*ننه نخودی*

*ننه نخودی*


■بچه که بودم آرزو داشتم خیلی پولدار شوم! و اولین چیزی هم که میخواستم بخرم یک یخچال برای “ننه‌نخودی” بود. ننه‌نخودی پیرزنِ تنهای محل ما بود که هیچ‌وقت بچه‌دار نشده بود. می‌گفتند جوان که بوده شاداب و سرحال بوده، سرخاب می‌زده، برای بقیه نخود می‌ریخته و فال می‌گرفته. پیر که شده، دیگر نخود نریخته؛ اما “نخودی” مانده بود تهِ اسمش. زمستان و تابستان آب‌یخ می‌خورد، ولی یخچال نداشت. مامان می‌گفت: “جگرش داغه!”


□ننه برای خنک کردنِ جگرش، شبها راه می‌افتاد می‌آمد درِ خانه‌ی ما را می‌زد و یک قالب بزرگ یخ می‌گرفت. توی جایخیِ یخچالمان، یک کاسه داشتیم که اسمش “کاسه‌ی ننه‌نخودی” بود. ننه با خانه‌ی ما ندار بود. درِ کوچه اگر باز بود بی‌در زدن می‌آمد تو، و اگر سرِ شام بودیم یک بشقاب هم می‌آوردیم برای او. با بابا رفیق بود! برایش شال‌گردن و جوراب پشمی می‌بافت و باهاش که حرف می‌زد توی هر جمله یک “پسرم” می‌گفت. سلام پسرم؛ خوبی پسرم؟ رنگت پریده پسرم؛ خداحافظ پسرم…

●یک شبِ تابستان که مهمان داشتیم و توی حیاط جمع بودیم؛ ننه، پرده را کنار زد و آمد تو. بچه‌ی فامیل که از ورود یکباره‌ی یک پیرزن کوچولوی موحنایی ترسیده بود، جیغ زد و گریه کرد. ننه به بچه‌ آبنبات داد. نگرفت، بیشتر جیغ زد. بچه‌ را آرام کردیم و کاسه‌ی ننه نخودی را از توی جایخی آوردیم. بابا وقتی قالب یخ را می‌انداخت توی زنبیل ننه، آرام گفت: “ننه! از این به‌بعد در بزن!”

○ننه، مکث کرد. به بابا نگاه کرد؛ به ما نگاه کرد و بعد بی‌حرف رفت. و بعد از آن، دیگر پیِ یخ نیامد. کاسه‌ی ننه‌نخودی ماند توی جایخی و روی یخش، یک لایه برفک نشست. یک شب، کاسه را برداشتیم و با بابا رفتیم درِ خانه‌ی ننه. در را باز کرد. به بابا نگاه کرد. گفت: “دیگه آبِ یخ نمی‌خورم، پسرم!”

■قهر نکرده بود؛ ولی نگاهش به بابا غریبه شده بود. شبیه مادری شده بود که بچه‌هایش بی‌هوا برده باشندش خانه سالمندان. درِ خانه‌ی بابا را زدن برای ننه، شبیه کارت‌زدن بود برای ورود به شرکت خودش. او توی خانه‌ی ما کاسه داشت، بشقاب داشت و یک “پسر”. برای اثبات مادرانگی‌اش به خودش و بقیه، نیاز داشت که کاری را بکند که بقیه‌ی مادرها مجاز به انجامش نبودند، “بی‌در زدن به خانه‌ی پسرش رفتن!”

□یک در، یک درِ آهنی ناقابل، ننه را پرت کرد به دنیای خودش و این واقعیت تلخ را یادش آورده بود که “پسرش” پسرش نبوده! ننه‌نخودی یک روز داغ تابستان مُرد. توی تشییع‌جنازه‌اش کاسه‌ی یخ ننه را انداختیم توی کلمن و بابا قدِ یک پسرِ مادرمرده اشک ریخت و مدام آب یخ خورد. جگرش داغ شده بود. یک حرف، یک عکس العمل، یک نگاه…

«««نویسنده رو نمیشناسمااااا😔😔»»»

