فقط    ١٠َ

دلم ميخواست ؛ بجاي بند اول مهريه كه : يك جلد كلام الله مجيد، بعدش  يك  جفت اينه و شمعدان و بعدش ...  رسمي شده ست ، بندي مهمتر مينوشتند  ؛ بنام : حق ده دقيقه كلام همسر! 

روزانه ؛ فقط ده دقيقه حق  حرف زدن ، حرف دل؛ بدون سرزنش شدن و سرزنش كردن، بدون قضاوت شدن ، بدون محاكمه و قصاص شدن ..😔

فرقي نميكنه ها ، چه براي زن چه براي مرد ؛ فقط ده دقيقه *حق*  اروم حرف زدن ، درددل كردن ، نظردادن(درمورد همه چي هااااا!!) شكوه و شكايت كردن در ارامش(مث وقتي دارن سيگار ميكشن،مردونه زنونه هم نداره!!)،  رو توي قباله ازدواج براي هر دو نفر مينوشتن.. 

اخه ، طي يه عمر زندگي مشترك ، كدام زوجي تا بحال با هم نشسته اند و به كلامِ الله گوش جان سپرده اند ؟؟ و مشگلی ازشون حل شده ؟ گره ای از کارشون باز شده ؟؟!! در حالي كه ، حرف يكديگر رو نميفهمند ؛ 

وقتي حرف دو انسان ، دو افريدهٔ همسان ، همزبان و همجنس!! براي گوشهايشان قابل فهم نيست ، چطور کلام الله را بند اول مهرشان به حکمیت میگیرند؟ براي ثبات پيوندشان!

کلامِ الله کدام زوج به تفاهم نرسیده ای را به فهمِ تفاهم رسانده ست؟ و نهايتأ بچه هاي خودناخواستهْ افريده اي را از دمِ تيغِ كرْ بودنِ مجرماني بنام پدر و مادر در امان نگه داشته ست؟؟

اي كاش ؛ فقط حق ده دقيقه ، ادم وار گفتگوكردن  ، شنيدن كلام يكديگر ،  حرف دل زدن ، نظر دادن در مورد زندگي مشترك، ازرده دلي ها، دلشكستگي ها ، قبل از يك جلد كلام الله مجيد ، و مهمتر از هزاران سكه طلا ، تو مهريه و قباله ازدواج هر زن يا مردي در دنيا بود.. 

كه همه جدايي ها، دردها،فاصله ها و طلاقهاي عاطفي از نفهميدنها و فهميده نشدنهاست، حرف نزدنها و اجازه حرف زدن  ندادنها ، نشنيدن ها و شنيده نشدن هاست..

ده دقيقه در هر بيست و چهار ساعت همان تكه چوب نجات ست براي فرو نرفتن در مرداب ناآگاهي..

هيچ زن و مردي با اين ده دقيقه بخشش زمان، نميميرد، تجارتش مختل نميشود ، از زندگي و حيات ساقط نميشود ، نفسش نميگيرد و دنيايش به اخر نميرسد ...!

سنگ تراش

🔹زمانی که به نظر می‌رسد هیچ‌چیز کمکی نخواهد کرد، می‌روم و به سنگ‌تراشی نگاه می‌کنم که برای صدمین بار روی سنگ ضربه وارد می‌کند، بدون این‌که ترکی ایجاد شود؛

امّا در صدویکمین ضربه سنگ به دو تکه خرد می‌شود و می‌دانم که آخرین ضربه نبود که آن‌را خرد کرد، بلکه تمام آن ضربه‌های پیشین مسبب آن بود.

 

         ------✍🏻جیمز_کلییر 📚خرده عادت‌ها------

انگشت ششم

جاده پر فراز و نشیب عرض زندگی  من خاطرنشان میکند: هر روز پیش بینی نشده ای  که طلوع میکند و همچنان که گلهای معطر در گلستان هستیَم به من روح زندگی میبخشند ، مردماني چون کاکتوسهای عظیمی نیز،  در بیابانهای بی اب و علف در قعر دره های صعب العبور   گاهی چنان مرا در اغوش میگیرند که ایمان دارم هرگز از خارهایشان در امان نخواهم بود .. همچون انگشت ششم ، که برداشتنش پس از نيم قرن،  رگ قلبم را میبُرد و داشتنش  زائده اي بيش نيست . 

ميدانم در رنج افريده شده ام ؛ نه در فراز و نه در گلستان ..  پس سينه خيز و استوار، در همان دره ها، همان خارها پوست كلفت  تر  و قوی‌ترم می‌کنند .

شاید رنج ها ، كاكتوسها ، ادمها و خارها تغییر نکنند، ولی من قطع به يقين، چرا..... 

 

 

💎💎«تنها گناه واقعی این است، آدم تلاش کند خودش را چیزی نشان بدهد که در اصل نیست!»

