زمان

پرنده‌ها دیرشان نمی‌شود.

هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی‌کند.

گوزن‌ها دلواپس فراموش‌کردن تولدها نیستند.

فقط انسان زمان را اندازه می‌گیرد

فقط انسان ساعت را اعلام می‌کند...

و به همین دلیل فقط انسان از ترسی فلج کننده;

رنج می‌برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی‌کند؛

ترس تمام شدن وقت ...

📕 ارباب زمان✍🏼 میچ_آلبوم

 

م.ن ؛

شبا با ساعت مچی ميخوابم ، دوست دارم چك كنم ، زودتر بيدار بشم ،  فكر ميكنم لحظه هاي زندگي عين ماهي گرفتن، بسختي بدست ميان و براحتي از زير دستم ليز ميخورن ..

در مقوله زمان يه واقعيت قابل توجه و‌ملموس و عجيبي كه هميشه برام تو زندگي اتفاق افتاده اينه كه؛ هميشه وقت دارم .. هميشه زمان برام هفت تا بعد بي انتها  داره كه حسش ميكنم . حتي توي خواب.. هرگز وقت كم نياوردم .. هيچوقت دير نشد برام.. و هرگز حسرت گذشته و گذر زمان رو نخوردم ..  

ساده

من همه چیزهای ساده را دوست دارم.

کتاب ها را، تنهایی را

و بودن با کسی که مرا میفهمد؛ از همه بيشتر !

📕 منو ربکا جان ✍🏼 دافنه_دوموریه

م.ن ؛

خودم هستم حتی اگه كسي طرفدارم نباشه..........

وقتی دعوت میشیم به يه مهمونی ، دلم میخواد فقط به ؛

یه نوع غذای ساده ، کنارش یه پر سبزی ساده، یه قاشق دسر ساده، بعدش یه چای ساده، یه کلام حرف دل ساده و بعنوان حسن ختام؛ تبادل نظر در مورد يه كتاب دلچسب ، دعوت باشیم..

وقتی لباس میپوشم دلم میخواد همه چی ساده باشه، که اگه درگیر تجمل بشم ذهنم مشوش میشه..

وقتی کفشم وسط خیابون پامو اذیت میکنه ، درش میارم خیلی ساده، ساعتها پا برهنه راه ميرم تو خيابون ، فروشگاه ، بيمارستان ، هرجايي كه باشم ، زمینو میبوسم که چقدر ساده و بي الايش اجازه میده به حرمتش بی احترامی کنمو پامو بذارم روش ، بی حفاظ.. 

وقتی مهمون میاد ، خیلی ساده میپرسم چی براتون بيارم ؟ چي دوست داريد ؟ اگه بگن هيچي ! همونو‌ گوش میدم ، هيچي پذيرايي نميكنم ، فرمانبردارم خیلی ساده ، هیچ تعارفي نیست تو ذهنم .  مگر سادگي و خالی بودن از پري ديگران.. 

وقتی کتاب میخونم، تو‌کتابم. با واژه هاي زنده ، زنده ام ..

وقتی میخندم با تمام وجود در، تک تک سلولهای شُشَم ،حظ ميبرم ..

درسته ظاهرأ و در چشم ديگران راه راهم عين گورخر و تناقضات سياه و سفيد برجسته و بارزي به ظهور ميرسونم  ، اما ميدونم در تنهاييام ، در درونم ساده و خاكستري ام .. عين اون عزيز بزرگوار كه اسمش به فحش و بي احترامي در رفته اما من عميقا دوسش دارم، اونم بخاطر رنگ ساده و يكرنگش ، خاكستري بودنش عين ابر بهاري پر از بارون نباريده ، جوگير نشدنش ، چشماي درشتش، تحمل زيادش، سربراه بودن و فقط يكبار نياز به درس گرفتنش..  

پ.ن؛ 📍آدم‌ها زمانی خوشحالند که بتوانند آزادانه در میان کسانی که درکشان می‌کنند زندگی کنند. تنها بودن یعنی زندگی در میان کسانی که منظور شما را نمی‌فهمند. 

تبعید و تنهایی به معنای این است که در میان کسانی باشید که حرف‌ها، حرکات و دست‌خطشان برای شما بیگانه است و رفتار و واکنش‌ها و احساساتشان، واکنش‌های غریزی‌شان و اندیشه‌ها و خوشی‌ها و دردهاشان برای شما قابل احساس نیست، کسانی که تحصیلات و ظاهرشان و نحوه و کیفیت و ديدگاه زندگی‌شان با شما بسیار متفاوت است.✍🏻 آیزایا برلین

پ.ن 📍هر مالکیت بیرونی ممکن است هر زمانی از آدم گرفته شود. فقط ارزشها و سرمایه های درونی ست که امنیت دارد. ✍🏻ژنت_وینترسن

شخصیت

🔹شخصیت به هیچ وجه ایستا نیست. شخصیت زنده، متغیر و نسبتاً بی‌ثبات است، از این رو نباید از تعادل یا توازن در شخصیت سخن گفت، چون این عبارت تلویحاً به ما القا می‌کند که تنش‌های شخصیت انسان را می‌توان یک‌بار برای همیشه، سر و سامان داد. ایستایی شخصیت، مترادف با مرگ است.

✍🏻رولو_می 📚هنر مشاوره

م.ن؛ شخصیت در مسیر تعاملات، کنش و واکنش با انواع عشق ؛ میل جنسی، اروس، فیلیا، و مهرورزی بسیار اثرپذیر و متغیرست، رو به تعالی یا رو به انحطاط..

 

 

پ.ن؛

رولو مِی (به انگلیسی: Rollo May) روان‌شناس آمریکایی بود که جزو نظریه پردازان اصلی در رویکرد انسان گرا و اگزیستانسیالیست به شخصیت محسوب می‌شود.

 
Rollo May USD Alcalá 1977.jpg
زادهٔ۲۱ آوریل ۱۹۰۹
ادا، اوهایو, آمریکا
درگذشت۲۲ اکتبر ۱۹۹۴ (۸۵ سال)

نظریات رولو می ۴ نوع عشق را در سنت غرب مشخص کرد:

میل جنسی، اروس، فیلیا، و مهرورزی.....

میل جنسی: میل جنسی نوعی کارکرد زیستی است که می‌توان آن را از طریق آمیزش جنسی یا روش‌های دیگر آزاد کردن تنش جنسی ارضا کرد. گرچه میل جنسی در جوامع مدرن غربی بی‌ارزش شده‌است، اما هنوز نیروی تولید مثل است، سایقی که به نژاد تداوم می‌بخشد و منبع شدیدترین لذت و فراگیرترین اضطراب انسان است. می معتقد بود که در دوران باستان، میل جنسی درست مثل خوردن و خوابیدن مسلم انگاشته می‌شد. در عصر نوین، میل جنسی مشکل ساز شده‌است. اولاً، در دورهٔ ویکتوریایی، جوامع غربی عموماً احساس‌های جنسی را انکار می‌کردند، و میل جنسی در مصاحبت با فرهنگ و با نزاکت موضوع گفتگو نبود. بعداً، در دههٔ ۱۹۲۰، افراد علیه این بازداری جنسی واکنش نشان دادند؛ میل جنسی ناگهان علنی شد و بیش تر جوامع غربی به آن دل‌مشغول شدند. می خاطر نشان ساخت که جامعه از دوره‌ای که میل جنسی آکنده از گناه و اضطراب بود به سمت دوره ای پیش رفت که گناه و اضطرابی به همراه ندارد.

اروس: میل جنسی نیازی فیزیولوژیکی است که از طریق آزاد شدن تنش ارضا می‌شود اما اروس میل روانی است که از طریق پیوند با دوام با فردی عزیز آفریده می‌شود. اروس عشق ورزیدن است و میل جنسی تحریک کردن اندام هاست. اروس میل به برقراری وحدت با دوام است و میل جنسی میل به تجربه کردن لذت است.

فیلیا: اروس، رهایی میل جنسی است که براساس فیلیا قرار دارد. یعنی دوستی صمیمانهٔ غیرجنسی بین دو نفر. فیلیا را نمی‌توان به عجله واداشت بلکه رشد کردن و پرورش یافتن آن به زمان نیاز دارد. پرورش عشق تدریجی بین خواهر و برادرها یا بین دوستان همیشگی نمونه‌ای از فیلیاست. فیلیا به جز پذیرفتن فردی که برای ما عزیز است، بودن با او و خوشحال کردن او، ما را به چیز دیگری ملزم نمی‌کند. فیلیا، دوستی در ساده‌ترین حالت است.