هنر رندانه به تخم گرفتن؛

هنر رندانه به تخم گرفتن دانلود با بهترین قیمت، هنر ظریف بی خیالی

درباره کتاب

برای چندین دهه، به ما گفته شد که مثبت اندیشی کلید یک زندگی شاد و غنی است. مارک منسون می‌گوید: «گور بابای مثبت اندیشی.» بیایید روراست باشیم. چیزهای بدی هستند. ما باید با آن زندگی کنیم. منسون در وبلاگ اینترنتی پرطرفدار خود، چرندیات نمی گوید. او وقایع را همانطور که هست می گوید. مقداری از حقیقت محض، طراوت و صادقانه که امروز به شدت وجود ندارد. پادزهر او در برابر طرز فکر بیایید همه احساس خوبی داشته باشیم! طرز فکری که جامعه مدرن را آلوده کرده و نسلی را خراب کرده است.

منشی که فقط برای حضورشان با مدال طلا پاداش می دهد.مارک منسون با پشتوانه تحقیقات آکادمیک و شوخی‌های به موقع در هنر رندانه به چپ گرفتن این استدلال را مطرح می‌کند که بهبود زندگی ما به توانایی ما در تبدیل لیمو به لیموناد بستگی ندارد. بلکه به یادگیری بهتر هضم لیمو بستگی دارد. انسان‌ها معیوب و محدود هستند. “همه نمی‌توانند خارق‌العاده باشند. در جامعه برنده‌ها و بازنده‌هایی وجود دارد. برخی از آن‌ها منصفانه نیست. یا تقصیر شما نیستند.”

منسون به ما توصیه می کند که محدودیت های خود را بشناسیم و آنها را بپذیریم. هنگامی که ترس ها، عیوب و عدم اطمینان خود را در آغوش گرفتیم، هنگامی که از دویدن و اجتناب و مقابله با حقایق دردناک دست کشیدیم، می توانیم شجاعت، پشتکار، صداقت، مسئولیت، کنجکاوی و بخشش را که به دنبال آن هستیم، پیدا کنیم.

خط فکری هنر رندانه به تخم گرفتن چیست؟

هنر رندانه به تخم گرفتن( هنر ظریف بیخیالی )؛ خط فکری و مفهومی واضحی دارد. خواننده در حین خواندن آن دچار سردرگمی نمیشود و مفاهیم را به راحتی درک خواهد کرد.در این کتاب، خواننده به خوبی مفاهیمی مانند بخشش، گذشت، مسئولیت پذیری, صداقت، پذیرش شکست، قطعیت نداشتن کل، خاص نبودن، خلاقیت و مقابله با مشکلات و درد را درک خواهد کرد.هیچکس نه آنقدر قوی است که از پس همه امور برآید نه آنقدر بیکار که پی همه چیز و همه کس را بگیرد.منابع ما همیشه برای همه دچار کمبود است و باید پذیرفت. آنچه مهم است مدیریت زمان و انرژی است، مشخص نمودن اولویت هاست.به واقع خیلی از اوقات باید بیخیال امور اضافی که فقط صرف وقت و انرژِی بی خود میکنیم شویم. در یک کلام باید به تخم گرفت!نویسنده از برخی تفکرات نیچه در نگارش کتاب استفاده کرده است، بله! در نگاه اول کمی عجیب است اما نویسنده بر این باور است که انسان ذاتا دچار درد و رنج است. جامعه نیز برای کشاندن هر شخص به این منجلاب کوشاست. حال چرا خود شخص هم شرایط را برای خود پیچیده تر کند؟ گاهی فقط باید رندانه به تخم گرفت!!