         -----میوه خارجی✍🏼 جوجو_مویز-----

 

حرکت

🔹 ارسطو به درستی می گوید: "زندگی عبارت از حرکت است" و همانطور که زندگی جسمی ما فقط در اثر حرکت بی وقفه ادامه می یابد، زندگی درونی و ذهنی ما نیز مشغولیتِ مداوم را طلب می کند، مشغولیتی فکری یا عملی به هر چه ممکن باشد. گواهِ این مدعا ضرب گرفتن با دست یا وسیله ای دیگر است که افرادِ بی کار و بی فکر فورا به آن مشغول می شوند.

وجودِ ما اساسا وجودی بی قرار است، از این رو بیکاری مطلق به زودی تحمل ناپذیر می شود، زیرا موجب بی حوصلگی و دلتنگیِ وحشتناک می گردد. باید این سایق را نظم داد تا بتوان آن را به نحوی روشمند ارضا کرد...

بنابراین، فعالیت، مشغولیت، کار در حدِ امکان یا لااقل آموختن، برای سعادتِ انسان ناگزیر است، زیرا نیروهای انسان نیاز دارند که از آن ها استفاده شود و آدمی مایل است، مفید بودنِ آن ها را احساس کند. اما بیشترین رضایت را از این حیث، خلق کردن یا ساختن ایجاد می کند، چه ساختنِ سبد باشد، چه نگاشتنِ کتاب...

انسان از دیدنِ اینکه اثری زیر دستِ او  روز به روز شکل می گیرد و سرانجام به کمال می رسد، بلافاصله احساسِ سعادت می کند. یک اثر هنری، یک نوشته یا حتی فقط یک کاردستی می تواند این سعادت را حاصل کند. البته هر چه اثر شریفتر و والاتر باشد، لذت خلق آن بیشتر است.

       -----✍🏻آرتور_شوپنهاور؛ در باب حكمت زندگی-----

 

پ.ن؛کیمیاگری تبدیل مس به طلا نیست، بلکه تبدیل جهل به آگاهی، تبدیل نفرت به عشق و تبدیل غم به شادی است .. پس همه ما می‌توانیم با کمترین حرکت؛ حتی با کلامی زیبا ، کیمیاگر باشیم.

📕 کیمیاگر✍🏼 پائولو_کوئیلو

حسادت

حسادت احساس وحشتناکی است ؛

به هیچ یک از رنج ها شبیه نیست ، زیرا در آن هیچ گونه شادی یا حتی غم واقعی وجود ندارد .

فقط رنج می دهد و بس...نفرت انگیز است ؛ براي انكه حسود و حسادت  را حس ميكند ..!!

📕 روزهای برمه✍🏻 جرج_اورول

چنتا سوال ؟؟

چند سؤال اساسی  كه پاسخ به آنها زندگى شما را جهت خواهد داد:

١. چه كسى در نبود شما بيشتر از همه غمگين خواهد شد؟
 
٢. آيا زمان ارزشمندتان را براى افرادى كه «بايد» صرف مى كنيد؟
 
٣. دوست داريد چه ميراث و يادگارى از خود به يادگار بگذاريد؟ 

٤. اگر ميدانستيد كه هيچ كس شما را قضاوت نخواهد كرد، چطور زندگى مى كرديد؟ 

٥. چطور براى همه چيزهايى كه هم اكنون در اختيار داريد شكرگزارى مى كنيد؟
 
٦. تصور كنيد كه در نود سالگى هستيد؛ در اين لحظه دوست داريد زندگى شما چطور گذشته باشد؟ 

۷.  اینکه سالها پس از مرگ شما دیگران به چه دلیلی باید از شما یاد کنند ؟

۸.برای نبودن شما غصه میخورند یا از دست دادن امتیازات خودشان ؟

۹.اصلا چرا دوست دارید باشید؟

۱۰.مرگ یعنی رهایی از چه؟

۱۱. زندگی یعنی دستیابی به چه؟

واژه

چه جان کندن ناجوانمردانه ایست ، آدمی تلاش کند تمام لحظه ها  نگهبان زبانش باشد  تا شادیش را، آنچه  را حس میکند، از آنچه مشعوف میشود، لذت میبرد، یا حتی دردی که  میکشد را،  به «واژه» درنیاورد.

 

 

امید

دیگه دوسش نداشت؛ هیچ حسی نداش ، مهرورزی اش را میتونس با کتاب خونی و‌ موسیقی سر به سر کنه .. پرحرفیشو باید کنترل میکرد . مگه نه اینکه مرحوم‌ باباش گفته بود و همیشه تو‌حرفهاش تاکید داش نباید حرف زیادی میزد ؟  پس وقتش بود این جمله طلایی رو تاج کنه بزنه رو سر ملکه ذهنش..

میموند کارایی مث نفس کشیدن و بازدم و روزمرگی ها و اینا .. که ؛ با صاحب «مقلب قلوب و الابصار، مدبرالیل و‌النهار، حول حالنا الی احسن الحال» حشر و‌نشری میکرد و‌ به یاریش درست میشد ، دست ورمیداشت از اضافات  مراودات دست و‌پاگیر دوطرفه ..

بهترین تغییر بهارانه اش اینبود که  ؛ دیگر رنج نمی برد با تمام این بال بال زدنها و‌ مقدمات.. احساس رضایت و آرامش سراپاشو گرفته بود.

