزان هم پوشیده مانده است، «جُرم یزید» است.

اهل منبر و مداحان، وقتی می‌خواهند به جُرم‌های یزید اشاره کنند، معمولاً از شراب‌خواری و بوزینه‌بازی او می‌گویند. برشمردن این خصلت‌های فردی یزید به عنوان بزرگ‌ترین جرایم او، قیام حسینی را در مسیری می‌اندازد که کارایی چندانی برای اصلاح و دگرگون‌سازی جامعه ندارد. وقتی در میان همه‌ی رفتارهای یزید، بیشتر از شراب‌خواری و حیوان‌دوستی او سخن می‌گوییم؛ در حالی که این‌ها، حتی در فقه، جرم‌های سنگینی محسوب نمی‌شود.

🔴 جرم اصلی و سنگین یزید این بود که عهدشکنی کرد و زیر پیمان صلح پدرش با امام حسن (ع) نرفت. او مردم را مجبور به بیعت با خود کرد و برای مخالفانش، حتی اگر نواده‌ی پیامبر بود، هیچ حرمت و حریمی نمی‌دید.

🔴 جرم اصلی یزید این بود که خون ریخت و برای جان و مال و آبروی مردم، ارزشی قائل نبود. یزید با شراب یزید نشد؛ با کشتن بی‌گناهان یزید شد. یزید، وقتی یزید شد که بدون هیچ حجت شرعی و عرفی بر مسند خلافت نشست.

🔴 او خود را با اسلام و قانون مساوی دانست و از این رهگذر، خون هر معترضی را مباح شمرد. یزید، یزید بود، چون مسلم بن عقبه را به مدینه فرستاد و عبدالله بن حنظله و یاران او را که به خلافت او معترض بودند، به خاک و خون کشید!

🔴 یزید، وقتی یزید شد که گفت: هر کس با من بیعت نکند و ولایت مطلقه مرا نپذیرد ، جان و مالش در امان نیست ؟!!

این‌ها است جرایم یزید و ابن زیاد آن زمان و یزدها ویزیدیان عصر حاضر ؟!! نه شراب‌خواری و بوزینه‌بازی که جزء مسائل شخصی آدم‌ها است.

🔴 بسا آدم‌ها ، مقامات ومسؤلانی که بیشترین شباهت گفتاری و رفتاری را با یزید دارند، اما در همه‌ی عمر لب به شراب نزده‌اند و پای هیچ حیوانی را به زندگی خود باز نکرده‌اند !

🤔 بسا شراب‌خواران و قماربازانی که هرگز حاضر به ریختن خون هیچ بی‌گناهی نشده‌اند!
 
و بسا نمازگزاران و روزه‌داران عصر حاضر که یزیدی‌ترین رفتارها و گفتارها در زندگی خصوصی و عمومی آنان است ولی معدودی از ساده لوحان و وابستگان آنها متوجه نیستند وکور کورانه از آنها حمایت می‌کنند ؟!!

چشم باز و گوش باز و این عَمیٰ /  حیرتم ازچشم بندی خدا ؟!

مکان خلاق

فکر کنم همه ماها به یه جایی نیاز داریم که ؛

در طول شبانه روز درش ، ندونیم پیامای گوشیمون چی اند،

تا اون لحظه ندونیم تو‌ دنیا چه خبر بوده ،

کجاها جنگ شده، چنتا کشته شدن، حتی 

علم چه پیشرفتایی کرده! که باعث نجات جون انسانها میشه!!

یا شاید زمین قشنگ ترم شده... 

یا 

دوستامون کیان،از کیا متنفریم ..

یادمون بره چقدر بعضیا از ما بدشون میاد!

غصه نخوریم ؛به چه کسانی بدهکاریم،

و حرص طلبکاریهامونم نخوریم .

نذاریم حرص و عصه ، اوناوم مارو بخورن ..

این جا میتونه همونجایی باشه که درش چیزی که واقعا هستیم و اونچه می‌تونیم  باشیم را تجربه می‌کنیم.

این همون مکانِ نقطه پختگی خلاق ست..خلقِ انسانِ برترِ نیچه ای!!