هنر رندانه به تخم گرفتن برای چه کسانی مناسب است؟

اگر شما از آن دست افرادی هستید که هر اتفاقی که برایتان می افتد به گردن قضا و قدر و فضا و زمان و محیط و کائنات می اندازید حتما هنر رندانه به تخم گرفتن را بخوانید. هر اتفاقی که برای هر کس حادث میشود نتیجه تفکرات و تصمیمات خود همان شخص است و هر شخصی باید عواقب اعمال خود، چه نیک و چه بد را بپذیرد.اینکه چه چیزهایی برای شما و زندگیتان ارزش باشد؛ به گردن خودتان است. پس زندگی را برای خودتان سخت نکنید. چند چیز که در نظر شما بهترین است را انتخاب کنید و بینهایت برای خواسته هایتان تلاش کنید همین!می پرسید باقی امور چه؟جواب ساده است… به تخم بگیرید!

م.ن؛ این کتابی ست بدون جنسیت، مخاطب مرد یا زن نیست؛ پس به تخم گرفتن بار معنایی جنسیتی ندارد! به هرکس براتون ارزش داره با همین نام معرفی کنید تا همه تخم مرغهای خوشبختی رو تو یه سبد نذارن.. !!

قدرت!

آنقدر قدرت داشت که؛
می‌توانست مهربان باشد...!

ترازو!

دو سه در آنطرفتر از خانه‌مان، یک خانواده‌ی افغان زندگی میکنند. از آنها که کلی بچه‌ی قدونیم‌قد دارند. چندروزپیش توی حیاط جمع شده بودند و "برای" میخواندند.

حدس زدنِ چراییش سخت نیست. چون بالاخره یکجا به‌حساب آورده شده‌اند... قشنگ حس میکردی از چند بیت قبلتر دارند آماده میشوند، دارند تمام جانشان را جمع میکنند تا آنجای شعر که میگوید "برای کودکان افغانی" را بلندتر بخوانند. انتظار را میفهمیدی. قشنگ حس میکردی کیف میکنند وقتی به اینجای آهنگ میرسند...
این ذوق را که "ببین پسر، میشنوی؟ اسم ما را توی یک‌آهنگی گفته‌اند"...

دلم میخواست در آن لحظه که از پنجره این صحنه‌ی باشکوه را میدیدم گنجشک میشدم میرفتم روی شانه‌ی لاغرِ آن پسرک هفت‌هشت‌ساله‌ی دمپایی‌پوشِ توی حیاط مینشستم، بغلش میکردم و میگفتم "دردت به جانم، آخر چرا اینجوری میگویی 'برای حسرت یک زندگی معمولی' ، که دل آدم خون بشود؟

چرا یک‌جوری میگویی که انگار هزار سال عمر کرده‌ای؟ آن ساعتهای طولانیِ پیاده‌رو و ترازو با تو چه کرده‌اند که چشمهایت غم غربتِ هزارساله دارند؟ الان من چه کنم که لحظه‌ای از حسرتت برای یک زندگی معمولی کم شود؟"...

کاش بودید و میشنیدید آنجایی را که اوج آهنگ را مثل خود شروین در اوجِ اوجِ اوج خواندند... بلندِ بلند...

"برای چهره‌ای که میخنده، برای دانش‌آموزا، برای آینده"...

و این را بچه‌هایی میخواندند که نمیدانند اینده شان در کدام کشور زیر ستم سیاه ست، بچه های با شرفی که هیچ‌وقت دانش‌آموز بودن را تجربه نکرده‌اند. چون صبح‌به‌صبح باید ترازویشان را زیر بغل بزنند و تا شب ‌گوشه‌ی پیاده‌رو بنشینند. ساعت دوازده‌یکِ‌ظهر، برگشتنِ دسته‌جمعیِ بچه‌های خندانِ روپوش به‌تن از مدرسه را ببینند و چشمهایشان را الکی به ترازو بدوزند یا الکی مشغول مرتب کردن سکه‌هایشان شوند تا یادشان برود چقدر دلشان میخواهد یکی از آن بچه‌ها باشند...

باید خیلی دلت بزرگ باشد که چنین لحظه‌هایی را تجربه کرده باشی و از شوق بوی دفتر و کتاب لبخند نزده باشی ، احتی یک روز جزو آن دانش‌آموزانِ خندان نبوده باشی ولی چنین کریمانه با شوق بخوانی "برای چهره‌ای که میخنده، برای دانش‌آموزا، برای آینده"...

