*روانشناسی قدرت!*

*روانشناسی قدرت!*


■برداشت عمومی در ارتباط با علت رفتار غالبا مستبدانه یک صاحب قدرت، این است که فرد مزبور انسانی است که ذاتاً از طبیعتی مالامال از خصلت‌های منفی، از قبیل خودبزرگ‌بینی، کیش شخصیت و نگاه از موضع بالا در رابطه خود با انسان‌های دیگر است.

□اما مطالعاتی که در زمینه‌های مشترک روانشناسی و علوم سیاسی بعمل آمده، نشان می‌دهند که چرا افراد قدرتمند در اکثر مواقع و در طول تاریخ به نحوی شگفت‌انگیز از خود، رفتاری به کلی متفاوت، پیش و پس از به قدرت رسیدن نشان می‌دهند و رفتار و کردار و حتی نحوه سخن گفتن فرد بطور بارزی پس از رسیدن به قدرت دست‌خوش تغییر می‌گردد.

●ادم گالینسکی، روانشناس اجتماعی در دانشگاه

Northwestern University-Kellogg School of Management

سالها پیش دست به آزمایشی بدیع زد.

او دو گروه از دانشجویان را برگزید و با هر گروه به این ترتیب عمل کرد: با گروه A به بحث و تبادل نظر نشست و از انواع وسائل استفاده نمود تا نقاط قوت روحی آنان را استخراج و برای آنان برجسته نماید.

او با تأکید بر قدرتمند بودن این گروه آنان را برای ورود به آزمایش آماده نمود.
رفتار گالینسکی با گروه B درست از نقطه عکس آغاز شد و آنان را به لحاظ روانی در شرایطی قرار داد که احساس ضعف و زبونی بر آنان غالب گردد و پس از آن هر دو گروه را راهی آزمایش نمود.

○گالینسکی و دستیارانش از داوطلبین خواستند که در یک محل گرد هم آیند و سپس به آنان گفتند که حرف E را با یک ماژیک بر روی پیشانی خود بنویسند.

تعداد کسانی که در گروه B حرف E را وارونه نوشتند (آنچنانکه این حرف در آینه ظاهر می‌شود) به نحوی که برای نفراتی که از روبرو به پیشانی آنان نگاه کنند، قابل خواندن باشد سه برابر گروه A بود که اکثریت قریب به اتفاق افراد آن حرف E را از دید و منظر خود نوشتند؛ یعنی برای کسانی که از روبرو آنان را می‌دیدند وارونه به نظر می‌آمد و قابل خواندن نبود.

■نتیجه‌ای که دیچر کلتنر، روانشناس اجتماعی از دانشگاه برکلی از آزمایش گالینسکی گرفت این بود که قدرت باعث می‌گردد که به نحوی اعجاب‌آور، فرد تازه به قدرت رسیده، از لحظه تکیه زدن به جایگاه قدرت رفته‌رفته جهان پیرامون خود را تنها از منظر خود می‌بیند و بطور اسرار‌آمیزی تجزیه و تحلیل‌ها و تصمیماتش در جهت حفظ و بقاء قدرت خویش است.

□دستیابی به قدرت باعث می‌گردد که فرد به سرعت تمامی مهارت‌های خود را در ایجاد رابطه عاطفی با پیروان خود به فراموشی سپرده و دیگر دیدگاه‌های آنان را نبیند و صدای آنان را نشنود. او تنها چیزهائی را می‌بیند که دوست دارد ببیند و صداهائی را می‌شنود که دوست دارد بشنود.

●در حقیقت، فرد قدرتمند با دستیابی به قدرت به این نتیجه می‌رسد که لابد توانائی‌های فردی و مهارت‌های تخصصی و یا قدرت مدیریت او از دیگران یک سر و گردن بالاتر بوده که توانسته گوی سبقت را از دیگران برباید. او با خود می‌اندیشد: اگر من برتر از همه نبودم چه دلیلی داشت که به این موفقیت و مقام برسم؟ از این لحظه به بعد او خود را بطور بی‌وقفه مُحق می‌داند که وزن به مراتب بیشتری به نظرات خود بدهد و انتخاب مردم را اینگونه تفسیر کند که چون نمی‌توانسته‌اند و یا نمی‌دانسته‌اند که چگونه کار‌ها باید سامان داده شود به من روی آورده‌اند.