مهرورزی: همانگونه که اروس به فیلیا وابسته است، فیلیا نیز به مهرورزی نیاز دارد. خود می مهرورزی را به این صورت تعریف کرد: محترم شمردن دیگری و علاقه به رفاه او بدون هرگونه نفعی که بتوان از آن به دست آورد. عشق بی طرفانه، مانند عشق خدا به انسان. مهرورزی عشق نوع‌دوستانه است. این عشق، نوعی عشق معنوی است که به رفتارها یا ویژگی‌های طرف مقابل وابسته نیست بلکه نامشروط است.

 

كاكتوس!

🔹چرا برخی از ما چيزى را انتخاب مى كنيم كه مايه درد و رنج ماست؟!

بهترين انتخاب ممكن، ضرورتاً انتخاب مفيد و سودمند نيست. ولى در زمانى كه ما به انتخاب دست مى زنيم مفيد و خوب به نظر مى رسد..

 دكتر گلاسر مثال خوبى دارد او مى گويد يك مرد جوان در پارك بزرگ كاكتوس مشغول قدم زدن بود، ناگهان تمام لباس هايش را در آورده و به وسط كاكتوس ها مى پرد و غلت مى زند، افرادى كه اطراف بودند او را با زحمت بيرون مى آورند و از او مى پرسند: چرا اينكار را كردى؟! و او پاسخ مى دهد كه: "در آن لحظه  به نظرم كار خوبى مى آمد!” ...

همه ما انتخاب هاى اين چنينى داريم كه در لحظه به نظرمان كار درستى مى آمده، زمانيكه از ترس تنهايى با كسى ارتباط داشتيم كه ما را به بيراهه كشانده، در زمان درماندگى از كسى درخواست كمك كرديم كه صلاح ما را نمى خواسته، تلاش براى نگه داشتن فردى كرديم كه روح و شخصيت ما را پايمال كرده...

همه ما احتمالاً در ميان كاكتوس ها غلت زده ايم. ما در آن لحظه اين رفتارهاى آسيب زا را انتخاب مى كنيم، اما چرا؟! استفاده از يكسرى الگوها كه ممكن است از والدين يا اطرافيان آموخته شده باشیم انتخاب آسانترى است، نسبت  به فكر كردن و پيدا كردن انتخاب هاى بهتر؛ اينست كه ما را بر آن مى دارد كه رنج بردن و تحمل درد را انتخاب كنيم.

باور اين كه موقعيتى نااميد كننده است و شما نمى توانيد هيچ كارى بكنيد باعث اينهمه رنج و درد شده است. باور افسرده شدن بسيار راحت تر از تلاش براى گرفتن حق است.. باور اضطراب داشتن راحت تر از تلاش براى دوست داشتن كسی است..  باور نااميدى و اندوه راحت تر از تغيير مسير و شروع مجدد است.. 

 

ما به اين علت است كه در شرايط خاص روى كاكتوس ها غلت مى زنیم...🌵🌵🌵

✍🏻ويليام_گلاسر 

 

م.ن 

علاقه عجيبي به كاكتوس و پرورششون دارم ، ده تايي داريم با اسم باهاشون حرف ميزنم ، حتي اين عزيزامو ميبوسم ؛ شايد يه نوستالژي خاص و يه نوع احترام به حس نوجووني فرزاد باشه كه اون موقع اتاقشو پر از كاكتوس كرده بود مهرورزي و عشق ورزي بهشون از عجايب افرينش بود براي منه ننه..

خداحافظی

خداحافظی را جدی بگیرید. هربار محکم و درست خداحافظی کنید. فرقی ندارد با که و یا با چه. من بایگانی‌ای از خداحافظی‌ها دارم که برای آخرین دیدار اصلا مناسب نیست.

مراقب خداحافظی‌ها باشید.✍🏼آتاال_بهرام_اوقلو

 

م.ن؛

در عمق هستی ام لحظه های چشم در چشمِ اخرین دیداری داشته ام  که اخرین لحظه خوشمزه ای بوده که طعم اش را بعد از مدتها فهمیده ام؛ وقتی مادرشوهرم را برای اخرین بار بوسیدم و نمیدانستم اخرین بارست که برایم دعای خیر میکند. خوشمزگی دعای خیرش در ان خداحافظی نه چندان پرملات و پر چاشنی را پس از سالها حس کردم ..

خداحافظی های تلخ هم زبان تلخم را گزیده ست .. که عامدانه نگاه اخرم را دزدیده ام تا شاید نقطه پایان اخرین دیدار و قطع ابدی یک رابطه،  زمهریر پرتوی نگاهم چشمهایش را بیرحمانه نسوزاند .. یک خداحافظی لبریز شده از صبوری ، تمام شدن گذشت و حماقت ، یک بوسیدن و به عشق الهی سپردن و خدانگهدارگفتن غمگنانه، خط پاياني بر بلاهت  ..

خداحافظی های ماتمزده هم داشته ام ، وقتی با عمویم برای اخرین بار وداع کردم و میدانستم در دیدار بعدی او‌به دیدار خدا رفته ست.. خداحافظی با مرحوم پدرم قبل از عمل .. خداحافظی با عزیزترین دوستم با پذیرش وارستگی از بند دوست ..

و امّا ..

خداحافظي هايي كه لنگر زندگي منند ، كه هميشه براي ديدار بعدي به من اميد و عشق و انرژي ميدهند، وه كه چه جان بخشند و  ممد حيات،دم اند و خدا حفظ شان ميكند چون بازدم، تا باز گردند چون دم .. كه جانم به جان شان بسته ست .. كه پر و پيمان بايگاني اين خداحافظي ها از ته ته ته شُشَم هميشه باز و هميشه پر انرژي ، پذيراي سلامي بعد از يك خداحافظي عاشقانه ست ... 

 

یک واژه

وقتی از همه چیز خسته شده ای ، یک واژه ی بسیار زیبا وجود دارد:

هیچ ..

به هیچ فکر کن ..

📚عقاید یک دلقک✍🏻هاینریش_بل

م.ن:

‌یاد گرفته‌ام خودم حال خودم را خوب کنم..  من عادت کرده‌ام در  کوره راه های زندگی‌ام خورشیدهای در حال طلوع بکشم و آنقدر باورشان کنم تا جان بگیرند و بتابند تا باز کنند گره های کور را.

اموخته ام با غمی که از کنترلم خارج ست  رفیق باشم، وقتی بر مدارم مهمان اجباری ناخواستنی ست آن‌قدر نوازشش کنم و همچنان حالم خوب باشد، که از رو برود. مادامی که هاله ام را با نوازش تسلی بخشش احاطه‌ کرده متقابلا  بخندم و انزمان که  همدلانه همراهی‌ام میکند من  همچنان محو زیبایی‌های پنهان جهان بمانم..

عادت کرده‌ام احساس خوشبختی کنم، درست وقتی که به هیچ رسیده ام‌، درست وقتی که شب است و پاییز است و تمام جهان بي گل و آدم‌ها بی عطر..

 برای خودم دنیای انتزاعی کوچکی دارم که در آن حالم  به وسعت دریای دلم خوب است و 

               تا عمری باقیست در پی کشف عمق این دریایم..

 

 

 

 

 

اما کو ؟؟؟

🔹گاهی آدم می خواند، غرق ميشود در واژه ها ، هم احساس ميشود با نوك انگشت نويسنده، جاري ميشود در دهليزهاي قلبش و نفس ميكشد با هر ورق زدني .. از دنياي روزمرگي به فراي زمين ميرود با فراغ خاطر و انگاه با رمانی نیمه تمام در دست ، به خانه بر ميگردد چای دم می‌کند، تکیه به بالشی می‌دهد و نرم نرم می‌خواند.

