کمبود

 

       زمان تلخ ترین خاطرات را شیرین می‌کند به قید آن‌ که قهرمان آن خاطراتِ تلخ، خود ما باشیم و تلخی و درد بر ما فرو آمده باشد نه بر دیگرانِ عزیز یا عزیزِ دیگران.، ما خاطراتی را که در آنها غم و رنج گذشته‌های خود را محفوظ داشته‌ییم با لذتی غریب باز می‌گوییم..  «نادر ابراهیمی»

      همیشه کمبود فرزاد و فرشاد دارم، همیشه فرشاد/فرزاد ِ خون ام پايينه ، كم ديدمشون و كم از وجودشون حظ و لذت بردم !! اون چهارپنج سال دانشجوییم همزمان بود با هفت سال اولیه عمر صدساله اونا، کم بغلشون کردم کم بوسیدمشون ، کلا کم بودم و بودن شون رو کم نوش جان کردم، اون عقده ها با هیچی پر نمیشه. روحم ویتامینهای بچگی شون  و‌ بوی اون کودکانه ها را کم‌ داره ، غنی نیست، جای خالی داره ..

      گرچه فكر كنم همه مادرهایی که بالاجبار این جور جدایی ها  رو مدتی یا برای ماه ها، سالها دانشجویی یا یه دوره بیست سی ساله کارمندی تقبل میکنن و شرایط زندگی شون همچین چشمپوشی از مهرمادرانه رو میطلبه؛ کم و  بیش همين حس نیاز و باور کم مادربودن، رو داشته باشن ؛ مادراي كارمند، مادراي اموزگار و و و . حقیقتأ شيرزن و مادران  قدرتمندي هستن عزیزانی که سالها ، شاید یک سوم از عمرشون رو برای خدمت به جامعه یا کمک به درامد خانواده بیرون از خونه به کار مشغولند و ميتونن ، بچه ها رو بذارن و چند ساعتی از روز در هوایی بدون اونا سر کنن، با حس غم انگیزی که ؛ يه تكه از قلب شون جايي، جداي از تن شون ميتپه.. 

       حالا هرچي اون «جا» دورتر و کمتر در دسترس باشه، خب قلب مادر جای خالی اون تکه اش رو بیشتر درد میکشه. مطمئنأ باباها هم ، کم از مادرا نیستن تو عشق و‌محبت به بچه هاشون، فقط بند ناف بچه رو از بند ناف مادر قیچی میکنند، همین انفصال، برخلاف ظاهر واقعیت ، همون لحظه با همون قیچی،  جان شون رو بهم گره میزنه ، بند ناف بین مادر و بچه جدا، اما در مقابل؛ روحشون  هممدار و هم انرژی میشه ، تا زنده اند .  /حتی بعد از مرگ/ ، با هم میچرخه و اگر پیوند این دو روح ، روحانی  هممدار و همراستا باشه، چه بسا فرسنگها فاصله مانعی برای تله پاتی و دریافت و دادن عشق و‌محبت نیست.

       تنها دلخوشی و لنگر موندن و بودن پدرمادر ، وقتی مهمونای عزیز رحمت رو‌کم میکنن و میرند، خاطراتشون ، عکساشون و موفقیتها و سربلندی شون میشه مهمترین و‌بزرگترین سرمایهٔ هستی شون...

    هر خاطره ای از اونا حتی چند دقیقه و لحظه های شادکامی در گذشته، «اکنون خوشمزه» رو برام میسازه،

🪴وقتی فرزاد رو میبوسیدم با اون صورت گرد و چشمای معصومش تو صورتم نگاه میکرد و میپرسید؛ شیرین بود؟! دلم برای اون پسر سه چهارساله ضعف میرفت و شیرین میشدم عین عسل .

🪴به فرزاد میگفتم خدا کجاس؟ میگفت اینجا و دستشو‌ میذاشت رو قلبش، از پسر چهار پنج ساله شنیدن اینهمه حس خدایی ، خستگی رو از تنم میبرد .

🪴وقتی فرشاد از مدرسه می اومد و‌میگفت ؛ کی از پارچ من اب خورده ؟(دیدین بچه ها دوست دارن با پارچ اب بخورن؟؟ مشکل رو حل کرده بودم ، دوتا پارچ قهوه ای کوچولو قد یه لیوان، براشون خریده بودم به دسته هرکدوم روبان زرد و قرمز زده بودم که مالکیت معلوم باشه) بهش میگفتم از کجا فهمیدی کسی از پارچت اب خورده ؟ میگفت اخه الان که اب خوردم سرم گیج رفت!! اونموقع دل منم غنج میرفت که از اب پارچ اون خورده بودم . دهنی کسی رو دوست نداشت اما من عاشق ظرف و قاشق دهنی اون بودم .

🪴با  فرزاد مرتب پول بهم قرض میدادن، یبار رفته بود دیده بود یه شونه کنار اتاق فرزاد افتاده گفته بود داداش اینو بجای اون پنجاه تومن که ازت طلب دارم بردارم؟ گفته بود باشه، اخه موهاشو فرق وسط باز میکرد و شونه لازم!!

🪴چند هفته بعد باز رفته بود تو اتاقش گفته بود داداش این شونه رو از من میخری سی تومن؟ اونم گفته بود نخیر، جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه!! چقدر دلم پر از عشق و‌امید میشد از این رابطه های دوست داشتنی . 

🪴صبح روزای پنج شنبه، ما میرفتیم خرید. وقتی اونا ظهری بودن، ناهارشونو اماده میذاشتم که اگه ما دیر رسیدیم، اونا بخورن و مدرسه شون دیر نشه ، حدودای دوازده از خونه میرفتن بیرون ، یه روز پنج شنبه، ساعت یازده و‌نیم برگشتیم دم اپارتمان دیدیمشون دارن میرن، پرسیدم مادر چرا زود میرین ؟ با سرافکندگی گفتن ، همینجوری !! گفتم نه برگردین بریم خونه الان زوده میرید دم مدرسه الاخون والاخون میشید ، اومدیم تو خونه ، دیدم ساعت دیواری شکسته رو گذاشتن سر پله ها، با یه نامه معذرت خواهی که: ببخشید ما داشتیم تو پذیرایی فوتبال میکردیم زدیم تو ساعت، شکست، حالا میخواستیم زود بریم بیرون که شما ما رو دعوا نکنید،

🪴قبلا هم تو فوتبالای سه نفری مون زده بودیم ظرف و ظروف شکسته بودیم، خیلی کیف داشت، عین گل پیروزی تو دروازه(کلا وقتی یه چی میشکنه تو خونه، عجیب شُشَم خنك ميشه، حس ميكنم فضاي بيشتري براي نفس كشيدن باز ميشه، حس ميكنم صدااي اون شكستن هرچي قضابلا تو كائنات و رو مدارمونه رو ، ميشكنه) منو باباش خندیدیم و‌گفتیم اخه برا شكستن  يه ساعت كي، دعوا میکنه؟!؟ چقدر معرفت و‌نجابت شون دلنشین بود و ساعتهای عمرمون رو قشنگ تر میکرد .. 

🪴یه روز مادر؛ شاید هردوشون کمتر از ده سال داشتن، با پول  تو جیبیاشون یه توپ راست راستکی والیبال برام خریده بودن، هفت هزارتومن ..

 🪴فرشاد از امپول ميترسيد ، وقتي يبار براي سرماخوردگيش مجبور بود يه پنسيلين بزنه ، چهارتايي تو اتاق تزريقات بوديم، فرزاد در حالي كه دست داداششو گرفته بود گفت؛ اصلا نترس تا بيست بشماري تمومه، اونم شروع كرد به شمردن، اماهنوز تزريق تموم نشده بود رسبد به بيست، مجبور شد عدد بيست رو بيست سي بار تكرار كنه، فرزادم مرتب ميگفت نفس عميق بكش و اون هي ميگفت بيست !! سه تايي مون از خنده غش كرده بوديم تا بالاخره يه امپول زدن تمام شد !! واقعا ديدن اون همدلي برادرانه خوشبختي يه ننه نيست ؟ 

🪴اخرین بار که اومده بود اینجا ، یه روز دیدم با یه پاکت از بیرون برگشت، گفت ننه برات یه‌کارد آشپزخونه ، یه کاردتیزکن، یه زیر قابلمه ای خریدم، اخه دیدم کارد درست و درمون نداری، هنوزم دارم فکر میکنم اگه برام نخریده بود به عقل خودم نمیرسید یه کارد بدردبخور بخرم !! هنوزم عین مادر تلاش میکنه هم منو راس و ریس کنه ، هم چرخش مدارمو ..

🪴خونه که سوخت فرشاد ده روز مرخصی گرفت اومد ، رفت لباس و‌کفش و‌کلاه کارگری خرید همه سوخته ها رو از خونه ریخت بیرون، تازه یه هفته اش کمر من اسپاسم بود ، منم داری کرد، انقدر بهمون قوت قلب داد و محبت کرد که خونه سوخته و دل سوخته مون با هم درمان شد ، چقدر بابامه؛ بی نهایت .. 

🪴از راه که میاد، همه ی جاده ها به قلبم میرسه، همه دنیا رو‌میاره ، به نفس و دم و بازدمم اکسیژن میده .

🪴اخه چقدر یه ننه میتونه خوشبخت باشه که پدر  مادر خودشو بدنیا بیاره ..

ادامه دارد.. 

        💎💎خیلی از اتفاقات کوچک ، زندگی را رنگین کمانی و طعم دار میکند. اصلاً مجموعه‌ای از چیزهای به ظاهر گذرا ، اجرهای ماندگاری زندگی را تشکیل می‌دهد. زندگی یعنی همین!

📕زائری_زیر_باران

✍🏻منو احمد_محمود

       💎💎 مذاكره با خاطرات كار آسانی نيست. چطور می‌شود بين آن‌هايی كه نفس نفس می زنند تا بازگو شوند و آن‌هايی كه تازه دارند پا می‌گيرند و آن‌هايی كه هنوز هيچی نشده چروک خورده‌اند و آن‌هايی كه كلام آسيابشان می‌کند و تنها گردی ازشان باقی می‌ماند انتخاب كرد؟

جزء_از_کل

استیو_تولتز

 

 

 

دلار

    هروقت حرف سربازي رفتن  ميشه، دوتايي شون ميگن ما بجاي دو سال ، كل سالهايي كه خونه مامان بابا بوديم ، دورهٔ سربازی رو گذروندیم  !! خونه که نه ، پادگان بود!! چه قانونها و‌سختگیری ها  و تکلیفهایی که پله پله با بزرگ شدن شون تو‌ زندگی مون تثبیت شده بود و بهیچ عنوان نمیذاشتم نافرمانی بشه..

    البته بنظر خودم عشق و‌محبتم بیشتر از جدیت و سختگیری بود، بنوعی اجبارها همراه مهر بود و از محبت مادری کم نمیذاشتم ، فقط با اون عقل ناپخته ، جاهلیت و بی «تربیتی» خودم ، فکر میکردم دارم کار درست و روش تربیتی معقول رو دنبال میکنم، قصدم که ازار مهمونام نبود ،  مثلا میخواستم اون مردان کوچک ، بزرگمردانی مستقل و قوی بشند و در اینده تو فراز و‌ نشیبهای زندگی شون تو امورات شون در نمونن.

       گرچه الان بعد از نیم قرن و چهارسال ، با خودم میگم ای کاش کمتر امری و دستوری باهاشون در تعامل بودم و کمتر اذیتشون میکردم، ای کاش بیشتر کنارشون بودم تا روبروشون، ای کاش مهمان‌نواز بهتری بودم براشون، ای کاش نمیذاشتم انقدر تو‌ زحمت باشن برای اجرای قوانین خونه، ای کاش بیشتر مادر بودم تا رئیس پادگان، و ای کاشهای مادرانهٔ زیادی که همون ای کاش، موندن و‌ غصه هاش سر دلم سنگینی میکنه. 

      تنها راه تسکین این حسرتها  دعا کردنه ، الهی :  انقدر غرق سعادت و سلامتی و خوشی و شادکامی باشن که ازارهای مادرانهٔ من از یادشون بره...

   از بچگی مسئولیت زیاد بهشون میدادم نمونه اش ؛  لامپ دسشویی یا اتاق خالی رو روشن میذاشتن ، باید همون جا رو تمیز میکردن (البته این تنبیه یه بار دوبار بیشتر اتفاق نیافتاد، چون سریع یاد میگرفتن) خودشون هم از بس مهربون و عاطفی بودن همیشه حامی و کمک کننده ، تو‌ هر کاری همراهی و‌همدلی میکردن، از تمیز کاری خونه تا خرید بیرون و مهمونداری ، اشپزی و و و ..  کارای سفرهٔ ناهار با فرزاد،  شام با فرشاد ، صبحونه با خودم ، اگه کسی روز تعطیل یا بهر علتی ، صبح دیرتر از هشت بیدار میشد مسئولیت صبحونه هم میافتاد گردنش . بیست تا مهمونم داشتیم باز این قانون سر جاش بود .. خودشون هم با‌کمال میل همکاری میکردن، اینجور نبود که تنش و بحث‌ و جدل پیش بیاد.  حتی وقتی میرفتم  خرید  ، حتی خرید طلا،  برعکس همسن و سالاشون دل به دلم میدادن و پا به پام می اومدن ، بدخلقی نمیکردن . نظر میدادن ، انتخاب و راهنمایی میکردن .

     ایمان دارم کلمهٔ «soulmate  مادر» خیلی بهشون میچسبه، هر دوشون در مودهای متفاوتی با یه تکه ای از روح خودم همسانی  نشون میدن، داشتن چنین گلایی ، نعمت الله و‌ رحمت الله ، یعنی بهشت تو همین دنیا به بنده مرحمت شده.

     فرشاد راهنمایی بود سه ماه تابستون رو رفت تو‌ کفش فروشی همسایه مون کار کرد. با پنجاه هزارتومن حقوقش، رفتیم بازارهنر یه صلیب طلا سفید براش خریدم پنجاه و هفتم، رو کاغذ خرید نوشتم ، اولین حقوق فرشاد . از همون بچگی کار و‌درامد و تجارت رو دوست داشت ، اهل کار بود عین باباها. بعدها که رفت مالزی و مستقل شد چقدر این خودساختگی ها کمکش کرد بتونه تنهایی دوام بیاره و زندگیشو با پشت سر گذاشتن موانع کمتری بسازه. حتی اونجا هم مرتب دنبال کار بود که از باباش کمتر کمک بگیره، بعد از لیسانس توی یه شرکت ، مالزی ، سه سال کار کرد و تونست هزینهٔ فوق لیسانسشو‌ تو المان تامین کنه .  

    فرزادم از ترم یک دانشگاه شروع کرد به تدریس راندو تو جهاددانشگاهی . ترم سه و چهار ، پروژه طراحی و اجرای یه موسسه زبان رو تو چهارباغ بالا گرفت، دو سه ماهی شبها با لباس کارگری و رنگی می اومد خونه .. دستمزد خوبی گرفت .

     طی چهار سال تحصیل و کار، هرچی در امد داشت میاورد میداد به من ، بابای دست و دلباز هم اون پول زحمتکشی رو گرد میکرد و‌ میگفت برو براش دلار بخر و پس انداز کن .  

     ما برای اون پول و تلاش و زحمتی که میکشید عمیقأ ارزش قائل بودیم، قابل تحسین بود که هردوشون جنم داشتن و فقط به بابا و ساپورتهای اون دل نبسته بودن. یاد گرفته بودن روی پای خودشون بایستن در حد توان .. 

     دوره ای که کلاس موسیقی میرفت و فلوت‌ کار میکرد، یبار که رفته بودم از کلاس بیارمش، گفت استادمون گفته باید فلوتت رو عوض کنی، اینی که داری خیلی ابتداییه. اصرار داشت ؛ حتما از تهران بخره، اصفهان اون مدلی که لازم داشت  پیدا نمیشد. گفتم مادر ما الان پول نداریم اگه میخوای یه مقدار از دلاراتو بفروشم بهت بدم ؟؟گفت باشه. یه روز صبح ساعت چهار با باباش رفتن تهران، از میدون انقلاب یه فلوت خریدن و عصر برگشتن خونه.

     سال دوم سوم دانشگاه که بود ، به عکاسی علاقه زیادی نشون میداد .  یکی  دیگه از علائق مشترک مون ، عشق میکردیم از ثبت لحظه ها، (یه سال تو‌ یه نمایشگاه چهارتا عکس فرستادم و انتخاب شد برای نمایشگاهی تو‌ کانادا ، از بعدش خبر ندارم!!) .  تصمیم گرفت یه دوربین حرفه ای بخره ، باز گفتم ، ما پول نداریم ، از کجا پولشو جور کنیم؟  گفت نمیدونم ..  از بس هنرشو و عکاسی کردن رو دوست داشتم ، میفهمیدم حس و حالشو ، یه سینی نقرهٔ بی مصرف دکوری داشتیم فروختم (متنفرم از دکور) . دادم بهش بره دوربین دلخواهشو بخره.. خدا میدونه با چه زبان شیرینی تشکر کرد و خوشحال شد.. تو اردوهایی که میرفت  واقعا مفید و کاربردی  لحظه های نابی رو بیادگار میذاشت . به نحو احسن از اون دوربین استفاده میکرد. همین بهترین و بالاترین قدردانی بود. منم ذوق میکردم از نداشتن سینی نقره (حمدخدا دوسه سال پیش تونست با درامد خودش دوربین بهتری بخره ، اون قدیمی رو برگردوند بخودم).. 

    وقتی تصمیم گرفت بره مالزی، باز من گفتم ببین مادر ما پول سفر شما رو‌ نداریم، موافقی برم یه مقدار دیگه از دلاراتو بفروشم رینگیت بخریم برات ؟؟، گفت چاره ای نیست ، باشه . بعدها شنیدم که با داداشش خیلی  با احتیاط و‌حساب کتاب ، خرج میکردن و روزگار میگذروندن ! فرشاد مرتب بهش میگفته ، وای داداش نباید پولایی رو که با اونهمه سختی جمع کردی الکی حررووم کنیم!