○اما اشکال بزرگتر در اینجاست که وقتی از نظرات مردم سخن به میان می‌آید خواست‌های آنان نیز با نظراتشان درهم می‌آمیزد. وی هرگز توجه نمی‌کند که هر چند ممکن است در باب اداره و مدیریت و یافتن راه حل، نظر مردم صائب نباشد (که در آن هم بحث است) اما قرار نیست “خواسته‌هایشان” نیز هم‌پای “نقطه نظرات غیرتخصصی‌شان” در هم آمیخته و فاقد ارزش و اعتبار گردد.

■در نهایت، الزاماً این خصائل فردی که در مسند قدرت نشسته نیست که رفتار او را رقم می‌زند، بلکه در اکثر موارد این پروسه رسیدن به قدرت است که از فرد شخصیت جدیدی می‌سازد. این فرآیند می‌تواند کاراکتری افتاده و درویش مسلک و همراه مردم را به مستبدی سرسخت و نفوذناپذیرو بی‌توجه به خواست مردم مبدل کند. تغییر و تحول یاد شده بخصوص برای آنان که خود را خادمین خداوند و یا مردم می‌دانند سخت هشدار‌دهنده است.


*منبع:* کانال آموزه های سازمانی

دیدگاه گنجشکی

حالا فهمیدم چرا گنجشکا صبح علي الطلوع از خواب بیدار میشن، انقدر تو گوش هم جیک جیک میکنن، مستانه خواب دیشب شونو برا هم تعریف میکنن..

یه جایی خوندم خونواده هایی که احمق اند هر روز صبح سر صبحونه هی برا همدیگه از خوابای شب قبلشون میگن !

اما گنجشکا معصوم ترین و عاقل ترین افریده های هستی هستن که با جیک جیک شون اواز یه روز افتابی رو سر میدن. صبح زود تا بیدار میشن از قشنگی چیزایی که از بالا دیده اند برا هم میگن، نه بدی ادما رو میبینن نه جنگها و خشونت هاشونو ! اصلا تا حالا دیدین تو هیچ صحنه جنگی یه گنجشکی پر بزنه ؟ نه بخدا!

گنجشا از اون بالا ، بالایی که زیر بال شون فقط رنگی رنگی و زیباییه ؛ قشنگی و خوب بودن ادما رو میبینن، دونه پاشیدن شونو ، ابهای زلال و رودخونه های جاری ، درختهای سبز به فصل بهار برای تخم گذاری و برگهای زرد و نارنجی و قرمز برای پناه گرفتن در جاهای گرم ..

شاید گنجشک فقط یه اسم و سمبل باشه، ولی شاخص زنده بودن یه اکوسیستم سالم و یه چرخهٔ طبیعی طبیعت ، جیک جیک پرنده ها تو بهاره!!!

وقتی صداشون در میاد و چهچه میزنن که اوضاع تولید مثل در دیدگاهشون روبراه و‌ روروال و رومدار باشه.

وقتی که اب و هوا و زمین آلوده نباشه تخم میذارن..

وقتی ببینن همه چی زیر پرشون قشنگه ...🕊

ای کاش جیک جیک گنجشکا همیشه تو گوش مون باشه..

دیدگاه قشنگ شونم بشه صحنه زندگی مون 🍀🪐🍀

معنای زندگی

*معنای زندگی چیست؟*


■فیلسوف یونانی دکتر پاپادروس در پایان کلاس درسش با این پرسش به سخنرانی خود خاتمه داد: آیا كسی سؤالی دارد؟

□یکی از شاگردانش به نام "رابرت فولگام" نویسندۀ مشهور در بین حضار بود و پرسید: جناب آقای دكتر پاپادروس، معنی زندگی چیست؟

●بعضی از حضار خندیدند! اما پاپادروس، دانشجویان خود را به سکوت دعوت كرد، سپس كیف بغلی خود را از جیبش درآورد، داخل آن را گشت و آینۀ گرد و كوچکی را بیرون آورد و گفت:

○موقعی كه بچه بودم جنگ بود، ما بسیار فقیر بودیم و در یک روستای دورافتاده زندگی می‌كردیم، روزی در كنار جاده چند تکه آینۀ شکسته، از لاشه یک موتورسیکلت آلمانی پیدا كردم. بزرگترین تکۀ آن را برداشتم و با ساییدن آن به سنگ، گِردش كردم.
همین آینه‌ای كه حالا در دست من است و ملاحظه می‌كنید. سپس به‌عنوان یک اسباب‌بازی شروع كردم به بازی با آن و بازتاباندن نور خورشید به هر سوراخ و سنبه و درز و شکاف كمد و صندوقخانه و تاریکترین جاهایی كه نور خورشید به آنها نمی‌رسید.