(فقط ؛ در اندرون من خسته دل و پیر ندانم کیست

                    که من خموشم و او در فغان و در غوغاست..)

هیچ چیز و هیچ کس، دیگه نمی تونس آزرده اش کنه، شاید خوشبختی واقعی در اینه که باور کنیم، خوشبختی را برای همیشه از دست داده ایم، فقط اونوقت می تونیم بی امید و هراس زندگی کنیم، شایدم بعد از یه هرس کردنی ریشه ای از ریشه..!

بعد دوزاری مون میافته که  از شادی های کوچک‌ در گوشه و‌کنار زندگی  که بیش از هر چیز دیگر دوام می آرن، لذت ببریم...

پ.ن ؛ «امید پلیدترین پلیدیهاست، چرا که به عذاب انسانها تداوم میبخشد ..»        ---- نیچه جان----- 

 

لاک دیگران

ادمی که عمر خود را به بیهودگی و پوچی تلف میکند ، کار مفید و ثمربخشی ، نه برای خود نه برای دیگران ندارد ، همیشه  در حال  تعقیب گذشته ها و درگذشته ها و  نیشدرزدن بر جای  زخمهای کهنه ست، روح خود را با خودازاریِ  مازوخیستی سوهان میزند؛  نتيجتأ از پرسه زدن در لاک دیگران،  قضاوت و  کنکاش در زندگی و  کار هر جنبده ای ابایی ندارد....

پ.ن۱؛

«مازوخیسم روانی» 
مازوخیسم روانی حالتی است که ؛مبتلایان به این نوع مازوخیسم، جز دشنام و خفت و خواری چیزی نمی‌طلبند و زخم زبان، اهانت و ناسزا آنها را به اوج می‌رساند. مازوخیست‌های روانی، تا زمانی که از کسی دشنام نشنیده‌اند یا شخصی آنها را تحقیر نکرده است، ناراحت و ناآرامند. 

«مازوخیسم احساساتی»   
بعضی از افراد مبتلا به مازوخیسم که معمولأ کمرو، نادان و بی‌سواد هم هستند، از آشکار شدن انحراف خویش خودداری می‌کنند و به درون خود پناه می‌برند.


«مازوخیسم فیزیولوژیک»   
مازوخیسم فیزیولوژیک که حادترین و واقعی‌ترین وجه مازوخیسم است حالتی است که انسان را وا‌ می‌دارد تا از احساس درد و رنج، لذت ببرد و بدن خود را با اشتیاق در معرض زجر و درد و عذاب قرار دهد. برای شخصی که به انحراف مازوخیسم فیزیولوژیک مبتلاست، درد مفهوم خود را از دست داده و حتی موجب لذت و شعف وی می‌شود. 

 

پ.ن۲؛🔹بیکاره‌ ها فقط آنها نیستند که کاری انجام نمی دهند؛ آنان نیز که باید به کار بهتری مشغول باشند، امّا نیستند، بیکاره‌اند.

          -----گریگوری_رگمن -----

 

پ.ن۳؛🔹سخت‌ترین موضوعات را می‌توان به کند ذهن‌ترین انسان‌ها که پیش زمینه و ایده‌ای از آن در سر ندارند فهماند، امّا ساده‌ترین موضوع را نمی‌توانید به باهوش‌ترین انسان‌ها که بر دانسته‌های قبلیشان  اطمینان دگماتیسم* دارند، توضیح دهید.

        -----لئو_تولستوی -----

 

پ.ن ۴؛🔹دگماتیسم* (Dogmatism) به معنی پافشاری بر درستی یک مطلب (مفهوم و عقیده) به شکلی تعصب‌آمیز و بدون ارائه دلایل معتبر و کافی است. واژه‌ی دگما (Dogma) به یک سیستم مکتبی عقاید اشاره می‌کند که برآمده از باورهای دینی یا ایدئولوژی یک سازمان خاص است.  این اصول غیرقابل بازنگری و تجدیدنظر بوده و احکام کلی و قطعی صادر می‌کنند که پذیرش آن‌ها از سوی پیروان‌ براساس ارائه سند منطقی و عقلی نیست. 

مقدس انگاری مادر

‌🔸پیامدهای مقدس‌انگاری مادری..

احتمالا اگر مادر نبودم این مطلب را نمی‌نوشتم.

احتمالا اگر مادر نبودم به خودم اجازه نمی‌دادم بگویم مادر مقدس نیست.هرچند که می‌دانستم و باور داشتم مادر مقدس نیست.

تقدس‌انگاری مادر یکی دیگر از حربه‌های مردسالاری است برای کنترل زن. مقام مادر آن‌چنان والا نشان داده می‌شود که زنی که خواهان رسیدن به این مقام نیست قضاوت می‌شود و ترغیب می‌شود به پذیرش این نقش...

بعد از مادرشدن هیچ‌کس نمی‌گوید از هر پنج مادر یکی‌شان نمی‌تواند با فرزندش ارتباط فیزیکی و عاطفی پیدا کند و این ناتوانی باعث ایجاد احساس شرم و گناه در نو‌مادران می‌شود.