       زمانی که میخواست بره انگلیس ، هر سه میدونستیم پوند چقدر گرونه و هزینه های رفتن و موندن و‌تحصیلش یه پول هنگفتی میشد که دودوتا چهارتا کردن ماهرانه ای میطلبید، برای خرید بلیط سفرش پیشنهاد دادم که ته توهای دلاراشو‌ بفروشم و بلیط رو بخریم ، وقتی داشتیم حرفشو میزدیم دهنش از تعجب باز موند ! گفت ننه ، مگه  تا حالا چقدر دلار برام جمع کردی؟ (از دلار هفتصد و بیست تا دلار هزار و صد خریده بودم) گفتم سرجمع همه پس اندازت ۶۳۲۰ دلار بوده که الان فقط برای بلیط میتونم روش حساب کنم! تمام شد . معصومانه و صادقانه گفت باشه دستتون سلامت، یه روزی  همه زحمتهاتونو جبران میکنم . رفت ..

    اون دو هفته ای که رفتم ناتینگهام، اوج سرمای انگلستان بود ، هر وقت با هم میرفتیم بیرون ، تو ‌اتوبوس و خیابون یخ میزدیم، از طرفی تو‌اون یکی دوسال اقامتش ، سر لپاش سوخته و‌سیاه شده بود از شدت سرما ، وقتی تو صورتش نگاه میکردم دل منم همونجور میسوخت . یادمه اخرین روز سفرم با هم سر پل معروف لندن ایستاده بودیم بستنی میخوردیم_فرزاد بستنی رو تو زمستون بیشتر دوست داره_ بهش گفتم مادر میخوای بهت پول بدم برا خودت یه ماشین بخری ؟؟ گفت نه ننه، اینجا پول بنزین و مالیات خیلی زیاده ، صرف نمیکنه ، از طرفی من اگه کار گیرم نیاد بعد از گرفتن فوق از اینجا میرم، بعدم شرمزده گفت؛ دیگه نمیخوام از تو‌ و بابا پول بگیرم ، بسه دیگه، خجالت میکشم، گفتم نه مادر نگران نباش، دلارای خودتو بهت میدم!! یهو چشماش گرد شد ! بهت زده نگام میکرد ! گفت ننه چهارپنج ساله داری از اون دلارا برا من هزینه میکنی تموم نشدن ؟؟!!! اخرین بار برای بلیط سفرم به انگلیس ته مونده هاشو  فروختیااااا، از شدت خنده دلمو گرفته بودم  نمیتونستم حرف بزنم .. اخرش گفتم مادر تو فکر کردی من پول زحمت کشی تو رو میفروختم و هزینهٔ مایحتاجت میکردم ؟؟ اصلا امکان داشت همچین چیزی؟؟ اون چندبار که بهت گفتم دلاراتو‌ میفروشم خودم ازت خریدم و دوباره پس انداز کردمشون!

   - ناگفته نمونه که تو بچگیام از مرحومه خانم عموی بزرگم شنیده بودم ادمها با خریدن پولدار میشن نه با فروختن . تو عالم بچگی نمیفهمیدم یعنی چه، اما بعده ها تو‌مسیر زندگی مشترک تو ذهنم مونده بود و خیلی به کارم اومد، هیچوقت هیچکس حق فروش چیزی رو نداشت تو‌ خونه‌مون ، مگر اینکه تبدیل به احسن بشه.. تنها موردی  بود که شلنگ تخته مینداختم و با‌ گرد ‌و خاک کردن جلوی همسر میایستادم که فروش هرچی باید با تدبیر و نظر من باشه. بقیه جریانات زندگی دست همسر بود و با‌کمال  میل شایسته سالاری ایشونو قبول داشتم اما تو امر ریسکی ِ «فروختن »، خودمو بیشتر قبول داشتم . بعلاوه ، تجربه  بهشون ثابت کرده بود خوب چرچیلی هستم در مدیریت مالی. -   

     اون بستنی بسیار چسبید .  کلی با هم خندیدیم ، گفت ننه بالاخره کی دلارامو میدی ؟ گفتم یباره میذارم بچه دار شدی میارم دیدنش! گفت  پس میمونه برا خودت ، من نمیخوام بچه دار بشم ، گفتم ؛

       «هر وقت خواستی خدا رو بخندونی از برنامه های یه دقیقه بعدت براش بگو !» 

    دلارا هنوز هست :) 

گرمه

       اون لحظه های با هم بودن یه خانواده تو ماشین حتی تو سفرای کوتاه ، از ارزشمندترین لحظه های عرض عمر ما ست  ..  همه در کنار هم بهترین ِخودشونو ارائه میدن، هم تو شادیها و خوشیها و ارامش همدیگه سهیم میشن ، هم راه فرار و فریاد و قهر و عین ماهی لیز خوردن از شرایط دورهمی امکان نداره . حتی سکوت هم تو ماشين لذتبخشه، چون همه در یک موقعیت هستن و کنار هم بودن رو میپذیرند ، خواسته یا ناخواسته، داشتن مبدأ و مقصد مشترک هم به نوعی انسجام و تقدس میده به اون فضا و  درخت زیبای خانواده و میوه هاش ،  .. 

     از زماني كه ماشين خريديم در هر موقعيتی که  پيش مي اومد  تا چهارنفري يا سه نفري كنار هم ، (منو‌ بچه ها)جايي بريم ، يه حس دروني داشتم كه مثل زنگ تو سرم ندا ميداد بايد اون لحظه ها را قدر بدونيم .  در حد عبادت ارزشمند بود، به اندازه زماني كه نماز ميخوندم ، حس و حال اگاهي داشتم، مامان عزيزم از زماني كه فرزاد يه ساله بود بهم فهمونده بود كه  اين عزيزان مهمون ما هستن ، پس نبايد يه ثانيه «حس بودن شون »رو از دست بدم. سعي ميكردم بهترين مكالمات و رابطه مادر/فرزندي-مهمان/ميزبان  رو باهم داشته باشيم .

     بيشتر وقتها جمله سازي كار ميكرديم ، بعدترها كلمات انگليسي رو با هم معني ميكرديم و حرف ميزديم ، در شرايطي كه همگي مود خوبي داشتيم،  دوتايي شون رو خفت مينداختم و نكات تربيتي رو تو پوشش جمله سازي و جوك و قصه ميذاشتم و اون بيچاره ها هم ظاهرأ ميپذيرفتن و متوجه ميشدن .  نميشد از اين گوش بشنوند و از اون يكي در كنن ، فضاي ماشين بسته بود و كلام تو فضا چرخ ميخورد و دور ميزد تو ذهن همگي مون ، در نتيجه اثر گذار بود، حتی در گوش باباشون.....

    برنامه جالب و لذتبخش و نادري كه هر ساله داشتيم اين بود كه ٢٩ اسفند هر سال ميرفتيم پيك نيك، _حدود هشت نه سالی این برنامه عملي شد _ اين در حالي بود كه دوست و اشنا و فاميل روز اخر سال رو در حال خونه تكوني و تميزكاري و خريد بودند. با حس و حال فارغ از دوندگيهاي مرسوم بين ايرانيا ، به منو بچه ها و همسر خيلي خوش ميگذشت . شب قبلش سفره هفت سين رو ميچيديم ، جوجه كباب يا يه اش رشته ي نيم پز تو يه ديگ مسي ورميداشتيم ، راه ميافتاديم به طرف پل زمان خان، حدود دو ساعت تو راه بوديم، دوساعت پربار و پر عشق ِ با هم بودن، اهنگ گوش ميداديم ، بيشتر هايده، يه موضوع رو سوژه ميكرديم ميخنديديم و سر به سر هم ميذاشتيم. بچه ها كيف ميكردن كه قبل از سال تحويل "سيزده بدر" داريم و مجبور  نيستيم با بدو بدو، سر سال تحويل خسته و كوفته از حال بريم ، اون پيك نيك شارژ مون ميكرد كه سال نو رو با روحيه ي شسته رفته شروع كنيم.

    تا ميرسيديم لب اب، كنار رودخونه اتيش روشن ميكرديم، گاهي  پشته های برف كنار اتیش ما ذوب میشد تو هواي اسفندماه ِ بشدت سرد، اما اون اش رشته يا جوجه كباب رو هيزمهاي در حال ترق تروق ، حسابي گرم مون ميكرد. شايد بيشتر از دو سه ساعت طول نميكشيد ، كل لحظات پيك نيك مون، اما چهارتايي فارغ از هر تنش و روزمرگي فقط با هم بوديم ، همگي رو يه مدار پرانرژي،  به اندازه يه سال  از كهكشان و كائنات نيرو و توان ميگرفتيم تا سال جديد رو شروع كنيم . قبل از قنوت و دعای «یا محول الحال و الاحوال» لب اب روح و جانمونو پاکسازی میکردیم تا حال جدید تو جا و جان  پاک ، جاگیر بشه . 

    دو ساعت راه برگشت بیشتر به سکوت و رخوت تن میگذشت ، بچه ها خسته از اتیش بازی ، اب بازی و برف بازی ، پر بودن از ارامش. راحت شون میذاشتم و‌ گیر سه پیچ نمیدادم برای جمله سازی ، رد و بدل کلمات انگلیسی و نكات تربيتي !!  به خونه رسیدن و دیدن سفره هفت سین شوق و ذوق مضاعف داشت برامون. در ضمن همیشه پیک‌نیک هامون با کمترین وسایل و تجهیزات و ظرف و ظروف میگذشت، اینجوری بعد از برگشتن منم راحت بودم و خستگی منظم کردن وسیله ها رو‌کمتر داشتم ..

    روز اول عيد ، همه مشتاق بودن بدونن ما« ٢٩ اسفند بدر» داشتيم يا نه ؟؟ براشون جالب و حسرت برانگیز بود ، ناگفته نمونه که هر سال یکی از همون عزیزان رو دعوت میکردم که با هم باشیم اما کسی قبول نمیکرد همه اخرین کاراشونو برای تحویل سال کهنه به  سال نو  میذاشتن برای اخرین روز سال . پيك نيك ما برای بعضیا مسخره و خنده دار بود ..

     بعد از اینکه فرشاد رفت مالزی ، انگار جمع سه نفری دیگه اون صفای چهارنفری رو‌نداشت ، اخه فرشاد خیلی شیرین زبون بود و همه مون رو با نشاط میکرد، سه تايي مون با حرفها و كاراش روحيه ميگرفتيم ، واقعا مثل ته ديگ خوشمزه بود، فرزادم بيشتر از يه داداش دوسش داشت . 

     جاش كه تو خونه خالي شد ، فرزاد بيشتر شبها دير مياومد خونه ، سعي ميكرد با دوستاش باشه و ما كم ميديديمش، من بيدار ميموندم تا بياد و يه كل كل كنيم و بقول اصفانيا با هم بِزُكيم.  اما باباش شبا زود ميخوابيد و گاهي دوسه روز يا حتي بيشتر همو نميديدن. غم انگيز بود واقعا .  

    سال اول نبودن فرشاد ، بيست و نه اسفند بدر نداشتيم و  بهمون ثابت شد،  چقدر اون پيك نيكِ يونيك بهمون روحيه ميداده ، تازه ارزشش بيشتر معلوم شد.

        سال بعد عاشورا و تاسوعا افتاده بود تو بهمن ماه و سوز و سرما. سال اخر دانشگاه فرزاد هم بود و همش در حال   تداركات پايان نامه و ماكت سازي و شب بيداري .. فرشاد خون منو باباش كه پايين بود ، اما فرزاد خون مون  هم همچين نرمال نبود همش در حسرت ديدنش ، كمبود داشتيم !! روز تاسوعا كه رويت نشد ، شب ديروقت اومد و گفت ننه موافقيد فردا كه روز عاشوراست بريم كوير؟ تو خونه نمونيم بهتره ، شما و بابا هم حال و هوايي عوض كنيد،  الان كه همه جا عزاداريه . گفتم كجاس؟ گفت نزديك نايين يك ساعت و نيم راهه. گفتم عاليه، اما الان بابا خوابه ، فردا صبح بهش ميگم و حتما ميريم، وسايل پيك نيك رفتن مون كه هميشه دم دست و يكم جوجه هم اماده كردم، صبح كه بيدارشديم دوتايي اماده رفتن ، زود صبحونه خورديم و منتظر فرزاد كه از طبقه پايين بياد بالا و راه بيافتيم ، تا نه و نيم ده خبري نشد .. 

     باباش گفت بهتر نيست بري صداش كني؟؟! دير ميشه ها ، گفتم والا اينجور كه برام من توضيح داد، يه ساعت و نيم راه بيشتر نيست ، زود ميرسيم و ناهار ميخوريم و بعد از دو سه ساعت هم برميگرديم حداكثر پنج و شش خونه ايم . اخه ايشون عصراي روزاي تعطيل دوست داشت نه مهمون داشته باشيم نه بريم بيرون.  قانون بود كه زود بخوابن تا فرداي روزكاري سرحال باشن، حتي يبار سر مراسم چهارشنبه سوري و دعوت دوستان ، اعتراض داشت كه چرا گذاشتنش وسط هفته !!!!! بايد اخر هفته باشه ،  اگه سه شنبه شب ، چهارشنبه سوري باشه كه مردم نميتونن شبش زود بخوابن و زود بيدار شن به كار و زندگي شون برسن !!!  

    ساعت ده بود ديگه ، رفتم پايين چشمشو بوسيدم گفتم مادر دير ميشه ها؟روشو اونور كرد اون چشمشم ببوسم.  گفت بابا قبول كرد؟ گفتم بلللله با كمال ميل ، ما انقدر تو رو كم ميبينيم كه بابا فوري قبول كرد بريم ..

    با حوصله بلند شد اومد بالا صبحانه مفصلي خورد و ساعت ده و نيم راه افتاديم.ساعت دوازده نايين رو رد كرده بوديم كه باباش گفت اينجايي كه ميخواي ما رو ببري اسمش چيه؟ گفت ؛ "گرمه" يه منطقه كويري با يه چشمه و يه هتل توريستي بسيار زيبا و سنتي. گفتيم به به ، عجب جايي ! گفت فكر نكنم بيشتر از نيم ساعت مونده باشه كه برسيم، سر ظهر بود  يكم  اجيل و ميوه و چاي تو ماشين ، نرمك نرمك خورديم ، در حالي كه من از ذوق بودن فرزاد تو جمع مون حس خوبي داشتم و ميدونستم باباشم داره از اين همراهي لذت ميبره . از خاطره هامون با فرشاد ميگفتيم و ذوق ميكرديم ، تا جاي خاليش كمتر به نظر بياد. نزديكاي يه دكه باباش گفت خوبه تا وارد كوير نشديم از يكي ادرس بپرسيم ، همونجا سراغ "گرمه" رو گرفتيم ،  يه اقايي با لهجه شيرين يزدي گفت هنوز دويست و پنجاه كيلومتر مونده !!!!! 

    همزمان منو باباش گفتيم فرزاد ؟؟!!! گفت ، عهههههه اونبار كه من با بچه هاي دانشگاه اومدم بيشتر از يه ساعت و نيم طول نكشيد ! گفتيم چطور ممكنه اخه؟ 

گفت اخه من هشت صبح تا نشستم تو اتوبوس خوابم برد، بعد بيدار شدم و يه ساعت و نيم بعد هم رسيديم به اون هتل !!!!! گفتم مادر متوجه نشدي چند ساعت خواب بودي ؟؟ انگار يهو متوجه شده باشه گفت ، اي داد ، من اون سه ساعت خوابم رو جز مسير حساب نكرده بودم ! منو باباش فقط بهش خنديديم . اما خودش خيلي شرمنده شده بود و هي ميگفت خوبه برگرديم ، اخه شب دير برميگرديم و بابا فردا ميخواد بره سر كار ، خسته ميشه. قبول نكرديم ، من كه ته دلم راضي تر هم بودم ، اينجوري زمان بيشتري رو با فرزاد بوديم . 

     بالاخره ساعت سه بعد از ظهر رسيديم به يه منطقه پر از نخل بنام «گرمه» . يه چشمه ي اب از وسط نخلستان رد ميشد با عطر پونه هاي اطرافش ، که هوش از سر ادم ميبرد . اتيشي روشن كردن و جوجه كباب اماده شد و با پونه هاي معطر خورديم . مرتب نگران بود که چرا همچین اشتباه محاسباتی  زمانی کرده، نکنه باباش ناراحت باشه.  وقتی دید ما داریم از اونهمه طبیعت بکر لذت میبریم  و بهش گفتیم ارزش اینهمه راه رو داشته ، بیایم و اینجا رو‌ببینم ، خیالش راحت شد .  به پیشنهاد  فرزاد چای رو تو هتل خوردیم . یه چای نبات عالی در کنار اجاق و لابی هتل که مثل خونه های قدیمی مادربزرگها بود . عجب جای باصفایی درست کرده بودن تا مغز استخوون دیوارا و اتاقها و دکوراسیون سنتی و ایرانی. مدیر هتل میگفت از شش ماه قبل ، از فرانسه و المان و کشوارای دیگه اتاق رزرو میکنن که فقط بیان و ‌شب کویر و ستاره های اسمون رو ببینن . بصورت گروهی میان ، وسط شنزارها دور اتیش بزمی راه میندازن و دف میزنن و کویر رو ستایش میکنن. 

    پنج و‌نیم عصر بعد از دیدن شترا که برای جذب توریست تو‌ محوطه میچرخیدن، راه افتادیم بطرف اصفهان. به فرزاد گفتم نگران نباش مادر هشت  و نه خونه ایم ، بابا هم به استراحتش میرسه. متاسفانه نایین خوردیم به برف سنگینی تو‌جاده. از نظر من  یعنی زمان بیشتری تو‌ماشین و اون فضاي صميمي سر میکردیم .. با شوخی و‌خنده گفتم ، چه برف خوبي به موقع اس، این با هم بودن و‌دورهمی به ز خواب و استراحت و ندیدن فرزاد، اتفاقا باباشم دم گرفت و‌گفت ؛ الانم داریم استراحت میکنیم ، بقول دوستهاي یزدی  نازنین مون «غمی نیست ».. 

    یازده شب رسیدیم خونه ، اما به اندازه چند سال «۲۹ اسفندبدر» انرژی گرفته بودیم و فرزاد خونِ منو باباش حسابي تنظيم شده بود ...

