چال گونه

واقعا چال گونه یک معلولیته ؟ قربون کارای خدا برم من ، که حتی تو‌معلولیتهاش هم زیبایی و جای دست پرمهر خودشو فشار میده رو گونه افریده هاش.. 

چقدر دوست داشتم بچه هام چال گونه یا چال چونه داشته باشن.. هیچکدوم نداشتن چون شنیده ام ارثی ست و ما هم هیچکدوم تو خانواده هامون نداشتیم..

فرشاد چهارپنج ساله بود که یه شب مهمانی داشتیم با یه بچه همقدش.. در حال بازی بودن که فرشاد رو هول داد و گلدون سفالی بزرگ و سنگين کنار سالن افتاد و خورد تو لُپ فرشاد . يعني بطرز عجيبي دوتايي شون خوردن بهم ! گلدون و فرشاد .. از درد ، خیلی گریه کرد بعدم به اندازه یه دوتومنی کبود شد .. تا یک ماه درد داشت ، وقتی کبودیش رفت دیدم یه چال خوشگل مونده رو‌لپش..

الان وقتی میخنده (که اکثرأ میخنده) اون چال زیبا منو یاد خواسته و ارز‌وم میندازه ..!

خدایا اخه این درسته که ارزوهامونو با اینهمه درد و‌ رنج به ما میرسونی؟ خب اینهمه راه قشنگ حتما باید با گلدون بزنی تو‌ لپ‌ بچه که چال بشه‌ و من لذتشو ببرم ؟؟ نقل سوختن خونه ای که دادی و با اتیش و دود همه رو از چشمام با اشک چشم پس گرفتی !

اخه مگه من سرخپوستم که با کبودی صورت و دود ، نعمت بده بسون‌ میکنی عزیزم ؟

باشه خداجون ؛ برای همه داده ها و گرفته هات دوسِت دارم ، شاكرم و از همه چي لذت ميبرم . ميدوني كه شعار نميدم .. هميشه جاي دستت رو تو صورت فرشاد ميبوسم و ازت سپاسگزارم قادر مطلق ..😍

امروز ٣١ خرد

امروز اخرين روز فصل بهار و پايان دوره چند روزه اي بود كه ميخواستم ببينم به چه سطحي از خرد ميرسم ؟

نميدونم نميتونم و نميخوام خودمو ارزيابي كنم و برگردم به مطالب اين چند روزه گذشته .. شايد روزي كه پيرتر شدم ..

چون حاضر نيستم اكنون خوشمزه رو با چيزي عوض كنم 😍

💎امروز كشف كردم؛

براي مني كه در مداركم مذهب اسلام رو بي اجازهٔ خودم نوشته اند؛ بهترين زمان نيايش و نمازگزاري و ستايش افريدگار همين يك ساعت پياده روي ست ..🙏😍🙏 

با گلا حمد و شكرخدا ميگم.. 

با برگها و گاهي الوهاي روي زمين ريخته شده استغفرالله ميگم

با جيك جيك پرنده ها سبحان الله ،

با ديدن اسمون روح بلند حضرت محمد رو ستايش ميكنم،

با قدمهام به زمين بوسه ميزنم و سجده ميكنم ،

با برگهاي سبز يا محول الحال والاحوال ميخونم و

پشت چراغ قرمز سوره حمد و تمركز بر اياك نعبد و اياك نستعين ..

با نسيم خنك و هر دم و بازدمي نيروي برتر و انرژي كائنات رو نوش جان ميكنم..

و فقط

با علفها ارزوی دانشمند شدن میکنم ..

و فقط

با دیدن دریای رحمت ، ارزوی داشتن یه جفت دلفین..

(کلا در مقابل ارزو کردن و دعا کردن مقاومت میکنم ، دلم میخواد  مثل برگی روی اب رودخونه زندگی جاری باشم؛ اما خب این‌دوتا ارزوی اخری رو فقط به خدا میگم که خیلی بنده کم توقعی نباشم براش، اونم خیلی منو دست کم نگیره!😉) 

پ.ن؛ امروز دیدم اون گل زبون خارسوی بی خار ، گل داده بود🌺

 

 

🔵در سال ۱۸۰۹ بتینا برای گوته نوشت:

"تمایل شدیدی دارم که شما را برای همیشه دوست بدارم".

این جمله‌یِ به‌ظاهر پیش پا افتاده را به دقت بخوانید.

از کلمه‌یِ عشق مهم‌تر، کلمه‌هایِ "همیشه" و "تمایل" است

آنچه بین آن دو جریان داشت، عشق نبود، جاودانگی بود.....

«جاودانگی. میلان_کوندرا»

م.ن؛ و مهمتر از کلمه «همیشه» و «تمایل» ؛ کلمه «شما»ست ، که عمیقا به حریم شخصی گوته احترام گذاشته .. حتی دوست داشتن بدون اجازه  هم ، بند زدن و اسیر کردن معشوقه اس..! 

 

 

 

امروز ٣٠ خرد

.

رشد اونجایی شکل میگیره که؛

بعد از جای زخم های زیادی که

روی روانت از رابطه های بلاتکلیف مونده،

به اون نقطه ای میرسی که؛

تک تک سلول هات باور دارن به اینکه:

گاه تنها بودن؛

بهای مراقبت كردنِ از خودته،

و کیفیت داشتن یک یا دو نفر آدم ِامن؛

در زندگیت به از،  کمیت و تعدُد روابطیه که،

چیزی به تو اضافه نمیکنن جز دوری از خودت!

با کسی باش که دستاوردت از بودنش

صلحِ بیشتر ِتو با خودته...

👤مژگان رضائی

 

دژاوو

دژاوو چیست و چرا اتفاق می‌افتد؟

این دو، پرسش‌هایی هستند که خیلی از ما در ذهن داریم. دژاوو حس غریبی است که می‌گوید موقعیتی که در آن هستیم، خیلی آشناتر از آن چیزی است که باید باشد..«امروز این کلمه رو ‌یاد گرفتم»

ماتریکس؛جهانهای موازی، فرازمینی ها، انرژی کیهانی و اینکه چرا جغد و اندیشمندان شبها نمیخوابند !!! 

ماتریکس روشن‌ترین تجسم از مفهومی است که امروزه آن‌را "نظریه شبیه‌سازی"می نامند.. : ذره -میدان-اطلاعات

 

«ما می‌توانیم فکر کنیم انسان‌هایی که شبیه‌سازی ما را اجرا می‌کنند، خود موجوداتی شبیه‌سازی شده باشند؛ و خالقان آنها نیز ممکن است موجوداتی شبیه‌سازی شده باشند. جای کافی برای تعداد بی‌شمار از سطوح واقعیت وجود دارد، و این تعداد با گذشت زمان می‌تواند افزایش یابد.