خب، بدک نیست. برای خودش عالمی دارد. اما بدبختی این است که هر شب نمی‌شود این کار را کرد. آدم دلش می‌خواهد بنشیند و با یکی در مورد کتابی که خوانده است حرف بزند، درست انگار دارد دوره‌اش می‌کند؛ اما کو تا یکی این‌طور و آن همه اُخت پیدا بشود؟

✍🏻منو هوشنگ جان _گلشیری ؛برهٔ گمشدهٔ راعی

 

🔹نوشتن نوعی آغوش است، نوعی در آغوش کشیده شدن است؛ هر عقیده، سراغ گرفتن یک عقیده‌ی دیگر است...

✍🏻سوزان_سانتاگ 

م.ن؛ چقدر تبادل نظر به من انرژی ادامه دادن میدهد ، نه اینکه فقط عقدهٔ خوانده شدن و کمبود تایید شدن داشته باشم ..

بلکه روحم نیز به غنای خالی ها میرسد .. وقتی نظری میخوانم ، پاسخی میدهم و تعاملات ادامه دار میشود ، این مدار مثل یک ساعت خودکار با انرژی نظرات و تصحیحات میچرخد و هرس میشود ..

زيبايي

هیچ چیز ؛

مثل کشتی بادبان کشیده،

اسب دونده

و زن رقصنده زیبا نیست ...

 بابا گوریو✍🏻 اونوره_دوبالزاک

 

درک زیبایی ؛ درکی زیباست .. ✍🏻حسین جانِ پناهي..

 

 

م.ن؛

رسيدن چرخ هواپيما روي زمين،بوسيدن فرزند، خوندن غم تو چشماي يه زن، لمس گرماي يه چاي، غروب يه روز تابستوني و پيدا كردن مادرا توسط بره هاشون از ميون اون همه گلّه، جوونه كوچولوهايي كه رو شمشادا ميزنه تو ماه اسفند، ياس زرداي تو پاركا قبل از عيد،گلاي به ژاپني تو فروردين، پياده روي تو پارك ساعت پنج صبح با پسر شونزده ساله ات، ننه شنيدن، مامان جان  شنيدن و اينكه چقدر سرپايي؟ وقتی صدای خش خش برگای پاییزی منو یاد بخشش خدا و‌ریختن گناهامو‌ بخشیده شدن میندازه،اواز پرنده ها دعاهای منو به خدا میرسونه ؛

اينا به زيبايي رقص يك زن زيباي رقصنده، يك اسب دونده و بادبانهاي يك كشتي زيبا و زيباافرين نيست ؟

 

پ.ن؛(اين پي نوشت فقط به احترام امروز: سالروز پرواز ملكوتي خسروجانم).. «برخی آدم‌ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می‌گذرند تا به ما درس‌هایی بیاموزند که اگر می‌ماندند هرگز یاد نمی گرفتیم!» 👤خسرو شکیبایی  

۲۸ تیرماه، روز آسمانی شدن  و به مدار برتر صعود کردن خسرو خوبان سینمای ایران و چشم دوختن من به اسمان برای پیوستن به اوست.   عشق من 😔.. 

روحش شاد و یادش گرامی🥀

 

مجهول

دوست داشتن یک آدم و عشق ورزیدن به او، بی‌آنکه ترس‌هایش را شناخته باشی،بی‌لمسِ زخمهاي پنهانش،كشف  دوست داشتنهاي بي چشمداشتش در عرض زمان و دوست داشته شدنهاي طمعكارانه در طول عمرش، چه رمان ها و حكايت هاي تلخ وشيريني در عرصه تاريخ بجا گذاشته ست ..

اين احساسات ميان ادميان ، شايد از دور یک نمایش مضحک و بی‌مایه بنظر برسد . چرا كه  در واقعيت و از نزديك؛ دوست داشتن و دوست داشته شدن حس لطيف ارامبخشي ست  كه براي نظاره گري از بالا  مثل يك بازي شطرنج، حركتها همه زيبا، خردمندانه و نتيجه بخش اند، اما بازيگر يا بازيگران خود را مستحق زهرخند ميدانند .

در اين پيكارست كه ؛

مجهول : عشق ات  را پس ميزند ، در سهم بازي خودش. با قدرت مهره ها را به پيش ميبرد خصمانه . تا مگر بدانی چه اندازه زخمهاي دُمَل بسته اش ، خراشهاي روحش،سرسختي و احساسات مرده و قلب سنگي اش ، نفرت آورست. سپس  با علم به این حقیقت، به او عشق بورزی...

 

پ.ن؛ بزرگترین نبردهای روح ما سر و صدایی ندارند و فقط در گوشه‌ای از دل اتفاق می‌افتند.  «دیمون_زاهاریادس»

پ.ن؛مشخص نیستند...

نه جای زخم هایت،

نه آنان که زخمت زده اند..

به برکه ها می مانی عزیزم..

و هر سنگ که زخمی ات می کند،

در تو آرام می شود.

زخم ها زیباترت کرده اند...

چون برکه ها، 

که با سنگ‌های خوابیده در بسترشان زیباترند.

«📕بادها_کجا_می_میرند؛حسن_آذری»

 

 

سرطان

يك بيمار مبتلا به سرطان در فرايند روان درمانى می گفت "سرطان، اختلالات روانى را درمان می كند"!

گويى ابتلا به يك بيماری سخت مثل سرطان باعث می شود جزئيات رفتار سايرين و به طور كلی "جزئيات زندگی"، اهميت خود را از دست بدهد؛ چون افراد، خود را در تقابل و رويارو با مرگ می بينند، پس عميقا درك می كنند كه فرصت كم است.

آنها به جای درگير كردن خود با جزئيات رفتار سايرين و اتفاقات روزمره و متعاقبا دچار اختلالات روانی شدن، كليت و معناى كلى زندگى را می بينند؛ چون فكر می كنند فرصتى برای پرداختن به جزئيات ندارند.

گويى درك گذرا و كوتاه بودن زندگی باعث مي شود بيماران دريابند كه حيف است زمان كوتاهی كه دارند را صرف جزئيات بي ارزش كنند...

چقدر از اضطراب ها و افسردگی ها و استرس های ما ناشى از پرداختن به جزئيات رفتار اطرافيانمان است؟!

تنها تفاوت بيمار مبتلا به سرطان و فرد سالم در اين است كه شخص بيمار، واقعيت گذرا و كوتاه بودن زندگی را عميقا باور كرده  چون در بدنش دليلی برا تاييد آن وجود دارد، اما فرد سالم اين حقيقت را عميقا باور ندارد؛ حتی اگر به زبان آن را تاييد كند.

پس فرد سالم چنان با جزئيات خود را درگير می كند که انگار هزاران هزار سال ديگر برای پرداختن به مسائل مهمتر فرصت دارند.✍ اروين یالوم

م.ن؛ اروین جان ، دورهٔ شما را نمیدانم اما در عصر ما این کلمه بسیار بار منفی با خود بهمراه دارد، چه بر روان‌ گوینده، چه بر روح شنونده..

من چه بسیار بیشتر دوست میداشتم آن کلمه با انهمه بارمنفی را  «آگاهی خردمندانهٔ محض»، زیستن لحظه به لحظهٔ بودن ، نوشیدن و مزه مزه کردن هر نقطه از مسیر تولد تا تغییر (مرگ) بنامم. و چه خوش تر میداشتم در این لحظه های ناب ، عزیزان ، هممدارها و همسفرانی همراه و همدل ،لحظه ها را با عشق عجین میکردند تا شیرین تر بگذرد نه با غم و اندوه از دست دادن ، که هیچ از دست نمیرود ، که «او»فقط از حالی به  حال بهتر و از مداری به مدار بالاترصعود میکند ، فقط کافی ست ، ماندگان ، نگاه را از جای خالی برداشته ، سرها را بالا بگیرند و پیوستن به اویش را بجویند .. 

پ.ن۱؛ در فیلم زیبای «بیا با هم برقصیم» و شاهکار هنرمندانهٔ پیمان عمادی چه واقع گرایانه ، این موضوع شیرین، شیرین تر ،شده ست ، بخصوص در انتهای فیلم ..

ای کاش در اخر همه با هم میرقصیدیم. فارغ از دو ماه دیگر یا چندسال و چند وقت دیگر ، فارغ از همه دلبستگی ها ، وابستگی ها حتی  وارستگی ها.. 

پ.ن۲؛در این میان ، شاید دردی که «او» میکشد ، دل همدلان را میسوزاند ، که شاید برحق باشد و نباید ... که همین درد مایهٔ اگاهی بیشتر و همان نفس نفس زدن کوهنورد و دست و‌ پا زدن شناگر برای رسیدن به کاپ برترست ..درد آگاهیست و غربال روح..