     مگه ننه و بابايي هست تو دنيا، كه لذت كنار عزيزاش بودن رو با خواب و استراحت هر كار ديگه اي عوض كنه؟؟!!

 پ.ن

بايد قبول كرد كه به خاطر بعضى از دقايق، مى ارزد آن كه انسان، ماه ها و سال ها را از دست بدهد.

✍🏻 آنتوان چخوف

 

   

حسادت

     اوایل انقلاب خیلی از خونه ها، باغها و املاک افرادی که دور اندیشانه و عاقلانه ایران رو ترک کرده بودن ، مصادره شد. سرنوشت بسیاری از اون مال و اموال نامعلوم و به  ناحق بدست نون به نرخ روز خورها افتاد . بعضيهاش اما ، به مصارف عام المنفعه تبديل شد از جمله مدرسه راهنمایی ما . از اون دست باغ ویلاهای مصادره شده ای بود که مالک ، صفای اون بهشت رو به لقاش بخشیده و  جون خودشو خانواده شو  ورداشته و به ناکجا اباد سفر کرده بود . 

    یه باغ بسیار بزرگ با درختهای سرو و سپیدار بلند ، یه حوض خیلی قشنگ ِهشت وجهی با فواره وسط باغ . کناره ها با شمشادهای سرسبز و‌درهم تنیده و باطراوت ، همراه درختچه های گلای رز ، عین حفاظ و ديوار ، بعلاوه  ساختمون  ته باغ با ده دوازده تا اتاق کوچیک و‌بزرگ ، اشپزخونه ای وسیع و جا دار، امكانات رو برای تشکیل یه مدرسه دخترونه تكميل کرده بود.  

    حیاتش انقدر بزرگ بود که یادمه ظهرها همه مجبور بودن تو‌ نماز  جماعت شرکت کنن، تو اون باغ بزرگ فضای زیادی رو اختصاص داده بودن به این امر مهم و برجسته که اوایل انقلاب از هر فریضه و تکلیفی برا دانش اموزا واجب تر بود، منم دوست داشتم اين دورهمي و نيايشهاي دسته جمعي رو . عمیقا نماز خوون بودم (الان نيستم) و هميشه حاضر و اماده تو اول صفي ها اقامه ميبستم   .. 

    از طرفي شاگرد درس خون  و فعال و با نشاطی  هم بودمو اون فضا انگار منو بيشتر ، دوپینگ میکرد ، صبح ها خیلی زود تو‌ مدرسه حاضر میشدم، با پول تو جیبیم یه سمبوسه تند و داغ و خوشمزه از خدمتکار مدرسه که از جنوبیهای جنگزده و خانم مهربونی بود ، میخریدم و میخوردم . سریع بساط هفت سنگ رو با بچه هایی که مثل من ، زود اومده بودن راه مینداختيم. (روانشناسي كودك ميگه بازي هفت سنگ ، داشتن هدف و تلاش براي رسيدن بهش رو به بچه ها ياد ميده، هنوزم  عاشق هدفهام هستم تو هر شرايطي، در حد توانم  دست و پا ميزنم ، كه بهشون برسم، تا جايي كه صفت لجباز و يه دنده رو محكم چسبونده اند روي پيشونيم!) هر روز صبح  قبل از صف و سرود و تلاوت اياتي از قران ، صدای جیغ و داد و شور و هیجان ما مدرسه رو سرش ميذاشت به سردستگی من !! زنگهای تفریح‌ و ورزش که نه به زمین بودم نه به هوا. ناباورانه سرکلاس  رو‌ کاغذای کوچیک  اسم بچه ها رو مینوشتم و از زیر نیمکت رد و بدل و تو دوتا گروه یارکشی میکردیم تا زنگ تفریح وقت مون هدر نشه ، زود سنگها رو بچینیم و بازی طولانی تری داشته باشیم !!! 

    سال سوم راهنمايي با اينكه اون موقع همه ما رو به چشم دختر گنده اي ميديدن ، از ورجه وورجه كردن من چيزي كم نشده بود ، به همون نسبت ِ بيش فعال بودن ، خوب درس ميخوندم و شاگرد اول كل مدرسه بودم ، «تا اينكه» اون سال یه دختری بنام مینا اومد تو‌ کلاس مون .. ميگفت اهل شهرهاي جنوبیه  ، اما بیشتر اروپایی بنظر میرسید ، بسیار زیبا، چشمای سبز و‌ موهای روشن ، خوش پوش و خوش استايل . معلوم بود از خانواده ی متمولی هستن، با ماشین میرسوندنش بعدم می اومدن دنبالش . از همون روز اول با هم حسابی دوست شدیم ، بشدت بهش علاقه مند بودم و تو‌ شور و شوق نوجوونی حس خوبی بهش داشتم ، اونم ‌مودب و درسخون ، مرتب مطرح میکرد که ارزو داره پزشک بشه ، منم که همه میدونستن عشقم ماری کوری و پاستور و کخ و فلمینگ و  دانشمند شدن بود. خلاصه دوتایی همش از رویاهامون حرف میزدیم و رسیدن به ارزومون . فقط و فقط اون اهل بازی نبود .  شیطنتهای من به چشمش ناهنجاری می اومد برای یه دختر درس خوون!  حتی زنگ تفریح‌ها میموند تو کلاس و‌ درس میخوند !!!! 

     ثلث اول با اختلاف کمی بازم من شاگرد اول شدم ، مینا خیلی بهش برخورده بود و‌ یکم دلخور .. من اما مثل قبل دوسش داشتم و  دوستی دخترانه و‌صمیمانه مو باهاش حفظ کردم .  کار خودمو میکردم بازی سر جاش درس خوندن هم سرجاش . 

   ثلث دوم ، کارنامه ها رو‌ که دادن بازم من تو‌ علوم بیست شده بودم و ‌مینا هیجده ، اما یه امای وحشتناک اتفاق افتاده بود نمره انضباط بنده نوزده و ایشون بیست ..  طی هشت سال دانش اموزی ، اولین باری بود که تو‌مدرسه نمره انضباطم رو کمتر از بیست میگرفتم ، (همیشه معتقد بودم نمره گرفتنی ست ، نه دادنی- حتی به فرزاد و‌فرشادم یاد داده بودم-  یعنی بر اساس شایستگی و‌علم‌مون ارزیابی میشیم و پاداش رو میگیریم، نمیدن!!)  قبلا نمره درسهام کم و زیاد میشد   ، اما نمره انضباط نوزده از فحش برام بدتر بود !!! 

    گریه کنان و اشک ریزان به پهنای صورتم،  رفتم دفتر، از شدت غصه‌ نمیتونستم حرف بزنم ، فقط کارنامه رو‌نشون دادم گفتم ، چه کار بدی کردم ، چه اشتباهی کردم ؟ مدیر مهربون و دوست داشتنی مون با دوتا از معلما روبروم نشسته بودن. خنده شون گرفته بود که چطور دارم اشک میریزم ! مدیرمون گفت ؛ هر وقت گریه هاتو کردی بشین تا برات بگم ! نشستم و هاج و واج از محکوم شدن و‌تفهیم اتهام ، گریه ام بند اومد. گفت دخترم ، تو دیگه بچه نیستی ، مامانای ما به سن تو ازدواج میکردن ، اخه چرا همش مدرسه رو‌میذاری رو سرت ؟؟ تو‌مدرسه ما هفت سنگ بازی کردن تو شده بهونه ي بازیگوشی و تنبلي خیلیا !!! چرا یکم اروم نمیگیری اخه !! از مینا یاد بگیر ، اونم‌ درسش خوبه اما تو‌مدرسه رئیس گروه  شيطنت نيست  و همه رو به بازی نمیگیره !! 

    اسم مینا رو که اورد نقره داغ شدم از غصه ، فکر کردم خب ،  پس در مقایسه با اون  نمره منو کم کرده ان !! فقط گفتم اجازه برم بیرون ؟ گفت حالا تا ثلث سوم ببینم چیکار میکنی . زنگ اخر  رو ماتمزده سر کلاس نشسته بودم ، اصلا درس رو نفهمیدم بنظرم اومد مینا ذوق کرده که بالاخره منو‌ سرکوب کرده ان !!

    اومدم خونه و همه چی رو برا مامانم تعریف کردم و زار زدم، اتفاقا اونم بهم خندید ، گفت مادر خب یکم تو‌مدرسه مودب تر باش، گفتم هستم بخدا ، فقط عاشق هفت سنگ بازیم همین .. !!

    اون دوره عمیقا اهل نماز خوندن بودم ، روزه نه ، توانایی جسمی نداشتم و شاید سالی یکی دو روز از ماه رمضون رو روزه میگرفتم ، اما نماز و دعاهای خالصانه از لذتهای بلوغم بود . 

    یادمه اونشب با یاد اون نمره انضباط خوابم نمیبرد ، وقتی همه خوابیدن ، رفتم وضو گرفتم و جانماز سفیدمو پهن کردم گوشه هال، اول دو‌رکعت نماز حاجت خوندم ، بعد قنوت گرفتم خدا خدا ميكردم و ميگفتم خدایا حسادت رو در من بکش، دوست ندارم حسود باشم، اخه اونروز تو دفتر مدرسه با همون عقل ناقصم کشف کرده بودم گریه و زاری من بیشتر بخاطر حسادت به میناس!!! نه بخاطر نمره ، به ته ته ته دلم که نگاه میکردم ، میدیدم اون یه نمره منو نچزونده، چون با مینا مقایسه شده بودم جز جز میزدم، با همه این فکرا سرمو گذاشتم رو مهر و گفتم خدایا نمیخوام تا اخر عمرم به کسی حسادت داشته باشم ، تو این حس رو از من بگیر ، انقدر از ته دلم  به خدا دستور دادم و التماسش کردم که بعد از  فوران اونهمه اشک ، حس کردم سبک شدم ، شایدم با یه حس کودکانه ، به این معجزه رسیدم که خدا دعامو مستجاب کرد.

    فردا که رفتم مدرسه نسبت به مینا احترام خاصی داشتم ، انگار بالغ و عاقل بودنش برام تحسين برانگيزتر و شفاف تر شده بود  ، بیشتر دوسش داشتم ، ايمان داشتم خدا حسادت رو در من کشته بجاش عشق گذاشته، به همبازیها گفتم ؛ بچا هفت سنگ فقط زنگ ورزش ، از حالا به بعد بیاین زنگای تفریح بازیهای ارومتری داشته باشیم ، میتونیم با هم رفع اشکال درسي  کنیم و اماده بشیم برای امتحانات نهایی و 

          به مینا نگاه مشتاقانه اي کردم .  

 پ.ن ١

الانم هرجا حس كنم حس حسادت ميخواد ظهور كنه، مچ خودمو ميگيرم و ميگم خدايا نه ؛ كمكم كن بجاش عشق بذارم همونطور كه چهل سال پيش دستمو گرفتي و توش مهر و اگاهي گذاشتي .. 

پ.ن٢

ازبسياري از اصفانياي اصيل شنيدم و ديده ام كه ميگن ؛ يخده حسادت داشتن خوبه تو زندگي. موجب رشد و پيشرفت ما ميشه .. :)

پير يا جوون ؟

   گفته بودم كه منو مادرم (فرزاد)همزمان فوق خوندن رو شروع كرديم ، مايه بسي افتخار و مباهات بنده بود كه ميتونم پا به پاي يه جوون بيست و سه چهارساله خودم  ، تلاش كنم و دانش بجورم ! ناگفته نمونه كه كوك و هُل اساسي و بنيادي اين رشد رو همون مادرِ مرشد بهم مرحمت ميكرد، با حرفهاش و اطمينان خاطري كه ميداد . انرژي ميگرفتم و رو مدارم بهتر رو روال ميافتادم . (الهي كه هميشه به كمك هممدارهامون رو براه راست باشيم)

     سيستم دانشگاههاي انگليس طوري بود كه يكساله هم ميشد پايان نامه رو دفاع كرد و تامام. من هنوز در ترم سه دست و پا ميزدم هم با اون بيماري سخت و هم با جمع جور كردن پرسشنامه و نتايج و امار و اماده ميشدم هرچه زودتر برگردم ايران براي درمان ؛ كه فرزاد براي منو بابام(فرشاد) دعوتنامه فرستاد بريم براي جشن فارغ التحصيليش، - براي باباشم فرستاده بود كه ايران بهش ويزا نداد- منو فرشاد زود اقدامات لازم رو انجام داديم و سه روزه بهمون ويزا دادن، فكر كنم فهميده بودن من مثل فنر و زنبور عسل كارگر برميگردم مالزي عطر و شهد درسمو نوش جان كنم. فرشاد كه نميتونست همراه من بياد، تو دوره امتحاناش بود.  قرار شد من تنهايي دو هفته برم و برگردم به تز ام برسم و اون بعدا سر فرصت بره ديدن داداشش. 

     -مالزي معروفه به كشور يه فصل، دما هميشه بين ٢٧ تا ٣٢. بارندگي در شش ماه اول سال بسيار زياد و در شش ماهه دوم كمتر ميشه، تناقضات جالبي ادم ميبينه تو اون اب و هوا: برگ درختا يه دست زرد نميشه، يعني كلا كشور هميشه سبزه، تك و توك شايد يه حس پاييزي در يه درخت يا يه گل ببينيم. شايد براي كشاورزا فصل ميوه دهي درختان سالي يبار باشه، اما ما هميشه درختها رو سبز ميديديم و كولر ماشين و خونه هميشه روشن ، در حالي كه بيرون هوا باروني بود گرم . شيشه ماشين و خونه ها از بيرون بخار ميكرد.!! همسرم ميگفت اين طبيعت چطور ميفهمه كي بايد گردافشاني كنه ؟؟ !! لباس گرم و پشمي و زمستوني معنا نداره، مگه اينكه بتونيم تو فروشگاههاي برند ، كه براي جذب توريست و فروش بهتر به تعداد محدود و با تنوع كم موجوده، يه چيزي پيدا كنيم - 

     از يه دوتا استاد بسيار نچسب و زمخت حاضرغياب كن ،اجازه گرفتم كه غيبت كنم و برسم به لحظه پر افتخار بالارفتن مادرم از سن و گرفتن مدرك تاييديهٔ تلاشها و كوششهاي شبانه روزيش. ديدن اون قد و بالا و لذت ديدن اون افريده رو فقط يه ننه ميتونه بچشه و درك كنه . 

    راستی اینو هم اضافه کنم که بین استادای دانشگاهمون دو تا فرق اساسی بود ، هرچند همه از نظر علمي انصافا به روز بودن، خوب انگليسي درس ميدادن و عالي بودن اما از نظر اخلاقي و رفتار اجتماعي ، اونایی که امریکا تحصیل کرده بودن بسیار مودب و با دیسیپلین و با معرفت ، خوش برخورد با همه دانشجوها یکدست و یک نگاه. ولی اونایی که انگلستان درس خونده بودن، عجیب خودشیفته، کمی تا قسمتی نژادپرست و تمایز قائل میشدن بین دانشجوی خارجی و مالایایی !! شاید چون سالها کشورشون  مستعمره  انگلیس بوده و بعد از استقلال ، طرز فکر خاصی نسبت به خارجیا در دیدگاهشون باقی مونده بود. گاهی اذیت میکردن بیرحمانه و یه دانشجوی مالایی رو حسابی ساپورت میکردن تا دانشجوی خارجی برتر نشه.  گرچه رنکینگ دانشگاههاشون با  همين دانشجوهای بین المللی  بالاتر رفته بود و در مجموع  با وجود استادهاي باسواد از سطح علمی خوب و بالایی برخوردار بودن كه جذب دانشجو خارجی رو تو اون کشور  بیشتر میکرد. 

    ماه ژانويه بود، سردترين ماه در ناتينگهام ، پس نياز داشتم  تو سفرم لباس گرم و زمستوني درست و درمون ببرم، با فرشاد بهترين  فروشگاهها رو گشتيم تا بتونيم پالتو و پولور و لباس گرم تهيه كنيم، همسر هم يه چيزايي برام پست كرده بود، اما نميدونستم تا قبل از رفتن به دستم ميرسه يا نه ؟ بالاخره يه روز يه پالتو پيدا كردم گلبهي و خوشرنگ ،(من عاشق رنگها هستم ، اگه مجبور بشم تو بيمارستان اخرين روزاي عمرمو بگذرونم  حتما دلم ميخواد شيشهٔ سِرُمم رنگ رنگي و رنگين كماني باشه مثل اخرین سرم مرحوم عزیزم سهراب جان سپهري) . بابام اما بشدت مخالفت كرد براي خريدنش، گفت مامان جان فكر سن و سالت رو نميكني ؟؟! اين چيه اخه؟ رنگش جیغه !! دانشگاه هم میخواستم برم میگفت لباس رسمی و سنگین و‌اقتضای سن ات بپوش . شلوار پولور ژاكت هرچي من انتخاب ميكردم رنگهاي شاد و گرم و جينگول بود که  اون پدرانه توضیح میداد كه زشته من اونا رو بپوشم، بعلاوه مالزي كشور رنگهاست، همه لباساي رنگي و تند و شاد میفروشن و ميپوشن، همه جا پر از رنگه طوري كه بنظر مياد هميشه جشن و مراسم شادي دارن. پس پيدا كردن لباس گرم اما فرشادخان پسند خيلي مشكل بود . اخرش چيزي نخريدم و گفتم باشه عزيز ، ميرم انگليس يه چي ميخرم . بسته ارسالي همسر هم رسيد و يه دوسه تا بلوز و يه كت پاييزه جور شد برام..

    شب ساعت يازده بعد از دوازده ساعت پرواز رسيدم فرودگاه ناتینگهام و فرزاد رو بعد از پونزده ماه ديدم، سر لپاش از شدت سرما سوخته ، با لباس گرم و يه شال پتو مانند خودشو پوشونده بود، من اما با بلوز نازك و يه كت پيزوري تو دماي منهاي چهار درجه اونجا، در حالي كه دندونام بهم ميخورد فرزاد رو بغل كردم و يه لحظه گرم شدم از عشق مادرم پسرم و عزيزم. گفت ننه شام خوردي ؟ گفتم تو هواپيما يه چي خوردم. اون نخورده بود ، فوري برا خودش از همونجا يه همبرگر داغ خريد كه بخار ازش بلند ميشد ، منم خيلي دلم خواست که با بخارش گرم شم .  بخاطر  یه بيماري كذايي هم ضعف داشتم هم با فشار خون پايين بيشتر سردم شده بود، اما نميدونم چرا رودرواسي كردم و نگفتم برا منم بگير ، اونم كه يكم صابون انگليسيا به تنه اش خورده بود يه تعارف خشك و خالي نكرد!! 