برای اینکه مساله از این هم پیچیده‌تر شود، بوستروم سلسله مراتبی از الهه‌های باستانی را تصور می‌کند. وی می‌گوید: «به نوعی انسان‌هایی که یک شبیه‌سازی را اجرا می‌کنند همچون یک الهه‌اند»

نقره داغی بنام«شریعتی»

💥شریعتی، تسلط شور و احساسات بر شعور و عقلانیت...
✍️علی مرادی مراغه ای
@Ali_Moradi_maragheie
✅امروز سالروز مرگ شریعتی است، در دهه ۴۰ و ۵۰ در حوزه روشنفکری سه شخصیت بیشترین شهرت را به هم رسانده بودند: جلال آل احمد، صمد بهرنگی و دکتر علی شریعتی.  اما مشهور بودن به معنی این نیست که آموزه هایشان نیز درست و ژرف بوده باشد...

🌾آنان هر سه نیز در بدترین سن و زمان ممکن درگذشتند در زمان افراط گرایی و تندروی، عصر آرمانگرایی و یوتوپیا و عصر تقدس اسلحه و سیانور. 
متاثر از زمانه خود بالیدند و بر زمانه خود نیز تاثیر گذاشتند. بنوعی، فرزندِ زمانه ی خود بودند، فضای روانی آن دوره، چنان شبیه خود آن سه تن بود که خواست بر هر سه، لباس شهید و قدیس بپوشاند و مرگ هر سه را به ساواک نسبت دهد، در حالیکه ساواک در مرگ هیچکدامشان نقشی نداشت....
 متاسفانه مرگ زودهنگامشان، هر سه را از پوست اندازی و تجدیدنظر در منظومه فکری شان محروم ساخت، امروزه کثیری از آن نسل که باقی ‌مانده اند نه تنها، در حوزه فکری خودشان به یک خانه تکانی ذهنی تن داده اند بلکه حتی یادآوری آن دوران نیز برایشان آزار دهنده است!.

🌾من ده سال با آثار و سخنانِ شریعتی زندگی کردم و ورود و خروجم به شریعتی، ده سال طول کشید یعنی از دوران دبیرستان با آثارش آغاز کردم و در دانشگاه تهران و تبریز با نوارهای سخنرانی اش ادامه دادم کل نوارها و کتابهایش را بارها خوانده و گوش کردم برخی کتابهایش مانند کویر را بیش از بیست بار خوانده ام...
اما وقتی بعد از دوره کارشناسی، به وادی فلسفه گام نهادم برای مدت پنج سال مطالعه دکتر شریعتی قطع شد و پاک فراموشم شد، اما یک روز که بصورت اتفاقی، کتاب تاریخ تمدن شریعتی را بدست گرفتم وقتی یک پاراگراف از آن خواندم از تعجب میخواستم شاخ در بیاورم!
آخه چگونه یک نویسنده میتواند اینهمه سخنان غیرعقلانی بگوید و بر اسب احساسات و تندروی بتازد و در همان حال، انبوهی از جوانان آن دوره نیز بر او کف زده و تحسین اش کنند؟...
دکارت، هیوم، جان لاک مخصوصا کانت و نیچه، حسابی کار خودشان را در من کرده و آثار شریعتی را در من پاک زدوده بودند هیچ رد و پایی از شریعتی در من نمانده بود...

🌾زمانی که به رشته تاریخ وارد شدم دیگر حتی جمله ای از شریعتی قابل تحمل نبود!
 مثلا من نقش تقی زاده را در ایران مدرن و مخصوصا در جدال او با شیخ فضل الله نوری در مجلس مشروطه خوانده بودم و آنوقت در کتاب کویر، میدیدم که شریعتی بر او انگ غربزدگی زده و در نقدی عامیانه نوشته بود: 
«من از دو تا«ت» بدم می آید یکی تاریخ و دیگری تقی زاده...! »
طفلکی تقی زاده که حرف اول نام خانوادگی اش با «ت»شروع شده است...!  

🌾امروزه چیزی که از آن سه تن یعنی صمد، آل احمد و شریعتی در من مانده اینست که در تاریخ نویسی مربوط به تاریخ دهه ۴۰ و ۵۰ برای پی بردن به فضای روانی پر ملتهب و رادیکالیسم آن دوران و دلمشغولیها و افراط گرایی آن نسل, خواندن آثار هر سه لازم است فقط همین!
به عبارتی، هر سه آنها به عنوان جزیی از تاریخ معاصرمان، اگر چه عزیز هستند اما بقول ارسطو، حقیقت از او استادش افلاطون عزیزتر است. 

🌾بهتر است از آنها و آثار و اشتباهاتشان به عنوان پله استفاده کنیم چرا که هر نسل، تنها با پا گذاشتن بر شانه های نسل قبلی و نقدِ تجربیات نسل قبلی،  میتواند خویشتن را استعلا بخشیده و به بلوغ فکری نزدیکتر کند...
امروزه، من وقتی به کودک خودم که نگاه میکنم هرگز نمیخواهم او در میان اسباب بازیهای مغازه، آرزوی داشتن مسلسل پشت ویترین را بکند چون میخواهم او به تمام کودکان دنیا عشق بورزد...!
دیگر برای خودِ من هم با شمشیر چوبین آل احمد به جنگ آسیاب غرب و غربزدگی رفتن، نه تنها چنگی به دل نمی زند بلکه مسخره است...!
همچنین، نمیخواهم ابوذر را از دل تاریخ در آورده به سوسیالیسم قرن بیستم پیوند بزنم، چرا که اگر قرار است سوسیالیسم و عدالت اجتماعی قرن بیستم به یک مفهومی سیاسی پیوند زده شود، همانا بهتر که آنرا به دمکراسی ، آزادی های فردی و مدنی قرن بیست و یکم پیوند بزنیم. چون در اینصورت، همدیگر را تکمیل خواهند کرد...

🌾 البته بجای شور و احساسات و گامهای بزرگ و پرش و شکافتن فلک...کمی عقلانیت، ژرف اندیشی و گامهای کوچک برای نسل جوانمان میخواهم و اینکه، پس از برداشتن هر گامی درنگ کنند و پیش از برداشتنِ گام بعدی، برگردند آن گام قبلی را نقد کنند و ببینند آیا درست برداشته اند یا نه...؟!

http://www.upsara.com/images/o789988_.jpg

م.ن ؛ بدون هیچ دخل و تصرفی با احترام به جناب علی مرادی مراغه ای مطلب رو کپی پیست کردم ؛ بخاطر زیبایی و کلام بی غل و غش ایشان و تایید و تحسین نظر عقلایی شون 🙏

امروز ۲۹ خرد « Fire»

..I Steped into the fire of my self-discovery

This fire didn't burn me 

..It only burnt  what I was  not me

💎هر زنی که خود را شفا می دهد، در حقیقت نوادگان خود را شفا داده است.«لزلی_گراهام»

💎ما تغییر و‌ رشد  نمی‌کنیم، مگر آنکه چیزی درون‌مان بمیرد.