🐝🌺🌺🌺 امروز

🐝فرق بین تسلی و حمایت این است، اگر گلدان گیاهی داشته باشید که به خاطر نگه‌ داشته شدن در کمد تاریک زرد شده باشد، و بعد کلمات نرم ‌و ملایمی به آن بگویید، این یعنی تسلی؛ امّا اگر گلدان را بیرون بیاورید و زیر نور خورشید بگذارید، به آن آب بدهید و با آن صحبت کنید، این یعنی حمایت.«کلاریسا_استس»

🐝 خشمگین به نظر می‌آیید! از این می‌ترسید که دیگر شما را دوست نداشته باشم؟

+ بفکر شما نیستم. از خودم می‌ترسم که کسی را دیگر دوست نداشته باشم!«داستایوسکی»

🐝اينكه زن بتواند زن را نه در ظلمت رقابت و حسادت، كه در روشنای دوستی و محبت بنگرد، اينكه زن همجنس خود را نه در سايه قضاوت مردان ديگر و براساس معيارهای آنان، بلكه بر مبنای توانايیهای خود او بنگرد، گامی است در راه دور شدن از تصورات قالبی و دانش محدود و ناقص آثار پيشينيان درباره زنان! بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه هیچ چیز دیگری.«ویرجینیا_وولف»

انرژی

   خاطره ها شاید سوختی باشد که مردم برای زنده ماندن می سوزانند...«هاروکی_موراکامی»

 

هروقت خیلی دلتنگ‌ بچه ها میشم، هی خاطرات بچگی هاشونو میگم ...مرتب تکرار میکنم.  میدونم مخاطبم قبلا همه رو بارها شنیده ،ولی بازم دوست دارم بگم..  وقتی میگم انگار همه اون اتفاقها، شیرینی شون ،بچگی بچه ها ، لذت وجود و حضورشون ،انرژی بخش بودن شون،  برام تداعی میشه، سرشار میشم از  حس بودن..

گاهی سیر نمیشم از تکرار یه جمله ای که مثلا فرشاد شش هفت سالش بوده و‌میگفته  ، یا با کاری که فرزاد تو ده دوازده سالگی برامون خاطره ساخته.. خاطره هایی رو، در طول یه روز چندبار میگم، درست عین انتی بیوتیک که باید روزی سه چهار بار مصرف بشه تا اثر بذاره.

جوونیام  یه خانم مسنی همسایه مون بود که هرروز که بهش سر میزدم ، اونم‌ خاطرات شیرینشو هربار با لذت میگفت و متاسفانه من خام و‌بی تجربه درک نمیکردم از نظر درمانی برای اون چه شفابخش بوده..

حالا که خودم دارم با خاطرات بچه ها سر میکنم میفهمم که اون مرحومه چه حس و‌حالی داشته . واقعا نمیمیریم تا در بوته امتحان همون شرایطی قرار بگیریم که یه روزی نه اینکه موضوعي رو محکوم و‌ قضاوت کرده باشیم بلکه فقط گنگ و‌ مبهم بوده برامون .. پس کائنات بصورت تجربی مارو از ابهام در میاره..

حالا این لابه لا ؛ خاطرات تلخم هست ، که با توجه به اموزه ها و پندهای مرشدین مجبوریم بذاریم بیان و زود برن ،اجازه ندیم  أزَمون انرژی بگیرن ، فقط از اون شیریناش عین شهد و عطر گل استفاده  و روز و روزگارمونو عسل کنیم ..  

 

رنجی به زِ گنج

 

کمر خم شده ات را کمی راست میکنی،

با دست های گِل آلودت عرق پیشانی ات را پاک می کنی و خطی از گل جایش می نشانی.

با لبخند می گویی:«دست های تو این کاره نیست. برای نوشتن خوب است.حالا که دیدی، هنوز که عرق بدنت و گِل دست و پایت خشک نشده برو و قصّه ات را بنویس».

می نویسم تا بگویم از رنجهایت بی خبر نیستم.

از کفشهای زنانه ات که هربار قدم هایت را تا دل آب و گل بدرقه می کند و کنار مزرعه می ماند.

از روزهایی که می روی تا با آب و زمین و باد و آفتاب یکی شوی و حاصل این کیمیاگری ات با رنج،«برنج» شود در بشقابهای ما.                              

زن مهربان روستا، من می شناسمت.

آن گاه که چادرت را محکم به کمر می بندی و مؤمنانه به دشت رنج و زحمت، پا می گذاری.

می روی و قامتت را می شکنی و نمازهایت را در آب می خوانی و حرفها می زنی با دانه هایی که قرار است زمین خالی را سبزه زار کنند.

بانوی شالیزارهای شمال، از رنج ها و مهربانی هایت باخبرم.

از دستانت که در جوانی پیر شده اند و از رؤیاهایت که سالهاست چشم به آمدن تابستان دوخته اند.

من، تو را می شناسم و از زمزمه های شیرینت با لاک پشت ها،مورچه ها و قورباغه ها باخبرم.

از ایمانی که هر روز با خود به دشت ها سرازیر می کنی.

 من لبخند هر باره ات را به آواز قورباغه ها و جیرجیرک ها دیده ام.

دیده ام که چگونه در گوش زمین، لالایی می خوانی و می کاری.

من هر بار نوازش هایت را روی سر ساقه های ترد شالی دیده ام و می دانم که بانوی آرام شالیزارهای سبز شمالی.

حتی وقتی پابرهنه از مرزهای شالیزار می گذری تا کمی آب بنوشی و بنشینی، پینه های سرخ و متورم دستانت را دیده ام.

من این دستان خسته و گل آلود را خوب می شناسم که چگونه زمینی سیاه و متروک را به تابلوی نقاشی بدل می کنند که سبز سبز است، سبز تر از زندگی.

 دیده ام که چگونه تا می شوی و با چشمانی تب دار، گل را می شکافی و ساقه های بلند باورت را در زمینی برهنه نشا می کنی و با دم و بازدم شالیزار، بوی ساقه های برنج می گیری و با آواز پرنده های آسمان درهم می آمیزی.

بانوی شالی کار! من سالهاست که می دانم بسم ا… های توست که خوشه های سبز را، طلایی می کند و این همه عطر به مزرعه می پاشد.

پس ببخش اگر گاهی نمی شود خوبی هایت را به اندازه خودت، خوب نوشت.

«ناشناس»

 

آلبرعزیز و نيچهِٔ جان

بی‌شک کامو در این رمان تحت تأثیر نیچه بوده است. در سن بیست و پنج سالگی، کامو رمان مرگ خوش را می‌نویسد و چهرهٔ دیونیزیوس و مقولهٔ ارادهٔ معطوف به خوشبختی را نشان می‌دهد که عصیان قهرمان داستان خود را با اندیشهٔ خلاف زمانهٔ نیچه، تغذیه می‌کند. کامو به دنبال خوشبختی است و خوشبختی در گرو داشتن پول و ثروت، و این که انسان فقیر نباشد.

اما نیچه، انسان ضعیف النفس را ناتوان و فقیر و در مقابل ؛ انسانِ اگاه دانندهٔ توانگر را بخشاینده می‌داند.

نیچه می‌نویسد: آن کس که از شور و شوق زندگی تهي ست، آن کس که حس قدرت و احاطهٔ حیات خویش را ندارد، زندگی اش را نیز ، بیچاره و گدا می‌کند. توانا و چرخانندهٔ زندگی، زندگی را توانگر می‌کند. آن یکی انگل زندگی‌است و این یکی بخشاینده و فزایندهٔ زندگی.

نهایتأ کامو در جائی با تأسی گرفتن از نیچه  در مرگ خوش می‌نویسد: هر آدمی احساس اراده  و خوشبختی کند، مستحق ثروتمند شدن است.     «مرگ خوش/آلبر_کامو»

 

أثرْ

🔹ببین ، ونسان؛

 هیچ وقت در مورد هیچ چیز نمی‌تونی کاملا مطمئن باشی. فقط باید شجاعتشو داشته باشی تا اون کاری رو که فکر می‌کنی درسته انجام بدی. ممکنه بعدها بفهمی که اشتباه کردی ولی لااقل آن چه را که فکر می‌کردی درسته انجام دادی و این مهمه.