■از اینكه با كمک این آینه می‌توانستم ظلمانی‌ترین نقاط دنیا را نورانی كنم به‌قدری شیفته و مجذوب شده بودم كه وصفش مشکل است. در واقع، بازتاباندن نور به تاریکترین نقاط اطرافم، بازی روزانۀ من شده بود.

□آینه را نگه داشتم و در دوران بعدیِ زندگی نیز هر وقت كه بیکار می‌شدم آن را از جیبم در می‌آوردم و به بازی همیشگی خود ادامه می‌دادم.
بزرگ كه شدم دریافتم این كار یک بازی كودكانه نبود، بلکه استعاره‌ای بر كارهایی بود كه احتمال داشت بتوانم در زندگی خود انجام دهم.

●بعدها دریافتم كه من، خود نور و یا منبع آن نیستم، بلکه نور و به عبارت دیگر، حقیقت، درک و دانش جایی دیگر است و تنها در صورتی تاریکترین نقاط عالم را نورانی خواهد كرد كه من بازتابش دهم.

○من تکه‌ای از آینه‌ای هستم كه از طرح و شکل واقعی آن اطلاع چندان درستی ندارم. با وجود این، هرچه كه هستم، می‌توانم نور را به تاریکترین نقاط عالم، به سیاهترین نقاط قلوب انسان‌ها منعکس كنم و سبب تغییر بعضی چیزها در برخی از انسان‌ها گردم. شاید دیگران نیز متوجه این كار شوند و همین كار را انجام دهند. به‌طور دقیق این همان چیزی است كه من به دنبال آن هستم. این معنی زندگی من است.

■دکتر بعد از پایان درس، آینه را به دقت دوباره در دست گرفت و به كمک ستونی از نور آفتاب كه از پنجره به داخل سالن می‌تابید، پرتویی از آن را به صورتم و به دستهایم كه روی بازوی صندلی به هم گره خورده بودند، تاباند و گفت:
▪︎به جایی که تاریک و ظلمانی است، نور ببریم.
▪︎به جایی که امید نیست، امید ببریم.
▪︎به جایی که دروغ هست، راستی ببریم.

*این معنای زندگیست...*

زندگی عادلانه نیست!

یک دیالوگی بود میگفت:

"من نمیخوام اینجا وایسم و بهت بگم زندگی عادلانه ست، چون نیست".

این جوابیه که در پایانِ فکر کردن به همه نابرابریها به خودم میدم. زندگی عادلانه ست؟ نه. دنیا بر اساس انصاف جلو میره؟ نه.

همه آدم‌ها قراره به اونچیزی که میخوان میرسن؟ نه. همه قراره عمر طولانی برای رسیدن به آرزوهاشون داشته باشن؟ نه. دردهای آدم‌ها به یک اندازه ست؟ قطعا نه.

همه خوشبختی و آرامشو تجربه میکنن؟ نه.

دنیا زشتی و جنگ و فقر و بدبختی و نابرابری داره؟ تا دلت بخواد.. ولی این تنها چیزیه که تو داری.

یه مهره توی یه بازی شخصیت داره، خارج از بازی چیه جز یه تیکه پلاستیک و چوب؟ چی هستی تو خارج از این دنیا؟ تو مسئول این شکلی بودنِ دنیا نیستی. ولی مسئول اون تاثیری که خودت روی دنیا میذاری هستی حتما، طوری که رفتار میکنی، حرفی که میزنی، اخلاقیاتی که رعایت میکنی، دانشی که کسب میکنی و انتقال میدی، کاری که انجام میدی، بچه ای که تربیت میکنی.

دنیا عادلانه نیست.

خیله خُب! تو اصلا برای اینکه کفه ترازو رو سمت خودت برگردونی کاری کردی؟ کاری کردی که از یک وزنه چندکیلویی سنگین تر باشه و بازم کفه ی ترازو برنگرده؟!

م.ن؛ حتی به اندازه از دست دادن یه پَر شاهین!مهمتر از اون تربیت خودت!

فروش ارزو!

یکی از بزرگترین تجارتهای بشر آرزو فروشیه. یعنی یه عدهٔ کثیری تو‌ دنیا شغلشون اینه که نگاه کنن ببینن آدما چه آرزویی دارن، بعد همون رو تولید کنن و‌ بهشون بفروشن. تِرن اُور مالی این تجارت، سالانه صدها یا هزاران میلیارد دلاره.

