کمر خم شده ات را کمی راست میکنی،
با دست های گِل آلودت عرق پیشانی ات را پاک می کنی و خطی از گل جایش می نشانی.
با لبخند می گویی:«دست های تو این کاره نیست. برای نوشتن خوب است.حالا که دیدی، هنوز که عرق بدنت و گِل دست و پایت خشک نشده برو و قصّه ات را بنویس».
می نویسم تا بگویم از رنجهایت بی خبر نیستم.
از کفشهای زنانه ات که هربار قدم هایت را تا دل آب و گل بدرقه می کند و کنار مزرعه می ماند.
از روزهایی که می روی تا با آب و زمین و باد و آفتاب یکی شوی و حاصل این کیمیاگری ات با رنج،«برنج» شود در بشقابهای ما.
زن مهربان روستا، من می شناسمت.
آن گاه که چادرت را محکم به کمر می بندی و مؤمنانه به دشت رنج و زحمت، پا می گذاری.
می روی و قامتت را می شکنی و نمازهایت را در آب می خوانی و حرفها می زنی با دانه هایی که قرار است زمین خالی را سبزه زار کنند.
بانوی شالیزارهای شمال، از رنج ها و مهربانی هایت باخبرم.
از دستانت که در جوانی پیر شده اند و از رؤیاهایت که سالهاست چشم به آمدن تابستان دوخته اند.
من، تو را می شناسم و از زمزمه های شیرینت با لاک پشت ها،مورچه ها و قورباغه ها باخبرم.
از ایمانی که هر روز با خود به دشت ها سرازیر می کنی.
من لبخند هر باره ات را به آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها دیده ام.
دیده ام که چگونه در گوش زمین، لالایی می خوانی و می کاری.
من هر بار نوازش هایت را روی سر ساقه های ترد شالی دیده ام و می دانم که بانوی آرام شالیزارهای سبز شمالی.
حتی وقتی پابرهنه از مرزهای شالیزار می گذری تا کمی آب بنوشی و بنشینی، پینه های سرخ و متورم دستانت را دیده ام.
من این دستان خسته و گل آلود را خوب می شناسم که چگونه زمینی سیاه و متروک را به تابلوی نقاشی بدل می کنند که سبز سبز است، سبز تر از زندگی.
دیده ام که چگونه تا می شوی و با چشمانی تب دار، گل را می شکافی و ساقه های بلند باورت را در زمینی برهنه نشا می کنی و با دم و بازدم شالیزار، بوی ساقه های برنج می گیری و با آواز پرنده های آسمان درهم می آمیزی.
بانوی شالی کار! من سالهاست که می دانم بسم ا… های توست که خوشه های سبز را، طلایی می کند و این همه عطر به مزرعه می پاشد.
پس ببخش اگر گاهی نمی شود خوبی هایت را به اندازه خودت، خوب نوشت.
«ناشناس»