یکی از راههای نشون دادن عشق به کسی که دوسش داریم،اینه که براش یه بافتنی ببافیم ..
با هر دونه اش احساس مون رو منتقل میکنیم و نشون میدیم رابطه و عشق با تک تک سولهای جانمون بافته میشه، خوب یا بد ، سایز درست یا نادرست اون بافتنی بستگی داره بافنده چقدر خودش و طرفشو میشناسه و با روحش عجین شده.. بنظرم بافتن هر چیزی ؛ مو ، پولور ، شال وکلاه، دستکش و حتی فرش و گلیم و زیلو ، خصوصا بدست خانمها، یعنی یکی شدن احساس وعاطفه ، یعنی سهیم کردن کسانی که دوسشون داریم در عشق ورزی ..
«شکافتن یک تابو »
------ با يه پسر دانشجوي روستايي؛ در سن چهارده سالگي که اونزمان سن معقولی بنظر میرسید ، ازدواج کرد ، یه ازدواج کاملا سنتی و بر پایه اصول خانواده . وارد جامعه کوچیکی میشد که باهاشون در تعامل باشه و بین شون زندگی كنه، یک طایفه خاص با فرهنگ و اداب و رسوم تثبیت شده و غیرقابل تغییر ..
متاسفانه در دوران نامزدیش مادرشوهرشو بطور غم انگیزی از دست داد ، مرحومه چهل و سه ساله بود که از بند حیات رها شد اما , چندتا بچه که اخریش یه دختر کوچولوی سه ساله بود، رو بی مادر گذاشت .. این فاجعه در اون روستای بشدت سنتگرا و خرافی و عامی عواقب بدی برای اون نوعروس داشت . از بدم قدم بودن ومجرم بودن در مرگش گرفته تا مدیون بودن به بازماندگان کوچیک و بزرگ تا اخر عمر ؛ فقط بعنوان خون بهاء ؛پذیرفتنش .. برای این فقدان ناخواسته و حادثه نامیمون، جورِ زندگی ناتمام مادرشوهر رو «باید» میکشید ..!
هر دوتا خانواده نه تنها همدیگه رو تحت فشار پس لرزه هاي اون «فوت» ميذاشتن بلكه تحت تاثير حرف مردم و طايفه ؛ اعتقاداتشون مثل دو تیغه قیچی با منطق بی منصقی هاشون ، فقط خوشیها و لحظه هاي شیرین اون زوج بي گناه رو ناامیدانه خراب میکردن ..
بهرحال وقتي زینب رفت زیر سقف زندگی مشترک، نذاشت ریشه نهال زندگی شون با حرفای اطرافیان خشک بشه ، هرچند اون نهال نازک و ضعیف بارها تو طوفانها و زلزله های دستساز نزديكان تا مرز شکستن و خشکیدن ونابود شدن رفت ....
شاید همون نابالغ بودن و نا اگاهی زینب و همسرش در مقابله با هجوم اونهمه هجو و ناملایمات؛ اونا رو بیشتر کنار هم نگه میداشت و محتاج تر بهم ..
" تو هر موضوعی ، وقتی معضل و گرهٔ کور بوجود میاد که ؛ ادما با ديدگاه تونلی به راه حل نگاه کنن!! اما وقتی به چندتا شاهراه پیش رو توجه و مشگل به یه چالش قابل حل و گذرا تبدیل میشه، زندگی معنا پیدا میکنه. نشيبها فراز ميشه."
گاهی جنگیدن، گاهی کنار اومدن، گاهی وادادن و گاهی پذیرفتن و قبول وجود گره و تلاش برای باز کردنش به بهترین شیوه ، میشه شاخص ادمها در ارزیابی افرینش و ملاک توانایی شون در مدیریت بحران..
زینب وا نداد، نجنگید ، کنار نیومد و تسلیم نشد .. فقط پذیرفت که این باور غلط « بدقدم بودن و مسبب مرگ کسی شدن» در خانواده کوچک و اون طايفه مثل يك اصل نانوشته در قباله اش ، وجود داره.. در برابر اين باور كهنه ؛ باید ثابت میکرد؛ نقش ادمها در پله دوم تقدیر ایستاده و یک نیروی برتری هست که تو پله اول ، قلم سرنوشت افریده ها رو تو دست گرفته و مینویسه ..