مثلا میلیونها نفر آرزو‌ دارن که بتونن با تحرک کم و غذای زیاد لاغر شن. بعد پونصد تا شرکت تو دنیا هر چرندی رو قاطی میکنن، به شکل قرص و شربت میدن به اینا تا بخورن و به این آرزوی محالشون برسن. یه عده دیگه آرزو دارن که پیر نشن، یا روندش کند بشه. بعد یه مشت شیاد میان حلزون و طلا یا اسپرم و خاویار و هرچی که بتونن رو به شکل کرم آنتی اِیجینگ‌ در میارن و با قیمت گزاف به این جماعتِ آرزومند میفروشن.

یه عده دلشون میخواد از آینده خبر داشته‌ باشن و به پیشگو ‌پول‌ میدن. اون یکی‌ میخواد مهرش به دل شوهرش بیافته، به رمال و دعانویس پول میده. یکی‌ میخواد سرطانش بدون ‌شیمی‌درمانی خوب بشه، به دکتر علفی مراجعه میکنه. یکی دیگه میخواد بتونه بازارهای مالی و آیندهٔ کریپتو رو‌ پیشبینی کنه، به تحلیلگرهای دوزاری پول میده تا براش بازارها رو رمزگشایی کنن. حالا همون تحلیلگره خودش سالی ۳بار داره تو سرمایه‌گذاری‌هاش شکست میخوره، چون یه بازار انقدر مولفه داره که پیشبینی قطعیش برای یه ابَرکامپیوتر هم ناممکنه، چه برسه به این انسان کم‌ عقلِ فانی.

مثالهای آرزو فروشی انقدر زیاده که اگر بخوام همه رو بگم صد صفحه میشه.

اگر میخواید شما هم یکی از اون میلیونها هالویی نباشید که هر سال دارن جیب شیادها رو‌ پر میکنن، مجبورید دانش‌تون رو زیاد کنید. کسی که علوم پایه رو‌ بشناسه و‌ مغزش قابلیت پردازش درست اطلاعات رو‌ داشته باشه میدونه که چه آرزوهایی دست‌نیافتنی هستن. پس با واقعیت کنار میاد و‌ پول و‌ انرژیش رو روی چیزایی میذاره که امکان تحقق دارن...

«ناشناس»

م.ن
نمیدونم این نوشته رو کی نوشته...

خودم یه زمانی ارزوهامو مینوشتم ، شنیده بودم بنویسیم و‌ نگاشون کنیم بهشون میرسیم..
سالها بعد که به خیلیاشون رسیدم و به تاولهای دست و‌ پام نگاه کردم دیدم اونا نبودن که به من رسیدن ، این من بودم که سینه خیز تو صخره ها و صحرای زندگی خونین و‌ مالین خودمو بهشون رسوندم. روزگار بسختی بهم یاد داد ؛ هیچ ارزویی با نوشتن و ‌نگاه کردن،حتی فکر کردن بهش محقق نمیشه، فقط باید براش تلاش کرد، حتی جون کند !
بعدتر هی ارزوهامو غربال کردم ، کمتر بزبون و به کلام اوردم ،شایدم عقلم بیشتر رسید که در برابر چیزایی که نمیتونم کنترل کنم یا به زور بدست بیارم تسلیم باشم .
بعدترها ارزوهامو فقط به صورت یه دسر خوشمزه حس کردم ، اگه دست یافتم که نوش جانم اگرم دستم خالی موند؛ خب حتما سهمم از کهکشان نبوده.
بعد از نیم قرن ، اخیرأ ، دیگه ارزویی ندارم هیچی.
ته دلمو نگاه میکنم میبینم هیچی نمیخوام، اصلا ارزو ندارم.
چقدر این بی ارزویی لذت بخشه...

شایدم اسمی که روی دست و پا زدنهام ، تلاشهام و قدم به قدم زندگیم گذاشتم ، دیگه آرزو نیست..

حالا کندهٔ خم نشدنی شده ام که اسم خواسته ها و هدفها و انگیزه هامو نمیذارم ؛ آرزو ..

بهشون میگم تابلوهای راهنمایی راه رشد ...

حفظ تعادل

«برای حفظ دقیق تعادل و خواص آیرودینامیکی در عقاب،

وقتی پر از یک بال او می افتد،

همان پر را از بال دیگر نیز از دست می دهد.»

عجباااا!!

استعفای چرچیل !