در خودم که تکاپو میکنم  ؛ میبینم احساسات و عواطف زیادی درون‌م  مردند ، از سر بی مهری ام بخودم .. چه ارزشها ، لذتها و بندهای دلبستگی را قلبأ و آگاهانه  زیرپا گذاشتم تا توانستم بپذیرم نخواستنی های بیرونی را ..

و این پذیرش در اکنون خوشمزه چاشنی بسیار خوبی به زندگی ام زده ..

امروز ۲۸ خرد (زبون خارسو)

امروز کنار خیابون یه کاکتوس بزرگ دیدم از اونا که بهش میگن زبون مادرشوهر.. ولی جالبه که اصلا خار نداشت !!

کشف کردم : حتی طبیعت هم نشون میده که مادرشوهر همیشه بد نیست و زبونش خار نداره! ای کاش این ذهنیت و این فرهنگ در همه دنیا جا میافتاد که؛(حتی اینجا هم به این نوع کاکتوس زبون مادرشوهر گفته میشه!!) ؛ زن و مرد هردو از سر جگر مادرشون اومدن و هردو عزیز یه مادر و میتونن بعد از ازدواج: عزیز دومادر بشند ، بدون هیچ سوء نیت ، یا اسیب رسانی و انگیزهٔ جدایی انداختن و رنجوندن .. فقط نااگاهی و نشناختن و قضاوتهای عجولانه و شاید فرو‌کردن کلمه مادرشوهر/مادرزن بعنوان یه هیولا، در ذهن و دیدگاه دختربچه ها/پسربچه ها از بچگی  ؛ خیلی اختلافات و تنشها و بدبینیها رو از همون اوایل ازدواج ، بوجود میاره ..

همینطور ذهنیت «عروس هیچوقت دختر ادم نمیشه»، یا عروس نمک نشناسه ! ، در مورد تازه عروسی  که ؛ به امید خوشبخت شدن و‌ خوشبخت کردن وارد پیوندی میشه و قصد و ارزوی ازاردادن به کسی رو نداره چراکه خودش نیمه یه مدار و تکه یه پازل «هستی» ست، چه در  کام چه در ناکامی . بله درسته دختر ادم نمیشه ولی افریده ای ست که به پسر ما لذت زندگی میده .. قرار نیست ما رو غنی کنه ، قراره عزیز ما رو  شادکنه و خودشم شاد باشه ..

پ.ن۱؛در گویش اصفانی به مادرشوهر/مادرزن؛ «خارسو» گفته میشه..

پ.ن۲؛ ببینید همین کلمه چقدر بارمنفی داره: خار+ سو( دید، بینایی) !!!! فرهنگ و فاجعه از این بدتر داریم خدایا ؟؟؟!!!

 

 

💎امروز خودمو بغل کردم و گفتم ؛

«مرسی که هر سختی و دردی بود رو از سر گذروندی، دل شکستگی، افسردگی، مشکلات، چندین بار اعتماد به کسایی که هیچوقت لیاقتشو نداشتن و همه ی چیزای دیگه که تنهایی تحمل کردی ولی هیچوقت جا نزدی! خیلی راه سخت و طولانی رو اومدی، بهت افتخار میکنم...

💎به همان ترتیب که رویا تحت تاثیر آن قواعد چهارگانه از مجموعه *آرزوها و *تمایلات و *خاطرات سرکوب شده و *ممنوع پدید می آید ، افسانه های ملل و اساطیر و ضرب المثل ها نیز در واقع رویاهایی هستند که جامعه به طور کلی با اقوام و ملل آن را میافرینند و اگر ما همانطوری که با تجزیه و تحلیل و تعبیر و تفسیر خواب ها ، میتوانیم به شخصیت افراد پی ببریم و نیز میتوان با تجزیه و تحلیل افسانه ها و اساطیر و قصص اقوام و ملل ، به روحیات ملتی پی برد و این امر نیز از لحاظ تاریخ تمدن و بازیافتن ریشه و اصل بسیاری از ملاحظات و مشاهدات اجتماعی حایز کمال اهمیت است.

«زیگموند_فروید» 

💎بهترین راه برای رشد شجاعت و درایت ، در دختران مان و دیگر زنان جوان از طریق الگوسازی است. اگر آنها مادران خود و زنان دیگر را ببینند که علیرغم ترس، زندگی خود را قدرتمندانه و اگاهانه جلو می برند؛ خواهند دانست که این امکان برای آنها هم وجود دارد.«گلوریا_استاینم» 

 

امروز ۲۷ خرد

💎الهی ؛ «درد» پناهگاه هیچ افریده ای نباشه ...🙏

💎شايد نتونم روزاي زندگيمو زياد كنم، اما تلاشمو ميكنم به روزام زندگي بيشتري ببخشم ..

💎💎این که گاهی می‌زدم بر آب و آتش خویش را

         روشنی در کار مردم بود مقصودم  چو شمع...

                    «صائب_تبریزی»

💎امروز ۱۷ژوئن روز رفتگر بود، روز کسانی که افرینش خدا رو گردگیری میکنن  و تمیز  نگه میدارن .. بدون اونا زیبایی های افریدگار و هستی  غیرقابل دیدن میشد .. الهی دلشون شاد و مدارشون پر روزی باشه🙏💎🙏

امروز ٢٦ خرد

💎گاهي تي كشيدن كف اشپزخونه "هم" شوق و ذوق بيداري دمِ صبح رو ميده 😍

💎پياده روي و حرف زدن با همه افريده ها، نماز خوندن در حال نرمش و شنا در دل ، بعدش يه چاي سبز تو كافه پايين خونه ، بسيار چسبيد .. (تو اين كافه نوشته ؛اگه همچين كافي شاپي پايين خونه تون نداريد ؛ خونه تونو عوض كنيد! 🤓😉)

💎💎هر آنچه که زیباست، زیبا می‌ماند، حتی اگر پژمرده باشد..«ماکسیم_گورکی»

💎هرچه بیشتر کسی رنجدیده باشد، به همان میزان، معتقدم که شوخ طبع می‌شود.تنها با عمیق‌ترین درد و رنج است که کسی قدرت واقعی استفاده از شوخی را پیدا می‌کند.

💎💎

برای اعتراف ، نزدیک کلیسا می‌روم! رو در روی علف‌های روییده

بر دیواره‌ی کهنه می‌ایستم و همه گناهان خود را اعتراف می‌کنم!

بخشیده خواهم شد به یقین..زیرا علف‌ها; بی‌واسطه با خدا حرف می‌زنند… «منو حسین جان _پناهی📚سال‌هاست که مرده‌ام(ص ۱۰۲)»

امروز ۲۵ خرد

💎💎کوشیده ام که به اعمال انسان نخندم، از برایشان گریه هم نکنم، بدان ها نفرت نیز نورزم، بلکه بکوشم درکشان کنم.«باروخ_اسپینوزا»

💎دیروز فکر میکردم بیهوده اس ، صاف و صوف کردن چروک  صورت و ماسک گذاشتن و پوستی شاداب داشتن ؛ در حالی که تو دلت پر از تاول و سلولهای مرده و نخواستنیه . اما امروز کشف کردم جایی رو که خودم میتونم ، وظیفه دارم سالم و زنده نگه دارم و جایی که دور از دسترس من و حتی تو دل منه بسپارم به دست عشق الهی که بهترین دستگیره اس 😍(چه پلهٔ خوبی)

💎و خدا پول را افرید ؛ بعد ستایش خودشو بر بندگانش واجب کرد ..!