(که من بهش میگم رسیدن به یگانگی!).

شاید حس کنیم ، در این مکان هیچ اتفاقی نمیفته؛

اما اگه یه همچین جایی  داشته باشیم ، درک و حسش کنیم ، بفهمیم مقدسه، حریم داره و هاله اش ارزشمنده ، بالاخره به اون یگانگی و خلوص قلبی با خودمون تو اون یه تیکه جا میرسیم.

من به کمک👤جوزف کمپبل

 

م.ن ؛

من دارم تو خونه مون .. نخندین بهِم ؛ ولی تو دسشویی  دوتا گلیم رنگی رنگی پهن کردم ، یکیش تنگ دیوار چسبیده به شوفاژ برای رو زمین چمباته زدن و تکیه دادن، برای لذت بردن از اون لحظه های ناب ؛  دوتا کوزه گل سرسبز زیر پنجره پرنورش.. یه گل شمشیری تو یه قوی چینی کنار روشویی با دوتا پرنده سبز کهربایی با ظرف دونه هاشون که همیشه فضا را خوشبو میکنن رو طاقچه اش، فضای امن منه... 

زخم هر شکست

که زخمِ هر شکستِ من، حضورِ یک جوانه شد.

            « ایرج جنتی عطایی»

لیمو ترش

*مامانم هروقت میرفت خرید؛ چه لازم داشتیم چه نداشتیم، چنتا لیمو ترشم میخرید، میدونست جون منو لیمو ترش بهم بسته اس، هشت نه ساله بودم اسمشم میاومد اب دهنم گوله میشد قد یه لیمو! یبار وقتی پاکت لیمو رو داد دستم، با هول و ولا عجله ای که داشتم یکیشو گذاشتم کف دستم، کارد رو فشار دادم تا نصفش کنم، کف دستمم یه قاچ خورد قد قطر لیمو،با دستمال محکم گرفتمش، تا زودتر کامم شیرین بشه با ترشیش که ؛ اگه مامانم سر نرسیده بود خون و ابلیمو رو با هم میخوردم تازه ترش ترم بود! یعنی فقط خدا میدونه اون ترشی چقدر برام لذتبخش بود، الان دلم تنگ میشه برا اون حس.. 


 *یه پفک و یه تمبر هندی اونزمان میشد یه تومن، منو داداش و‌خواهرم هرکدوم با یه تومنی های روزانه‌مون ، تابستونا وقتی دختردایی و‌پسردایی مون از تهران یه هفته ای میاومدن خونه مون، با چه عشقی مهمون شون میکردیم به این تنقلات خوشمزه! با چه ذوقی نمیدونستیم کدومو اول بخوریم؟ پفک مزه بهشت میداد و ترشی تمبر هندی  دلمونو خنک میکرد. 

لواشکهایی که مامانم با آلو درست میکرد ، روی پشت بوم قبل از خشک شدن تو سینی تموم میشد، با همون دختردایی ها، از بس ماها قبل از خواب بهشون ناخنک میزدیم و کنارشون با بچگی هامون خوش بودیمو بهترین خنده های ریز ریز زیر پتو را داشتیم؛ هی دعوامون میکردن که بخوابید ، اما ما بازم سیر نمیشدیم نه از اون خوشمزه ها نه از بیدار موندن تا دیروقت و نه از حرفهایی که الان هیچیش یادم نیست!

* سال ۷۲ با دوستم نیلوفر میرفتیم کلاس والیبال، به هر حرکتی تو بازی، فقط از ته دل میخندیدیم تا جاییکه همه از دستمون شاکی بودن ولی ما دوتا عشق میکردیم عسلا انگار از هوش میرفتیم از بس بیخیال دنیا و روزگار و حرف مردم و همه چی میشدیم فقط میخندیدیم،الان میفهمم اون خنده ها از عبادت و رقص سماء هم خالص تر بودن ، قصد ازار کسی رو‌ نداشتیم فقط از قید و بند دنیا رها میشدیم ، واقعا مارو به ورای بودن میبردن..

زمان گذشت ........