خیلی شرف میخواهد، قلبی به وسعت دو کشور میخواهد؛ هزاران کیلومتر از مزارشریف و هرات دور باشی، در وطنت نباشی، تمام داراییت از این دنیا، یک ترازو باشد ولی با تمام دلت بلند بخوانی "برای مرد میهن آبادی"...


الهی که آبادی میهنمان نزدیک باشد عزیزمادر ؛ بچهٔ غریب در وطن، مردبچهٔ خانواده، سالار خانه...
آبادی میهن من، آبادی میهن تو، آبادیِ هرجایی که اسیر طالب‌هاست ، ظالم ها، ستمگرها و‌دیکتاتورهاست و
دلِ بچه‌هایش و گنجشکهایش آبادى مى خواهد..

الهی روزی برسد شاهین ترازویت روی شانه ات بنشیند ، که تو ‌مثل هر انسانی در بچگی؛ بچگی کنی و ترازوها در دادگاهها فقط و فقط عدالت را اندازه بگیرند..

«منو یه ناشناس»

سردرد و مرگ

شنیدین میگن ادما به سردرد خودشون بیشتر اهمیت میدن تا مرگ شما ؟! منم شنیده بودم بارها.. و باور کرده بودم که همینطوره!

شنیدین میگن مرگ همسر مثل درد آرنج خیلی شدید و دردناکه، تا مغز استخوون تیر میکشه، اما زود خوب میشه.. منم شنیده بودم، خصوصا در مورد مرگ خانمها که همسرشون زود تجدید فراش میکنه!

شنیدین میگن خاک سرده؟! ادمها سر قبر از هم سرد میشن؟! منم سر قبر هر عزیزی رفتم اینو از قدیمی ها شنیدم ، و سعی کردم باور کنم!

شنیدین میگن مرگ حقّه ؟ منم باورم دارم که حقّه! اما الان باور بالاتری پیدا کردم که زندگی حقّ تره!

شنیدین میگن نباید دلبسته بود؟ منم نبودم.. اما مگه میشه این «بایدو» تو دل همه ببندیم؟؟!!

**تو گیر و دار از دست دادن عزیزی چه درسها که یاد گرفتم**

درد آرنج کجا و کنده شدن یه تکه از قلب برای همیشه کجا؟

سردی خاک و سردی یه خونه و یه خانواده مقدس و دلسردی ادمایی که چشمهٔ امیدشون زمهریر میشه کجا؟

کی همچین حقی برای بچه ها قائل میشه که پدر یا مادرشون رو از دست بدن و شیرازه زندگی شون بناحق تا اخر عمر بی نخ محبت سرگردون باشه؟ حق کیه ؟ کدوم قاضی بی انصافی حکم میده که مرگ حقه؟ پس حکم زنده ها که پاره ای از وجودشون به فنا میره چیه؟ حق اونا رو کی میده ؟

اگه قراره دلبسته کسی نباشیم و زنده بمونیم ،پس دل با چه بندی به دردمون برسه؟

خاک سرد نیست، بعکس؛ خاک قبر مأمن دلگرمی زنده هاست. دردِمرگ ،همنشین سردرد و درد آرنج نیست. مرگ حقِ دلِ عزیزایِ دلبند بازمانده نیست..

تنها پذیرشی که هیچ بایدی نمیپذیرد ، پذیرش مرگ دیگری ست..

«آدمی، فقط به آدمی زنده ست.»

گفتگو

قبلِ ازدواج،

از خودتون این سوال رو بپرسید:

ایا من با این شخص میتونم راجع به ؛

فیلمایی که دیدم،
کتابایی که خوندم،
موزیکایی که گوش دادم ؛


حرف بزنم؟

إفلیجان واژگون

دیدن این که کسی از «چشم» یا از «پا» یا از «بینی» یا از «زبان» یا از «سر» ناقص است، به نظرم جزئی‌ترین عیب‌ها است؛ از آنرو که من عیوب بسیار مهم‌تری را دیده‌ام.

اشخاصی هستند که تنها «چشم»اَند یا تنها «گوش» یا تنها یک «شکمِ بزرگ» من این قبیل مردمان را «اِفلیجان واژگون» نام نهاده‌ام.