    از فرودگاه اومديم بيرون، سرما تو جون و استخوونم‌ رفته بود ، داشتم ميلرزيدم، گفت ننه تا خونه بيست دقيقه پياده رويه، تاكسي بگيرم يا قدم زنان بريم و حرف بزنيم؟ از پياده روي باهاش تو دوره دبيرستانش خاطرات قشنگي داشتم و لذت ميبردم كنارش راه برم ، گفتم نه مادر ، پياده ميريم .. 

    نميدونم چرا اون فاصله ي بيست دقيقه انقدر كش اومده بود من ديگه نميتونستم حرف بزنم از شدت سرما و يخبندان كوچه ها، يهو برگشت گفت عههه ننه سردته؟!! خب چرا لباس گرم نپوشيدي؟ نياوردي با خودت ؟ يه كلاه قبل از اومدن ، يه روزه بافته بودم برا خودم ، اونو از چمدون در اوردم گذاشتم سرم، افاقه نكرد دو سه دقيقه بعد گفت ننه ميخواي شالمو بهت بدم ؟ گفتم مادر اگه اون پتو رو بهم ندي همينجا غش ميكنم ميافتم رو دستت بعد بابات پدرتو در مياره !!! بعد از پنجاه دقيقه بالاخره رسيديم به خونه گرم و باصفاش..

   فرداصبح گفتم مادر اول يه  لطفي كن بريم ، يه فروشگاه من يه پالتوگرم و يه شلوار گرم بخرم ، من حتي تو خونه هم دارم يخ ميزنم ، بعد تو به كارات برس. رفتيم . هرچي من انتخاب ميكردم، ميگفت نه ننه ، اين پيرزنيه!!! هرچي ميگفتم فقط گرم باشه کافیه ، خيلي سردمه ، ميگفت نه ، بذار يه پالتو ياسي خوشگل برات پيدا كنم، اخه رنگ بنفش و ياسي خيلي دوست داره(سمبل پايان انتظار و ابتداي اميد) ، هرچي گشتيم رنگ ياسي و فرزادپسند گير نيومد، هرچيم من ميپسنديدم ميگفت نه مگه مادربزرگ مني؟ مگه پيري؟ منو تو دانشجوييم ، يه چي بخر جينگول مستون، شاد و با نشاط، خوشم نمياد از رنگهاي ماشي و خاكستري، و پيرزني !! 

   سردم بود تا مغز جان، اون بیماری هم قابل توضیح نبود که بتونم ضعف خودمو نشون بدم، از طرفی اصلا نمیخواستم چند روز کنار فرزادبودن رو با مطرح کردن بیماریم خراب کنم، به لب خنده و به دل درد . بالاخره گفتم مادر بهتر نیست مشکی بخرم که به نظر فرشادم احترام گذاشته باشیم بعد نگه مامان جان میخواسته منو حرص بده؟! راضی شد و یه پالتو بسیار گرم مشکی خریدیم و همونجا دم در فروشگاه پوشیدمش .. 

       تو اون چهارده روز ، لحظه های بیادموندنی برام ساخت مادرانه و حسابی داری کرد.. ننه داری و گرم نگهداشتن دل همراه و همدلاش از صفات بارزشه .. 

     راستی تولد چهل و دوسالگیم کنار ساعت بیگ بن بودیم که مادرم زنگ زد به مامانم و ازش تشکر کرد که ننه شو بدنیا اورده .  اینکه چقدر مامانم خوشحال شد و ازش  انرژی گرفت ، خودمون  سه تا  میدونیم ، ننه و مادرمو مامانم  ..

    اونروز بهش گفتم مادر الان سه تا نسل با هم صحبت کردیم،  و من میانه ی این دو‌نسلم . پس خیلیم جوون نیستما، گفت نه ننه، تو همیشه برام ننه ای هستی بی سن و سال، ما با هم بزرگ شدیم و قراره با هم پیر بشیم، هر وقت من پیر شدم،   تو هم «آن شو که هستی» از قول نیچه جان....  

    پ.ن : 

6‎‏ راز ساعت بیگ بن؛ 
‏1.‏ فقط بریتانیایی ها می توانند به داخل این برج بروند .
هر کسی می تواند بیگ بن را ببیند ، اما از بیرون!  

‏2.‏ نام این برج در حقیقت بیگ بن نیست ‏.
نام اولیه این ساختار ، برج الیزابت بود. ‏ ‏ ‏‏

‏3.‏ سارها باعث تغییر زمان شدند ‏‏ 
در طول تاریخ فقط یک بار این ساعت ، زمان را اشتباه نشان داده است. در سال 1949 ، گله ای از سارها به روی عقربه ای که ‏دقیقه را نشان می داد نشستند و باعث شدند تا این ساعت 4 دقیقه و نیم عقب بماند. ‏ ‏ ‏ ‏‏

‏4.‏ بیگ بن یک اثر هنری واقعی است ‏.‏‏ 
این برج دارای 4 ساعت در 4 طرفش است که هر یک از آنها از بیش از 312 قطعه شیشه عقیق ساخته شده اند. 

‏5.‏ هنگام نشست های مجلس ، چراغ این برج روشن می شود ‏‏‏‏. ‏ 
‏6.‏ این برج کج است ‏‏.‏‏‏ 
علاوه بر برج پیزا  ، برج معروف شهر لندن نیز کج است. به مرور زمان و با ‏توجه به تغییراتی که در شرایط زمین رخ داده است ، بیگ بن 230 میلی متر به سمت شمال غربی کج شده ! 

وزن جهان

     

      امروز زيباترين زن زندگيم را ديدم!

با او قرارى در خيابانى داشتم و وقتى كه نشست، انحناهاى طبيعى تَنَش نيمكت سنگى را مثل رودى آرام لمس كردند، با چشمهاى كنجكاوش نگاهم كرد. 
بى‌مضايقه "زن" بود.

پيكرى فربه داشت و اين ناهمخوانیش با جريان روز، جذابش می‌کرد.

كتاب خوانده و دانا، قشنگ حرف میزد و آرامشى با جهان داشت. او هيج شبيه عكسهاى روى مجله‌های مد نبود. چيزى بود كه دوست داشت باشد. دوست داشت در قهوه‌اش شكر زياد بريزد و سالادش را با نمك بخورد. زير چانه‌اش چروك هايى ريز داشت و در تمام آن مدت، شكم بعد از زايمان بزرگ شده‌اش را مخفى نكرد. 

خوب ديده بود و خوب خوانده بود و تبليغات گسترده "چگونه لاغر شويم" و "چگونه چروك زير چشم‌ها را مخفى كنيم"، گولش نزده بودند!

او در انتهايى‌ترين روزهاى سى سالگى، پذيرفته بود كه هزار بار شكست‌خورده و نمرده و مى گفت: خودم كردم، خودم! مجموعه زیبایی‌هاى طبيعى انسان.

بعد، راه رفتيم. شاد بود و از خنديدن نمی‌ترسید. بلند می‌خندید و صداى زنانه ى محكمش همه جا می‌پیچید.

"گرتا گاربو" نبود، "جين فوندا" نبود، "اليزابت تيلور" و "جِيْن سيبرگ" هم نبود؛ او خودش بود. خودش را پيدا كرده بود و همچنان كه قدم میزد، سنگ‌هايى را برمیداشت كه مجسمه بسازد. 

او، همان زن كميابی‌ست كه از ياد رفته. او همان زنیست كه قرنهاست كم پيدا شده، او از جايى در همان رنسانس، ديگر تكثير نشده. اين است كه دور از اجتماع ظاهربينى هاى مفرط، در جنگل‌هاى خلوت قدم میزند و می‌داند كه كيست و چه می‌خواهد.

آرى؛
اوست كه وَزن می‌دهد به جهان....

خاطرات سوگواری 
رولان_بارت

شراب

    ته دیگ ِعزیز ما (تو اين دوره داشتن دوتا بچه تو هر خانواده اي؛ اولي ميشه روي ديگ اخري ته ديگ ، قديما كه تعداد بچه ها از تعداد انگشتها بيشتر بود، به اخري ميگفتن؛ ته تاغاري ) و بابای من (بعد ميگم چرا بهش ميگم بابام) ، هفده ساله بود که رفت مالزی برای ادامه تحصیل . حتی پیش دانشگاهی رو اونجا خوند. هنوزم نميدونم با فرستادنش به یه کشور غریب تو اون سن ، كار درستي كرديم يا نه ؟ من كه تو اين تصميم زياد نقشي نداشتم ، دوریش برام سخت بود. يادمه روزاي يك شنبه كه ناهار نمي اومد خونه  و تا عصر تو مدرسه ميموند، خيلي دلتنگش ميشدم، جاش خالي بود تو خونه ، چه برسه به اينكه دلم راضي بشه هشت نه ساعت پروازي ازمون دور بشه . ولي خودش در اوج شور و شوق جووني و نوجووني مشتاق بود بره ، باباش هم نهايت تلاش و پيگيريها و تحقيقات رو كرد تا به بهترين صورت ، جايي كه به نفعش بود و فكر ميكرديم از ايران امن تر و مطمئن تره، بفرستيمش . 

     وقتي اون رفت ، فرزاد دانشجو بود . حسابي منو داري ميكرد تا غصه نبودن ته ديگ خوشمزه مون رو نخورم، ميفهميدم خودشم جاي خالي داداششو نميتونه با هيچ دوستي  پر كنه ، اما صبور بود و صبوري ميداد به من ، تو اون  سه ترم اخر دانشگاه اش که جای فرشاد پیشمون خالی بود . خودش برای بعد از فارغ التحصیلیش خيلي برنامه ها داشت ايران بمونه، رستوران داري و كافي شاپ داشتن عشقش بود . باباش و بخصوص من ، برخلاف ميلش ، اصرار زيادي داشتيم كه اونم برا ادامه تحصيل ايران رو ترك كنه ، رو اين حساب سه ماهي رفت مالزي براي ارزيابي و پيوستن به فرشاد. دلمون ميخواست پيش هم باشند و دوتا رفيق كودكي و جوونی ، باز هم پشت هم و كنار هم ادامه تحصيل بدن.

    -اينو هم بگم كه از دوره ي قبل از دبستان شون ، سه تايي شروع كرده بوديم به زبان انگلیسی خوندن، اونا رو خواسته و ناخواسته كلاس ثبت نام ميكردم ، اجبار بود یادگرفتنش . براي تشويق و ترغيبشون خودمم مجدانه و سخت كوشانه سعي ميكردم باهاشون پيش برم و بخونم، يعني فرشاد با مدرك زبان رفت و بعدش منو فرزاد هم موفق شديم مدرک بگیریم ، من ايلتس و فرزاد تافل -

        بعد از سه ماه فرزاد با فرشاد از سفر مالزي برگشتن ، فرشاد براي فرجه هاي بين ترمش اومده بود، اما فرزاد گفت اونجا رو دوست نداره ، نميخواد برگرده براي ادامه تحصيل  .. اين در حالي بود كه همون سال اول اقامت  فرشاد، تو‌مالزی ، منم يه بررسي هايي كرده بودم ببينم ميتونم خودم از دانشگاه هاي اونجا يه پذيرش بگيرم و به ارزوي هميشگيم يعني ادامه تحصیل تو رشته محيط زيست ، برسم يا نه ؟ خب ايلتس رو داشتم بعلاوه ليسانس گياهشناسي و مدرك مربيگري پرورش گل و گياه ، همه رو جمع كردم فرستادم به چندتا از دانشگاهاي مالزي، UPM پذيرش داد..

     دو سالي از رفتن فرشاد گذشته بود ، اما من هميشه ته قلبم حس ميكردم براش كم مادري كردم ، نياز داشتم بازم از عشقش سرشار بشم ، خودش اما مخالف  دانشگاه رفتن من بود ، نوزده ساله شده بود ، مردی مستقل و خودساخته . ميديد فرزاد داره ميره انگليس پس باباش تنها ميشه، خيلي حس مسئوليت داشت نسبت به حفظ نظام خانواده ، عين باباها، خيلي نسبت به من و حمايت و قبول من در كنار خودش حس باباهايی رو داشت كه بايد از دخترشون مراقبت كنن ! همش ميگفت مامان جان اگه بيايي پيش من و اتفاقي برات بيافته بابا، پدر منو در مياره !! منم ميخنديدم ميگفتم فقط بگو فرق بابات با پدرت چيه؟!! 

    خلاصه اونشبی که فرشاد ایمیلها رو چک کرد و دید به من پذيرش دادن ، منو فرزاد خیلی خوشحال شدیم، همسرم« هم»... اما فرشاد دلنگران بود ، میفهمیدم قبول مسئولیت ، بودن من تو‌ خونه اش و‌ تو کشوری که خودشم غریب بود ، سخته، عین باباها دلش میخواست کنار باباش و زیر سایه اون باشم.. منم یکمی دلهره ی رها کردن زندگی مشترک مون و تنها گذاشتن همسر ، را داشتم و نمیدونستم تو سن چهل و دو سالگی میتونم باز دانشجو بشم ؟ حدودأ دو سال تو کشور غریب؟ و بعد از هفده سال خونه داری به زبان انگلیسی درس خوندن و ادامه تحصیل برام مقدوره؟ از عهده اش برمیام؟؟ 

    فرزاد كه دو دلي و دلهره منو ديد گفت؛ ننه چرا شك داري ؟ تو هميشه ارزو داشتي درستو ادامه بدي ، چرا الان كه شرايطش هست ، نميخواي بهش برسي ؟ تو ميتوني . من بهت ايمان دارم كه موفق ميشي ، گفتم ، اخه خونه و زندگي ، تنهايي بابا  رو چيكار كنم ؟ ميترسم اين زندگي مشتركي كه با چنگ و دندون حفظ كردم و ساختم نابود بشه! گفت ننه مگه تو سگ نگهبان زندگي هستي؟ الان همه چي ثبات داره، اگر موندني باشه بدون تو هم بايد بمونه!  برو‌پیش فرشاد ، برای هر دوتون نتیجه خوبی داره (میگم فرزاد مادرمه ، همیشه راهنما و مرشدم بوده ، والله حق دارم.) حرفهاش موثر بود ، فقط براي اينكه فرشاد رو از استرس و مسئوليت در بيارم بهش گفتم ، عزيز نگران نباش ، من ميخوام بيام مالزي پيش تو فقط درس بخونم، قول شرف ميدم از زبان لال، از گوش كر و از چشم كور باشم و هيچ دخالت و فضولي نكنم تو كارات، جوري كه بود و نبودم  فرقي نداشته باشه . 

    بار سفر و کیف و کلاسور دانشجویی رو ورداشتم و دو روز قبل از اینکه فرزاد عازم انگلستان بشه، منو فرشادم رفتیم مالزی ، اما به هیچکس حتی خانواده خودم نگفتم که میرم بمونم برای درس خوندن ، اخه میگن قبل از موفقیت ، برنامه ها و هدف هاتونو جار نزنید، نگران بودم نتونم از عهده بربیام و دست از پا درازتر برگردم ایران..    

      بهرحال یه زندگی مادرپسری رو کنار هم رقم زدیم ،  به لطف   همسر که سنگ تمام گذاشتن و یه خونه خوب برامون اجاره کرده بود و با شرایط خوبی شروع کردم به دانش جویی در دوران چل چلی.. 

     سر قولم مونده بودم و هیچ دخالتی نمیکردم توی رفت و امدش، خریداش و روابطش، حتی زیاد باهاش بیرون نمیرفتم . میذاشتم با دوستاش و همسن ‌ و سالای خودش باشه، دلم نمیخواست مادر اویزونی باشم ، دیگه بیست ساله بود و استقلالش قابل احترام و ارزشمند .. واقعا مادر کر و لال و کوری شده بودم برای بابام تا روزی که؛  رفتم تو‌اتاقش ، حس کردم بوی الکل تندی میاد ، پیگیر نشدم زود اومدم بیرون ، اخه مرتب كردن اتاقش با خودش بود و دوست نداشت سرک  بکشم تو کاراش ، حتی تمیزکاری !!

       از اینکه بی اجازه رفته بودم  تو اتاقش وجدان درد گرفتم ، اما اون بوی الکل بدجور ناراحتم کرده بود ، عصر که از دانشگاه اومد ، گفتم‌ عزیز تو اتاقت شرابی نوشیدنی چیزی داری؟ با تعجب گفت نه ! چطور ؟ گفتم اخه خیلی بو‌ میاد ، ترخدا اگه داری و میخوای بخوری ، به من بگو ، تو اتاق پنهان نکن، من که کاری ندارم ، شما بزرگ و عاقل و بالغی ، جوانمرد بیست ساله ای ، اما  بهتره نوشیدنی ها رو  بذاریم تو‌ یخچال . از اون انکار مصرانه از من اصرار مادرانه .!. تا دو سه روز کل کل میکردیم و میخندیدیم به اون بو.  باور نمیکردم اون بو منشأ الکل نداشته باشه .

       بالاخره یه روز صبح رفتم بیدارش کنم، بوسیدمش و گفتم عزیز این بو بیشتر شده ها ، اخه این  بو چیه ؟ گفت والله مامان جان نمیدونم چیه؟ دوتایی بلند شدیم اتاق رو بگردیم تا‌ منبع شراب رو بجوریم ! یهو دیدم بو از سطل اشغال میاد !!! کاشف به عمل اومد ، چند روز قبل هلو میخورده ، نصفش خراب بوده ، میندازه تو سطل اشغال ، تو اون اب و هوا ، که گاهی رطوبت به نوددرصد هم میرسید، پروسه ی  تولید الکل و شراب با طعم هلو کامل شده بود!!! چقدر خندیدیم به اون هلوی مجرم و ساقی ...

         بینهایت شرمنده شدم ، چرا که باید حس بویایی رو هم علاوه بر اون سه تا احساس کور میکردم و پسرم رو ناجوانمردانه و نامادرانه قضاوت نابجا نمیکردم !! مثل گاو‌ نُه‌ من شیر ، زدم مامان آپ‌ تو دیت بودن خودمو، خراب کردم ..

