کمبود
زمان تلخ ترین خاطرات را شیرین میکند به قید آن که قهرمان آن خاطراتِ تلخ، خود ما باشیم و تلخی و درد بر ما فرو آمده باشد نه بر دیگرانِ عزیز یا عزیزِ دیگران.، ما خاطراتی را که در آنها غم و رنج گذشتههای خود را محفوظ داشتهییم با لذتی غریب باز میگوییم.. «نادر ابراهیمی»
همیشه کمبود فرزاد و فرشاد دارم، همیشه فرشاد/فرزاد ِ خون ام پايينه ، كم ديدمشون و كم از وجودشون حظ و لذت بردم !! اون چهارپنج سال دانشجوییم همزمان بود با هفت سال اولیه عمر صدساله اونا، کم بغلشون کردم کم بوسیدمشون ، کلا کم بودم و بودن شون رو کم نوش جان کردم، اون عقده ها با هیچی پر نمیشه. روحم ویتامینهای بچگی شون و بوی اون کودکانه ها را کم داره ، غنی نیست، جای خالی داره ..
گرچه فكر كنم همه مادرهایی که بالاجبار این جور جدایی ها رو مدتی یا برای ماه ها، سالها دانشجویی یا یه دوره بیست سی ساله کارمندی تقبل میکنن و شرایط زندگی شون همچین چشمپوشی از مهرمادرانه رو میطلبه؛ کم و بیش همين حس نیاز و باور کم مادربودن، رو داشته باشن ؛ مادراي كارمند، مادراي اموزگار و و و . حقیقتأ شيرزن و مادران قدرتمندي هستن عزیزانی که سالها ، شاید یک سوم از عمرشون رو برای خدمت به جامعه یا کمک به درامد خانواده بیرون از خونه به کار مشغولند و ميتونن ، بچه ها رو بذارن و چند ساعتی از روز در هوایی بدون اونا سر کنن، با حس غم انگیزی که ؛ يه تكه از قلب شون جايي، جداي از تن شون ميتپه..
حالا هرچي اون «جا» دورتر و کمتر در دسترس باشه، خب قلب مادر جای خالی اون تکه اش رو بیشتر درد میکشه. مطمئنأ باباها هم ، کم از مادرا نیستن تو عشق ومحبت به بچه هاشون، فقط بند ناف بچه رو از بند ناف مادر قیچی میکنند، همین انفصال، برخلاف ظاهر واقعیت ، همون لحظه با همون قیچی، جان شون رو بهم گره میزنه ، بند ناف بین مادر و بچه جدا، اما در مقابل؛ روحشون هممدار و هم انرژی میشه ، تا زنده اند . /حتی بعد از مرگ/ ، با هم میچرخه و اگر پیوند این دو روح ، روحانی هممدار و همراستا باشه، چه بسا فرسنگها فاصله مانعی برای تله پاتی و دریافت و دادن عشق ومحبت نیست.
تنها دلخوشی و لنگر موندن و بودن پدرمادر ، وقتی مهمونای عزیز رحمت روکم میکنن و میرند، خاطراتشون ، عکساشون و موفقیتها و سربلندی شون میشه مهمترین وبزرگترین سرمایهٔ هستی شون...
هر خاطره ای از اونا حتی چند دقیقه و لحظه های شادکامی در گذشته، «اکنون خوشمزه» رو برام میسازه،
🪴وقتی فرزاد رو میبوسیدم با اون صورت گرد و چشمای معصومش تو صورتم نگاه میکرد و میپرسید؛ شیرین بود؟! دلم برای اون پسر سه چهارساله ضعف میرفت و شیرین میشدم عین عسل .
🪴به فرزاد میگفتم خدا کجاس؟ میگفت اینجا و دستشو میذاشت رو قلبش، از پسر چهار پنج ساله شنیدن اینهمه حس خدایی ، خستگی رو از تنم میبرد .
🪴وقتی فرشاد از مدرسه می اومد ومیگفت ؛ کی از پارچ من اب خورده ؟(دیدین بچه ها دوست دارن با پارچ اب بخورن؟؟ مشکل رو حل کرده بودم ، دوتا پارچ قهوه ای کوچولو قد یه لیوان، براشون خریده بودم به دسته هرکدوم روبان زرد و قرمز زده بودم که مالکیت معلوم باشه) بهش میگفتم از کجا فهمیدی کسی از پارچت اب خورده ؟ میگفت اخه الان که اب خوردم سرم گیج رفت!! اونموقع دل منم غنج میرفت که از اب پارچ اون خورده بودم . دهنی کسی رو دوست نداشت اما من عاشق ظرف و قاشق دهنی اون بودم .
🪴با فرزاد مرتب پول بهم قرض میدادن، یبار رفته بود دیده بود یه شونه کنار اتاق فرزاد افتاده گفته بود داداش اینو بجای اون پنجاه تومن که ازت طلب دارم بردارم؟ گفته بود باشه، اخه موهاشو فرق وسط باز میکرد و شونه لازم!!