حالا یه درخت داریم تو باغچه سالی صدتا لیمو ترش میده، اما دلم از حال میره یکیشو بخورم!

پفک جدای از بهداشتی نبودنش و مضر بودنش برای سلامتی، هنوزم دوست دارم اما با بیماری که دارم برام بشدت منع شده، تازه اصلا هم مزهٔ بچگی هامو نمیده!! تمبر هندی ام بخورم، غش میکنم از دل ضعفه... یعنی همه اون خوشمزگی ها با اون یه تومنی ها رفت، تو اون زمان گم شد.! 

لواشک ها رو الان فقط برای خوشمزگی خورشت قیمه و خورشت قورمه سبزی درست و استفاده میکنم.. گاهی هم به عشق فرشاد که کمی دوست داره ، اما اون مزه های زیر دندون بچگی کجا و خورشت  لعابدار الان کجا!!

نیلوفرم هنوزم گل نیلوفر منه .. ولی شیرینی اون  قهقه ها و خنده هامون به قهقهرا رفت  ؛ انگار اخرش زندانی و اسیر روزمرگی هامون شدن، زیاد فرصت دیدن همو نداریم ولی مطمئنم وقتی ام همو ببینیم انقدر حرف دل و گفتنی های از ته دل داریم که نمیذارن خنده ها ازاد بشن .. 

باید بپذیرم اون حال خوش فقط مال همون دوران بود ..فقط تو تاریخ  اون سالیان دورِ گذشته جا موندن. چقدر بده  که آدم دلش برای خنده های دونفره سابقش تنگ بشه؛ حتی وقتی همون دونفر سابق فکر میکنن مثل سابق قدیمی موندن!!..

چقدر بده که تو زمان حال باشی اما دلت بخواد نباشی.

خیلی خاطره ها هستن که فقط تو ذهنم میدرخشن، حتی وقتی همه کبریتهای فرایندشونو روشن میکنم.. اما این درخشش فقط برای اونموقع ها  درست کار میکنه . همه چی  فرق کرده. درست مثل تاریخ که هیچ روزش تکرار نمیشه! ما موندیم و  خاطره‌ های شیرینی  که برای هم تعریف می‌کنیم، فقط لبخند می‌زنیم و دلمون برای خودِ گذشته‌مان تنگ می‌شه.

پ.ن:

«اما باید منطقی باشم. منِ این لحظه، خاطره‌ی شیرین دست‌نیافتنی آینده‌ام. انقضا یکی از ارکان زندگی است. زندگی‌ام مثل جویدن آدامس است. شیرینی‌اش دائمی نیست. دو ساعت بعد آدامس هست اما شیرینی‌اش تمام شده و تبدیل شده به یک خیال شیرین. (شایدم مثل همون لیمو ترش؛ اونموقع دهن اب بنداز بود و الان دل بُرنده!)

اما مگر آدامس‌های جهانم تمام شده‌اند؟ نچ. آدامس و کبریت فراوان وجود دارد. من باید با فکر احیا نشدن گذشته‌ها به صلح برسم.  آن‌چه تمام شده، تمام شده...--فهیم_عطار-- »

چهره غمگین شما

 

کتاب چهره غمگین من;

چهره‌ی غمگین من

هنگامی‌که کنار ساحل ایستادم تا مرغان آبی را بنگرم، چهره‌ی غمگینم جلب‌توجه پلیسی را کرد که در آن لحظه در آن ناحیه پاس می‌داد. محو پرواز پرندگان بودم که بی‌ثمر به بالا و پایین می‌پریدند تا چیزی برای خوردن بیابند. ساحل، مه‌آلود بود و آب سبزفام و غلیظ از چربی و بر سطح آن زباله‌ها شناور بود. هیچ کشتی دیده نمی‌شد. جرثقیل زنگار بسته بود. انبارهای ویران چنان می‌نمود که حتی موش‌ها نیز از آن‌جا رفته‌اند و جانداری در آن‌ها سکنی ندارد. سکوت بود و سکوت. سال‌های زیادی است که هر گونه ارتباط با خارج قطع شده است.