      طی اون یک سال و هشت‌ماه ، متاسفانه اب و هوای اون کشور اصلا بهم نمیساخت. میوه نبودم که شراب بشم ، فیزیولوژی بدنم حسابی ناسازگار بود با اون  اقلیم . همش مریض بودم، یه بیماری  ازارادهنده که اصلا شیک و پیک نبود ، اینجا نمیشه مطرح کرد، فرشاد همش دستش بند بود به مریض داری و مرتب منو میبرد بیمارستان ، خودمم خجالت میکشیدم از اینهمه دردسر درست کردن، نگران بود باباش پدرشو‌ دربیاره و بگه چرا مواظب مامانت نبودی؟!  همش ميگفت درستو ول كن ، برگرد ايران  هرچی میگفتم اخه عزیز بیماری من  چه ربطی به تو‌ داره؟ اما اون همش غصه میخورد و میگفت این فوق لیسانس ارزش اینهمه زجر شما رو‌نداره. دکترای اونجا هم اصلا نمیتونستن منو درمان اساسی کنند. واقعا رو به مرگ بودم ..  

       تنها ، عشقم اینبود که دارم درس میخونم و یاد میگیرم ، کنار فرشاد بودم و این بهترین شفای دل مادرانه ام بود . گاهی با هم دوتایی میرفتیم بیرون خريد خونه ميكرديم ، پتیزا، ناندوس ، همبرگری چیزی میخوردیم. اون لحظه هاي كنارش بودن ، تو بهشت بودم .  کم  کم و ذره ذره اون حس مادری و  عقده های کم دیدن و زود از ایران رفتنش ، برام غني و باز میشد .

       از اینکه برای فرشاد مادری میکردم، غذای خوب و دلخواهشو میپختم - غذاهای اونجا رو دوست نداشت به ذائقه اش نمیخورد و تو ‌همون دوسال تنهاییش،  چند کیلو وزن کم کرده بود -  از اینکه خوب درس میخوندم تا از همکلاسی های همسن و سال پسرام، کم نیارم  و نمره هام خوب میشد ؛ حس میکردم دارم بزرگ میشم ، بالغ میشم،  عشق میکردم، حس بودن داشتم .. 

     بابافرشادم از لحاظ تغذیه و نظم و ‌ترتیب تو خونه روبراه شده بود ، دوتایی رو روال بودیم و همین نعمتها و لذت ها  تحمل بیماری رو برام راحت تر میکرد، اما ترم سه حالم بدتر شد چندان که مجبور شدم زود پایان نامه رو جمع و‌ جور ، دفاع کنم برگردم ایران ، برای انجام هشتمین و نهمین عمل جراحی در طول عمرم ..

    با معدل  B+ فوق رو گرفته بودم ، شیرین و لذتبخش بود در سن چهل و سه سالگی در سال 2012. گرچه این مدرک مثل لیسانس ، بعده ها ظاهرا هیچ اثری روی  وظایف مادرانه ، ظرفشویی و تمیزکاری و خانه داری و خان داریم نداشت و باز برگشتم به همون خانه و همسرداری ارامبخش قبلیم  و هیچوقت از اون مدارک بهره مالی نبردم اما اون بیست ماهی که کنار بابام سر کردم از بهترین لحظه های عمرم بود ، خوشبختی رو‌ نوش جان و با تمام وجود  رشد و تغییر و تحول دورنی رو حس کردم ، واقعا نقطه عطفی بود در همهٔ جهات زندگیم ... 

        چنان سرمست بودم از سرشاری وجود و گرمای قلب مهربون و شادیبخش فرشاد که درد و بیماری و سختی امتحان و‌ درس ، برام عین خماری و رهایی بعد از نوشیدن یه شراب بیست ساله بود..  

     پ. ن ١:

        راسته میگن دخترا بابایی اند ...

   پ.ن٢:

      ✨کاش هر هیجانی بتواند برایت نوعی مستی باشد. اگر آنچه را که میخوری، ميخواني و انجام ميدهي سرمستت نکند، بدان از آن روست که به حد کافی مشتاق و محتاج و نيازمند آن نبوده ای.

منو آندره_ژید

پل

          برگی از سرگذشت يك اشنا (٣) 

     ميگن زندگي كردن ادمها مثل رانندگي كردن شونه، ميگن هر كيو ميخواي بشناسي يه ساعت بشين تو ماشین كنارش ، ببين چطور رانندگي ميكنه .  میگن خیلی وقتا با تجربه سی چهل سال تجربه و‌مهارت رانندگی ، بازم ممکنه بیان بزنن بهت ؛ هم خودت داغون بشی هم ماشینت. درست مثل درست زندگی کردن ، که خیلیا هستن سنگ بندازن تو حوض اروم و بی ازار بودنت ..  میگن تو زندگی نباید فرمونو سفت گرفت باید رها باشه تو‌دستمون مثل فرمون ماشین ، وگرنه چرخ ماشین قفل میکنه و نمیچرخه، منحرف میشه به چپ و‌ راست .. میگن چراغ راهنمایی خیلی درسها به ما میده؛ صبور باشیم و جاهایی تو‌زندگی اجازه بدیم زمان بگذره تا شرایط سبز و قابل گذر باشه .. میگن لحظه های پشت چراغ قرمز بهترین زمان مدیتیشن و اگاهیه.. میگن تو‌ جاده های یطرفه ، مثل دوستیهای یه طرفه به علامتها و نشونه ها و جاهای دور زدن و تنها ‌برگشتن‌ ، حواستون باشه از دست ندین..  میگن جاده ها پر از رازهای مگو  و پشت پیچ جاده های زندگی معجزات منتظر ما هستن ... میگن از هرکی خواستی سبقت بگیری اول توانایی خودتو ماشینتو بسنج، بعد گاز بده . میگن تو‌رانندگی ادم باید شش تا چشم داشته باشه.. میگن تو‌ باید به جای بقیه هم احتیاط کنی.. میگن یه هاله  تصور کنید دور خودتونو ماشینتو، نه به کسی بزنید نه کسی بهتون بزنه..  میگن فاصله تونو با ماشین جلویی ، ادم روبرویی ، حتی پشت سری حفظ کنید، جا برای ضربه گیری خطا و ترمز یهویی اونم بذارید ..  میگن شل کن سفت کن رانندگی نکنید، ثبات داشته باشید رو‌ پدال گاز و‌ترمز، مثل تو‌ روابط با ادمها....

      همه اینا رو خودم با نیم قرن تجربه کشف کردم و گفته ام‌ و هنوزم  میگم .. فکر کنم بشه با هر قانون رانندگی و‌ جاده،  یه اصل زندگی رو‌ تدوین کرد ..

     دوسه هفته به مراسم جشن عروسی مون مونده بود که عصر پنج شنبه روزی، به اصرار من و بعدم به اصرار مامان و به اکراه مرحوم بابا، سوئیچ  پیکان سبزرنگ ‌نمیدونم‌ مدل چند؟ (سی و شش هفت سال پیش، شاید مدل پنجاه و‌هفت )بابام  رو  به اجبار من ، گرفتیم‌ و روز جمعه رفتیم دیدن پدرشوهر.. ( دومین اشتباه و خطای فاحش و احمقانه و‌ بچگانه و جاهلانه ی عمرم!) نه اینکه دیدن پدرشوهر باشه، نه ، بلکه گرفتن ماشین بابام .. دیگه از اون به بعد نه از کسی ماشین گرفتم نه به کسی ماشین دادم ، گرچه خیلیا رنجیدن اما امتحان سختی پس داده بودم که  رنجش اونا در مقابل  تجربهٔ من، به تلخی یه اخم بود.) 

    به سلامتی دوتایی رفتیم و ‌تا عصر دورهمی خوش گذشت ، موقع برگشتن پدرشوهر و برادرهمسرم ،  رضا، تصمیم گرفتن با ما بیان ، پدرشوهر جلو‌نشست و‌منو رضا پشت ، دم دمای غروب بود، شصت هفتاد کیلومتری طی شده بود که یهو حس کردم  داریم  پرت میشیم فقط یادمه داد زدم سرعتتو کم کن !! و از هوش رفتم ..

    اون روز ، از ابتدا تا انتهای جاده ای که باید طی میکردیم ، یعنی از مبدأ تا مقصد  کلا  حدود صد کیلومتر میشد ؛  که فقط یه « پل » با ارتفاع دو متر تو مسیرمون وجود داشت ، (حتما اون پل تقدیر ما بوده ) سرتاسر شونهٔ جاده صاف و هموار بود بدون هیچ   ارتفاع کم و زیاد ، ادددد،  حین سبقت گرفتن حسین،  ماشین ما از روش  پرت شده بود پایین و بعد از چندتا چرخیدن ، مچاله افتاده بود رو زمین .. بعدها نظرات کارشناسی رو عکسهای ماشین همه سرنشینا رو مرده تصور کرده بودن ..

    بهوش که اومدم چشمام جایی رو‌نمیدید، به پلیسی که داشت منو از ماشین در میاورد مرتب میگفتم کتفم ، کتفم رو بگیر..  اولین بیمارستان من و رضا رو قبول نکرد، شدت  خونریزی رضا و جراحات من زیاد بود . حسین  و باباش  مصدوم سرپایی بودن ، ما رو‌منتقل کردن بیمارستان کاشانی، اونجا رو‌تخت شنیدم مامانم با عجز و اه و‌ناله داشت میگفت ؛ حالا خون از کجا گیر بیارم ؟ داداشمم هی میگفت : ای داد چشمش در اومده !! دوباره از هوش رفتم ، تو‌اتاق عمل  باز بهوش اومدم و گفتم ، ترخدا کتفم رو ببندین جونم داره در میاد ، مرحوم دکتر عمرانی ( دو ماه بعد خودش تو یه تصادف به رحمت خدا رفت ، روحش قرین رحمت حق) ، داشت به  دقت رو‌ چشمم  کار میکرد و به همکارش میگفت ،خوب بخیه بزن گناه داره ، دختربچه اس جاش نمونه تو صورتش. قشنگ یادمه یه جاهایی رو  دوسه باری شکافتن و‌ دقیق تر دوختن ، همه رو‌ حس میکردم ، یادم نیست به دکترا چی میگفتم ، که تعجب کرده بودن  به هوشم و همه چیو میفهمم ، امپولای بی حسی دور چشمم چندان موثر نبودن، اخرین بخیه رو زد و گفت سی و سه تا شد نه ؟؟ اونم گفت ، اره اما تکه ای که از گوشه چشمش کنده شده رو‌ نشد کاری بکنیم  .. 

    منتقل شدم بخش، مامانم‌ که اومد گفتم بقیه چطورن ؟؟ تعریف کرد؛که رضا خون زیادی از دست داده و  بیمارستان گفته بوده خودتون باید  خون تهیه کنید ، ما نداریم !!! مامانم مستاصل داشته نصف شبی تو‌ حیاط بیمارستان اشکریزان چه کنم چه کنم میکرده ، که یهو یه  جوونی  بهش میگه خانم این کارت اهدا خون رو بگیر، به اتاق عمل تحویل بدی ، کارتو راه میندازن.. ایمان دارم که اون‌ مرد یه فرشته اسمونی  و دست خدا بوده برای نجات  رضا و بال بال زدن مامانم) ..

      بعد از دو روز  ، بنده با سی و سه تا بخیه دور چشم(خوشبختانه با اینکه پایه صندلی فرو‌رفته بود تو‌صورتم ، اما انگار عینک مانع شده  و چشمم در نیومده بود) چهارتا بخیه بالای لب (لبم هنوزم کجه) و چهارتا بخیه زیر زانو، کتف از جا دراومده، استخوون پای سوراخ شده ، رضا با هشت تا بخیه تو‌پیشونی ، هردومونو‌ مرخص کردن . حسین با فشاری که فرمون به سینه اش وارد کرده بود ، درد زیادی داشت ، باباش با دوسه تا بخیه تک تک تو صورتش ، حمدخدا سرپا و خوب بود، بیشترین اسیب و صدمه رو من دیده بودم که هنوزم میگم بینهایت شکرخدا . که بقیه صحیح و سالم بودن و‌بخیر گذشته بود برای اونا ..

    وقتی این حادثه ها اتفاق میافته تو زندگی ما ادمها ، هزاران فیدبک و کنش و واکنش مثل سیل روانه ی روح و روان مجرمین و‌مصدومین و حادثه دیده ها و اطرافیانشون میشه. همه میشن کارشناس رانندگی، همه میشن وکیل مدافع عزیز خودشون ، همه قضاوت ، محکوم و‌ قصاص میکنن.. 

    تصادف ما از اون فاجعه هایی بود که بیشتر بین دوتا قبیله اتفاق میافته و تازه یادشون میافته خون و خون کشی کنن !!  اینجور موقع ها مرگ طرف اتهام که من باشم خیلی بهتره تا زنده بودن، گاهی مرگ و‌ نیستی تسکین خیلی زیادی برای خشم و کینه و انتقام بازمانده هاست . اینکه تو‌دوران نامزدی و از قدم نحس بنده ، سر نخواستنم مادر حسین به رحمت خدا رفته یه مصیبت عظما، و اینکه چرا مرحوم بابای من ماشینو داده بود به حسین ، جنایت بدتر ما و نابخشودنی از طرف اونا بود ، خلاصه اون تصادف شد تومون عثمون و بیچاره مرحوم بابام محکوم!! .. دایی معروف هم  که خودشو ارباب همه میدونست  و بقیه رو بچشم زیردست نگاه میکرد، (اخه سرهنگ بود و‌ همه براش حکم سرباز و تحت فرمان داشتن!! شاید بدون اون‌ لباس ارتش ، مثل گچ دیوار فرو‌میریخت.) نظر قاطع و جامع دادن که فقط خانوادهٔ ما، مقصر هستیم  در نتیجه باید بی سر و صدا مرحوم بابام تاوان و هزینه همه چیو بده، تا دو هفته دیگه مراسم عروسی برگزار بشه، کنسل شدنی نیست ،  چون کارت دعوتها قبل از تصادف پخش شده بود . غائله رو با مجرمیت مرحوم بابام ختم کردن ، که چرا حسین رو تو اینهمه دردسر انداختیم و باعث ناراحتی خانواده اش شدیم،  تا میتونستن خشم و نفرت بهمون مرحمت کردن و تمام ..

      اون موقع انقد عذاب وجدان داشتم که دلم میخواست مرده بودم یا همه منو مستقیما محکوم و قصاص و زنده زنده مجازات میکردن تا رنج و عذاب مامان بابامو نمیدیدم، ای کاش همه میفهمیدن که حماقت و‌ پیشنهاد من باعث اون همه دردسر شده بود و ای کاش منو سرزنش و توبیخ میکردن که نااگاهانه همچین سفری رو خودخواهانه و احمقانه تدارک دیدم و باعث اینهمه خسارت مالی و روحی و عاطفی، خانواده ام شدم .. شايدم ميديدن من به اندازه لازم و‌کافی سزامو ديدم و گذاشته بودن تو حال خودم جز بزنم ... خدا میدونه روزهای بعد از تصادف  مامانم چقدر زحمت کشید و خدمت کرد به همه ، مخصوصا به منو رضا .. هر کسی رو یه جور داری میکرد تا شرّ و مجادله بین دوتا خانواده كمتر پيش بياد .. 

    دو هفته بعد هنوز چشمم بخيه داشت كه مراسم عروسي رو گرفتن و رفتم تو خانواده هشت نفري حسين ، براي اطاعت امورات و دستورات  بابا و دايي و خواهر بزرگ حسین . اینم بگم که تا بیست سی سالی هر شب خواب پرت شدن از یه دره رو میدیدم و‌کابوس اون حادثه و زجرش سالها با من بود ....

   الان شکرخدا بهشت رو در همین دنیا در حال نوش جان کردن هستم  و  موهبت چشیدن اکنون خوشمزه به من مرحمت شده .. 

     نميخوام ننه من غريبم در بيارم توی گذشته ها، مظلوم نمایی کنم، كسي رو بده كنم یا  برچسب اخلاقی و غیراخلاقی رو کسی بزنم، تصادف برای همه پیش میاد و‌ نادرند افرادی که ، حتی بعد از سی چهل سال تجربه و‌مهارت ، در طول عمرشون تصادف ماشین نداشته باشن ، تو زندگی هم ، همینطوره ، برای همه همیشه همه چی گل و بلبل نیست ..  فقط خواستم ؛  بگم  سینه خیز و چارچنگولی نیم و قرن و چهار سال گذروندم،   با تصادفهای  زیاد و فراز و نشیبهای شاد و غمگین، تا به این قله رسیدم ..

       اینجا اعتراف میکنم تو این تصادف روایت شده ، فقط من و من و من مقصر بودم ، بچگی و اشتباهی که‌ کردم  عواقب دردناکی برای عزیزانم داشت ، از اون پل و اون جاده و اون تصادف یادگرفتم ، گاهی اصرار ما در انجام کاری ، حوادث رو همونجور که خدا مقدر کرده رقم میزنه .. (ما جبرأ مختار افریده شده ایم) الانم نمیخواستم  گذشتهٔ در گذشته رو از زیر خاک در بیارم و براش سوگواری کنم ، فقط خواستم یه برگ از یه سرگذشتی که شاید خیلی درس توش هست رو به نوشته در بیارم و بگم  باغچه گذشته ی منم کرم داره .. 

پ.ن١

اما آدم هر قدر هم محتاط باشد ممکن نیست که همیشه خود را از آجری که ممکن است از بامی فرو افتد مصون بداند ...

 

📕 ابله

داستایوفسکي

 

 

  پ.ن٢

هرکس رنجِ خویش را بنگارد، نویسنده‌ای غمگین می‌شود، امّا نویسنده‌ی جدی کسی می‌شود که به ما می‌گوید چه رنجی کشیده است و حال به چه دلیل غرق در شادکامی آسوده به سر می‌برد.