🔹آرزوی نیل به موفقیت دیگر از وجود ونسان رخت بربسته بود. او نقاشی می‌کرد زیرا مجبور بود نقاشی کند، زیرا این کار او را از عذاب روحی نجات می‌داد، زیرا نقاشی افکار او را متفرق می‌ساخت. او قادر بود بدون همسر، خانه و فرزند زندگی بگذراند، قادر بود بدون عشق، دوستی و سلامتی سر کند، قادر بود  بدون سرپناه، آسایش و غذا سر کند، حتی قادر بود بدون خداوند نیز سر کند. اما نمی‌توانست بدون آن چه که بزرگ‌تر از خود او بود، آنچه تمام زندگی اش بود سر کند، و ان قدرت و توانایی «خلق کردن» بود.

ایروینگ_استون 

 

م.ن؛

مثل نوشتن که به من‌ ارامش عمیقی داده از سوم بهمن ۹۹.. البته که خودمو در مقایسه با ونسان جانِ عزیزِ فرازمینیْ قرار نمیدم و این چرک نویسهای بنده فقط تراوشات ذهنی یه خانم خان دار و‌ خانه داره و نه اینکه نوشته هام بزرگ تر از من  و نه فقط از سر خودنمایی و جذب خواننده  و غنای خوانده شدن ، باشه ، بلکه حس جاری بودن و دم و بازدم ، بهم  میده ...

 از نظر من «واژه» خیلی مقدسه ، میتونه عین پرتون مثبت یا عین الکترون منفی و‌بندرت عین نوترون خنثی باشه، واژه همونقدر در کائنات اثرگذاره که بال زدن یه پروانه در کهکشان .. وقتی از نو‌ک انگشتم جاری میشه، حس میکنم منو خداییم که داریم حرف دل میزنیم،در درون.حالا مرتب مينويسم،مصرانه خودمو بخشيده ام  از آسیبی هايي که به خویشتن خود جاهلانه و بچگانه زده ام همچنين از ازارهايي که اجازه دادم دیگران اگاهانه يا ناگاهانه به من برسونن. يادگرفتم چنان محکم خويشتن خودمو در آغوش بگيرم ، که دلم ميخواد هيچوقت اين خويشتن را تنها نذارم . اخه من كه فرازميني نيستم مثل ونسان جان!

 

پ.ن؛

وَنسان وَن گوگ یا وینسنت ویلم فان خوخ (به هلندی: Vincent Willem van Gogh) (زادهٔ ۳۰ مارس ۱۸۵۳ – درگذشتهٔ ۲۹ ژوئیهٔ ۱۸۹۰) یک نقاش پسادریافتگر هلندی بود که کار او تأثیر گسترده‌ای بر هنر سده ۲۰ (میلادی) داشت. کارهای او شامل شب پر ستاره، تک‌چهره، خودنگاره، چشم‌انداز، طبیعت بی‌جان، سرو، کشتزار گندم و گل‌های آفتابگردان است. او از کودکی به نقاشی علاقه داشت ولی تا اواخر دههٔ دوم زندگی‌اش نقاشی نکرد. او بسیاری از کارهای شناخته‌شده‌اش را در دو سال آخر زندگی‌اش تکمیل کرد. وی در یک دهه بیش از۲٬۱۰۰ کار هنری تولید کرد که شامل ۸۶۰ نقاشی رنگ روغن و بیش از ۱٬۳۰۰ نقاشی با آبرنگ، طراحی و چاپ می‌شود.

ون گوگ شیفته نقاشی از کافه‌های شبانه، مردم طبقهٔ کارگر، مناظر طبیعی فرانسه و گل‌های آفتاب‌گردان بود. مجموعهٔ گل‌های آفتابگردان او که تعدادی از آنها از سرشناس‌ترین نقاشی‌هایش نیز به‌شمار می‌آیند شامل ۱۱ اثر است. خودنگاره‌ها و شب‌های پرستارهٔ وی از دیگر نقاشی‌های برجستهٔ او به‌شمار می‌آیند.

ونسان ون گوگ ۱۸۸۶

او دوست داشت تابلوهایش تأثیر مستقیم و قوی اوکی‌یوئههای ژاپنی را داشته باشند که آنها را بسیار ستایش می‌کرد. آرزو داشت هنر صاف و ساده‌ای بیافریند که نه تنها هنرشناسان متمول را خوش بیاید، بلکه مایهٔ شگفتی و آرامش همه انسان‌ها باشد. گفته می‌شود که «گندم‌زار با کلاغ‌ها» آخرین اثر ون گوگ است. اما در مورد آن اختلاف نظر وجود دارد.

گلدان سرامیکی با گل آفتابگردان با تم و زمینه زرد روشن .

گل آفتابگردان (زمینه زرد), اوت ۱۸۸۹.موزه ون گوگ، آمستردام

 

اخرین حرف

🔹در مورد خودم، آخرین حرف من این است:

نباید از گذشته بترسم.

چنانچه مردم بگویند جبران ناپذیر است باور نمیکنم... باید خودم را وادارم تا به چشم دیگری به آن نگاه کنم، کاری کنم مردم با نگاهی دیگر به آن بنگرند، کاری کنم که خداوند با نگاهی دیگر در آن نظر کند.

این کار فقط با پذیرش کامل گذشته‌ام به عنوان بخشی ناگزیر از تکامل زندگی و شخصیتم امکان پذیر است. با سر فرود آوردن در برابر تک‌تک رنج‌هایی که کشیده‌ام.

شاید من انتخاب شده‌ام تا چیزی بس شگفت‌انگیزتر بیاموزانم. معنای اندوه و زیبایی آن را...!«منو‌ اسکارجان_وایلد» 

 

↪️

  سالهاست هر وقت میرم پیاده روی برام جالبه ببینم ادمایی که دارن پیاده روی یا دوندگی میکنن ؛ کجاها دور میزنن ؟؟ کجا تصمیم میگیرن برگردن ؟ چیز مهمي نیستااااآ ، اما هیجان زده میشم اون نقطه و اون قدم اخر رو ببینم اون برگشت صورت؛  رو به عقب رو ببینم ، بعد نگاه میکنم ببینم کیا حواسشون به اون لحظه بوده !!

بعد برای خودم اون لحظه، اون مکان و ‌اون قدمِ ↪️، خیلی حساسه همش فکر میکنم دقیقا نقطه عطف های زندگی همینجورن. توپیاده روی هام،لحظه لحظه هايِ راهی که سالها پشت سر گذاشتم رو، بارها مرور میکنم ميخوام اون نقطه عطف ها رو ،  پر رنگ نگه دارم نه برای تاریخ ، نه برای ایندگان، برای خودم که لذت ببرم از ↪️ هایِ درست و نادرستی که سرنوشتمو عوض کردن..

چه جاهایی که باید تمام میکردم ، دور میزدم و برمیگشتم ، خودمو رها میکردم اما بازم دست و‌پا زدم به امید پیدا کردن تکه چوبی و اویزون شدن بهش و‌ پیش رفتن ، ادامه دادن و نجات سرنوشتي كه خودم ننوشته بودم و چندان درش دخيل نبودم ، ميخواستم ريسماني پيدا كنم براي اويزوون شدن ، فقط براي بالا رفتن و نه برای برگشتن به ساحل نجات و ارامشي كه معني اونو هم مثل طوفانهاي زندگيم نميفهميدم ..

و چه جاهايي كه درست و بجا به عقب برگشتم،  زمان رو از دست ندادم و از نو شروع كردم و چه جاهايي كه مستاصل و سردرگم ادامه دادم و درست و غلط رو نميفهميدم ، چون مرشدي نداشتم.. 

مثل اشپزی که پیازداغش سوخته ولی بازم خورشت قیمه شو با همون پيازهاي سياه درست میکنه و‌تا تموم شدن غذا اون پیاز سوخته ها تو تخم چشم خودشو بقیه عین خار ، خوشمزگی قیمه رو تلخ میکنن..

مثل کفش تنگ گرون قیمتی که  چون پول زیادی بابتش پرداخت شده باید پوشیدش حتی اگه یه انگشت از دست بره!