*چه کسی چرچیل را به استعفا واداشت؟!*


■چرچیل تا ۸۰ سالگی‌اش نخست‌وزیر ماند. در زمانی که حتی به سختی راه می‌رفت، به سختی می‌نشست، حاضر به استعفا نبود. او آنقدر بزرگ بود که انگلیسی‌های محافظه‌کار ترجیح می‌دادند از مقابله با او کنار بکشند. در واقعیت اما چرچیل پیر شده بود. با این حال، چه کسی بود که توانست چرچیل پیر و بزرگ را به استعفا بکشاند؟‌

□برای تولد ۸۰ سالگی چرچیل، نمایندگان مجالس اعیان و عوام تصمیم به برگزاری یک جشن ملی می‌گیرند و این تولد از تلویزیون هم قرار است مستقیم پخش شود. اما هدیه‌ی تولد آقای چرچیل چیست؟ نقاشی پرتره‌اش. این نقاشی پرتره سفارش داده می‌شود به نقاش معروف «گراهام ساترلند» هنرمند نوگرای انگلیسی آن زمان.

●ساترلند به مانند هر هنرمندی در پس نقاشی چهره، به دنبال حقیقت است. چرچیل را در چندین نوبت می‌بیند و در موردش تحقیق می‌کند. چرچیل اما خودش نقاش است و برای همین به ساترلند یادآوری می‌کند که «او نباید نقاش چهره‌ چرچیل باشد، او باید تصویرگر چهره‌ جایگاه چرچیل باشد».

○هنر آئینه‌ای است برای دیدن خودمان. آئینه‌ای که اگر مدام به آن نگاه نکنیم، زشت خواهیم شد. ساترلند صریح‌تر از آن است که چرچیل بزک‌شده را بکشد؛ او همان آئینه‌ای را می‌سازد که چهره‌ واقعی چرچیل را نشان می‌دهد.

■روز تولد در محل مجلس از نقاشی رونمایی و چرچیل از دیدن خویش در آن آئینه برآشفته می شود. او درصدد باز پس فرستادن نقاشی است؛ اما ساترلند هنرمندی نیست که بشود به سادگی از آن گذشت و بازاندیشی در آنچه هست، می‌افتد به جان چرچیل!

□ساترلند به دیدن چرچیل می‌رود. او به صراحت به چرچیل می‌گوید که هم او را دوست دارد و هم او را قابل ستایش می‌داند؛ اما «پیر شده‌ای آقای چرچیل!» ساترلند هنر را آئینه‌ای می‌داند که باید به چرچیل یادآوری کند که به جنگ سن و سال نمی‌تواند، برود.

●تابلو نقاشی ساترلند به دستور همسر چرچیل به آتش کشیده می‌شود. اما آتش اصلی تصویری بود که به جان چرچیل بزرگ افتاد و تا او استعفای خود را اعلام نکرد، رهایش ننمود! چرچیل از دیدن خویش در آئینه‌ هنر به این واقعیت پی‌برد که برای حفظ احترام خودش و کشورش باید کنار بکشد!

○امروزه نقاشی ساترلند شاهکاری از دست رفته است؛ شاهکاری که توانست غایت هر هنری باشد. همین نقاشی بود که انگلستان آن روز را از اشتباهات مردان بزرگش رهانید. فرد پیر ناخودآگاه دل‌بسته‌ افکار کهنه است! این طبیعت آدمی است و نمی‌شود با طبیعت چنین به جنگ برخاست...
*منبع:* سایت انگاره[با اندکی تلخیص]

پ.ن؛

وقتی به آینه نگاه می‌کنیم، رو‌به‌روی مرگ نشسته‌ایم؛ آینه چیزی را به ما نشان می‌دهد که هیچ‌جای دیگری پیدا نمی‌شود: نسخۀ دیگری از خودمان...

آینه‌ها ترسناک‌ترین چیزهایی هستند که در خانه نگه می‌داریم. در تمام فرهنگ‌های بشری، باورهای خرافی گوناگونی دربارۀ آینه‌ها وجود دارد. شاید دلیلش این است که ما وحشت‌انگیزترین چیزی که در زندگی‌مان می‌شناسیم را در آن‌ها می‌بینیم: خودمان را.

هر چه در عکس‌های آلبوم خانوادگی، مهربان و آرامیم، جلوی آینه شکلک‌های ظاهر میکنیم که شکل خودِ ما نیست. انگار هیولایی که در وجودمان نشسته، از طریق آینه است که خودش را نشان می‌دهد. این ترس‌ها، امروز بیشتر از همیشه هم شده‌اند، چون همه‌مان در تالار آینه‌ای بی‌انتها حبس شده‌ایم: اینترنت.