💎 راستی امروز کنار خیابون تو‌ پیاده روی برگ یه گل رو بوسیدم💞

💎💎25خرداد ماه برابر با 15 ژوئن روز جهانی "گل و گیاه"ست،  این افریده های روحبخش و عسل زندگی 🐝🌺🌺🌺 

💎پنهان کردن فقر از درد فقر، دردناکتره 😔

💎"پختگی" رابطه ی مستقیم داره با تعداد بحث هایی که شروع نمیکنی و تعداد بحث هایی که ادامه نمیدی..!

💎یه بحث در روانشناسی هست به نام خلأ عاطفی یا احساسی، به مواقعی میگن که فرد نه خوشحال است نه ناراحت!نه امید داره نه انتظار! نه به دنبال پاسخی برای این حالتش است نه هیچی!نه چیزی خوشحالش می‌کنه نه برعکس! (ايا همون بي عشق سر كردنه؟)

 

امروز ۲۴ خرد

سالها بود شنبه ها ، و تو اين سالهاي اخير،  دوشنبه ها مثل کسي بودم که یه مکشی تمام انرژی و رُس شو كشيدن !

اونجا روزاي پنج شنبه و جمعه و اينجا شنبه و يكشنبه تمام توانم تموم ميشد و روز بعدش حالت از پاافتاده و بي رمق ميشدم..

💎💎دوشنبه گذشته و امروز نذاشتم اين حالت خمودگي ،به من زور بشه، جلوش ايستادم كه توپي توپ باشم و همين اول صبحي اون ذهنيت خالي شدن از جاري  بودن رو پاك كردم..  تمام تمركزمو گذاشتم كه سرحال باشم و كنترل كنم در سقوط روحي نيافتم 😍💞 ..  

صبح رفتم پياده روي يه ساعت با همه گلا و برگها و درختا عاشقانه حرف زدم و براي هستي شون سپاسگزاري كردم ..

 به به چه زنبور فعال و عسل سازي ام 😍🍯

افرين به خودم 🐝🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

💎💎مطمئن بودم که اگر کسی فقط و فقط با لحظات حال زندگی کند و با علاقه‌مندی کامل به هر گُلی که سر راهش است، نگاه کند و هر درخششی را که بر روی هر لحظه گذرا می‌رقصد گرامی دارد،

آن‌وقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح می‌شود.

📚 گرگ بیابان؛هرمان هسه

💎💎و آمدیم...

که عاشق شویم و درگذریم؛ که رازِ زندگی و مرگِ آدمی، این بود..«حسین_منزوي»

يه مهموني پربار

چهارشنبه شب سه تايي رفتيم خونه فريداجون ، دختراي دوازده و هفت ساله شون نبودن ، رفته بودن خونه مامان بزرگشون كه هم دست و بال مامان باباشون بازتر باشه براي مهمونداري ، هم پيش اونا بيشتر خوش بگذرونن، چرا كه ما بچه همقد و همسال شون نداشتيم ..  ما مهمونا سه تا خانواده بودیم که فرشاد سی و یک ساله و‌ پرژان شونزده ساله بچه هامون بودن .

همه چي عالي و خوب ، به بهترين نحو و مهربانترين لبخندها چند ساعت با هم بوديم و شب قشنگي داشتيم كنار همه گلاي معطر و خوش اخلاق، مخصوصا وقتي دختراشون بعد از شام اومدن. 

بگذريم .. 

طبق روال همه مهمونيهاي ايرانيا كه بعدش حتما حرفش بيشتر از اصلشه، فرداش سر ناهار كه با فرشاد تنها بوديم ، گفت ؛

چقدر ديشب خوش گذشت ، غذاها عالي بود ، كباب حسيني و كلم پلوشون حرف نداشت، حتي سالادشيرازي و كشك و بادمجون طعم خاص و بهشتي داشت،  فريدا جان خیلی زحمت كشيده بودن، و چقدر خودشون دوست داشتني هستن، حامد خان هم در پذيرايي و مهمون نوازي کاملا بي ريا بودن و حس راحتي ميدادن به همه ..

 

اضافه کرد ؛

 فراغ خاطر داشته كه مجبورش نكردن به خوردن بيش از حد.. از تعارف و رودرواسي خبري نبود و اين مهم ، همراهي فرشاد رو با اونا راحت کرده بود   .. 

و  بازم از احساس شب قبلش با لذت حرف زد : 

دنيا ، دختر بزرگ شون، چقدر دانا و فهميده و مودب . معلومه روي تربيت و اداب معاشرتش ، مامان باباش با همیاری زحمت كشيدن .. 

فرشاد با دیدن لونای شيرين و بامزه ، شادی بیشتر شده جمع رو بیشتر حس کرده بود .. 

از حضور شهرام خان و خانمشون تو دورهمی ، خيلي خوشحال بود و گفت؛

چقدر با معرفت و فرهيخته اند، از وجودشون متانت میباره و ازشون حس خوب گرفتم .. حض كردم از وجود اين زوج ..

هومن خان رو دوست داشتني ، فهميده و شوخ طبع توصيف كرد، خانمش رو خوشرو و دقیق ، تحسين كرد . پسرشون پرژان رو بسيار مصمم و با اراده  و پسري كه اينده روشن و موفق پيش رو داره .. 

اين برداشتها  و تمجید فضیلتها در تك تك مهموناي شب قبل و بيانشون از زبون فرشاد در طول ناهار خوردن مون و بعدش كه با هم نشستيم صورت گرفت ..

الان فقط ميخواستم بگم ؛

اينكه يه پسر سي و يك سالهٔ مجرد ، ميتونه تو سه چهار ساعت مهموني ، اينهمه عطر و شهد خوبي از وجود گلِ مهمونا  بگیره و به فضا و شرایط ، دقت و توجه ویژه داشته باشه  ، حواسش به لحظه ها و شخصیت افراد باشه و فرداش مثل عسل شيرين از همه فقط و فقط خوبی بگه، جالب و اموزنده بود برام ..

بارها گفته ام من از پسرام درس میگیرم و تربیت میشم با‌وجودشون ، تجربه ها و نوع برخوردشون با زندگی و ادمها .. 

این پسر خودساخته؛  كه از هفده سالگي از سايه خانواده رو سرش محروم شده ، نه مامان و نه بابا اره و نه بهش گفتن ، و نه تربیت و‌اصول خاصی از والدین نصیبش شده و تنها زندگي كرده، روح و رفتار و ديدگاه و منششو خودش ساخته ..