از میان آن مرغان آبی، مرغی توجهم را جلب کرده بود و به بالش می‌نگریستم. بطی بود، گویی از توفانی که در پی است آگاهست. بیش‌تر در سطح آب پرواز می‌کرد و گاه ضجه‌ی دیگر مرغان او را به خود می‌آورد. کمی اوج می‌گرفت و به دیگران می‌پیوست. اگر می‌توانستم آرزویی بکنم، این بود که ای کاش نانی داشتم تا به این مرغان می‌دادم. به مرغانی که موج‌ها را درمی‌نوردیدند و به نقطه‌ی سفیدی که نمایان می‌شد بال‌زنان می‌شتافتند و به آن آماج‌گاه رو می‌آوردند. ضجه و صفیرشان از گرسنگی بود. من هم مانند آن‌ها گرسنه و خسته بودم. اما در عین اندوه و غم، احساس شادی می‌کردم، آن‌جا ایستادن، دست‌ها را در جیب داشتن، به مرغان نگریستن و غم‌خوردن، بسی زیبا بود.

ناگهان دست مأموری به پشتم خورد و صدایی گفت: با من بیایید؛ در ضمن مأمور خواست کتف مرا بگیرد و بکشد. همان‌طور پابرجا ایستاده بودم و سعی داشتم شانه‌ام را از چنگش برهانم. آرام گفتم: شما دیوانه‌اید....

با صدای نامفهومی گفت: «رفیق به شما اخطار می‌کنم.»

و من در جواب گفتم: «آقای محترم»

با خشونت فریاد برآورد: «دیگر آقایی وجود ندارد. ما همه با هم رفیقیم.» و به کنارم آمد و از پهلو نگاهم کرد. مجبور بودم از آن مناظر شادی‌بخش چشم بردارم و به چشمان دریده‌ی او بنگرم؛ مانند گاوی وحشی، جدی بود، گاوی که سالیان سال جز وظیفه‌، چیز دیگری نچریده است.

«آخر به چه علت؟…» می‌خواستم شروع کنم… که حرفم را قطع کرد و گفت: «علتش پرواضح است، چهره‌ی غمگین شما.»

خندیدم.

«نخندید» خشمش واقعی بود. نخست فکر کردم. شاید برای این‌که نتوانسته است فاحشه‌ای یا مستی یا دزدی را دستگیر کند، به خاطر خالی‌نبودن عریضه، قصد جلبم را کرده است، ولی رفته‌رفته متوجه شدم که او واقعاً مصمم است مرا بازداشت کند: «… با من بیایید.» خون‌سرد پرسیدم: «آخر برای چی؟»

تا به خود آمدم، دست چپم در دست‌بند بود و از نگاهش دانستم که من از دست رفته‌ام. برای آخرین بار روی به جانبی کردم که مرغان آبی در پرواز بودند. نظری به آسمان زیبای خاکستری افکندم و سعی کردم خود و پلیس را به میان آب بیاندازم، چه با او در این آب غرق‌شدن هزاران بار زیباتر از لجن‌زاریست که او مرا بدان‌جا رهنمون است. از حیاطی گذشتن و سپس در اتاقی تنها زندانی‌شدن سخت جان‌کاه است. لیکن مأمور پلیس با حرکتی مرا چنان به طرف خودش کشید که نقشه‌هایم نقش بر آب شد… فرار از چنگالش غبرممکن بود. یک بار دیگر پرسیدم: «برای چه؟»

«برای این‌که قانون می‌خواهد که شما خوشبخت باشید.»

فریاد کشیدم: «من خوشبختم.»

سری جنباند و گفت:«چهره‌ی غمگین شما…»

پرسیدم: «قانونی که شما از آن سخن می‌گویید، قانون تازه‌ایست؟»

– «از عمر این قانون سی‌وشش ساعت می‌گذرد و باید بدانید پس از این‌که بیست‌وچهار ساعت از تصویب قانون گذشت، آن قانون قابل اجراست.»
«اما من این قانون را نمی‌شناسم.»

– «بی‌اطلاعی شما از قانون، دلیل آن نیست که من به آن عمل نکنم. از تمام فرستنده‌های رادیویی پخش شد و روزنامه‌ها هم نوشتند.»