 

مادرانی که بارداری و زایمان سختی داشتند،مادرانی که نوزادان‌شان بیمار هستند و مادرانی که آشفته ‌شدند از تغییرات بزرگی که در زندگی‌شان ایجاد شده، بیشتر احتمال دارد با فرزندشان پیوند برقرار نکنند..

ولی حتی اگر هیچ‌کدام از این شرایط هم نباشد باز ممکن است به‌خاطر تغییرات هورمونی و عاطفی این اتفاق برای مادر بیفتد.

تقدس‌انگاری مادری باعث می‌شود این مادران احساس گناه کنند،سکوت کنند و پروسه‌ی ایجاد پیوند با فرزندشان با مشکل روبرو شود.

تقدس‌انگاری مادر توسط نگاه مردسالاری باعث می‌شود مادرانی که نیاز دارند بعد از زایمان سریع به کار یا تحصیل برگردند قضاوت بشوند، مادرانی که از فرط خستگی نیاز دارند برای چند روز از خانواده و فرزندشان فاصله بگیرند و زمانی را فقط برای خودشان بگذرانند قضاوت بشوند و در نهایت تمام این احساس شرم و گناه‌دادن به مادر  (mother shaming) باعث می‌شود آن‌ها دل‌خسته‌تر و افسرده‌تر بشوند و گاهی فرزندشان را مانع خوش‌بختی خودشان بدانند!

مادر یک انسان است مثل تمام انسان‌های دیگر، خسته می‌شود، افسرده می‌شود و اشتباه می‌کند.مادر نه تنها مقدس نیست بلکه ممکن است مثل هر آدم دیگری اشتباهات جبران‌ناپذیر مرتکب بشود. همان‌قدر که یک پدر اشتباه می‌کند.

مردسالاری با تقدس‌انگاری مادر، بار تربیت فرزند را به دوش او گذاشته و انتظاراتی که از او دارد نتیجه‌ای ندارد جز تحت فشارگذاشتن مادران.مقدس‌انگاری مادر، مادران را تحت فشار قرار میدهد، به آن‌ها احساس گناه و شرم میدهد، اما داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود.

مادری که تحت فشارها سال‌ها فداکاری و از خودگذشتگی کرده، خودش را محق می‌داند. محق می‌داند برای فرزندش انتخاب کند، تصمیم بگیرد. با کوچکترین سرپیچی، مادر یاد درد زایمان و شب‌زنده داری‌ها و فداکاری‌هاش می‌افتد و به فرزندش گوش‌زد می‌کند که چه‌ها کشیده برای به دنیا آوردن و تربیت فرزند و این گوشزدها باعث ایجاد احساس گناه و عذاب وجدان در فرزند می‌شود.

فرزندانی که یا به‌خاطر مادرشان جوری که می‌خواهند زندگی نمی‌کنند، یا سرپیچی می‌کنند ولی با احساس گناه زندگی می‌کنند. مادرانی هم هستن که دیگران قضاوت‌شان می‌کنند که ای کاش هرگز مادر نمی‌شدند. مادران بد! مادران غایب، مادران بی‌مسئولیت، مادران پرخاش‌گر، مادران کنترل‌گر، مادران حسود.

.

مادر مقدس نیست! جایگاه مادری هم مقدس نیست. صرف داشتن رابطه جنسی بدون جلوگیری و بارداری و زایمان هیچ‌کس را مقدس نمی‌کند. مادرشدن نه لیاقت می‌خواهد، نه خلوص نیت می‌خواهد، نه پاکی دل، فقط یک رابطه‌ی جنسی بدون جلوگیری در زمان مناسب می‌خواهد!

مادر مقدس نیست اما زنان و مردانی که با علم و آگاهی فرزندی را به دنیا آوردند، رشدکردند، فرزندشان را به درستی تربیت کردند، مادران و پدران شاد و حمایت‌گری بودند، به نیازهای عاطفی فرزندشان پاسخ مناسب دادند، قابل ستایشند! همان‌قدر آن‌هایی که با علم و آگاهی این نقش را در زندگی نپذیرفتند قابل ستایشند!

.

پسرم خوابیده است، می‌نویسم و نگاهش می‌کنم، گریه‌ا‌م می‌گیرد! گریه‌‌ام می‌گیرد از تصور سالهای آینده که در جمع دوستانش از اشتباهات احتمالی من و تاثیراتی که روی زندگی‌اش داشته‌ام حرف می‌زند!

تلخ است، اما من می‌دانم که مقدس نیستم، به او هم یاد می‌دهم که مادرت مقدس نیست، پس نه من به‌خاطر ضعف‌هایم احساس گناه می‌کنم، نه پسرم به‌خاطر بیان اشتباهات من احساس شرم می‌کند. این‌طور شاید به‌جای این‌که سال ها صبر کند و از اشتباهات من برای دوستانش بگوید، بتواند به خودم بگوید و من خودم را اصلاح کنم.