    مثل سفارش غذای ناشناخته توی یه رستوران گرون قیمت ، و خوردنش فقط به صرف اینکه پولش زیاده و بزور از گلو پایین میدیم، چون فکر میکنیم پولمون حرووم میشه !! اما دل و احساسی رو که داریم له میکنیم، چون اون غذا رو دوست نداريم، گرون نیست !! 

کجاها دور میزنیم ؟؟ کجاها درپی عقل نیستیم ؟ کجاها درپی دلیم؟ کجاها یه چیو تموم میکنیم ؟ چون باید بپذیریم همین نقطه ، نقطهٔ عطف زندگی ماست ، کجا رومون رو از روبرو برمیگردونیم؟ به پشت سر برمیگردیم و از نو شروع میکنیم؟ کجا میفهمیم که راهمون باید تموم بشه یا یه راه دیگه بهتره ؟ یا راهمون غلطه ؟؟ 

«↪️» شما کجاست ؟ 

12July

  آدم رویایی، خاکستر رویاهای گذشته‌اش را بیخودی بهم می زند، به این امید که در میانشان حداقل جرقهٔ کوچکی پیدا کرده و فوتش کند تا دوباره جان بگیرند، تا این آتش احیا شده قلب سرمازدهٔ او را گرم کند و همهٔ آن‌هایی که برایش عزیز بودند، برگردند ... 

«شب های روشن/داستایوفسکی»

من هرگز خودمو ادم رویایی یا خیال پردازی نمیدیده ام، همیشه سعی کرده ام واقعگرا باشم.. مخصوصا بعد نوشیدن‌ اب گوارای  «حوضچه اکنونِ»سهرابِ جان و لمس «هيچِ» پرويز جان و پرواز با ققنوس  واكين جان ، بكلي ديدگاهم در مورد «زمان» عوض شد .. 

حمدخدا خونه مون که سوخت با این سه اموزه ارزشمند اشنا شده، کمی تا قسمتی ابری خودمو ساخته و هرس کرده بودم برای چنین روزهای باورنکردنی ..

   بعد از یه هفته دست و‌ پا زدن در برابر مرگ مغزی نشدن،  تصمیم گرفتم عین ققنوس از خاکستر اون خونه بلند بشم، خاطرات خوبو از زير سوخته ها و خاکسترها  پیدا کنم ، حوضچه «اکنون»  رو حس کنم و بفهمم دنیا همه هیچ ست و بر هیچ مپیچم .. 

دیروز دومین سالگرد سوختن خونه بود ... 

خاطراتش در من گُر گرفت..

 

پ.ن۱:زندگی، ابتنی کردن در حوضچه اکنون ست. سهراب سپهری

پ.ن۲:پرویزتناولی(زاده۳فروردین۱۳۱۶)مجسمه‌ساز،نقاش، پژوهش‌گر و مجموعه‌دار ایرانی است. از وی به عنوان یکی از پیش‌گامان مکتب سقاخانه یاد می‌شود.وی از شناخته‌شده‌ترین هنرمندان ایرانی است.مجموعه مجسمه‌های «هیچ»، «دست‌ها» و «قفل و قفس» در زمره معروف‌ترین آثار پرویز تناولی قرار دارند.

پ.ن۳:واکین رافائل فینیکس (به انگلیسی: Joaquin Rafael Phoenix، زادهٔ ۲۸ اکتبر ۱۹۷۴) بازیگر و تهیه‌کنندهٔ آمریکایی است.. پدر فینیکس، جان لی باتم اصالتاً کالیفرنیایی است و نژاد انگلیسی، آلمانی و فرانسوی دارد. مادر او آرلین در خانواده ای یهودی از تبار روسیه و مجارستان در نیویورک به دنیا آمد. آرلین به کالیفرنیا مهاجرت کرد و پدر فینیکس را در هنگام هیچ‌هایک ملاقات کرد. آن‌ها در سال ۱۹۶۹ ازدواج کردند و به گروهی مذهبی ملحق شدند و همراه با گروه شروع به مسافرت در آمریکای جنوبی کردند.تا اینکه در سال ۱۹۷۷ از گروه جدا شدند و توسط کشتی باری از ونزوئلابه آمریکا بازگشتنند.  آنها نام خانوادگیشان را به فینیکس (به معنای ققنوس) تغییر دادند که نماد پرنده‌ای افسانه‌ای است که از خاکستر خودش دوباره متولد می‌شود.تغییر نام خانوادگی آن‌ها به این دلیل بود که می‌خواستند بعد از جدایی از گروه و برگشت به ایالات متحده آمریکا «شروعی دوباره» داشته باشند. 

واکین فینیکس
Joaquin Phoenix in 2018.jpg
بازیگر نقشهای؛ گلادیاتور - او - جوکر -   و و .....
  
 

مرحوم عباس کیارستمی عزیز

✅ گاهی حتی کفش های یک دوست خوب هم میتواند مسیر زندگی انسان را عوض کند. چه برسد به خود دوست...💞

 من کنکور هنرهای زيبا را دادم و رد شدم.
بعد در اداره‌ی پليس‌راه استخدام شدم.
سال آينده‌اش به‌کلی اين قضيه را فراموش کرده بودم
که به سراغ يکی از دوستانم به نام عباس کهنداری که کتابفروشی و خرازی داشت رفتم.
او به من پيشنهاد کرد برويم سر پل تجريش
ولی من گيوه پام بود و نمی‌توانستم همراه او بروم.
بعد کفش‌های او را پوشيدم و با هم رفتيم.
سر پل يکی از دوستانم را ديدم و او پيشنهاد کرد با هم به خانه‌ی فرهاد اشتری شاعر برويم.
به اتفاق رفتيم، در خانه‌ی اشتری يک آقای نقاشی بود؛
که وقتی فهميد من در کنکور رد شده‌ام، از من پرسيد کلاس رفتی يا نه؟!
او به من توصيه کرد در کلاس طراحی اسمم را بنويسم و سال بعد کنکور شرکت کنم. من در رودربايستی که داشتم،
در آن کلاس اسم نوشتم.
سال بعد کنکور دادم و قبول شدم.
بعد نقاشی تبليغاتی کردم.
بعد فيلم تبليغاتی ساختم و به همين طريق با مکانيزم دوربين آشنا شدم و...
حالا فکر می‌کنم اگر کفش ‌های دوستم به پای من نخورده بود من الان بازنشسته‌ی وزارت راه بودم!

گاهی زندگی آدم به چيزهايی مانند مو بستگی دارد...

 --«عباس كيارستمی»--

بی ملاحظه!

🔹عشق، به مدت نیم قرن لذتهای ارزشمندی  به من بخشیده، میشه بگم حتی همه زندگیمو مدیون و مرهون «عشق» هستم ..

شاید بدون عشق ، از دره های زندگی و از سقوطهای روحی شکننده ای که هیچکس نبود دستمو بگیره و بکشه بالا ، با دست و بالین زخمی سینه خیز ، نمیتونستم به طرف قله صعود کنم، شاید بی عشق هرگز انرژی و توان ادامهٔ راهی پر از گرد و غبار و بی چشم انداز ، رو نداشتم..

    شاید بدون عشق با چهار چرخ پنجر در جاده تلاشهایم،  وا میموندم . شاید عشق بود که منو هول میداد که میتونستم با یک مجموعه نخواستنی ها ، کاکتوسهایی که تو روحم بودن ، در تعامل باشم..

  اما حالا ، بعد از اینهمه بهره کشی از عشق شاید ناجوانمردانه پیرم و خسته ، حتی از انرژی گرفتن و صعود ، چون به یاریش دشمنیا رو کشتم و تنها مهر و عشق تو دلم مونده .. 

حالا  مثل کوهنوردی ام که ، تمام راهو با پاهای تاول زده با عشق  در طی مسیر با هیجان و شور و اشتیاق به قله رسیده ، که  به سطحی رسیده که  اون عشقای  قدیمی و رسیده رو بذاره رو زخماش  ، دیگه انرژی تازه ، عشق جدید برای رفتن بسه شه ، میخواد بشینه و فشار زندگی رو از رو تاولها برداره.

 عشقای تازه مثل پاشیدن دونه های تازه توی یه دشت قبلا کشت شده اس ، دست و‌پاگیره ، به علفهای هرز دشت رو میده، زخمها رو بیشتر نمایان میکنه. نمیذاره سرگرم کندن علفها باشم و کوفتگی ها و‌کبودیهای دل رو پنهان  کنم ..