پسري كه هر سختي و محروميت و كمبودي رو به جون خريد تا روي پاي خودش تو كشور غريب بمونه.. موند و موفق شد و همه جانبه رشد كرد ..

حتما سالها تنهايي و ده دوازده سال تعامل با دوستان رنگارنگ از كشوراي مختلف اين ديدگاه وسيع و زيبا و مثبت و كشف خوبيها در ديگران رو ، به دنبال داشته .. 

نگاش كه ميكنم ، با خودم ميگم شایسته  همچين پسري هستم ؟ (تلاش میکنم باشم) 

والله من تو سن سي و يك سالگي اين ديدگاه وسيع و بي غل و غش و اين مثبت انديشي ارزشمند و کشف اینهمه خوبی در ادمها رو نداشتم، پر بودم از تناقض و شاخه های اضافه ..

 این نگرش به دیگران ؛ با درک هاله اي از مثبتها و قضاوت نكردني كاملا اگاهانه ، کار هر زنبور عسل کارگری نیست.. 

«فتبارك الله احسن الخالقين»

پ.ن ؛ نقل سوسکه و عشق دست و‌پا بلوری بچه اش نیست ؛ حکایتی ست از نقش بچه ها در تربیت و‌ اثر گذاری موثر و زیبا روی دیدگاه منه زنبور عسل کارگر ۵۴ ساله .. 

امروز ۲۳ خرد

کشف کرده ام ؛ خیلی از بانوان عزیز منو ، فقط کنار همسرم تحمل میکنن. خیلی بیش از بسیار زیاد منو دوست ندارن .. 

کشف کرده ام این ناهمگونی هممداری، ارامش منو سلب نمیکنه .. 

لذت میبرم از پذیرش خودم در پذیرفته نشدنم در جمع شون ... تحسین میکنم خودمو که به حریم خصوصی و هاله های وجودی دیگران احترام میذارم و دوستی خودمو به کسی تحمیل نمیکنم..

بقول فرشادم ؛ هفت ساله بود که جمله گوهرباری برای تمام عمرم بهم مرحمت کرد؛ مامان جان : دوست داشتن دست خود ادم نیست، حتی به اندازه نوک انگشت .. و این عرض عمر نیم قرنه به من یاد داد و‌تجربه کرده ام ؛ دوست نداشتن کاملا دست خود ادمه  .. 

کشف کرده ام همه این خانمهایی که منو در جمع خودشون نمیپذیرن ، برام عزیزانی هستن که اجازه میدن اسب راهوار باشم‌ و منو هی هی نمیکنن، خواسته و‌ناخواسته چنان فهمیده اند و فهمیده اند که چنین اسب راهوار از نفس افتاده ای نمیتونه در مدارهاشون همراستا  باشه ، زیادی خسته اس  و ناهنجار ..

 

💎💎باید این‌ را بپذیریم که افراد بخش زیادی از شخصیت ما را در کوتاه زمان، درک نمی‌کنند.

بعضی از عمیق‌‌ترین دره هاي ذهني و عاطفي و چالش های ما برای تعالی ،تكاپو براي رفتن به مدار برتر؛ با نفهمیدن، کسالت ، سوء برداشت ، ستيزه جويي یا ترس پاسخ داده می‌شوند.. بیشتر مردم اصلا اهمیتی به شناخت درونی ما فراتر از ظاهر و لباس و مكان  نمی‌دهند! مجبوریم در ذهن همه‌ی افراد همچون پاراگرافی خوشایند امّا مختصر باشیم. «معنای_زندگی: منو آلن جان _دوباتن»

😔من در این کهکشان بی انتها خیلی خیلی ناچیزتر از اونی هستم که کسی رو نبخشم ...🙈

امروز ۲۲ خرد

💎بابام رفت .... امیدم همیشه هست 💕

💎💎علی نصیریان چه حرف قشنگی زد... گفت:

"دوتا دوست خوب، کافیه دلشون کوک هم باشه!"

دلتون کوک‌ کسی هست؟

 

امروز ۲۱ خرد

سردرد و ۵۰ دقیقه پیاده روی + افکار منفی و شیطنتهای ذهن 

دیدن جای زخمهای بیست سی چهل سال پیش؛  

در انتها ، هیچکدوم نتونست حالمو بد کنه😍

نذاشتم چشمم از شدت درد از تو گوشم در بیاد ..💞👏 

همین دم صبحی ؛از مدیریت بحران و کنترل ذهن و لذت بردن از اکنون خودم لذت بردم .. کشف کردم میشه با درد «هم» سپاسگزار بود و «اکنون خوشمزه» رو مزه مزه کرد.. 😍

💎خوشحالم مثل دیروزم نیستم ..

💎شازده کوچولو از گل پرسید!

آدما چرا تورو نچیدن ؟ من گلای زیادی دیدم که زیر دست و پا بودن!

گل جواب داد؛ من ارزش خاری که  عاشقانه احاطم کرده رو میدونم!

💎منم ارزش گلاي زندگيم ، خارهاشون و دردها و همه رنجها رو ميدونم ، دوسشون دارم و تحسين شون ميكنم مثل تك تك چين و چروكها و سوختگيهاي دستام ..🙏😍🙏

 

امروز ٢٠ خرد

💎 شكستن و خم كردن يه نفس چاق ، از سخترين رژيمهاي «بودنه..»

💎ادما رو از سوالاشون بهتر ميشناسم تا جواباشون ..

💎تا وقتي قدرتمند نشدم نتونستم ديگرانو ببخشم، ادم تا وقتي توان و شرايط تنبيه و انتقام رو نداشته باشه ، نميتونه ببخشه ..

💎هميشه رسيدن به ارزوها و خواسته هامون، چيزاي نخواستني و شاخ و برگهاي اضافه به همراه داره.. مثل پشت يه گلدوزي زيبا..

امروز ١٩ خرد

 💎💎خدا وجود ندارد، بلکه پُر وجود دارد، و وجود ما را برپا نگه می دارد، ما را هست میکند... چه جنین خوشبختی هستم در دل خدا 😍

💎💎یه مدل محبوب رو نزار قبانی معرفی کرده به عنوان «لم تخلق للنسیان»، یعنی برای فراموش شدن آفریده نشده. خیلیامون یکی تو زندگیمون بوده که فراموش نمیشه. نه اینکه بهترینه، نه اینکه عیب و ایراد نداره. فقط مثل بقیه، تصویرش تیره و تار نشده. احتمالا دلیلش همینه؛ که واسه فراموش شدن خلق نشده...

💎💎چه بسیار شاعرانی که سروده‌اند:“این نیز بگذرد”

اما تو بدان! زندگی را به امید گذرِ این و آن سر کردن،

قمار عمر است و باختن مدام امروز به سودای فردا.

ای بسا که «تو» پیش از «این» بگذری.