«فریدریش_نیچه📕 چنین گفت زرتشت»

پ.ن؛ بعضی ها از یک چیز بسیار و از خیلی چیزها اندکی دارند..

«نیچهٔ عزیز»

قضاوت

هر بار که به قضاوت دیگران می‌نشینم:

درحال آشکار ساختن؛

بخشهای شفانیافته ی خویشتنم هستم....

«نیچه»

گاهی

فیلم ‏«جهان با من برقص‏» دیالوگ جالبی داره:

وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه! ولی بعد فهمیدم ؛ آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن؛ کنارم باشن و بی حوصله باشن، کنارم باشن و دعوا کنن، کنارم باشن و شاد باشن، کنارم باشن و زندگی معمولیشون رو بکنن. کنارم باشن‌.. همین‌که گاهی باشن بسه.‏..

م.ن؛ آموخته ام ؛ ادم باید تلاش کنه مریض نشه ، که مریضها کمتر دوست داشتنی اند و بیشتر مخلّ اسایش دوست و عزیز ، دور و و‌نزدیک و اشنا و حتی دشمنان ..

ادما اگه عزیزاشونو دوست دارن باید مواظب سلامتی شون باشن، مگه اینکه دردی از غیب برسه و خودشون درش دخلی نداشته باشن.

اموخته ام ؛ ادما تو بیماریهای لاعلاج شون کاملا دودسته میشن : یکی اونا که یه بیلچه ورمیدارن هی باغچه هر کس و ناکسی رو بیل میزنن تا یه کرمی پیدا کنن و بگن این مقصر بیماری ماست!

یکی اونا که با بیماریشون خیلی چیزا یاد میگیرن، کلا ادم دیگه ای میشن، بیماری میشه یه همراهی برای هرس کردن شاخه ماخه های زندگیشون، بیماری مهربونترشون میکنه، کمتر گیر میدن به جزئیات بی ارزش دنیا و‌ کاستیها ..

انگار بیماری ارزش دقایق رو‌ براشون شفاف تر و ارزشمندتر میکنه، انگار سوهانی میشه برای صیقلی روح شون. درد درکشونو بالا میبره. از همون جاهای دردناک نور میتابه به قلبشون تا روشن تر بشن. غمِ بیماری میشه کلید اگاهی ذهن شون ..

الهی آن ده که آن به.. غمی ده که نورش به..🙏

تو‌ نمیشناسی!

زنی را می‌شناسم که هیچ‌گاه در انتظار ظهور دستی برای برآوردن آرزوهایش نماند،
خودش بلند شد،
یک‌تنه ایستاد و برای آرزوهای خودش آستین بالا زد و ذره ذره تا هرجایی که توانایی داشت ، موفق شد.
زنی را می‌شناسم که هم زنانه ظریف بود،هم محکم، هم تکیه‌گاه بود،هم تکیه زدن به شانه‌های مردانه‌ای را دوست داشت.

هم گریه می‌کرد، هم می‌‌خندید، هم دوست داشت، هم دوست‌داشتنی بود...

من زنی را می‌شناسم که هم کودکانه شیطنت می‌کرد، هم بالغانه مدیریت.

هم سربه‌زیر بود، هم جسور. هم عاشق بود، هم فارغ.


من زنی را می‌شناسم که آرامِ جسور بود و آرامش را به‌قدر دایره‌ی تأثیر خودش تکثیر می‌کرد.

زنی که معنای زیبایی بود، هم درونی و هم بیرونی و متناسب با شرایط،شاید درست‌ترین حرف‌‌ها را می‌زد و گاهی اصیل‌ترین رفتارها را داشت...

زنی را می‌شناسم که مستقلانه می‌زیست و مستقلانه اقدام می‌کرد، که کمک می‌گرفت ؛اما همیشه اول و آخر، روی توانمندی‌های خودش حساب می‌کرد...