🪴چند هفته بعد باز رفته بود تو اتاقش گفته بود داداش این شونه رو از من میخری سی تومن؟ اونم گفته بود نخیر، جنس فروخته شده پس گرفته نمیشه!! چقدر دلم پر از عشق وامید میشد از این رابطه های دوست داشتنی .
🪴صبح روزای پنج شنبه، ما میرفتیم خرید. وقتی اونا ظهری بودن، ناهارشونو اماده میذاشتم که اگه ما دیر رسیدیم، اونا بخورن و مدرسه شون دیر نشه ، حدودای دوازده از خونه میرفتن بیرون ، یه روز پنج شنبه، ساعت یازده ونیم برگشتیم دم اپارتمان دیدیمشون دارن میرن، پرسیدم مادر چرا زود میرین ؟ با سرافکندگی گفتن ، همینجوری !! گفتم نه برگردین بریم خونه الان زوده میرید دم مدرسه الاخون والاخون میشید ، اومدیم تو خونه ، دیدم ساعت دیواری شکسته رو گذاشتن سر پله ها، با یه نامه معذرت خواهی که: ببخشید ما داشتیم تو پذیرایی فوتبال میکردیم زدیم تو ساعت، شکست، حالا میخواستیم زود بریم بیرون که شما ما رو دعوا نکنید،
🪴قبلا هم تو فوتبالای سه نفری مون زده بودیم ظرف و ظروف شکسته بودیم، خیلی کیف داشت، عین گل پیروزی تو دروازه(کلا وقتی یه چی میشکنه تو خونه، عجیب شُشَم خنك ميشه، حس ميكنم فضاي بيشتري براي نفس كشيدن باز ميشه، حس ميكنم صدااي اون شكستن هرچي قضابلا تو كائنات و رو مدارمونه رو ، ميشكنه) منو باباش خندیدیم وگفتیم اخه برا شكستن يه ساعت كي، دعوا میکنه؟!؟ چقدر معرفت ونجابت شون دلنشین بود و ساعتهای عمرمون رو قشنگ تر میکرد ..
🪴یه روز مادر؛ شاید هردوشون کمتر از ده سال داشتن، با پول تو جیبیاشون یه توپ راست راستکی والیبال برام خریده بودن، هفت هزارتومن ..
🪴فرشاد از امپول ميترسيد ، وقتي يبار براي سرماخوردگيش مجبور بود يه پنسيلين بزنه ، چهارتايي تو اتاق تزريقات بوديم، فرزاد در حالي كه دست داداششو گرفته بود گفت؛ اصلا نترس تا بيست بشماري تمومه، اونم شروع كرد به شمردن، اماهنوز تزريق تموم نشده بود رسبد به بيست، مجبور شد عدد بيست رو بيست سي بار تكرار كنه، فرزادم مرتب ميگفت نفس عميق بكش و اون هي ميگفت بيست !! سه تايي مون از خنده غش كرده بوديم تا بالاخره يه امپول زدن تمام شد !! واقعا ديدن اون همدلي برادرانه خوشبختي يه ننه نيست ؟
🪴اخرین بار که اومده بود اینجا ، یه روز دیدم با یه پاکت از بیرون برگشت، گفت ننه برات یهکارد آشپزخونه ، یه کاردتیزکن، یه زیر قابلمه ای خریدم، اخه دیدم کارد درست و درمون نداری، هنوزم دارم فکر میکنم اگه برام نخریده بود به عقل خودم نمیرسید یه کارد بدردبخور بخرم !! هنوزم عین مادر تلاش میکنه هم منو راس و ریس کنه ، هم چرخش مدارمو ..
🪴خونه که سوخت فرشاد ده روز مرخصی گرفت اومد ، رفت لباس وکفش وکلاه کارگری خرید همه سوخته ها رو از خونه ریخت بیرون، تازه یه هفته اش کمر من اسپاسم بود ، منم داری کرد، انقدر بهمون قوت قلب داد و محبت کرد که خونه سوخته و دل سوخته مون با هم درمان شد ، چقدر بابامه؛ بی نهایت ..
🪴از راه که میاد، همه ی جاده ها به قلبم میرسه، همه دنیا رومیاره ، به نفس و دم و بازدمم اکسیژن میده .
🪴اخه چقدر یه ننه میتونه خوشبخت باشه که پدر مادر خودشو بدنیا بیاره ..
ادامه دارد..
💎💎خیلی از اتفاقات کوچک ، زندگی را رنگین کمانی و طعم دار میکند. اصلاً مجموعهای از چیزهای به ظاهر گذرا ، اجرهای ماندگاری زندگی را تشکیل میدهد. زندگی یعنی همین!
📕زائری_زیر_باران
✍🏻منو احمد_محمود
💎💎 مذاكره با خاطرات كار آسانی نيست. چطور میشود بين آنهايی كه نفس نفس می زنند تا بازگو شوند و آنهايی كه تازه دارند پا میگيرند و آنهايی كه هنوز هيچی نشده چروک خوردهاند و آنهايی كه كلام آسيابشان میکند و تنها گردی ازشان باقی میماند انتخاب كرد؟
جزء_از_کل
استیو_تولتز