 

📕 آواره و سایه‌اش

✍🏼 فردریش‌_نیچه

 

 

پله

     برگی از سرگذشت یک  اشنا( ۲)

 

  💗افغان ها به همراهِ مریض میگن "نگران" خیلی قشنگه نه؟ روزای مریضیتون کسی هست نگرانتون باشه؟💞 

       دم دماي عيد كه ميشد ، سه تايي شروع ميكرديم به خونه تكوني ، بچه ها از همون كوچيكي دوتا بال من بودن، به هر روشي كه ميتونستن مهر و محبت و حمايت و همكاريشونو نشون ميدادن.. 

     كي گفته دخترا دلسوزتر و عاطفي تر و مهربونترند ؟! والله پسراي من از عشق فرزندي روي دختر و پسر و حتي پدرمادرو وابستگان دور و نزديك و مسئول و غير مسئول و متعهد ، نامتعهد! رو برام سفيد كردن، از بس از هيچ تلاشي دريغ نميكردن براي جاري كردن عشق و محبت شون بعنوان يك افريده در کنار افريدگار ..

    براي تميزي و اماده كردن خونه قبل از عيد ، هر دوشون به اقتضاي سن شون سهيم ميشدن در تكون دادن سفره زندگي و چيدن سفره هفت سين. که خیلی دوسش داشتن . از تميز كردن كشوها و كمداشون گرفته تا كمك تو سابيدن اشپزخونه و پذيرايي و شستن ديوارا دریغ نمیکردن ...

    دو هفته ای  به عيد بود كه يه روز سه تايي تصميم گرفتيم ديواراي خونه دوبلکس مون با سیزده تا پله ، رو از بالا تميز كنيم و بيايم برسيم به اشپزخونه و هال و سالن كه طبقه پايين بود ، من دیوارو كفي ميكردم و اون دوتا عزيز ده سيزده ساله از پشت سرم با دستمال خشك ميكردن و پله پله مياومديم برسيم به سالن ، يهو من از شش هفتا پله افتادم و تمام هيكل وزينم رو اخرين پله و روي چهارتا انگشت پا فرود اومد ، خدا ميدونه چه درد وحشتناكي داشت. خوشبختانه بعد از ناهار بود نگران غذاي بچه ها نبودم، پامو گرفتم و نشستم سر پله و زار زار اشك ريختم از درد ،  یادمه  بچه ها هم با من گریه میکردن و هی میگفتن مامان بریم دکتر ؟؟ میگفتم نه ، خودش خوب میشه (شايدم اشکهام از بی کسی بود و ميدونستم اين فاجعه زحمت بچه هامو بيشتر ميكنه ) يه ساعتي از درد اشك ريختم ، ديدم پام به اندازه يه توپ راگبي ورم كرد و سياه شد . 

   چاره اي نبود بايد ميرفتم دكتر چک کنه ، زنگ زدم به يكي از دوستام  اومدن . به پسر بزرگم گفتم ؛ مادر فقط مواظب داداشت باش تا برگردم ، تاكسي گرفتيم و رفتيم بيمارستان، حالا بماند كه پله هاي اپارتمان تا بيمارستان و پله هاي اونجا رو چطور طي كردم، دكترم فوري عكس نوشت  شوربختانه بازم بايد بيست سي تا پله ميرفتم پايين و برميگشتم براي بخش راديولوژي !! اسانسور خراب بود ! 

    دكتر عكسا رو ديد و گفت تاندونها پاره شده ، گچ بگيريم برات ؟ ديدم شب عيده و دردسر ميشم براي بچه ها. امیدی به همكاري و‌ همیاری همسر نداشتم ، یه اپسیلن میشناختمش، تجربه ثابت کرده بود که گچ پا  ميشه دفترخاطرات تلخ ؛ گفتم نه اقاي دكتر بانداژ كافيه ، استراحت ميكنم خوب ميشه.. 

   با پايي كه اصلا تو كفش نميرفت و به كمك دوستم برگشتم خونه، شَلون شلون ابگوشت رو بار گذاشتم تا بي شام نمونيم، يعني نمونن ! همسرم از سر كار كه اومد ، با اه و ناله گفتم چه اتفاقي افتاده و چه دردی دارم ، در كمال خونسردي حتي به پام يه نگاه هم نكرد گفت ؛ من با پاي تو كاري ندارم ! منظور" نياز" بود !!!! برو شام رو وردار بيار بخوريم !!!!!!!!! اون بيرحمانه ترين دستوري بود كه ميشنيدم ، البته با شناختي كه داشتم ازشون، انتظار بيشتر از اونم نداشتم ..

      بهتره نگم  عيد اونسال چطور گذشت ..

    دوسال پيش، اقايي اومد براي تميز كاري خونه و اخر سر يادش رفت جا كفشي رو از بالاي پله ها بذاره سرجاش. تا همسرم اومد ديد ، گفت چرا اونو گذاشته اون بالا ؟؟! منم از ترس اينكه دعوا و شر درست نشه يهو رفتم سرشو بگيريم بياريم پايين بذاريم سر جاش كه ، باز همون حادثه بيست و دوسه سال پيش تكرار شد ، از هول و ترس و استرسِ گیر دادن همسر ! ، پام رفت روي لبه حفاظ اهني دم در ، با تمام وجود صداي خورد شدن استخوون پامو شنيدم ، اومدم نشستم رو مبل نزديك ِ در ، هي گفتم بخدا پام شكست، والله شنيدم ، بخدا صداشو تو دلم شنيدم از بس درد داره ، به‌ جان خودم شکسته هااااا، همسر همونجور كه سرش تو گوشي بود پیشنهاد داد بيا يكم دست ميكشم روش خوب ميشه!!!  حالا كي بريم خونه بابام ؟ 

     جوابشو ندادم ، بلند شدم رفتم ظرفها رو شستم و پذيرايي رو هم جارو كشيدم و ديدم پام ذوق ذوق ميزنه و مثل لجن سياه شده ، سه چهار ساعتي گذشت  ، بعد از خواب بعدازظهرشون گفت پس اماده شو بريم خونه بابام ..!  

      فكر كنم از بيست و چندسال پيش بزدليم كمتر شده بود ! چون گفتم من ميرم پيش ارتوپد، ميدونم پام شكسته، شما هم برو خونه بابات ، گفت نه بايد با من بيايي ! خب اول ميريم يه دكتر پاتو ببينه  كه مطمئنم هيچيش نشده ، بعد با هم ميريم خونه بابام كه سي كيلومتري با ما فاصله مكاني داشتن !!

    یه اژانس در اختیار ، گرفتیم و اينكه کلی گشتیم و با چه بدبختي روز تعطيل تونستيم عكس راديولوژي بگيريم، بماند. دكتر گچ گرفت و گفت استخوون روي پا يه ترك طولي خورده، و ناجوانمردانه گفت اشكال نداره ميتوني همینجوری راه بري !! همسر بنده هم كه خودشون بدون ابر ، دستور و فرمان برام ميباريدن ، گفت بدو بريم خونه بابام و خودش تو‌ کلینیک چند متر جلوتر رفت كه برسه به تاكسي منتظر ما. منم اهسته اهسته رفتم نشستم تو ماشين ، راننده تاكسي گفت خانم پاتون شكسته بوده و صداتون در نمياومد ؟  جواب اونم ندادم، فقط نافرماني هرگز نكرده ، گفتم منو بذار خونه، خودت برو خونه بابات . من نميتونم اينهمه پله بالاپايين بشم هنوز گچ پام خیسه ، خشك نشده !! 

    بگذريم؛ اون يه ماه ، منو گچ و پام سه تايي تا ميتونستيم به امورات خونه رسيديم و تحت فرمان بوديم ، انقدر راه میرفتم كه گچ از زير ترك خورد و باز شد !! با یه نخ دورشو بستم تا دوره ی گچ تموم بشه . اخه رسيدگي به امورات خونه با گچ و بي گچ هيچ فرقي نداشت. سالها پيش "هم"  گفته بودن به پاي من نياز ندارن !! (هر چيزي تو اين دنيا عوض ميشه جز ذات ادمها) .. روزي كه رفتيم گچشو باز كنيم دكترارتوپد تا ديد من دارم با اون گچ راه ميرم با عصبانيت گفت ؛ چرا داريد رو اين پا راه ميريد ؟؟!! نمیدونست از وقتی گچ ، تَر بوده همش بدو بدو کردم ..!

    حتي بعد از باز كردن گچ هم ، همسر تو مطب گفت ديگه تمام شد !! اين سي چهل تا پله رو بيا بالا تا برسيم به جاي پارك ماشين !!! بريم خونه ! يعني ديگه بدون مانع بايد ميدويدم و ميرسيدم به همقدمي شون !!..

    شش ماهي طول كشيد تا اون پا به حالت عادي برگشت ، چقدر امپول و رفت و امدها برای درمانهای  جانبی داشتم تا بالاخره  استخون پایی که باید چهل روزه جوش میخورد ، یکم راس و ریس شد  هنوزم كه هنوزه با فشار زياد تير ميكشه ..

      اما اموخته ام ؛ 

      هيچكس مقصر و ظالم و خاطي نيست، من احمق و بزدل و جاهل بوده و هستم كه بلد نبودم انسان واقعي باشم و درست زندگي كنم كه با خوب زندگي كردن يه دنيا توفير داره . مظلوم بودن جرم بالاتریست از ظالم بودن . من بي عرضه بوده ام كه اجازه دادم ناديده و ناچیز و برده و بره گرفته بشم از اول .. من عقب افتاده ي ذهني بودم كه فكر ميكردم شايد بعد از سالها يه چيزايي عوض ميشه .  اما «پله» به من ثابت کرد ، همیشه برای صعود و ادامه ی  زندگی ، باید رو پاهای خودم بایستم چه با گچ چه بی گچ، و صعود کنم رو صخره های «بودن» ، سینه خیز و چارچنگولی.  کسی «نگران» ناتوانی من نیست جز، بچه هام که به اونا هم،  بال پرواز دادم  تا ، وبال گردنشون نباشم :) 

    دعا میکنم هیچکس محتاج هیچکس نباشه.  تنها بدنیا میایم تنها درد میکشیم و تنها میمیریم ، پذیرفتم این قانون افرینش رو،  با ارامش و عشق الهی .. 

 

پ.ن

       مردم از انگيزه‌هایتان ، صداقتتان ، و اهميت رنج‌هايتان جز با مرگ شما متقاعد نمى‌شوند ...    

آلبر_كامو   

 

 

  پ.ن 

🔹من هیچ‌گاه برای باورهایم نمی‌میرم ؛ چون ممکن است در اشتباه باشم.

برتراند_راسل 

 

حج

      چند برگي از سرگذشت يك اشنا (۱)

       .... با باور دختر خوب و‌پخته بودن ، مطیع و سربراه و فرمانبردار مامان بابا ، زود رفت خونه بخت . اما در واقع  غذا خوب پختن و حرف گوش کن بودن و قدرت نه گفتن نداشتن، نشونه های بلوغ نبود .  برعکس اونچه که همه فکر میکردن، هنوز عقلش نميرسيد ، كه باردار شد و متاسفانه در شرايط نامناسبي مجبور بود خيلي از كارايي كه از توانش خارج بود انجام بده، چون به یه خانواده هشت نفره وارد شده بود و همه بچشم خون بها نگاش میکردن .

       اخه همون اوايل نامزدیش مادرشوهرش رحمت خدا رفته بود، همه میگفتن از قدم اون بوده! از نخواستن همچین عروسی دق کرده.!! گرچه عالم و دنيا ميدونستن كه مادرشوهرپدرشوهرش هيچوقت رابطهٔ خوبی با هم نداشتن و بیست و‌پنج سال زندگی مشترکشون همش به جنگ و دعوا و قهر و جدایی کشیده میشده   و مرحومه خیلی تحت فشار عصبی بوده . 

     با اینکه بعد از اون پدرشوهر تجدیدفراش کرده بود  ، اما  زینب؛ عروس بزرگ بدقدم و مجرم و گناهکار «باید» و بدستور پدرشوهر و دختر بزرگش ، جای مرحومه رو پر میکرد، در خدمتگزاری و داری کردن اون هشت نفر بعلاوه همسر ِ تحت فرمان خانواده و فامیلاش. 

      مثل تركهٔ تر ، همه هرجور میخواستن به هر جهتی بهش امر و نهی میکردن ، اونم با باور عروس خوب بودن و ترس از تنش و وحشت عواقب ناسازگاری، تن به همه جور خدمت و کلفتی میداد ، تا باورهای خودش حفظ بشه و مهرطلبی و تعریف و‌ تمجید از حمالی هاش ، ارضاش کنن!  

    از بافتن و تمام کردن قالی شش متري نیمه تمام مرحومه مادرشوهرگرفته تا باغداری و‌کشاورزی و كمك به پدرشوهر ، پخت و پز و روفت و روب یه خونه قدیمی با امكانات نه چندان راحت و همه جور سرویس دهی به همه خواهربرادرای خانواده حسین. توجيه منطقي رؤسا اين بود كه همه سر يه سفره ميشينن!!! پس زینب وظیفه داره که بجای مرحومه مادرشوهر همه اعضای خانواده رو بی نیاز از خواسته های معقول و غیر معقول کنه . همون خواهرشوهر مجرد چهار سال ازش بزرگتر ، رئیس و سالار قبیله بود، ‌کوچکترین  عضو خانواده سه چهارساله. همه تابع خواهر بزرگتر، ازش دستور میگرفتن و‌ به زینب دستور میدادن، حتی حسین و‌ پدرشوهرش تحت تسلطش بودن!

    بارداری اما ، از انجام دستوراتشون و مسئولیتش کم نکرد، مجبور بود با صبوری و همون دانایی که مثل هندونه زده بودن زیر بغلش ، همه هندونه ها رو با دوتا دست بلند کنه به امید اینده بهتر برای خودشو بچه ای که قرار بود دلگرمش کنه . شاید با فقدان حمایت خانواده خودش حسابی پشتش خالی بود و نمیخواست به باد و‌ پلی که پشت سرش نیست تکیه کنه و وا بده.  پس تابع بود و اسب راهوار ..  

   شاید از همون موقع ها بود که با انجام كاراي سنگين ِ خارج از توان فيزيكيش، بارداری و باغبونی و‌ کشاورزی ، کمرش و ستون مهره هاش عیب دار شد ، بعدم بچه دوم و همون بارهای سنگین  رو دوشش و زندگی پیش رو ، همون فعالیتهای و دوندگی های چارچنگولی برای حفظ خانوادهٔ مقدس ، که از اول داشت ، فشارهای بیشتری رو روی شونه هاش گذاشت  و کمردرد مزمن همراه همیشگیش شد. درک و فهم این درد خود مصیبتی بود که اطرافیان  باور نمیکردن !! بارها حسین بهش گفته بود تو دروغ میگی کمردرد نداری ، تمارض میکنی!!!

   «یه بزرگی میگه، سه سال اول زندگی ، زن و شوهر معلوم میکنن که چه رفتاری تا اخر عمر ، با هم داشته باشن ، و زینب همون سالهای اول تثبیت کرده بود که فرمان بشنوه و بهش  فرمان بدن ، انگار شاخه وجودشو به همین جهت ِسرویس دهی محض پیچونده بودن .» 

    حسین عادت کرده بود که  زنش تحت تسلط خودشو خانواده اش باشه و حتی بعد از جدا شدن از خانواده، (که اونم حکایت  غم انگیزی داره) ،اولویت های اولیه اش ؛ اون هشت نفر خصوصا خواهر بزرگترش و حتی فامیل درجه دو سه بودن و بعد شاید اگر فرصت و رغبتی بود ، گوشه چشمی به زینب و دوتا بچه هاش میرسید ..

    در ارتباط و احترام و خدمتگزاري به خانواده و فاميل و اقوام درجه دو و سه و چهار هيچ فرقي نبود، زينب بي چون و چرا "بايد" خواسته هاي همسر و وابستگان (چه کلمهٔ خانمانسوزی، وابستگان!!) ، رو براورده ميكرد. تو سالهای بال بال زدن برای تداوم و ‌بقای روابط  ، درد كمر و اسیبهای جدی روحی روانی و اسيب ستون مهره ها تو حاشیه بود و توجه و کمک به بهبودی اين درد در انتهاي امورات و نيازهاي همسر محسوب ميشد..

      سالها با این کمردرد و سالی دوسه بار چسبیدن به زمین طی میشد . گاهی درد نفهمی و بی کسی بیشتر از كمردرد ازار دهنده اس .

     بزرگتر شدن بچه ها و کمک و‌ حمایتهاشون بسیار موثر و زینب ارامش بیشتری پیدا کرده بود ،  اما هنوزم  با کارهای سنگین یا شوکهای عصبی دوسه روزی درد امانشو ‌میبرید.

        یه روز کذایی درد مثل تیری تو‌ کمر نمیذاشت تکون بخوره و  نمیتونست از زمین بلند بشه . (ميگن به زمين گرم بخوري، شايد از همون نمونه ها! شایدم زمین زینب رو بیشتر از بقیه دوست داشت!) متاسفانه اين عشق هم اغوشی با زمين سخت و‌ دردناک، مصادف شد با شبي كه دايي همسر از مكه اومده بودن. زينب از چند روز قبل هديه بسيار مناسبي براي ديدن شون تهيه كرده بود ، میدونست فوري باید برند دست بوس  خان دايي،(آخه اسب راهوار را هی کردن خطاست !) اما چطور امكان داشت همچين عذري مورد قبول  واقع بشه که نمیتونه قدم از قدم برداره و دیدن حاج دایی براش میسر نیست  ؟؟؟!!!  

       عصر ، حسین گفت دیدن حاجی دایی رو نمیشه کنسل کرد، اول هديه رو گذاشت تو ماشين ، بعدم  با بچه ها دستاي زينب رو گرفتن و از هفده پله خونه بردن پايين و رسوندن به نزديكترين مطب دكتر كه اتفاقا اشنا بود ، فوري دوتا متاكارمابل نوشت، از داروخانه گرفتن و همونجا تو مطب تزريق كردن ، دكتر گفت بايد استراحت كنه ،  اما يه سونوگرافي هم نوشت كه مبادا مشكل كليه باشه، يه ساعتي تو مطب موندن ، هرجا زنگ زدن ،عصر پنج شنبه ، جايي باز نبود ،  شرمسارانه زينب با دوستش كه همسرش مطب سونوگرافي داشت تماس گرفت و هماهنگ كردن كه  در مطبشو باز كنه!! سونو انجام شد ، مشکل کلیه نبود ، پس از نظر همسر درد و مشكل و اسپاسم و كمردرد تمام شده حساب ميشد ..