که سنگفرش‌های یک خیابان معمولی با خیابان‌های پاریس برایش فرقی نمی‌کرد وحال دلش با تابش آفتاب و تماشای گیاه و پرنده‌ها و کتاب‌ها و موسیقی خوب می‌شد...

که برای حال خوب خودش می‌جنگید و لایه‌های زمخت عادت و روزمرگی را کنار می‌زد و از لابلای جزئیات ساده و دست و پاگیر حیات، دلپذیرترین دلخوشی‌ها را برای خودش بیرون می‌کشید و عمیقا ذوق می‌کرد...

زنی را می‌شناسم که حضورش حال جهان را بهتر می‌کرد...

که عمیق بود و وسیع بود و با گیاهان و با آسمان و با اقیانوس‌های آرام و در نوسان، به یقین نسبت داشت.

«منو یه ناشناس»

*عقاب هستید یا مرغابی!*

*عقاب هستید یا مرغابی!*

■وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است. اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید. اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید.

□هاروی مک کی می گوید: «روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفاً چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفاً به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.»

●بر روی کارت نوشته شده بود: «در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.»

○من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کُره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم. پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت: «پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.»

■گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، امّا با نوشابه موافقم». راننده پرسید: «در یخدان، هم نوشابه دارم و هم آب میوه.». سپس با دادن یک بطری نوشابه، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلّات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.»

□آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمناً من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم. در هر صورت من در خدمت شما هستم.»

●از او پرسیدم: «چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد: « دو سال». پرسیدم: «چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد: «هفت سال». پرسیدم: «پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟» گفت: «از همه چیز و همه کس، از اتوبوسها و تاکسی های زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم. روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد. مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید.

○پس از شنیدن آن گفتار رادیویی، به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند. سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.»

■پرسیدم: «چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت: «سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.

□نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم امّا فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند. بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند….»

*منبع:* راهکار مدیریت

روزبه معین

‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌حس کردم که چقدر دلم واسه خودم تنگ شده،

تلخ‌ترین حس دلتنگی، دلتنگی واسه خودته، واسه کسی که بودی .

«روزبه معین»

پ.ن

روزبه معین (زاده ۳ مرداد ۱۳۷۰تهران)، نویسنده، رمان‌نویس، نمایش نامه نویس، و کارتونیست اهل ایران است. او فعالیت حرفه‌ای خود را با نوشتن نمایشنامه آغاز کرد و سپس به نوشتن رمان روی آورد..

بنا بر اظهاراتش نوشتن را از دوران کودکی آغاز کرده و در دوران نوجوانی به کاریکاتور و کارتون علاقه‌مند شده که این هنر او را به سمت خلق چهره‌ها و شخصیت‌های مختلف هدایت کرده‌است. به گفته خودش همواره آدم تنهایی بوده و از تنهایی لذت می‌برد. معین لیسانس مهندسی شیمی از دانشگاه اراک دارد و تحصیلات متوسطه خود را در دبیرستان البرز به پایان رسانده‌است. چندی از نمایشنامه‌های شاخص این هنرمند در دوران دبیرستان و دانشگاه به روی صحنه رفته‌است. او در کنار نویسندگی در زمینه‌های مختلف هنری از جمله طراحی و شخصیت پردازی کارتونی (کاریکاتور)فعالیت می‌کند. وی همزمان با تحصیل در دانشگاه، دوره‌های تئاتر و نویسندگی را نیز گذراند. فعالیت حرفه‌ای خود را به عنوان نویسنده با نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد. معین از سال ۱۳۹۲ شروع به نوشتن رمان قهوهٔ سرد آقای نویسنده کرد و در سال ۱۳۹۶ آن را به چاپ رساند و خیلی سریع تبدیل به یک رمان پرفروش شد.

م.ن؛ دلم اصلا برای هیچ روزی در گذشته تنگ نمیشه! خصوصا دیروز که خام تر و جاهل تر، نادان تر و نارس تر، رشدنیافته تر و در یک کلام احمق تر..

این دلتنگ نشدن شیرین ترین حس دنیاست..

هر نوع دلتنگی تلخه..