و ادامه داستان ...

پ.ن؛

می توان بسی بیش ازاینها از هاینریش بل آموخت. میتوان یاد گرفت که چگونه در جامعه بی صفت و چندچهره که همه نقاب زده اند ازخود مراقبت کرد. 

به قول *میشل فوکو*، میتوان حمایت از خود را جایگزین حفاظت ازخود کرد. اصالت انسانی را پاس داشت و هرزه نرفت.

میتوان از *برشت* هم یاد کرد. نمایشنامه گالیله را در سال هزارو نهصد و سی وهشت به پایان رساند. در این اثر ماندگار پرسشی را پیش میکشد: مسئولیت طبقه روشنفکر در روزگاری که ستم حکم می راند چیست؟

پاسخ برشت این است: حقیقت را اشاعه دادن.

اما دردورانی که ترس بر همه جا مستولی است ازچه راهی می توان حقیقت را اشاعه داد؟

برشت جواب می دهد: «ازهر راهی که میسر باشد. حتی از طریق غیر قانونی.

وفاداری به خویشتن، حمایت ازخود، پایبندی به حقیقت،حفظ صدای خود به شیوه آلبرکامو.!!  

*کامو* در روزگار سیاه نازی ها نوشت: «من یک تک تیراندازم». 

بله می توان تک تیرانداز بود و صدای یگانه خود را حفظ نمود. امری که بیش از همه برای یک رژیم تمامیت خواه آزار دهنده است.

تفکر به سبک عنکبوت، مورچه یا زنبور

*تفکّر به سبک عنکبوت، مورچه و زنبور عسل*

■بیکن (۱۶۲۶- ۱۵۶۱) فیلسوف و سیاستمدار برجسته بریتانیایی چهار منبع خطا در تفکر بشری را با عنوان “چهار بت” طبقه بندی کرد:
▪︎بت های غار idols of the cave
▪︎بت های قبیله idols of the tribe
▪︎بت های بازاری idols of marketplace
▪︎بت های نمایشی idols of the theater

□بت های غار، سوگیری هایی هستند که از تجربه شخصی ناشی می شوند مثلاً اگر منزل و محل کار شما در منطقه ای از شهر واقع شده باشد که در آن منطقه پرخاشگری و بزهکاری فراوان است شما آمار پرخاشگری و بزهکاری را بیش از حد واقعی تخمین می زنید.

●بت های قبیله، سوگیری هایی هستند که از ماهیت انسان ناشی می شوند. مثلاً چون انسان، زمین زیر پای خود را ثابت ادراک می کند و خورشید را در آسمان در حال حرکت می بیند هزاران سال تصور می کرد که خورشید به دور زمین می گردد.

○بت های بازاری، سوگیری های ناشی از معنای سنتی کلمات هستند. مثلاً رواج ترکیب “قول مردانه” تلویحا این سوگیری را ایجاد می کند که مردان به تعهدات خود بیش از زنان پایبندند.

■بت های نمایشی، سوگیری ناشی از پذیرش کورکورانه فرامین مراجع قدرت یا اکثریت جامعه است. مثلاً وقتی بخش زیادی از جامعه مدل لباس خاصی را به تن می کنند شما هم به پوشیدن آن مدل لباس گرایش بیشتری پیدا می کنید.

●او‌ علاوه بر بر اینکه با استفاده از چهار بت به زیبایی خطای تفکر ما را نشان میدهد، که ما چگونه از نظر فکری بت پرست می شویم، و آن بت ها ما را در بند اسارت و تعبد و تعصب نگه میدارند، او یک تمثیل دیگر هم به کار برده است و می گوید شیوه فکر کردن آدمها من را یاد عنکبوت یا یاد مورچه یا یاد زنبور عسل می‌اندازد:

۱. *استعاره عنکبوتی* شیوه غلط فکر کردن کسانی است که اطلاعات را سوگیرانه جمع آوری می کنند. به همین دلیل فرانسیس بیکن می گوید، ظرفیت تارهای عنکبوت به نوعی است که مگس را به دام می اندازد، و یک عنکبوت کوچک نمی تواند یک ملخ را به دام بیندازد، گویا دنیای عنکبوت از پدیده هایی تشکیل می‌شود که از دنیای واقعیت صید کرده است. ولی این صیدها را گنجایش تارهای سست و‌ باریکش محدود کرده است.