            ------سمانه_سوادی-------

فصل میوه های نارنجی


این کتاب رو تازه تمام کردم.. از خواب و خوراک افتادم تا تمام شد از بس جذاب بود و کشش داشت ..در هر لحظه ذهن ام با کتاب همراه و مانوس بود..مهمتر از همه دلم میخواست بدونم سرنوشت فخرالدین چی میشه...؟؟!!

پیشنهاد میکنم حتما بخونید ؛ برای اشنایی بهتر دیدم به نظر یکی از خوانندگان عزیز بسنده کرده و اینجا کپی پیست کنم ؛ 

داستان تم معمایی و جالبی داشت....
فلش بک هایی که به طور لحظه‌ ای در فکر شخصیت ها اتفاق می‌افتاد، کم کم گره های داستان رو باز می‌کرد...
شخصیت پردازی و صحنه پردازی عالی داشت...
موضوع رمان جدید و مارو با چیز‌هایی جدیدی آشنا می‌کرد...
در آخر باید بگم به هیچ وجه خوندن این کتاب رو از نویسنده عزیز؛ آزیتا خیری از دست ندید..

غناء

🔹چه غنایی به ما می‌بخشد آن محبوب که ؛ بی ما نمی‌تواند به سر بَرَد.

📚جانِ شیفته✍🏻رومن_رولان 

              «نه از سر نياز ، كه از سر بي نيازي ..»

الاغ

🔹اگر من یک الاغ هستم، باید آنرا بگویم. اگر آنرا نگویم، شخص دیگری آنرا خواهد گفت. اگر من اول بگویم، دیگران خلع سلاح می‌شوند.

           -----چارلز_بوکوفسکی-----

فانوس

باشد که غم ِ دل، مرا به عمل ِ درست هدایت کند.

 

 

قاتِق

قاتق کردن 

لغت‌نامه دهخدا

«قاتق کردن . [ ت ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در تداول عوام نانخورش را کم کم با نان خوردن تا به همه نان برسد. نانخورش ساختن . قناعت کردن در صرف نانخورش : پنیر را قاتق کن .»

چه سوگواري دردناكيست ؛ عشق را قاتق كردن.. و چه غم انگيزست نانخورش محبت را كم كردن نه به جهت رسيدن به همه كه؛ به لحاظ  كوچك و بي ظرفيت بودن كاسه هاي ، بسياري از كسان...😔 

بي لياقت

غم انگيزترين ضربه به روح مان، دادن فرصت به آدمهاي نَيَارز ست تا بيشتر از حد لیاقتشان ،  بر مدارمان بمانند..           

و دردناک تر این که انسان، تاوان ضربه های خورده را آرزو کند...

 

پ.ن؛ خریت یعنی بهترین بودن برای کسی که لیاقت بدترینها رو هم نداره..

سایه

بر اساس قانون سایه ؛  

هنگامی که به کسی دافعه،جاذبه و مهمتر از آن ؛ کینه یا عشق و محبت عمیقی دارید، در حال فرافکنی هستید. یعنی شما یک  صفت و  حس درونیِ به هشیاری و آگاهی نرسیده را /به  نظر روانشناسی یونگ / به شکلی غیرارادی به دیگری نسبت می دهید.

که از نظر بنده:  پس از بارها تکرار چنين رفتارها، فرافكني ها، جنگیدن ها وسرشکستگی ها در جریان  نزاع  های درون و برون ؛ نتیجه نهایی ، ميتواند بخشی از کریه ترین  شخصیت شما باشد که لجوجانه نمی پذیرید و یا ، می‌تواند بخشی از فضایل شما باشد که افقی برای طلوع نداشته ست.

وقتی به کسی ابراز تنفر می‌کنید یا به کسی اظهار عشق و احساس محبت می‌کنید، سوي نگاهتان به روح خودتان باشد. شاهد و ناظر منيت فاعل ، شما در حال فرافکنی هستید. آنچه در دیگری نفرت یا عشق شما را برانگیخته است، تماما بخش لاينفك  خودتان ست.

 

💎💎به عمقت برو، در بزن و بپرس قلبت چه می ­داند.

            ---ویلیام_شکسپیر----

...

هر قدر ، انسان شریف تر و نجیب تر و اگاه تر  باشد از ازار و  جور دیگران ، بیشتر رنج میبرد..

به دو علت ؛ اول خود را مستحق چنین تازیانه هایی بر جرمهای نکرده ، نمی بیند..

و دیگر اینکه توقع ندارد؛  با او چنان کنند که خود نکرده ست.

و  رنجش ، توقعات از پیش تعیین شده ست..

 

محبوس

- ﺭﺍﻩﻫﺎﯼ ﻣﺨﺘﻠﻔﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻥ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻣﺤﺒﻮﺱ ﮐﺮﺩ؛ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺭﺍﻩ ﺁﻧﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﺮﺗﯿﺒﯽ ﺑﺪﻫﯿﻢ ؛ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻣﺤﺒﻮﺱ تنهایی خویش ﮐﻨﺪ!

+ ﭼﻄﻮﺭ میﺗﻮﺍﻧﯿﻢ؟

- ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﻮﺋﯿﻢ!

