اهرام مصر

کافکا در نامه به فلیسه نوشته بود:

خوب نیستم...

با تلاشی که اکنون برای ادامه‌ دادن زندگی می‌کنم؛

می‌توانستم اهرام مصر را بسازم...

موفقیت

موفقیتهای چشمگيرى نداشته ام...
شاید الان به نقطه هیچ ِزندگی رسیده باشم.جاییکه فکر میکنم پِرت خلقت بوده ام و هستم، میدونم خیلی جاها بیشتر از امکان الخطا بودنم ، خطا و اشتباه کردم، از سر نااگاهی، بی تجربگی، بی تربیتی، بخاطر نداشتن بستر مناسب و راهنما و بزرگتر عاقل. و خیلی جاها سر چندراهی ها ؛ بدترین راهو و اشتباه ترینو انتخاب کرده ام ..

‏میدونم خیلی جاها زیاده روی کردم؛ تو غصه خوردن، تو محبت کردن و دوست داشتن، تو‌تربیت بچه ها و تو تلاش کردن برای زنده بودن، اصلا زیادی و بیش از حد شور زندگی داشتم و همیشه بیش از حد نگران همه چیز بودم؛ فکر میکردم مسئول غصه همه عزیزام هستم حتی اونایی که منو ازار میدن..

ولى می‌تونم با قدرت اعتراف کنم؛

با شکستایی که زنده از اونا بیرون اومدم،
با ترسهایی که ازشون گذشتم؛
با گذر و گذشت از آدمایی که نتونستن منو بشکنن ؛
عبور از صخره های عبورناپذیر و سختی که کار هرکسی نبود؛تو‌دورهٔ منو در سطح منو در شرایط من !!
گره های کوری که برام زدن و باز کردم و ازشون گذشتم تا به اینجا رسیدم؛
رج به رج زندگیمو توی قاب ارزشمندی حداقل برای خودم؛ قرار دادم..

شاید همینا دست آوردای زندگیم باشه؛
پیروزی نیست، چشمگیر و مایه افتخارم نیست؛
ولی به جرأت میتونم بگم وقتی جرأت مردن نداشتم؛ یه تنه پای زندگی موندم و برای زنده موندن جنگیدم ،
اگه جبرأ بدنیا اومدم و به اجبار باید ادامه میدادم و حق پایان نداشتم؛ بنظر خودم ؛ خوب مقاومت کردم ، بقول حامدجان بهداد حتی به غلط...

غم باد

آخ آخ که فقط قدیمیا میدونستن غم باد چیه؟! بی هیچ مدرک دانشگاهی و علم و دانشی !!

یه حس خفه کننده و مبهم؛ غیر قابل توصیف!
احساس میکنی دارن گلتو فشار میدن ؛ نه ، انگار یه چیزی گوله شده بیخ گلوت..

هرچقدر دکترا بررسی میکنن ؛
چیزی معلوم نمیشه..فقط و فقط خودت حسش میکنی...

اونا میگن:
«منقبض شدن ماهیچه‌ای»
و (شایدم نهایتا همه ازمایشا و معاینات ختم بشه به اون غده بیچارهٔ تیروئید! علم پزشکیه دیگه؛ نمیشه که پول ویزیت و اونهمه هزینه رو حلال نکرد!!)

اما من فکر میکنم؛
از بس بغض‌ها رو قورت میدی
و گریه نمیکنی ،
غم باد میگیری..

نه اینکه غم ها باد کنند؛ نه !
غم ها توی گلو تلنبار میشن ،
چرا که به دردناکی کلمه های درک نشده ؛
رو زبون نمیان..
به شوری اشک های خشک شده؛ به چشم نمیان ..

و انقدر وسیع اند که تو قلب ترک خورده؛ جا نمیشن..

چه جایی بهتر از گلو ؟ چهارراهی که بن بسته و تو بن بست ارامش بیشتره ! چون امید تمام میشه ...

و بقول نیچه جان :"امید بدترین بلاست؛ زیرا عذاب را طولانی تر میکند."