      همیشه همینطور بود بعد از بیرون اومدن از مطب دکتر؛  درد بی درد و‌ استراحت حقش نبود ، بیماری همونجا تموم میشد ،  در نتیجه برنامه دیدنی سرجاش و دیدن مکه ای از واجبات!!  ، هرچند بار سوم مکه رفتن دایی بود و حسین بارها به زينب گفته بود هركي پول خرج ميكنه ميره مكه، خره .. اما ديدن «وابسته + گان» رو نميشد كنسل كرد ! باز تو مطب سونوگرافی ، با بچه ها كتفهاي زينب رو گرفتن گذاشتن تو ماشين و بعد از طی مسافت سي چهل كيلومتر تا شهرك  محل سکونت حاج اقا، گرچه دیر بالاخره  رسیدن   ..

      مگه اون جرأت داشت بگه نميتونم بيام ؟ حتی طبق نظر دكتر هم كه نمیتونست برگرده خونه و استراحت کنه ؟ ! باید میرفتن و رفتن، حسین  جز خان دايي و جمع فاميل و اقوام ، ديگه چشماش زينب رو نميديد كه با اونهمه درد ، عذاب اب خوردن برا  سونو ، مشكل دستشويي رفتن با کمر چوب شده تو ‌مهمونی ، چه زجري كشيد تا اون ساعتها تموم شد و برگشتن خونه !!

    فرداش قرار بود حاج اقا ناهار و وليمه مكه رفتن رو توي يكي از تالارهاي خارج شهر بدن ، بازم يه مسير طولاني ، كه زينب ديگه طاقت نشستن تو‌ ماشین و تکون خوردنو نداشت ، گفت نميتونه از جاش  بلند بشه ، شب قبل فشار زیادی رو‌ تحمل کرده و ترجيح ميده بازم بچسبه به زمين ، تا زودتر اسپاسم كمرش باز بشه ، پيشنهاد كرد همسر و بچه ها با هم برند. اما بستگان ممکن بود  برداشت کنن كه زينب ميخواسته بي احترامي كنه ، پس همسرش به اکراه و غضب نپذیرفت و نرفت ..

      اون روز جمعه ، حسین چنان ماتمزده و سوگوار اين نافرماني و «نه» شنيدن بود كه استراحت و‌ همدلی زمین رو به دهن زينب زهرمار كرد و بچه ها هم از اين اتشفشان بي نصيب نموندن..

     م.ن ؛ تنها نتيجه اين اسارتها تنفر دروني از اون قوم و قبيله و يك احساس كِرِخ شده در زندگي  و عقده ها و گره هاي كور در روح..  رهایی کِي ؟! ، خدا میداند ...

 

    پ.ن١ 

چیزی به اسم اصول اخلاقی وجود ندارد، هر چه هست رویداد است. قانون وجود ندارد، هر چه هست شرایط است. انسان برتر با رویدادها و شرایط کنار می‌آید و آنها را هدایت می‌کند. و انسان دگماتیک شرایط را خودمحورانه میسازد..

📕بابا_گوریو

✍🏼 منو انوره_دو_بالزاک

 

 

   پ.ن٢

‏می‌پرسید روح کجاست؟

هر موقع روح شما دردش بگیرد ؛ خواهید دانست که کجاست...

📕دختر_استالین

رزماری_سالیوان

 

  پ.ن ۳

چه  زیباست  قلبی را پیدا کنی که تو را دوست بدارد بدون آن که چیزی از تو بخواهد یا بپرسد جز  سلامتی تو را ...


جبران_خلیل_جبران

سیزده بدر

     صبح که چشمامو باز کردم ، دل درد شدیدی داشتم ، یادم نیست شب قبل چی خورده بودم، شاید اجیل زیاد ، اما دقیق یادم نیست. اخه مامانم هر سال ده پونزده کیلو اجیل میخرید که حدود یکی دو‌کیلوش برای مهمونا تو ایام عید مصرف میشد ، بقیه اش تا اخرای اردیبهشت سهمیه من بود روزی یه کاسه میاوردم پا تلویزیون مینشستم با لذت میخوردم ، گاهی مامان هم یه سوکی میزد ، اما بیشتر از صدای پسته و‌تخمه شکستن من ذوق میکرد. 

    تو نوجوونیم ، وقتی از یه دکتر پرسید زیاد اجیل خوردن من  ضرر نداره ؟ و دکتر گفته بود خیر ، چون سوخت ‌و ساز بدن  جوونا و نوجوونا بالاس ؛ نگران نباشید، دیگه چندسالی بود که یکی دو‌کیلو اجیل جدا میذاشت تو‌ یه کابینت برا پذیرایی از مهمون ، بقیه شو میریخت توی یه سطل قرمز بزرگ ، میذاشت تو‌ کابینت اخری ته اشپزخونه ، میدونست من میدونم سهمم کجاست :)

   اونروزم شاید اون دل درد و اسهال شدید ، بخاطر زیاده روی تو خوردن پسته و‌تخمه بود ، بهرحال بیدار شدم و با ترس و لرز رفتم به مامان گفتم حالم بده !! دلم خیلی درد میکنه ، اونم چون بابام سال قبلش اپاندیسشو عمل کرده بود بعد از یه دل درد شدید ، فوری ترسید ، گرچه شب قبلش تا دیروقت ته چین مرغ درسته کرده بود و تمام وسایل پیک نیک و رفتن به باغ اقاجونم رو اماده کرده و طبق خواسته هرساله ی بابام «باید» اونجا میرفتیم که با فامیلاش همه دور هم باشیم ، تا رنگ و رو و حال منو دید ، گفت ای وای چی  خوردی اول صبحی ؟ گفتم اخه ساعت شش صبح من که هنوز صبحونه هم نخوردم . یه چای نبات بهم داد ، به امید اینکه خوب بشم و زودتر راه بیافتیم . اخه بابام هرسال سیزده فروردین ، پنج و شش صبح راه میافتاد که به ترافیک نخوریم و‌ فاصله صدو بیست کیلومتر زودتر طی بشه ، اما چای نبات حالمو بدتر کرد و استفراغ کردم ...

      بابام پایین همه چیزا رو چیده بود پشت ماشین که زودتر راه بیافتیم، اونسال داداشمم کنکوری و‌ قرار بود بمونه خونه درس بخونه، دلم نمیخواست تنهاش بذاریم ، همش فکر میکردم اخه بدون اون که خوش نمیگذره، چطور ما بریم تفریح و خوشگذرونی ولی  اون  یه روز تمام تنها بشینه تو‌خونه ؟؟!! چطور میتونه درس بخونه ،اونم روز سیزده بدر!! کاش قبول میکرد یه روز بخودش استراحت بده و با ما بیاد ، شایدم از بابام میترسید. اما من دلم میخواست حتی مامان بابام هم بمونن خونه ، همه با هم کنار داداشم باشیم ، اما میدیدم ، دیدار اقوام‌ و‌ خانواده و بدر کردن سیزده برا بابام خیلی مهمه!!

   مامانم گفت ؛ با این دل درد تو ‌که نمیشه راه به این دوری رو بریم ، اونجا هم‌ دکتر و کلینیک نیست، بهتره الان بریم یه دکتر تو رو ببینه ، گفتم نه خوب میشم ، حالا بابا منو دعوا میکنه هاااا، گفت؛  دعوا چیه ؟ مگه دل دردت دست خودت بوده ؟؟ بابامو صدا کرد گفت اول بریم یه بیمارستان یا درمونگاه پیش یه دکتر.. اونم عصبانی از پایین گفت مگه چی شده ؟ من که میترسیدم بگم دلم درد میکنه ! مامانم با دلهره و نگرانی گفت ، این دلش درد میکنه ، بابام با عصبانیت گفت ، خوب میشه  ، راه بیافتید بریم الانم دیر شده میخوریم به ترافیک هاااا! اما مامانم گفت نه ؛ خطرناکه ، اگه از شهر زدیم  بیرون این بچه حالش بدتر شد ، دسترسی بجایی نداریم اونوقت ، چیکار کنیم ؟ 

    وقتی بابام یه چی بر وفق مرادش نبود، صورتش همه چیو نشون میداد، فهمیدم چقدر عصبی شده ،یواشکی به مامان گفتم خوب میشم، دکتر نمیخواد ، بابا خیلی ناراحته و نگرانه دیر برسیم !! مامانم ولی گفت، نه ، مگه میخوایم بریم اداره ؟؟!  اول میریم دکتر.  متاسفانه همه جا تعطیل بود، یه ساعتی تو شهر به چند جا سر زدیم تا بالاخره اون سر شهر یه کلینیک باز بود و خلوت. تا دکتر منو معاینه کرد، گفت خانم این بچه فشارش رو هشته! همه اب بدنش با اسهال و استفراغ رفته ، چرا انقدر دیر اوردینش ؟؟ 

    از تو اتاق بستری میدیدم بابام داره تو راهرو قدم میزنه و عین شیر نفس نفس میزد. بهم سرُم زدن كه خودش يه ساعتي طول ميكشيد ، منم زير سرم همش استرس دير شدن و دير رسيدن و ترافيك و خشم بابامو داشتم !! يه لحظه با خودم گفتم ايا اين دكتر خانواده و بچه نداره كه بخوان برن سيزده بدر؟؟ ايا بچه اش عصباني نيست از دست باباش ؟؟ پس خانواده این دکتر چی ؟؟!! 

    شكرخدا مامانم كنارم بود هي ميگفت نگران نباش عزيزم، خوبه اپانديست نبود ، بخير گذشت حالا خوب ميشي و با خيال راحت ميريم ..

    ساعت يازده شده بود ، دكتر باز فشارمو گرفت و گفت ميتونيد ببريدش، بابامم با عصبانيت و بدون  يك كلمه حرف ، برگشت خونه! هرچي مامانم گفت؛ خب اشكال نداره الان بريم باغ بابات ، با تحكم گفت ؛ نه ديگه دير شده !! منم داشتم از نگرانی سكته ميزدم، از طرفي نگران تنهايي داداشمم بودم ، اما خب دلم ميخواست ناراحتي و عصبانيت بابام برطرف بشه .  تا در خونه هم رفتيم ، داداشم اومد پرسيد چطوري؟ گفتم خوب شدم ..

    بالاخره مامانم بابامو راضي كرد كه بريم ، ميدونستيم اگه بمونه تو خونه ، خون همه رو تو شيشه ميكنه كه چرا سيزده بدر حرووم شده و كنار قوم و قبيله نبوده !! 

    تا ساعت دو که رسيديم باغ، اصلا باهامون حرف نزد . خداييش با همون عقل نوجووني و سن چهارده پونزده سالگي ديدم كسي منتظر نمونده تا ما برسيم و بعد خوش گذروني و بدر كردن سيزده و نحسي اونو كنار ما بجا بیاره !! همه ناهارشونو خورده بودن و در حال خوردن تنقلات و بازي  و بگو و بخند . فقط يكم نگران شده بودن كه چرا مثل هر سال ما صبح كله سحر قبل از همه تو باغ كارت حاضري نزده بوديم !!! 

    حالا كه بيست سی سالي از اون روز گذشته ، فكر ميكنم پايبندي به يه سري اداب و رسوم و حفظ روابط و عِرق خوني و نسبي به چه بهايي ، به چه قیمتی ؟؟!!  سنتها چه جایگاهی دارن در زندگی هر ادمی ؟؟ ايا بچه از خون پدر و مادر نيست كه در اولويت باشه؟! ايا سلامتي فرزند ( یا کنکورش!) توي خانواده ارزشش كمتر از صلهٔ رحم و احترام به بزرگترهاست ؟! 

      

پ.ن؛

من قدرتمندتر از خورشیدم، قدرتمندتر از آدم‌ها و بهارم. اما خاطره‌ای که هر وقت بخواهد می‌آید و فرار از آن شدنی نیست، قدرتمندتر از من است.

📕 دیگری

✍🏻 آرتور_شینتسلر

چشام؛

    اونروزا که جوون  و فعال بودم تو فیس بوک ، همش معلق میزدم  تو اون فضا. نفس ميكشيدم همه مطالب رو مثل دم و بازدم . یادمه یه مبحثی رو به چالش گذاشته بودن ؛ که ایا مادرا همه بچه هاشون  رو یه اندازه دوست دارن ؟ پرواضح بود  که بيشتر مادرا گفته بودن : بله همه رو به یه اندازه .. اما بچه ها نظرات متفاوتی داده بودن:  اینکه دخترا عزیزترند، یا بعضی والدین پسردوستن ، يا عزيز بودن بزرگترا از کوچکترا يا برعكس،  از اختلاف نظرا بود .. 

      خب این نظراي متفاوت ذهن و فکر منو خیلی درگیر کرده بود ، که مبادا منم کاری کردم یا رفتاری با بچه هام داشتم که اونا  تفاوتي  رو حس کرده باشن؟؟!! 

    اختلاف سنی دو سال و هشت نه ماه ، یه جنس بودن پسرا و شرایط مون جوری نبود که من خواسته باشم یا عامدأ تا اون زمان،  بین شون فرق گذاشته باشم . البته دعا میکنم و امیدوارم ارزیابی خودم  از خودم درست باشه .

    در اینکه ما برای بچه های اول بی تجربه ایم، مادری کردن بلد نیستیم ، ناپخته و نادون و‌ ناآگاهیم ، شکی نیست و اين تجربه رو همه مادرا تجربه ميكنن و یه پیشینه تاریخی داره. هیچ پدرمادری نیست که بگه من تو همه دوره های رشد بچه هام با اولی همون برخوردی رو داشته ام که با دومی سومی و ....  ! 

     حالا حرف سر رفتار و منش و فیدبک و اصول تربیتی  ما نسبت به بچه هایی که مهمون مون هستن و خودمون دعوت شون کردیم به دنيا، نیست، حرف بخشش عاطفه و احساس و محبت به عزيزاي دل مادره  ... اون حس دوست داشتن قلبی ، اون عشق میزبان به مهمان و اون مهر مادرفرزندی/پدرفرزندی و تقسيمش بين عزيزاشون ، چالش برانگیز و قابل تعمق ست ..

    اونموقع نظر و جواب من تو‌ همون چالش این بود  ؛  هرکس تونست بگه چشم چپشو بیشتر دوست داره یا چشم راستشو ، منم میتونم بگم فرزاد رو بیشتر دوست دارم یا فرشاد رو ..

    اما ، دوتا نکته ای که اخیرأ خوندم و شنیدم یکی این بود که شخصیت ادما ، ديدگاه و بينش شون تغییر میکنه و اگر نکنه ، یعنی رکود و درجا زدن و‌ رشد نکردن و رو به تعالی نبودن ، از طرفی تو صحبتهای دکتر هلاکویی شنیدم که میگفت ؛ امکان نداره پدرمادرا بچه هاشونو مساوی دوست داشته باشن !!!!! حتما یکیشون رو بیشتر و با احساس تر دوست دارن !!

      با حلاجی این دوتا نکتهٔ بسیار ملموس و قابل توجه کشف کردم ، منم مستثناء نيستم ، هم ديدگاه و شخصيتم نسبت به فيدبك و تقابل با بچه هام ، طي اين سالها تغيير كرده  و هم حسمو كه ارزيابي كردم متوجه شدم حرف دكتر كاملا درسته ، من فرزاد و فرشاد رو مثل چشم چپ و راستم دوست ندارم ، چون جنس دوست داشتنم فرق ميكنه ، نوعش يكي نيست ، درست عين احساس ستايشم به الماس و برليان  .. 

    بنده نادون و ناآگاه ، اين دوتا عزيزي رو كه از سر جگرم اوردم، با رفتارهاي كم و بيش يكسان با يه مهر و محبت بزرگ كردم . (از خام و نپختگي و نادونيهاي اولي نسبت به دومي فاكتور!) اما الان اگه ازم بپرسن كدومو بيشتر دوست داري ؟ ميگم كسي هست كه بگه قلبشو بيشتر دوست داره يا شُشِشو ؟؟دستشو بيشتر دوست داره يا چشمشو ؟؟ اين مثال دقيقا حس مادرانه اس ، ادم چطور ميتونه بين اين حياتبخش ها كم و زياد تعيين كنه ؟چطور ميشه فرق گذاشت بين ارزشمندي و نفس بودنشون ؟ چطور ميتونه انتخاب كنه؟؟ 

    درسته هر بچه اي منحصر بفرد و صفات عاليه خودشو داره و  احساس پدرمادر رو نسبت به خودش جهت ميده و رفتارهاي اونا رو  تعيين ميكنه ، اما مقدار عشق و مهر و محبت والدين رو نميشه گذاشت تو ترازو و كمتر و بيشترشو وزن كرد ..

     فرزادمادرم و فرشادبابام ؛ شما دوتا مثل بطن چپ و راست قلبم هستيد ، عزيزيد تا شُشَم نفس ميكشه، دوستون دارم با هر تپش قلبم ❤️❤️

 

    پ.ن ١: يبار تو يه مراسم سوگواري خواهرزاده ام داشت بشدت گريه ميكرد ، رفتم بغلش كردم گفتم جيگرم گريه نكن ، ديدم خواهرشم اونورتر داره زجه ميزنه ، اونم كشيدم تو بغل گفتم تو هم سيرابي مني گريه نكن !!! گفت عههههه خاله ؟! گفتم ؛ بين اندامهاي من هيچ فرقي نيست !!😉😉

     پ.ن٢ : رقابت میان فرزندان؛

ممکن است مادری به یکی از فرزندانش محبت بیشتری داشته باشد و به فرزندی دیگر محبت کمتری ابراز کند. نمی توان از او توقع داشت که همه فرزندانش را یک اندازه دوست داشته باشد.

کودکان بسیار حساس هستند. آن ها می توانند حس کنند که مادرشان یکی از آنها را بیشتر دوست دارد و یکی را کمتر. آن ها می دانند که مادر فقط تظاهر می کند همه فرزندانش را به یک اندازه دوست دارد. پس نوعی درگیری، ستیز و جاه طلبی درونی ایجاد می شود.