او می گوید بعضی از آدمها هم مطالعه می کنند، ولی به گونه‌ای مطالعه می‌کنند که همیشه همان نتیجه گیری را که پیش از مطالعه داشتند تایید میشود، یعنی وقتی به سراغ مطالعه یک مطلبی می روند، چنان با سوگیری و تعصب به سمت تحقیق و مطالعه می روند، که فقط آراء و عقایدی را که اعتقادات آنها را تایید می کند پیدا می کنند. بیطرفانه تحقیق نمی کنند.

۲. بیکن شیوه دیگر غلط تفکر را شیوه  *تفکر مورچه ای*  میداند. مورچه ها مرتب دانه جمع می کنند، و دانه ها را ذخیره می کنند تا بعد مصرف کنند، روی دانه های جمع آوری کرده هیچ فرآوری انجام نمی دهند و دانه ها فقط با همان شکل اصلی انباشته می شوند. بیکن می گوید بعضی از مردم مثل بانک اطلاعات یا کتابخانه هستند. کلیه اطلاعات جدید را جمع آوری می کنند ولی آن اطلاعات را تحلیل جدید نمی‌کنند. نقد نمی کنند، چیدمان جدیدی به آن نمی دهند، به نتیجه گیری جدیدی نمی رسند، و خلاقیتی به خرج نمی دهند.

در نتیجه اگر راجع به یک موضوعی مثل موضوع روزمره از آنها سئوال کنید، با وجودی که آنها کلی فلسفه خوانده اند، ولی نمی توانند راجع به یک موضوع یا یک انتخاب روزمره، از فلسفه استفاده بکنند، انگار که یک گنجه فلسفه در ذهنشان است، اما اگر بپرسید راجع به هگل صحبت بکن دو ساعت حرف میزنند، اما اگر فکر کنید که این دانستن تفکر هگلی، در سبک زندگی آنها تغییری ایجاد کرده است، می بینید با اینکه کانت و هگل و دکارت و یونگ خوانده، همان گونه ای زندگی میکنه که همسایه‌اش که هیچکدام را نخوانده زندگی می‌کند. یعنی این بانک اطلاعات در شیوه زندگی او و نحوه تصمیم گیری او هیچ تاثیری نگذاشته است.

۳. بیکن شیوه سوم درست مواجهه با اطلاعات را *شیوه زنبور عسل* میداند، یعنی شیوه کسی که اطلاعات را وقتی جمع‌آوری می‌کند تحلیل می‌کند، چیدمان جدیدی به آن می‌دهد، چکیده‌ای از آن در می آورد، شخصی سازی اش می کند و آن را در زندگی عملی و روزمره خودش می کشاند، مثل زنبور عسلی که گرده های گیاهان را جمع میکند ولی با فراوری که رویش انجام می دهد از آن گرده‌ها عسل می سازد.

■امروزه ما با آدم‌های زیادی مواجه هستیم که هر روز مثل مورچه ها با اطلاعات سروکار دارند، هر روز با کانالهای خبری زیادی از طریق ماهواره و تلگرام و تلویزیون، مغزشان بمباران می شود، راجع به خیلی چیزها اطلاعات دارند، از طب سنتی تا تغییرات نرخ سکه و ارز و بازی های فوتبال تا اتفاقات سیاسی روزمرّه در دنیا.

اما روی این اطلاعات نقد و تحلیلی وجود ندارد تا منجر به تصمیم بشود یا منجر به ثروت آفرینی یا کارآفرینی بشود. علت این است که آنقدر خودشان را با بمباران اطلاعات مواجه می‌کنند که وقتی برای هضم اطلاعات و گفتگو راجع به اطلاعات ندارند و زمان اینکه یک اطلاعات را بروند منبع یابی بکنند و صحت و سقم آن را بسنجند هم ندارند، وقتی برای اینکه اطلاعات کاملی را درباره اطلاعات مختصری که از یک موضوع که در تلگرام دیده اند در بیاورند، ندارند.