«زندگی جمع امروزهاست، باقی روزها یا خاطره‌اند یا خیال.»

 

 

 

امروز ۱۸ خرد

💎طی شد ایام برومندی ما در سختی

     همچو آن دانه که در زیر قدم سبز شود..

«صائب_تبریزی» 

💎💎امروز از مامان بزرگِ بزرگوارِ پریساجان یادگرفتم؛

همینکه پشت سرمون آه‌ و نفرین نباشه، زندگی رو بردیم ...

💎💎آدما از یه جا به بعد دیگه اون طوری که خودشون هستن رفتار نمی‌کنن؛بلکه اون طوری رفتار می‌کنن که باهاشون رفتار کردیم ..

 

نيم قرن،تولد پنجاه سالگیم

از بچگي يه قرن برام يه غول بود، وقتي اگهي بخاري ارج رو ميديدم تو تلويزيون ؛ ميگفت بخاري ارج با نيم قرن تجربه، ذهنم درگير ميشد چطور يه قرن دو نيمه ميشه ، دوست داشتم مثل بخاري ارج بشم، گرما بخش اون زمستوناي سرد و برفي ، فكر ميكردم اون بخاري بيشتر از ما ادما زنده اس و بهتر گرمابخشه..  نيم قرن تجربه داشتنش برام جذاب بود  .. (خوشبختانه معني تجربه رو  ميفهميدم ..)

كم كم كه بزرگتر شدم ، سر از حساب كتاب و اعداد در اوردم.. ادماي پنجاه شصت ساله رو ميديدم ، با خودم ميگفتم  خب اينا هم نيم قرن ازشون گذشته ، چرا بنظر عظيم يا خارق العاده و انتيك نميان ؟؟! چرا بعضياشون انقدر سرد و بي روح اند ؟؟ 

بعدهاا طي سالها ، با برجسته تر شدن روز تولد و سالهاي عمرم توسط بچه ها ، اروم اروم ديدم خودمم دارم به نيم قرن نزديك ميشم و اون غول بي شاخ و دم؛ قرن وهم الود ؛ داره برام  قابل لمس و دست يافتني و نيمه ميشه.. 

هرچي بيشتر بهش نزديك ميشدم ، بيشتر ارزو ميكردم ؛ نقطه عطفي باشه برام در تولد تازگي ها، نویی ها، و جا گذاشتن خیلی از بدیها و‌ناهنجاریها تو نیمه اول و ورود به یه نیمه جدید با یه وجود جدید و یه مریم نو، دلم میخواست یه تولد خاص تو‌ سن پنجاه سالگی برا خودم بگیرم ، بيادماندني ،ساده اما خاطره انگیز. درست مثل وقتی یه نوزاد متولد میشه، دلم میخواست برای منم اون تولد از بندناف خیلیا جدا شدن و رهایی از دلبستگی ها و‌ وابستگی های  دست و پاگیر باشه. هيچ بشم.. دلم میخواست ببُرم هرچی کاکتوس بود تو‌هاله وجودم .. تمام کنم بسیاری از ضعفها و بزدلی ها ، باورهای غلط و گره های کور ذهنی رو..

از اونجایی که با خدا خیلی رفیقم ، خوب برام رقم زد ، همه دل خواستن ها و ارزوها واقعي شد ..

پایان نیمه اول و شروع نیمه دوم آتن بودیم، جایی که فکر کنم نسبم ریشه داره! يه شب تو یه کافی شاپ با یه کیک کوچولو و  عدد ۵۰ واضح‌ و‌ بزرگ ، دوتایی با همسرجان تولد گرفتیم. قبل از فوت کردن  شمع ها و فرستادن ارزوها ، تصمیمها و اهدافم با دودشون به کائنات ، یهو  این شعر زیبا تو فضا پخش شد ؛

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو..

نمیدونم خواننده اش کی بود ولی فکر کردم همسرم از باریست خواسته این اهنگ رو دقیقا موقع فوت کردن شمع برامون بذاره و ذوق و شوق منو صدچندان كنه.. 

همسرم‌ گفت كه كار ايشون نبوده ، گفتیم شاید اقای باریست فهمیده ما ایرانی هستیم خواسته خیلی مشتری مداری کنه، ازش پرسیدیم گفت نه؛ من نه فارسی بلدم و‌نه ایران  رو میشناسم ، یه فلش گذاشتم رو كامپيوتر اينجا، با اهنگهای مختلف از کشورای مختلف، تصادفا پخش این شعر و اهنگ همزمان شده با جشن دونفره ی شما !!!!!

خدایا شاکرم برای همه رفیق بازیات.

خدایا ساجدم برای نیم قرن اول تمام شده..  گرچه چارچنگولی و سینه خیز و زخم و زيلي رسیدم به نيمه، اما دستمو همیشه گرفتی..

خدایا بینهایت سپاس برای شروع بسیار زیبای نیم قرن دومی که برام رقم زدی ..

خدایا دوسِت دارم براي همه اغوشهايي كه با غم و غصه سرمو گذاشتم رو شونه ات .. 

خدايا براي همه حال خوبي كه ميدي و براي تمام اكنونهاي خوشمزه ات ستايشت ميكنم ، قدردانم و بنده ي خالص و مخلصت هستم  ..

 

پ.ن؛ چهار سال گذشته ، از خودم راضي هستم كه رو تصميات و اهدافم مصر و پايدار مونده ام و هر روز با خدا رفيق تر ميشيم..

امروز ١٧ خرد

💎شاید یک روز یک نفر، یک جوری ، آدم را بخواهد که خواستنش به این راحتی‌ها تمام نشود...

 

 

💎گفت: مرنج و مرنجان.

گفت: میتوانم نرنجانم؛

ولی چه کنم که نرنجم؟ پاسخ شنید:

"خود را کسی مدان"...

💎خوشبختی تصادفی نیست، یک هنر است!

شما منتظرخوشبختی نمی‌نشینید،بلکه برایش برنامه‌ریزی می‌کنید.

خوشبختی را باید مانند طرحی زیبا؛ بر روی پارچه‌ای سفید دوخت. «جیم_ران »

م.ن؛گاهی پارچه بخت ما بدست عزیزان نزدیک اگاهانه و ‌ناآگاهانه خاکستری میشه، اونوقت هنر ما اینه که پشت ابرای خاکستری یه خورشید گرم و تابان بکشیم تا ابرهای سیاه و خاکستری بارون بشن رو زندگیمونو سرسبز بشیم.. 

امروز ۱۶ خرد

💎سرنوشت شانس نیست انتخابه ..

 

💎💎«او ميكشد قلاب را »

 

او مينهد تور قشنگ من منم،

من ميروم تا عمق موج

تا انتهاي رد شدن از تور و از قلاب او ..

همراه من درد و عذاب و وسوسه،

تا قلب جان كندن چرا؟

قلاب را هي ميكشد ،

من هم بدنبال رهايي از تنم ،

قلاب او را ميكشم..