 

📕 گوشه نشينان آلتونا✍🏻 ژان_پل_سارتر

مکر

🔹کسی که صمیمانه غیرصمیمی است از کسی‌ که بی‌خودُ مکارانه صمیمی است، زلال تر ست.

         ----ایگور_استراوینسکی----

گندمزار

من فقط مسئول چيزهايى هستم كه ميگم،

نه چيزهايى كه شما برداشت ميكنيد...!

 

💎💎آفتاب

به گیاهی می‌تابد

که سر از خاک بیرون آورده‌باشد ...

 

 

لئو_تولستوی

 

 

 

ذهن تو

ذهن تو در حال حاضر  یک ذهن بافته شده از تار و پود شرایط بیرونی و تناقضات درونی ست، با یک نقشه از پیش تعیین شده. تو را از کودکی در یک خط و مدار همچون نام و‌ نام خانوادگیت  کوک کرده، سپس قدم به قدم اموزشت داده اند  و به حرکت واداشته اند.

تو اکنون بردهٔ  این دار قالی هستی .

حالا بیا و بعنوان یک انسان بالغ بنشین و در همه چیز تجدید نظر کن. آگاه شو به اینکه زندگی ات چگونه در اسنادِ توناخواسته، در ابهام  و كوري ، در فرهنگهاي درست و نادرست يك خانواده  و جامعه ، در اسارت یک سایهٔ سیاهِ سالها تربیت غلط تباه می شود.

ببین که چگونه تو را اسیر یک مبارزه ی کودکانه و هیچ و پوچ کرده اند. و تو ان روی سیاه سکه را چسبیده ای و خودت را در همان رو، در تاریکی و‌ در پوسته ای رشد نیافته مدفون و بسته نگه داشته ای.. 

اینها را درک کن ؛ خود را از حصار و چهارچوب  فکری که بعنوان دفاع برای خود ساخته ای و زندگی خود را در یک چهار دیواری محدود و محصور تنگ می گذرانی رها کن و به نور و روشنايي روي گردان شو تا پوستهٔ سخت نادانی و ناآگاهی نشکفته ات، پاره شود !

اینست معنی استقلال، رهایی رشد و تکامل و انسان شدن . 

اینست هدف خلقت انسان از علقه و برتریت این افریده از حیوان .. 

اینست نشانهٔ برخاستن از خاک و پیوستن به انرژی هستی ..

کوردل

در زندگی همواره رنج‌ها و ازارهایی به من میرسانند ؛ گره های کوری بر مدارم میزنند که همچون جذام یا مثل موریانه روح ام  را نادیده میخورند.

به یقین این رنج‌ها راه رسیدن به معنای زندگی را برایم فراهم می‌سازند. اگاهم که خوردگیهای روحم از سنگینی  ناخواسته ها و اضافات منفی میکاهد، پس عدو سبب خیر ست .. چیزی که پس از این ازارها و شکنجه های ادمها برایم میماند یک آنیمای بودایی ست . بی شاخ و‌برگ پاییزی ، هرس شده بدست کسانی که چوب تبرشان از تنهٔ منست ..

بنابراین رنج لازمه رشد و بلوغ منیست که آگاهانه مغزهای پوچ را بر تیزی تبرشان و چکیدهٔ خون قلبم را بر دستان تبرکاران میبینم. میدانم بدون این  رنج ها و ضربهٔ تبرها، انسان قوی و درپی  اَبَرانسان شدن ؛ ناآگاه، نابالغ، وابسته و ضعیف و محدود می‌ماند.

وظیفه من در قبال این گره های کور ادمهای کوردل  و سختی‌های   سخت دلان اجباری بر مدارم اینست که؛ آنها را زندگی کنم، سرکوبشان نکنم . پس اجازه میدهم بر من جاری شوند چون میخها بر دستهای مسیح مصلوب ..

آنها را به دیگران فرافکنی نمیکنم، شاید که مرداب روحشان به گنداب مبدل نشود ..

 

 

پ.ن؛ زندگی مانند آونگی میان رنج و کسالت در حرکت است. هرچه موجود زنده کامل‌تر و هوش و دانشش افزونتر شود، رنج بیشتری  می‌بیند و اینچنین ست که انسان به بالاترین درجه  آگاهی خود می‌رسد.

               ------آرتور_شوپنهاور-----

پ.ن؛ غم و رنج به روح عمق می‌دهد و شادی ارتفاع. غم ریشه‌ها را گسترده می‌کند و شادی شاخه‌های زندگی را.شادی مثل درختی است که به سمت آسمان می‌رود، و غم مانند ریشه‌هایی که تا بطن زمین پایین می‌روند.هر دو مورد نیازند، و هرچه درختی بلندتر شود، هم‌زمان ریشه‌هایش عمیق‌تر می‌شوند.

               -----اشو----

 

میمون

🔹 ⁠دل انسان مستعد تنفر است و علت را باید در نارضایتی او جستجو نمود.