هر کودک، شخصیتی متفاوت دارد. یکی استعداد موسیقی دارد. دیگری چنین استعدادی ندارد. یکی استعداد ریاضی دارد. یکی زیباتر است. یکی شخصیتی جذاب تر دارد... آن گاه مشکلات بیشتری به میان می آید. ما آموخته ایم که خوشرو باشیم، اما حقیقت را بروز ندهیم.

اگر به کودکان بیاموزند که صادق باشند، آن گاه کلیه احساسات خود را ابراز می کنند و بعد همه آن ها را کنار می گذارند. کودکان خشمگین می شوند، دعوا می کنند و بعد همه چیز تمام می شود؛ زیرا به سادگی از همه چیز رها می شوند. اگر کودکان خشمگین باشند، خشم خود را نشان میدهند، ولی لحظه بعد، دست یکدیگر را می گیرند و همه چیز را فراموش می کنند. کودکان بسیار ساده هستند، اما اغلب اجازه ندارند این سادگی احساس و نارضايتي را ابراز کنند. به آنها گفته می شود، به هر قیمتی مودب باشند. (اين قيمت به نابودي يك رابطه صميمانه بين فرزندان منجر ميشود)،  چرا آنها اجازه ندارند از یکدیگر خشمگین شوند...؟؟؟!!!!  «او خواهر توست، او برادر توست، چطور می توانی از او خشمگین شوی؟». 

این خشم ها، حسادت ها و هزار و یک زخم دیگر، در درون انباشته می شود ، بعد به مادر/پدر بازتاب دردناكي پس داده ميشود ، در حالی که اگر ياد بگيريد ، بتوانید خشم و حسادت خود را ابراز کنید، به كلام بياوريد و روشن باشيد ، بلافاصله پس از ظاهرشدن خشم، دلسوزی و محبت جاری می شود و این نکته اصلی است.

«اشو/ در هوای اشراق»

     پ.ن٣: يبار فرشاد اومد گفت ؛ داداش زده تو چشمم ! منم فرزاد رو صدا كردم گفتم مادر هروقت خواستي بزني ، بزن تو پاش چون چشم خطرناكه ، گرچه فرشاد از اين راه حل من ناراحت شد ، اما با همون بي عقلي و جاهليت اون دورانم ، ميفهميدم كه هر دو بايد ناراحتي خودشون رو بروز بدن اما با خشونت كنترل شده.🙈

بریونی

     وقتی فرشاد تو هفده سالگی رفت مالزی ، فرزاد ترم چهار و پنج دانشگاه بود ، دوتایی حسابی تنها شدیم . انگار یه قل مون رفته بود راه دور .. گرچه سعی میکردیم بیشتر وقت مون رو به کارایی که غصه مونو کم میکرد بگذرونیم. بقول اصفانیا فرزاد خیلی ننه داری میکرد تا غم دوری فرشاد برای من سبکتر بشه، گرچه خودشم کمتر از من دلتنگ فرشاد نبود . اخه منو فرزاد و باباش، فرشاد رو یه جور دیگه دوست داشتیم ، انگار پسر سه تایی مون بود ..

      بهرحال فرزاد همه‌ کاری میکرد تا جای خالی فرشاد سبز  باشه و‌ما‌ کمتر نبودشو احساس کنیم ؛ مثلا تولد چل و‌دوسالگیم فرزاد برام کیک و گل و یه تابلو‌شاسی ، سورپرایزی خرید اورد خونه،  تابلویی با تصویر یه خرس و بچه اش که تو‌دلش خوابیده بود به رنگ زرد . چه عشقی برام توش گذاشته بود به اندازه دوتا برادر برام خاطره قشنگی ساخت .. (که تو اتش سوزی خونه سوخت !)  

     وقتی صبح ها میرفتم بیرون ، سر ظهر زنگ میزد ننه من ناهارو اماده کردم ، با خیال راحت به کارات برس، برا ناهار بیا باهم باشیم ، قرمه سبزی ، خورشت قیمه اش، استانبولی و  گاهی غذاهایی که با نواوری درست میکرد ، توشون  پر از عشق خودشو فرشاد بود و بهشتی . 

       تو سفرایی که از طرف دانشگاه میرفت ، همیشه یه چی برام میاورد ، یه دلفین سنگی کوچولو، یه اینه سفالی با حاشیه دلفینی، از ابیانه یه چارقد بزرگ و گل منگلی سفید(که اونم سوخت!) از نایین یه دیزی سنگی که همیشه توش ابگوشت درست میکردم ، یه قاشق چوبی از شمال ، یه کتاب از تهران .... همیشه بیادم بود هرجا که بود ، نمیذاشت فکرم مشغول بابافرشادم باشه، میدونست دخترا بابایی اند و منم بابامو خیلی دوست دارم...

    یه روز گفت ننه ، امروز ناهار درست نکن میخوام ببرمت یه جای خیلی کثیف یه بریونی خوشمزه بخوریم .. گفتم پایه ام بریم .. رفت بیرون و سر ظهر اومد ، با هم رفتیم حمله کنیم به یه بریونی چاق کننده با دوغ ، دم بریونی چل پنجره نگه داشت گفت ننه دلم نمیاد ببرمت جای کثیف، برو‌ تو پارک بشین من دوتا بریونی از همینجا میگیرم میام پیشت ، یه مانتو‌  دیروزخریده جدیدم پوشیده بودم ، رفتم نشستم تو‌چمنا تا بیاد ، اخه دوتایی مون چمن دوست بودیم ، گرچه سهراب گفته بود پا رو قانونش نذاریم ، اما اونبار میخواستیم خیلی خوش بگذره و سبز باشیم ، بریونیا رو اورد خوردیم با دوغ خوشمزه .. یهو‌گفت ننه مانتوت خیلی زشته !!!! گفتم مادر ؟! جدی میگی ؟ گفت اره هم رنگش بده هم مدلش !! 

    تازه نمیدونست که ؛ اون مانتو رو بعد از خرید ، حسابی دست‌کاری  و‌ تا حدی مدلشو عوض کرده بودم !! و متاسفانه خیلیم گرون  ، خیر سرم اونبار خواسته بودم یه چی شیک و حاضر اماده بخرم بپوشم و‌ نشینم پای چرخ خیاطی خودمو هلاک یه مانتو کنم!!

    گفت ننه این اصلا بهت نمیاد پیرزنیه !! گفتم خب پیرمااااا ! گفت نه ، ببر عوضش کن ، گفتم اخه پوشیدمش ! گفت پس دیگه نپوشش ! منم که مرید فرزاد بودم و اون عین مادرم، کلامش برام وحی مُنزَل.. 

   رفتيم خونه، مانتو رو به حالت اوليه برگردوندم و رفتم تو خاقاني، گفتم شايدم برام عوض كرد ، فروشنده بسيار با معرفت ، گفت خانم   با هر كدوم دوست داريد عوض كنيد ، منم يه صورتي فرزادپسند ورداشتم ، دلم میخواست همونجور که اون منو «داری» میکرد ، منم به حس و حالش احترام بذارم و به نظرش بها بدم ، حمدخدا  که تونستم و‌ همه چي بخير گذشت، اما به اندازه دوخت دوتا مانتو برام كار درست شد..

     خلاصه اون بریونی  خوشمزه ، با تبعات و زحمات بعدش  یکی از روزمرگي هاي خاطره انگيز و صفاي جان بود که دلامونو بهم نزديكتر ميكرد . از همه مهمتر شايد ، اين حس گناه منو كه چرا فاصله سني دوتا داداش كم بوده  و من كمتر تونسته بودم به كودكي فرزاد برسم ، تا حدي تعديل ميشد با اين باهم بودنهاي دونفرهٔ مادرپسری ، پسری که مرد بزرگی شده بود و از کودکی مادرم بود ...

مینی بوس

همیشه پارک و اتوبوس واحد و ميني بوس رو مثل یه کلاس درس میدیدم و هنوزم وقتی تو فضاش قرارمیگیرم فکر میکنم یه صحنه اس که داره به هر سنی یه پیامی میده.. اتفاقا سالها پیش یه کلاس خودشناسی میرفتم ، اقای یکدانه استاد عزیز میگفتن ، پارک یکی از معدود جاهای اجتماع ست که میتونیم از هر رفتار مردم درسها بگیریم؛ اینکه کدوم قسمت رو‌انتخاب کردن برا نشستن؟چقدر سدمعبر میکنن؟ چقدر حقوق دیگران رو ضایع یا پایمال میکنن؟ با همدیگه در جمع خودشون چه منشهایی دارن ؟ با بچه هاشون با همسرشون؟ از محیط و تسهیلات عمومی چطور بصورت فردی استفاده میکنن ؟

خلاصه هرچی من پارک رفتن و وقت صرف کردن تو اون محیط رو برای رشد بچه ها لازم و ضروری میدونستم اقای همسر بشدت مخالف بودن، میگفتن ادم راحت نیست ، تو باغ بابام بهتره ، چون خصوصیه و میتونیم حریم محفوظ تری داشته باشیم ، اما من هنوزم معتقدم برای روزای تعطیل و پیک‌نیک ده بار پارک بردن بچه ها ارزشش صدها برابر بیشتر از رفتن تو یه باغ خصوصیه، بچه ها نیاز دارن برای رشد اجتماعی شون در تعامل بیشتری با مردم باشن و پارک یکی از بهترین جاهاست برای این‌ منظور ..

یه روز ناهار اماده کردم و‌با خواهش و‌تمنا رفتیم ، ناراضی و ناخشنود از این برنامه ، از فولادشهر رفتیم پارک کنار سی و سه پل اصفهان . جای خوبی پیدا کردیم دور از شلوغی و نزدیک اب ، توپ‌ و وسایل بازی هم برده بودیم که بچه ها سرگرم باشن ، تا نشستیم و‌ وسايل رو جاگیر كرديم ، باغبون پارک اومد گفت میشه جابجا بشید ؟ میخوام اینجا رو اب بدم ؟ اقای همسر با عصبانیت تمام وسائل رو برد گذاشت تو‌ماشین !!!!.. هرچی باغبون بیچاره گفت ، خب اینهمه جا، حصیرتونو یکم اونورتر پهن کنید ، فایده نداشت .. در شوک و غصه منو بچه ها برگشتیم خونه و ساعت دو سه ناهار پیک نیک رو تو خونه خوردیم !!!

یبار دیگه بعدازظهر گفتیم بریم شهر بازی ، رفتیم اما چون صف بلیط ورودی یکم طولانی بود باز منو بچه ها رو غمگنانه برگردونن خونه!!! گفتن نميشه تو صف بايستيم ! ارزششو نداره !! در حاليكه بچه ها داشتن با حسرت به وسايل بازي نگاه ميكردن، فقط سكوت كرديم و برگشتيم ! پیک نیک و‌تفریح و بازی ، مخصوصا توپ بازی و فوتبال در محیط ازاد فقط توی باغ بابا براشون مفهوم داشت ، نظریات و روش من برای رشد بچه ها نادیده گرفته میشد !!

با گواهینامه گرفتن منم موافق نبودن و حتی زمانیکه ماشین خریدیم ، بازم داشتن گواهینامه من ، براشون تو اولویت نبود، بشدت مخالفت میکردن . فقط موضوع پارك و سينما و تفريح بردن بچه ها نبود ؛ بخوبی حس میکردم براي رفع نياز بچه ها ، و رشد و پيشرفت شون ، براي بردن به كلاسهاي زبان و موسيقي و ورزش بايد گواهينامه رو بگيرم و اخرش دوره ای میرسه که محتاج كارتي ميشم كه براي راحتي همه لازمه ..

اما تا گرفتن اون كارت ، کوتاه نيومدم، در حد امكان بچه ها رو پارک و شهربازی و سینما میبردم ، به هر سختی و وسيله اي كه ميشد، میرفتیم سه تایی.. اخه چطور میتونستم نیازی که بچه ها احساس میکردن رو‌نادیده بگیرم ؟

هنوز دبستاني بودن كه بارها تو بهار و‌تابستون ؛ با کتلت یا کوکو ، گاهي پنير و خيار گوجه ساندویچ درست میکردم با اب ، ابمیوه ، نوشابه و ميوه ، یه زیرانداز میذاشتم تو یه پاکت ، به شوق پارک صبح ساعت هشت و‌ نه از خواب بیدار میشدن ، پیاده و‌ گاهی با تاکسی از خونه میرفتیم ایستگاه مینی بوسای فولادشهر به اصفهان. از ترمینال اصفهان هم با اتوبوس واحد میرفتیم توی پارک کنار پل فلزی جاییکه کانون فرهنگی کودک و‌نوجوان بود ، درست نزديك ساختمونش ، چند ساعتي اتراق ميكرديم .

نمیدونم چرا احساس میکردم تو اون قسمت پارك بچه ها نزدیک کتابها و یه مرکز اموزشی مناسب سن شون ، بهتر خوش میگذرونن و با این انتخابم احترام بیشتری به کودکی شون میذارم ..! از دستفروشها یه توپ پلاستیکی میخریدم و باهاشون تا بعدازظهر وسطی و فوتبال بازی میکردم، اگه بچه های دیگه ای هم تو‌پارک میدیدیم دعوتشون میکردیم بیان تو‌ تیم و حسابی شادی میکردیم ، گاهی کتابم میبردم و بعد از ناهار میخوندم براشون ، بستنی هم حسن ختام پیک نیک مون بود .. نمیدونم شایدم این‌ من بودم که احتیاج داشتم کودک درونم رو ببرم بازی و شایدم با بچه هام که همبازی میشد بیشتر غنی میشدم از حس مادری، تا جاییکه تو‌ سرما و زمستونم از فوتبال تو‌ پذیرایی و‌ شکستن ظرف و ظروف نمیگذشتیم..

در هر صورت همسفرگی بود این خوشیها و‌ کودکانه های نه چندان دردسترس اما ، دست یافتنی .. چقدر لذت میبردیم از این برنامه ها و این بچگی کردنهایی که منو بزرگ کرد ..

ایمان دارم بچه ها میان که به رشد و بلوغ و ‌اگاهی ما کمک کنن و نذارن در بزرگسالی کوچک بمونیم ..

فرزاد مادرم، فرشاد بابام، تولدتون مدارم رو وسیع تر ، فرخنده تر و روشن تر کرده، هستی تون را سپاس 🙏

هدیه

    🔹 وقتی متولد می شویم گریه می کنیم. و هر چه پس از آن می آید، فقط کاستن از این گریه است.

«فرانسواز_ساگان »

م.ن؛ اما پدر و مادر برای اولین گریه ما میخندن و برای کاستن گریه های بعدی تلاش و عمر خودشون بپای این تولد تمام میکنن ..  

     بارها شنیدم و خوندم که کلمه مرد از "مُردن" میاد ، زیرا زایندگی ندارد ولی زن از "زادن" میاد و زندگی نیز از زن است ! «مادر» یعنی «پدید آورنده ی ما» « پدر » یعنی « پاینده ، کسی که مراقب است»... با معنای اولیه مرد مخالفم ، چرا که  یک بخش از افرینش  و زایش در زادن ، با مرد و نرینگی امکان پذیره ، پس مرد از بلوغ و مردانگی میاد ، یعنی گذر از سه دوره کودکی و‌ نوجوانی و جوانی .. دقيقا همان بایستگی لازم برای زایش در وجود  زن ، تا به مرحله افرینندگی برسند .

    عشق، دوستی ، تولیدمثل ، اتفاق، حادثه، خواسته یا ناخواسته ، شهوت و .... هدف از «افریدن» و تداوم نسل ؛ هرچی باشه ؛ مادر نقش ثابت شدهٔ یک واقعیت، بسیار ملموس و چشمگیر در هستی بخشیدن به یک «افریده» داره ، این در حالیست که پدر با مدرک و اسناد و شاید ازمایش ، به نقش خود معنا میده .. جدای از شباهت ظاهری، حقیقتا نقش پدر کمتر مورد توجه قرار میگیره و بهمین علت نام فامیلی فرزند رو از پدر میگیرن.. شاید برای اثبات حقوق انسانیش و دادن امتیازی که بهترینها و‌ مهمترینهاش به مادر داده میشه! 

     بنظرم تقسیم بندی و بخش کردن اهمیت و نقش پدر یا مادر در زندگی یک افریده ، بسیار بیهوده ست چرا که انیما و انیموس فقط در کنار هم ؛ به زنده بودن هم ، مثل دو بطن قلب ، زنده اند و قدرت افرینش دارن ..

    خب ؛ بعد از نه ماه مهمان ویژه مادر بودن و تغذیه از شیرهٔ جانش ، به دنیایی پا میذاریم که بعد از اون تا سالها دست  و‌ پامون به حمایت و مراقبت والدین بسته ست و مثل دونه ای که‌ جوونه میزنه و‌ از خاک در میاد ؛ به گرمای وجود مادر و دست نگهدارنده پدر محتاجیم ..

    حالا سوالی که سالهاست ، شاید بیست سی سال ذهن‌ منو درگیر کرده ، اینه که ؛  چرا روز تولد به افریده تبریک میگن؟ هدیه میدن و جشن میگیرن براش ؟؟ مگه زحمت کشیده برای مهمان پدرمادر، شدن ؟؟ اصلا علت هدیه دادن به مهمان رو متوجه نمیشم !!!

    به نظرم روز تولد ، اول از همه افریده باید از افریدگارش، مادرش و باغبانیِ پدرش تشکر و قدردانی کنه، هدیه بده ، دستشونو ببوسه و سپاسگزار این میزبانی باشه، بعد تمام بستگان  دوستان و عزیزان افریده هم، به همون نسبت شادی و شکرگزاری رو به والدینش نشون بدن .. درست مثل وقتی  گل خوش عطر و زیبایی توی باغی میبینیم ، مگر نه اینکه باغبان رو تحسین و تمجید میکنیم و ارزشمندی کارشو ستایش میکنیم؟ به گل كه گل هديه نميدن !!  

    بیاین تا جاییکه میشه و توان داریم روز تولدمون، برای والدین مون جشن و هدیه بگیریم ، از میزبانی ، زحمات ، حمایتها و‌تلاشهاشون برای به ثمر رسوندن  و استواري مون تشکر کنیم ، اين روز بهترين زماني ست كه ميتونيم ابراز کنیم ؛ هستی و حیات و وجودمون رو مدیون و‌ مرهون هستی ، اونا هستیم ...