تور خدا، قلاب و دريا و تنم

پرميكنند جان و دلم..

اما ميان موجها

دردها

رد ميشوند از من منم..

تا من بمانم در صدف

در تنهايي و صيد دلم ...

پ.ن؛« تکه شعر کوتاهی بود نمیدونم از کی؛ بنده درش دخل و‌تصرف کردم و با دل اددیت کردم و یکم ورز اش دادم، امیدوارم شاعر منو حلال کنه.»

 

🩴راستی ؛ما اهل دل بودیم اما بعضیا ؛متاسفانه جگر دوست دارن !!🙈😔

🩴راستی ؛ وقتی از زندگی کسی رد می شی ؛ رد پای قشنگی از خودت به جا بگذار .همیشه میشه تموم کرد ،فقط بعضی اوقات دیگه نمیشه دوباره شروع کرد...😔🙈

امروز  ١٥ خرد

💎💎تنها از کسانی که دوست می داریم می توانیم دلگیر شد!...

«جان_شیفته، رومن_رولان»

💎گاهی بی آنکه بفهمی؛ در طول زمان آدم دیگری میشوی; 

بیشتر سکوت میکنی..دیرتر باور میکنی و کمتر میرنجی ...

پ.ن؛ گاهی طول این زمان به اندازه «یک نظر» ست ..!

اکنون

  خوشمزه ترین، خوشمزهٔ دنیا ، «اکنون» ست .. 

الهی روزی همه تون ، الهی مزه اش همیشه زیر دندون تون ..

الهی قدرتی که بهتون میده گوارای وجودتون..

الهی مدارتون سرشار از اکنون خوشمزه، بصورت خطی و ممتد..

الهی نقطه نقطه های زندگی تون بشه؛ژرفای یه «اکنون» دلچسب.. 

 

💎💎

‏یه دیالوگی بود تو فیلمِ mother، میگفت:
«تو هیچوقت عاشقِ خودِ من نبودی، عاشقِ این بودی که ؛
من اینهمه دوسِت دارم».

و چقدر آدما تو زندگیمون موندن،  فقط بخاطر اینکه دیگه ؛
هیچکس اندازهٔ ما دوسشون نداشت ..😔🙈

و ما پذيرفتيم دوست داشته نشدن مونو...! 

امروز ۱۳ خرد

امروز کلی با بابام خندیدیم ..

امروز ۱۲ خرد

 هنوز بلد نیستم با‌ پسر سی و یک ساله ام عاقلانه مادرانه حرف بزنم . چه قدر غم انگیزه کال بودن در ۵۴ سالگی 🙈 .. 

💎💎دنیا پُر از بدی است. 
و من شقایق تماشا می‌کنم. 
رویِ زمین، 
میلیون‌ها گرسنه است. 
کاش نبود. 
ولی وجودِ گرسنگی، شقایق را شدیدتر می‌کند. 
و تماشایِ من، ابعادِ تازه‌ای به خود می‌گیرد...

وقتی پدرم مُرد، 
نوشتم: 
«پاسبان‌ها همه شاعر بودند». حضورِ فاجعه، 
آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه، 
آن طرفِ سکّه بود. 
وگرنه من می‌دانستم و می‌دانم که پاسبان‌ها،

شاعر نیستند. 
در تاریکی، 
آن قدر مانده‌ام که از روشنی حرف بزنم.


سهراب_سپهری
هنوز_در_سفرم


این شعر در پاسخ به منتقدانی ست که‌؛

سهراب جان را متهم به بی دردی از درک درد جامعه، 
میکنن..  😔

دیروز ۱۱ خرد

««به من چه؟؟!!»»

««به تو‌چه؟؟!!»»

_ ما حق انتخاب نداریم برای هیچکس حتی بچه هامون ؛ حتی تو‌اخلاقیات ، چه برسه به انتخاب همسر!!!! _

دیروز ۱۰ خرد

💎اگر عقیده‌ای متضاد عقیدۀ شما موجب خشمتان شد، 
نشانۀ آن است که به‌طور ناخودآگاه دلیل خوبی برای طرز فکرتان ندارید.مثلاً اگر کسی پافشاری کند و بگوید دو و دو می‌شود پنج، 
بجای خشم، 
احساس ترحم می‌کنید، 
مگر اینکه آن‌قدر بی‌سواد باشید که عقیدۀ او باورهای شما را متزلزل کند.«برتراند_راسل»

 

 

 

💎💎باباامیدم هدیه تولدشو برام خرید؛ یه انگشتر و یه دستبند 🙏 تشکر کرد که بدنیا اوردمش 😍💞💞😍 

💎💎منم دوتا ماهیتابه خریدم برا تولدش 😍😍

بدقدم

 

یکی از راههای نشون دادن  عشق به کسی که دوسش داریم،اینه که براش  یه بافتنی ببافیم  ..

با هر دونه اش احساس مون رو منتقل میکنیم و نشون میدیم رابطه و عشق با تک تک سولهای جان‌مون بافته میشه، خوب یا بد ، سایز درست یا نادرست اون بافتنی  بستگی داره بافنده چقدر خودش و طرفشو میشناسه و با روحش عجین شده.. بنظرم بافتن هر چیزی ؛ مو ، پولور ، شال و‌کلاه، دستکش و حتی فرش و گلیم و زیلو ، خصوصا بدست خانمها، یعنی یکی شدن احساس و‌عاطفه ، یعنی سهیم کردن کسانی که دوسشون داریم در عشق ورزی .. 

  «شکافتن یک تابو »

------ با يه  پسر دانشجوي روستايي؛ در سن چهارده سالگي که  اونزمان سن معقولی بنظر میرسید ، ازدواج کرد ، یه ازدواج کاملا سنتی و بر پایه اصول خانواده . وارد جامعه کوچیکی میشد  که باهاشون در تعامل باشه و بین شون زندگی كنه، یک طایفه خاص با فرهنگ و اداب و رسوم تثبیت شده و غیرقابل تغییر  .. 

متاسفانه در دوران نامزدیش مادرشوهرشو بطور غم انگیزی از دست داد ، مرحومه چهل و سه ساله بود که از بند حیات رها شد اما ,  چندتا بچه که اخریش یه دختر کوچولوی سه ساله بود، رو بی مادر گذاشت .. این فاجعه در اون روستای بشدت سنتگرا و خرافی و عامی عواقب بدی برای اون‌ نوعروس داشت . از بدم قدم بودن و‌مجرم بودن در مرگش گرفته تا مدیون بودن به بازماندگان کوچیک و بزرگ تا اخر عمر ؛ فقط بعنوان خون بهاء ؛پذیرفتنش ..   برای این فقدان ناخواسته و حادثه نامیمون، جورِ زندگی ناتمام مادرشوهر رو «باید» میکشید ..! 