قالي بافي ، مثل هر بافتني، تو اون قوم از وظايف لاينفك يه زن خونه دار و نشونهٔ پیوند خالصانه اش به خانواده بود .. زينب فهميده بود بانوهاي فاميل به اين طريق روحشون رو بند ميزنن به زندگي پر مشغله شون ، و بنوعی نشون میدن بافتن پناهگاه خستگیها و دلگرمی برای سرگرمی های نداشته ست .. و شايد تقدیم مهر و محبت به همسراني كه نه چندان ، با كمال ميل و عشق قلبی ، در كنارشون روزگار زناشويي رو ميگذرونن ..
مرحومه قالی نیمه تمامی بر دار ، به یادگار گذاشته و به رحمت خدا رفته بود. اخه قالیبافی یکی از سمبل های زن بودن، رو روال بودن و همیاری زن ومرد محسوب میشد ، اما اون دار قالی، یاداور ؛ ناعادلانه به دار کشیدن زینب با تهمتهای بی اساس بود..
روزهاش پر شده بود با خانه داری و پخت و پز ، رفت و روب و شستشوی رخت و لباس اعضای خانواده و گذران روزمرگی های معمولی . فرصت چندانی برای کارهای جانبی باقی نمیموند..
اون قالی نیمه کاره ، اما، فکرشو مشغول کرده بود، دلش میخواست پیوند نیمه تمام مرحومه، رو به زندگی و بچه هاش ، به نتیجه برسونه ، گرچه دیگه در قید حیات و بندهای اون قالی نبود، اما زینب احساس مسئولیت میکرد نسبت به اون پیوندها، نه بخاطر حرف دیگران و قصاص ، به جرم نکرده ، فقط دلش گره خورده بود به اون تار وپود ، که بوی زندگی یه مادر میداد و زنده بودن در تار وپود اون فرش ..
به اصرار ، دار قالی نیمه تمام، که تنها کمتر از یک چهارمش بافته شده بود ، رو دوباره روبراه کردن ..
شروع کرد، به بافتن ، و شکافتن گره های ناجور باورهای اطرافیان، با هر گره ، گره های کور زندگی رو بهتر درك ميكرد و هرچه بیشتر روی دار قالی بود ، مفهوم زندگی عميق تر به دلش مینشست ..
بارداری هم نتونست جلوی تلاشش رو بگیره ، بالاخره اون قالی ده متری ، تا قبل از فارغ شدن ، تمام شد ..
وقتی توی اتاق پدرشوهر ، زیر پا پهنش کردن ، زینب شکستن انگشتهاشو زیر پا حس میکرد با یه حس پیروزی ، در شکستن تابویی که روستایی ها نسبت به بد قدم بودنش داشتن ..
يجورايي بافته شد به تار و پود قلبِ غريبه هايي كه به چشم خون بهاء نگاش ميكردن ، ثابت شد برای ساختن زندگی اومده نه حذف کسی از حیات ..
سالها بعد اون فرش دستبافت خودشو از پدرشوهرش خريد ، خونه اش مزین و پیوند زده شد به دوران نوجووني و جوونيش كه پايه هاي زندگي مشتركشو محكم كرده بود ..
مثل درختی که شاهد ریشه های خودشه ؛ ریشه های فرش هم ، خاطرات پایداری و استقامتشو براش زنده میکردن ..
برای زینب ؛ بهای عشق و احساسی که در تمام گره ها بجا گذاشته بود ارزشمند و غیرقابل خرید و فروش بود..
مثل بومرنگ در كهكشان ..
💎💎اولین چیزی که یک بالغ باید درک کند، این است که: بیرون آمدن از ناهوشیاری و رفتن به درون هوشیاری بعد از تجربه های بسیار، روند دردناکی است. زیرا رشد بعد از پوست اندازی اسان نیست.
«منو اشو/کتاب_نیلوفرسفید_جلد۲»