□در نتیجه، کلی اطلاعات خام دارند که منجر به دانش knowledge نشده است، داده هایی دارند که تبدیل به معلومات نشده است. برای اینکه data تبدیل به knowledge بشود ما باید روی دیتا کار کنیم و فرآوری انجام بدهیم، در نتیجه ما بسیار آدم‌های پر اطلاعات و اما بدون معلوماتی هستیم، به دلیل اینکه وقتی به سمت تحقیقی می‌رویم به مدل عنکبوت سوگیرانه به تحقیق می رویم، می‌رویم تا همان چیزهایی که به آن اعتقاد داریم تایید و دلایلی که به نفعش هست را جمع آوری بکنیم.

●قبلاً کتابی از پیتر دراکر را بنام «پنج پرسش مهمی که شما باید درباره سازمانتان به آنها پاسخ دهید» معرفی کردم. در آن کتاب نویسنده میگوید سازمانهای موفق سازمان‌هایی هستند که می‌دانند به کدام پیشنهادهای سودآور و جذاب باید نه بگویند. یک سازمان به همه پیشنهادهای سود آور و جذاب نباید بله بگوید. اولین چیز این است که باید برای خودش خط قرمز هایش را تعیین کند. 

○ما هم باید یاد بگیریم که به بعضی از اطلاعات نه بگوییم. دیگه هر روز نباید همه اطلاعات از اخبار تلویزیون و کانالهای تلگرامی و ماهواره و منابع دیگر را دریافت کنیم، بدون اینکه وقت نقد و فراوری و خلق داشته باشیم.

باید یاد بگیریم که اگر وقت نمی کنیم مطالعه عمیق و دقیق داشته باشیم روزنامه را نگیریم، خیلی از کانال‌های خبری را تماشا نکنیم، و مغزمان را با هر اطلاعاتی پر نکنیم. البته کسی که در کار تجارت خارجی است لازم است که هر روز نرخ ارز و سکه را بداند یا کسی که در کار تجارت فوتبال است، لازم است که هر روز نتایج تمام فوتبال ها را بداند یا کسی که پزشک است لازم است هر روز در جریان آخرین داروهای به بازار آمده باشد، ولی کسی که پزشک است لازم نیست هر روز اخبار فیفا را بداند. این اطلاعات تخصصی برای غیر متخصص کاری و تجاری، اطلاعات پرت و زائد هست.

اطلاعات زائد منجر به تغییر در سبک زندگی ما و یک عملی که خلاق و نقاد باشد یا کارآفرین یا ثروت آفرین باشد نمی شود. همان‌طور که یکسری کالاهای اضافی را باید از خانه بیرون کنیم، باید به یک سری از این مخزن های اطلاعاتی هم نه بگوییم. تا بتوانیم عمیق‌تر و فعال‌تر با اطلاعات مواجهه پیدا کنیم.

 


*منبع:*

وبلاگ« روان شناسی نگرش »به نقل از دکتر محمدرضا سرگلزایی (خلاصه شده)
 

مغفور صادق جان

 

آرامگاه صادق هدایت در قطعه 85 پرلاشز

یکی از ارزوهای ارامبخش زندگیم اینه که ؛ سعادت داشته باشم قبل از مرگم پای سنگ قبر مرحوم صادق جان به حرمت اراده و تصمیم والایش،  سر تعظیم فرود بیارم ..

در برابر عظمت اگاهی لبریز شده اش، در بی انتهایی وسعت روح بزرگوارش بوسه بر سنگ زیبای یادبود هستی ش بزنم ..

و دست مریزاد بگم به طراح چنین  یادواره سنگی سیاه، که بحق روح سپید و روشن صادق جان شایسته این هرم اتصال به کائنات ست .. 

الهی روح غنی و سرشارش همیشه جاویدان در چرخهٔ کهکشان، که از سرِ زمین خاکی  بسیار بیشتر وسیع و گسترده بود  ..