  همان‌طور که چاقوی جراح، اعضا و جوارحم را آشکار می‌کنه، عشق نو‌ هم نسخه‌های دیگری از خودم را برملا میکنه که در این نیمهٔ دوم عمر سعی در کنار گذاشتنش داشته ام   . 

 پس ، تازگیِ خودمحورانه اش ، بی ملاحظه منو پس می‌زند..

 

 

پ.ن؛در برابر كسي كه دشمني در او به كلي مرده است، ديگران نيز نمي‌توانند دشمني بورزند؛چرا كه او با كسي ستيزي ندارد..«پاتانجالی»

م.ن؛ و عشق ضد هیچ چیز نیست..

رگ خواب!نیمهٔ پر!

    والله قسم دو خطای فاحش مشاوره ای قرن اخیر همین دو‌عبارته !! اخه مگه دوره غارنشینیه؟؟ که با سکس و از خستگی و دویدن در پی شکار بخوابیم و برای تنازع بقاء بخوريم و بجنگيم كه فقط بر داشته ها تمركز كنيم و بصورت یک دایرهٔ محدود بر يك دور تسلسل و باطل ؛ حلال مشكلات مون غش و ضعف برای نيمهٔ پر لیوان باشه و برای کنترل و‌تعامل و مراودات مسالمت امیز و صلح امیز و ارامبخش طرف مقابل رو بخوابونیم ؟؟!!!

   واقعأ جلّ الخالقي كه اينهمه پیامبر برای بیداری و اگاهی بشر فرستاد.. نه برای خوابیدن و مسخ کردنش و فتبارک الله احسن الخالقین که همه ذرات خلقت را برای پر کردن خونه های خالی شطرنج زندگی مون قرار داد تا از شگفتی و هیجان و حظِ آفرينش چنان مبهوت و انگشت به دهان بمانيم كه هرچه ليوان و پري و داشته و گنج و سرمايه داريم ناچيز ببينيم و در كشف پر كردن خالي ها و خلأهاي وجودي و كمبودهاي هستي مون باشيم ..

ترخدا دست ورداريد از اين نصيحت كه ؛ رگ خوابشو پيدا كن ؛ مشكلاتت حل ميشه!!! زشته به مولا .. تا كليد چراغ بيداري منتظر زدنه ، تا نور و اگاهي مشتاق يه جرقه اس كه يه نفر بزنه و ديگري رو بندازه تو جريان نور،  رو روال و رومدار تا روبراه بشه و به صلح و صفا برسن ؛ اخه چرا خواب ؟؟؟؟!!!!

ترخدا دست وردارين از فوكوس كردن : روي نيمه پر ليوان كه اگر سمي نبود كسي از شما راهنمايي و مشاوره و پند و نصيحت نميخواست!!! چه بسا همون نيمه بايد خالي بشه تا جا براي تازگي و ريشه هاي يه گياه ، يه دونهٔ از پوست در نيومده ، يه نهال نورس ، يه گل به دنبال سرزمين رشد ، باز بشه .. 

اين روزا چراغ بيداري و پر كردن نيمه هاي خالي ليوانامون و خاليِ خونه هاي دل مون با اگاهي روي كوچكترين افريده ها و داشته ها ؛ حتي جيك جيك پرنده ها كه روايت زندگيشونه ، و رقص برگها كه خودشونو دادن دست باد و غصه كنترل هيچيو نميخورن، بهترين رگ خوابيدن در پر قوي زندگيست ..

پ.ن؛ بسیار میبینم فاصلهٔ سرد و خشکی بین همزیستهایی بنام «زن و شوهر»، که سالهاست یکی بدنبال پیدا کردن رگ خواب دیگری و آن دیگری درپی زدن کلید بیداری هر روز از هم دورتر شده اند ، خوب و در ارامش زیسته اند اما نه در اگاهی و فهم زندگی نه در چشیدن طعم زندگی با مزهٔ مشترک که هرکدام در منوئی متفاوت، که در نور چراغ خوابی  فقط برای زنگ خطر، یکی  غرق در خواب و ‌یکی برای دو‌نفر بیدار،  که این هممداری و همبالینی و همپری برای پروازی یه سویه نبوده ست، شوربختانه..

رهاش کن !

گاهی اوقات واسه داشتن یه‌سری چیزا،

باید بهای سنگینی بدیم.

واسه داشتنِ اتاق خواب شیک‌ و لوکس ، حتی خرید  یه تشک استاندارد و گرونقیمت ، ستون مهره ها و خواب عمیقتو می‌فروشی، چون باید خیلی زحمت بکشی تا بهش برسی ..! 

واسه  داشتن یه شغل ابرومند ؛ زمان استراحت و ارامش و تفریح و همراهی گرانبهاء با عزیزات رو فدا میکنی ، از سلامتی و تغذیه  ارزشمند و جبران نشدني ؛  خودتو محروم میکنی تا اون مقام بالاترو بدست بیاری ...

چند دور ، دور بازار ميگردي و شیرهٔ جونت در میاد تا هدیه ای که پسرت دوست داره براش بخری ، اخرشم نمیپسنده ! وام میگیری همسرتو میبری مسافرت ، اونجا بخاطر حرفهای صدمن نوشای روزگارتو سیاه میکنه ! يه غذاي خيلي خوشمزه با هزار زحمت و سرپا ايستادن درست ميكني خودتو از پا و كمر و استخوون درد ناكار ميكني تا فقط دوستتو، مادرشوهر خواهرشوهرتو خوشحال كني،اخرشم یا حرف و حدیث توش در میاد یا میشه لطف مکرر حق مسلم ..

 همه این واقعیتهای ملموس یه طرف ؛ یه طرف  یه جایی تو روح ادمها هست که پنهانه ، خرید و فروشش با جان سر و کار داره، یه بندهایی به دل ادم میزنه که شاید، پای ادمو میبنده به زمین ، گره میخوره به جایی که نباید .. 

یه نوع روابطی هست که واسه ادامه‌دار شدنش، باید آرامشتو بفروشی. رابطه هایی که نمیدونی تهش چه ته دیگی برات گذاشتن! رابطه هایی که رو‌مدارت حکم محور ندارن ، تو هم چرخ دنده نیستی، و‌نمیدونی اصلا چرا باید به این خورشیدای سوزنده نزدیک بشی و‌ بسوزی ؟؟!!! 

این رابطه‌ها زیادی گرونن، چون باید جانتو بفروشی تا رابطه رو بخری و شاید یه عمر مضطرب باشی که کی تموم میشه ، نه که لذتش، بلکه عذاب تحملش و رنج  تهی بودن از جان...!! 

پس رهاش کن!

 

گاهی آرامشِ انسان، در همین؛

دور ایستادن هاست.. در ندیدن ها و نشنیدن ها...

ای داد بیداد

‏دوست داشتن خیلی عجیبه. 

اخلاق و رفتارت شبیه طرف میشه، قیافت شبیهش میشه، 
بوی اون آدمو میگیری، 
علایقت علایق اون آدم میشه، 
اهدافش میشه اهدافت، و تو، میشی اون؛ 
حالا تو این وضعیت فکر کن ؛دنیای درونتو ‌کشف  کنی ، وسعتش تو رو مشعوف میکنه و عظمت دنیای منحصر بفرد خودت ، خویشتن خودتو بهت نشون میده .. بعد رو اون قلعه و در اوج ، با طنابهای گره خورده به یه همراه و همنورد و همپیما ، به عقل نه چندان نارِسِت ميرسه که خود واقعی و شکوفا شده ات ،  در يگانگي و در يك مدار برتر و كاملا مجزا پیدا شده «بتنهایی»...... 

                   ای‌ داد بیداد...!!

معاشرت

⭕️ "معاشرت باید سه ویژگی برابری جویی، ثبات و تعهد را داشته باشد." مصطفی ملکیان

🔹باید توجه داشت که انسان به معنای واقعی کلمه، تنها است و عمیق‌ترین معنای تنهایی، تنهایی اگزیستانسیال است ؛(زندگی بی‌معناست مگر اینکه خود شخص به آن معنا دهد. این بدین معناست که ما خود را در زندگی می‌یابیم، آنگاه تصمیم می‌گیریم که به آن معنا یا ماهیت دهیم) و این تنهایی یک واقعیت انکارناپذیر است. تنهایی چهارده معنای مختلف دارد که عمیق‌ترین معنای آن‌که همه فیلسوفان و روان شناسان وجودی و اعماق، آن را اصل مسلم و از وجوه تراژیک زندگی می‌دانند همین تنهایی اگزیستانسیال است. فارغ از این تنهایی که گریز و گزیری از آن نیست و اکنون مراد ما نیست نوعی دیگر از تنهایی در زندگی وجود دارد که اضطراب‌آور است و ما باید این تنهایی را از بین ببریم.