 هر دوتا خانواده نه تنها همدیگه رو تحت فشار پس لرزه هاي  اون  «فوت» ميذاشتن بلكه تحت تاثير حرف مردم و طايفه ؛ اعتقاداتشون  مثل دو تیغه قیچی با منطق بی منصقی هاشون ، فقط خوشیها و  لحظه هاي شیرین اون  زوج   بي گناه رو ناامیدانه خراب میکردن .. 

بهرحال وقتي زینب رفت زیر سقف زندگی مشترک،   نذاشت ریشه نهال زندگی شون با حرفای اطرافیان خشک بشه ، هرچند اون  نهال نازک و ضعیف بارها تو طوفانها و زلزله های دستساز  نزديكان تا مرز شکستن و خشکیدن و‌نابود شدن رفت ....

شاید همون نابالغ بودن و نا اگاهی زینب و همسرش در مقابله با هجوم اونهمه  هجو و‌ ناملایمات؛ اونا  رو بیشتر کنار هم نگه میداشت و محتاج تر بهم .. 

" تو‌ هر موضوعی ، وقتی معضل و گرهٔ کور بوجود میاد که ؛ ادما با ديدگاه تونلی به راه حل نگاه کنن!!  اما‌ وقتی به چندتا شاهراه پیش رو توجه و مشگل به یه چالش قابل حل و گذرا  تبدیل میشه، زندگی معنا پیدا میکنه. نشيبها فراز ميشه."

گاهی جنگیدن، گاهی کنار اومدن، گاهی وادادن و گاهی پذیرفتن و قبول وجود گره و تلاش برای باز کردنش به بهترین شیوه ، میشه شاخص ادمها در ارزیابی افرینش و ملاک توانایی شون در مدیریت بحران..

زینب وا نداد، نجنگید ، کنار نیومد و‌ تسلیم‌ نشد .. فقط پذیرفت که این باور غلط « بدقدم بودن و مسبب مرگ کسی شدن» در خانواده کوچک و اون طايفه مثل يك اصل نانوشته در قباله اش ،  وجود داره.. در برابر اين باور كهنه ؛ باید ثابت میکرد؛ نقش ادمها در پله دوم تقدیر ایستاده و‌ یک نیروی برتری هست که تو‌ پله اول ، قلم سرنوشت افریده ها رو تو‌ دست گرفته و مینویسه .. 

قالي بافي ، مثل هر بافتني، تو اون قوم از وظايف لاينفك يه زن خونه دار و نشونهٔ پیوند خالصانه اش  به خانواده  بود .. زينب فهميده بود بانوهاي فاميل به اين طريق روحشون  رو بند ميزنن به زندگي پر مشغله شون ، و بنوعی نشون میدن بافتن پناهگاه خستگیها و دلگرمی برای سرگرمی های نداشته ست .. و شايد تقدیم مهر و محبت به همسراني كه نه چندان ، با كمال ميل  و عشق قلبی ، در كنارشون روزگار زناشويي رو ميگذرونن ..

مرحومه قالی نیمه تمامی بر دار ، به یادگار گذاشته و به رحمت خدا رفته بود. اخه قالیبافی یکی از سمبل های زن بودن، رو روال بودن و همیاری زن و‌مرد محسوب میشد ، اما اون دار قالی،  یاداور ؛ ناعادلانه به دار کشیدن زینب با تهمتهای  بی اساس بود..

روزهاش پر شده بود با  خانه داری و پخت و‌ پز ، رفت و‌ روب و شستشوی رخت و لباس اعضای خانواده  و گذران روزمرگی های معمولی . فرصت چندانی برای کارهای جانبی باقی نمیموند.. 

اون قالی نیمه کاره ، اما، فکرشو مشغول کرده بود، دلش میخواست پیوند نیمه تمام مرحومه، رو به زندگی و بچه هاش ، به نتیجه برسونه ، گرچه دیگه در قید حیات و بندهای اون قالی نبود، اما زینب احساس مسئولیت میکرد نسبت به اون پیوندها، نه بخاطر حرف دیگران و قصاص ، به جرم نکرده ، فقط دلش گره خورده بود به اون تار و‌پود ، که بوی زندگی یه مادر میداد و زنده بودن در تار و‌پود اون فرش ..

به اصرار ، دار قالی نیمه تمام، که تنها کمتر از یک چهارمش بافته شده بود ،  رو دوباره  روبراه کردن .. 

شروع کرد، به بافتن ، و شکافتن گره های ناجور باورهای اطرافیان، با هر گره ، گره های کور زندگی رو بهتر درك ميكرد  و هرچه بیشتر روی دار قالی بود ، مفهوم  زندگی  عميق تر به دلش مینشست .. 

بارداری هم نتونست جلوی تلاشش رو بگیره ، بالاخره اون قالی  ده متری ، تا قبل از فارغ شدن ، تمام شد ..

وقتی توی اتاق پدرشوهر ، زیر پا پهنش کردن ، زینب شکستن انگشتهاشو زیر پا حس میکرد با یه حس پیروزی ، در  شکستن تابویی که روستایی ها نسبت به بد قدم بودنش داشتن .. 

يجورايي بافته شد به تار و پود قلبِ غريبه هايي كه به چشم خون بهاء نگاش ميكردن ، ثابت شد برای ساختن زندگی اومده نه حذف کسی از حیات  .. 

سالها بعد اون فرش دستبافت خودشو از پدرشوهرش خريد ، خونه اش مزین و پیوند زده شد به دوران نوجووني و جوونيش كه  پايه هاي  زندگي مشتركشو محكم كرده بود ..

مثل درختی که شاهد ریشه های خودشه ؛ ریشه های فرش هم ، خاطرات پایداری و استقامتشو براش زنده میکردن ..

برای زینب ؛ بهای عشق و احساسی که در تمام گره ها بجا گذاشته بود ارزشمند و غیرقابل خرید و‌ فروش بود..

مثل بومرنگ در كهكشان .. 

 

 

 

💎💎اولین چیزی که یک بالغ باید  درک کند، این است که: بیرون آمدن از ناهوشیاری و رفتن به درون هوشیاری بعد از تجربه های بسیار، روند دردناکی است. زیرا رشد بعد از  پوست اندازی اسان نیست. 

«منو اشو/کتاب_نیلوفرسفید_جلد۲»

 

 

 

امروز ۹ خرد

💎مدیون کردن ادمها بخودمون از بزرگترین اسارت گرفتنهای روزگاره.. «خودم»
💎مثل زنبور عسل ؛ اگه نیش بزنم میمیرم.. 😔

امروز ۸ خرد

💎" مهربانی"بوسیدنی‌ترین بخش زندگانیست..💞

💎هر روز متولد میشم، باشور، روزی میگیرم، و ‌بدون‌ دلتنگی به فردا میرم .. 

💎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌گاهى اوقات تصمیم به تمام کردن یک رابطه، حتى اگر به قیمت شکسته شدن قلبتان تمام شود، بزرگ‌ترین لطف در حق خودتان است. «خودت_باش_دختر : ریچل_هالیس»‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

 

 

 

باباامید‌اومد..🍀