به دلیل اينکه انسان از معنای زندگی فاصله گرفته است. بدون تردید جنبه های مثبت و اسباب خوشبختی برای مردم روزگار ما بیش از امکاناتی است که مردم قدیم از آن بهره مند بودند. اما آگاهی از اینکه چه می توانیم داشته باشیم به مراتب بیشتر شده است.

اگر به باغ وحش بروید و در چشمان میمون هایی که سرگرم بازی یا خوردن نیستند نگاه کنید، به اندوهی سنگین در آنها پی می برید. احساس می کنید که دلشان می خواهد انسان شوند اما راه این کار را نمی دانند.

آنها در جریان تکامل راهشان را گم کرده اند. همتایانشان از آنها پیش افتاده اند و آنها سر جای خود باقی مانده اند. به نظر می رسد ذهنیت مشابهی در روح بشر متمدن رسوخ کرده است. می داند که می تواند در شرایط بهتری قرار بگیرد اما نمی داند که چگونه می تواند از آن برخوردار گردد. اینگونه است که بر همتایان خود خشم می گیرد و در خشمی عمیق تر و پیشرفته تر حتی حاضر به سرکوب کردن ، جنگیدن و در نهایت معدوم کردن همتایانش برمیخیزد .. 

این در حالی است که این همتایان در شرایط بهتر از او قرار دارند. و‌ این غبطه بر  دیگران  کینه و‌ نفرت انسان وار در گونهٔ میمونها بصورتهای حیوانی با سبعیت ظهور میکند  .

چنین ست که در جریان تکامل هنوز به مرحله ی پایانی نرسیده اند.  شاید در این سیر تکاملی انسانها از میمونها به پستی گراییده باشند . 

پر واضح ست که اگر در این راه ؛  به سرعت مراحل  اگاهی و حیوانیت را پشت سر نگذارند،  تباه شده و در جنگل تردید و هراس راهشان را گم می کنند.

بنابراین غبطه با آنکه چیز خوبی نیست و میتواند مخرب و صفتی منحط برای جانوری دوپا باشد ؛ جنبه های مثبت هم دارد.

غبطه ابراز تالم است، تالم کسانی که با دلی سیاه ، درشب بی چراغ طی طریق می کنند، شاید به مأمن بهتری برسند و شاید هم راهشان به مرگ و تباهی منتهی شود.انتخاب این دو فرجام؛ با شعور انسانی تعیین میشود .. 

برای یافتن راه درست زندگی بشر باید همانطور که بر اطلاعات مغزی خود افزوده ؛ دلش را نیز فراخ تر کند، باید بیاموزد که به ماورای خویشتن برود و با این اقدام به آزادی در عالم هستی و به سعادت و نیکبختی دست یابد.

 

✍🏻برتراند_راسل 📚تسخیر خوشبختی

برگ چغندر

فلسفه و هنر به ما کمک می کنند تا به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم...

«ما نسبت به موش‌های کور یک امتیاز داریم. ما هم مثل آنها مجبوریم برای بقا بجنگیم و شریک زندگی خود را شکار کنیم و بچه داشته باشیم، ولی علاوه بر آن می‌توانیم به تأتر، اپرا و کنسرت برویم، و شب‌ها در رختخواب، رمان، فلسفه و اشعار حماسی بخوانیم – شوپنهاور چنین فعالیت‌هایی را خاستگاه متعالی رهایی از نیازهای اراده معطوف به حیات می‌دانست. آنچه در آثار هنری و فلسفی می‌بینیم نسخه‌های عینی دردها و تقلاهای خودمان هستند که با زبان یا تصویر مناسبی مجسم و تعریف می‌شوند. فلسفه و هنر به دو شیوه متفاوت به ما کمک می‌کنند تا به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.

شوپنهاور گوته را به این علت می‌ستود که بسیاری از دردهای عشق را به معرفت تبدیل کرده بود. مشهورترین اثر او رمانی بود که در بیست و پنج سالگی منتشر کرده بود. 

آثار هنری بدون آنکه ما را بشناسند با ما سخن می‌گویند....

    ----تسلی_بخشی_های_فلسفه✍🏻آلن_دوباتن---

پ.ن؛  رنج‌های ورتر جوان – در تاریخ ادبیات آلمانی – نخستین داستان تراژدیک از نوع مدرن است. این تراژدی، که از عملکرد گناه و عامل شر خالی است، اثری پیشگام در مبارزه با کهنه‌اندیشی قرون وسطایی و به سهم خود راهگشای فکری انقلاب بزرگ فرانسه شمرده می‌شود. این رمان بزرگ‌ترین موفقیت ادبی گوته به شمار می‌رود و در میان آثار این ادیب بزرگ آلمانی بیش‌ترین ترجمه را به خود دیده است. متن فرانسوی این اثر را ناپلئون بیش از هفت بار خوانده است.

شاید جالب باشد بدانید که گوته، رنج‌های ورتر جوان را – یعنی رمانی که گفته می‌شود بزرگ‌ترین موفقیت ادبی اوست – در ۲۴ سالگی نوشته است. گوته در پیری خود گفته است: «کسی که در بیست و چهار سالگی ورتر را نوشته باشد، برگ چغندر نیست.»

مریم

تمام زن‌ها

یک مریمِ درون دارند..

مریمی مهربان و زیبا...

مثل پنجه‌ی آفتاب...

این معصومه‌ها همگی

زمانی

یک گوشه از اتاق نشسته و

ساعت‌ها؛

عروسکی را روی پا خواباندند..

عروسکی که هیچ‌گاه مهم نبوده

پدرش کیست..

کجاست و

کی می‌آید.

زن

کودک

اما

زنانگی را سال‌ها تجربه کرده

تنهایی را...

گاه گوشه‌ی آشپزخانه

بین یخچال و اجاق

گاه میان بالشتک و پشتی

و گاه به مساحت چارقدی کهنه.

این حوای خردسال

بی خیال آدم و آمدنش

بارها  برای خودش هوا پخته...

بارها سر سفره‌ای خیالی،

برای خرس‌های دور و برش شام کشیده...

بارها اندازه‌ی عرض یک فرش..

خرید رفته و زود برگشته،

با کیف و شال و روسری‌های امانی

با تق و تقی‌هایی که به آن کفش می‌گفتند.

خودش با خودش دوتایی رفتند،

با خودش هم دوتایی برگشتند.

خانه‌ی خیال این خانم

هیچ گاه سقف نداشته و

شب و روز را

با پلک خلاصه کرده.

آری

تمام زن‌ها یک مریم درون دارند.

مریمی که زندگی بی مرد را می‌فهمد

مادری کردن بی شوهر را

مریمی که خوشبخت هم نباشد

پای میز آرایش و

لای صفحه‌ی کتاب

زیر تترون و ساتن

حین تا کردن روسری‌های حریر

یا زمان رقص و شانه کردن مو

دلخوشی را

فرض می‌گیرد...

رسول_ادهمی

 

مقصود

🔹میز قراضه و لق لقو ست؛ اهمیت ندارد.

مقصود نوشتن است .. آفرینش اثر هنری می‌تواند روی زمین، سرِ درخت، دمَرو، طاق‌باز، ایستاده روی یک پا، کله‌معلق، در هرجا و هر وضعیتی صورت گیرد. اثری راستین را می‌گویم که از ته دل و رگ و پِي می‌آید، از مرکز روح.

                    -----گلی_ترقی-----

فقیر و غنی

𝐌𝐚𝐧 𝐢𝐬 𝐫𝐢𝐜𝐡𝐞𝐫 𝐭𝐡𝐚𝐧 𝐰𝐡𝐚𝐭 𝐡𝐞 𝐜𝐚𝐧 𝐠𝐢𝐯𝐞 𝐮𝐩.

آدمی به نسبت چیزهایی که می‌تواند رها کند ثروتمند است.

✍🏻هنری_دیوید_ثرو 

 

م.ن ؛ غنی ترین زن جهانم به اندازهٔ سیّارهٔ خاکی زمین که، رها کرده ام...  و فقیرترین زن دنیایم که طلوع مرحومِ جانْ حسین پناهی را بر مدارم ندیده، میمیرم.. هرگز نتونستم فقر نداشتنش رو رها کنم..😔 

دیروز سالروز اسمانی شدن ، به کائنات پیوستن و غنی شدن ابدیش بود ، باشد که این پناه جان و عزیز دل در پناه حق در انوار الهی در ارامش و جایگاه وسیع و رفیعش همیشه منور و روشن باشد .. 

مریل استریپ

 

مریل استریپ در کنار اصغر فرهادی

            «مریل استریپ در کنار اصغر فرهادی»

هیچکس‌ چروک‌های پیشانی مرا برندارد، آنها از تعجب‌هایم در مقابل زیبایی‌های زندگی بوجود آمده اند، یا چین‌های دور‌ لبانم‌ را که هنگام خندیدن آمده‌اند، یا کیسه‌های زیر چشمانم که ‌گریه‌های فراوانم‌ را به یادم‌ می‌آورند. این چروکها از منند، پس زیبایند.

                   ----مریل ستریپ----

 

‌م.ن؛ بنده«هم»...

صداي آب

خداوند به همان راحتی به زمین می‌آید که موسیقی موتزارت به آسمان می‌رود، وقتی که سراپا گوش میشویم ، از دنیا میرویم و دست در دست نت ها با خدا میرقصیم .

دست‌های خود را در آب رودخانه‌ای میگیرم، آبی را که به این مانع پیش‌بینی نشده برخورد می‌کند و شیوه‌ی خندانش را در دور زدن مانع نگاه میکنم؛  طراوت از دستانم‌ به روحم  منتقل می شود.

مانند یک کودک جلوی حشره‌ای خم میشوم و ذهن خود را از هر فکری خالی میکنم ..

به صدای آبی که رد می‌شود و به بی‌پروایی روشن زمانی که با بالهای حشره می‌گریزد، گوش میدهم .

در همان لحظه یکی از سونات‌های موتزارت را حس کرده ، دیده‌ و شنیده‌ام ....

«با دخل و‌تصرفی عمیق در زمان افعال »

از :

"فراتر_از_بودن"✍🏻کریستین_بوبن