🔹هر انسانی به‌نوعی هم‌نشینی و معاشرت نیاز دارد که قدما از آن به مصاحبت تعبیر می‌کردند. این دسته از معاشرت‌ها اگر سه ویژگی را داشته باشند بسیار به کاهش اضطراب و دل‌نگرانی کمک می‌کنند زیرا احساس تنهایی ما را رفع می‌کنند. ویژگی اول این معاشرت‌ها این است که در ارتباطات بین طرفین برابری جویی باشد و طرف مقابل از موضع برتر برخورد نداشته باشد، زیرا اگر در رابطه برابری نباشد آهسته‌آهسته احساس حرمت و عزت‌نفس در یکی از طرفین از بین می‌رود و فرد دچار احساس تحقیر و بی‌اعتنایی می‌شود و درنتیجه آسیب این نوع معاشرت که در آن عزت‌نفس آدمی محفوظ نمی‌ماند بیشتر از فواید آن است.

🔹 ویژگی دوم این است که در باب ثبات این ارتباط، نوعی اطمینان عقلانی وجود داشته باشد و بتوان ثباتی را برای این ارتباط پیش‌بینی کرد. ارتباطاتی که دوام ندارند به رفع تنهایی انسان و درنتیجه کاهش اضطراب و رنج او کمک نمی‌کنند، در اینجا منظور لزوما ارتباطات عاشقانه نیست؛ بلکه معاشرت به‌صورت کلی را شامل می‌شود.

 

🔹سومین ویژگی این است که در معاشرت تعهد وجود داشته باشد؛ یعنی طرف مقابل نوعی الزام نسبت به دیگری در خود احساس کند و درواقع تا حدی درد و رنج و شادی دیگری را درد و رنج و شادی خود احساس کند. در روان شناسی به این دسته از معاشرت‌ها که سه ویژگی برابری جویی، ثبات و تعهد را دارا است و فرد آگاهانه آن را انتخاب می‌کند، معاشرت‌های گزیده می‌گویند و معاشرت‌های گزیده در کاهش اضطراب خیلی مؤثر است و به دلیل این‌که رعایت این سه شرط در دوستی‌ها دشوار است، معمولاً تعداد معاشرت‌های برگزیده محدود است.

 

🔹 در باب اهمیت معاشرتهای برگزیده به این نکته اشاره کنم که تحقیقات خانم الیزابت کوبلر راس که به او روان شناس مرگ می گویند و به مدت چهل سال یک تیم را برای روانشناسی افراد در حال احتضار (افرادی که به صورت سابجکتیو یقین دارند که از بستر بیماری زنده نخواهند برخاست) مدیریت می‌کرد نشان داد افراد در حال احتضار، از مرگ پیش روی خود بشدت هراسان هستند و نیز عاطفه های منفی فراوانی نسبت به زندگی پشت سر گذاشته خود دارند و پنج عامل در این هراس و عاطفه های منفی تأثیر گذار است که عامل سوم، نداشتن معاشرت های برگزیده است.

🔹🔹زندگی واقعی انسان با ملاقات‌های او آغاز می‌شود. بنابراين برای كسانی كه در جستجوی مفهوم واقعی زندگی هستند، انتخاب دوستان و معاشران از اهميت زيادی برخوردار است و می‌تواند تمام آينده‌تان را تحت‌الشعاع قرار دهد.«کیم_وو_چونگ»

دوچرخه سازی بنام‌ فرزاد

ایشون مادر بنده هستن؛ 

یک ساعت گپ و گفتگو از افرینش و زندگی پرفراز و نشیب شون.. الهی تا دمی هست و بازدمی مدارم دورش بگرده که بسیار مادرمه ..💞

 

https://www.instagram.com/tv/CGTT3I-Feh8/?igshid=1gri08q47d6em

 

 

هرچه بیشتر کسی رنجدیده باشد، به همان میزان، معتقدم که شوخ طبع می‌شود. تنها با عمیق‌ترین درد و رنج است که کسی قدرت واقعی استفاده از شوخی را پیدا می‌کند.

«سورن_کی_یرکگارد»

 

 

دوست یا رفیق۲

.

واژه «دوست» را در فرهنگ لغت جستجو کنید! به شما میگوید ضد دشمن!

واژه «رفیق» را جستجو کنید و این بار به شما میگوید همراه!

میخواهم بگویم واژه ها خودشان عالمی دارند. هر کدام به اندازه ی کفایت ، راه و چاه را به ما نشان میدهند!

دوست، در لحظه پیدا میشود و در لحظه ای هم ناپدید. رفیق اما فرق دارد، زمانی که می آید به ماندنش بیشتر دل میبندی تا اینکه منتظر رفتنش باشی!

زندگی هرکدام از ما آمیخته ای از دوست و دشمن هاست، اما کم پیش می آید که رفیق ها همدیگر را پیدا کنند!

رفاقت های پایدار از وفاداری می آیند و دوستی های فراوان از چرب زبانی!

انتخاب کنید که میخواهید کدام باشید، یک وفادارو شهدگل یا فقط شیرین بیان ؟«امیر مسعود ضرابی»

م.ن۱؛ دوتا از خواص شیرین بیان رو‌مطرح‌ میکنم که خیلی به خواص دوست میچسبه بچا، یعنی کلام شیرین دوست ، زخمهای کلامی رو شفا میده و مرحمی ست بر حرف دل  ؛ 

۱.زخم‌های آفتی مکرر و دردناک که به زخم‌های دهانی معروف‌اند، نیز با شیرین بیان بهبود می‌یابد. زخم‌های دهانی یا آفت‌ها زخم‌های غیرمسری کوچکی هستند که در بافت داخل دهان و روی لثه‌ها ایجاد می‌شوند. مطالعات نشان داده است که درمان آفت با عصاره‌ی شیرین بیان منجر به بهبود قابل‌ توجهی در درد و التهاب در افراد شده است. مواد مفید موجود در شیرین بیان به تسریع بهبود این زخم‌ها کمک می‌کند و در تحریک مکانیسم دفاعی بدن مؤثر هستند.

۲.کاهش؛استرس طولانی‌مدت و تولید همیشگی آدرنالین و کورتیزول درطول زمان، غدد فوق کلیوی را خسته می‌کند. شیرین بیان می‌تواند به غدد فوق‌کلیوی کمی استراحت بدهد. عصاره‌ی ریشه‌ی شیرین بیان غدد فوق کلیوی را تحریک می‌کند و موجب می‌شود که میزان هورمون کورتیزول در بدن در سطح سالمی قرار داشته باشد.

م.ن ۲؛ و اما «رفیق »مثل گلاب و عطر شهد گلِ عسل سازِ قوت قلب ست و حیاتِ جانْ.. تا زماني كه  دمی میاید و بازدمی میرود ..

اولیویه بوردو

در انتظار بوجانگلز/ داستان عشق و جنون

در انتظار بوجانگلز/ داستان عشق و جنون

رمان در انتظار بوجانگلز، نوشته اولیویه بوردو، به همت نشر ماهی به چاپ رسیده است. اولیویه بوردو در سال ۱۹۸۰ در شهر نانت فرانسه به دنیا آمد.

او سومین فرزند دفترداری اهل همان شهر است. مشکل شنوایی و برخی مشکلات جسمی دیگر او مانع از ادامه‌‌ تحصیلش شد و حتی نتوانست دیپلم بگیرد. در خانه‌ پدری از تلویزیون و بازی‌های کامپیوتری خبری نبود، درنتیجه او برای گریز از کسالت به مطالعه روی آورد.

حوزه‌ مطالعاتش بسیار گسترده و متنوع بود، از آثار کلاسیک‌ گرفته تا آثار نویسندگان غیر فرانسوی و زندگی‌نامه ورزشکاران مشهور. پس از ترک تحصیل، به کارهای کوچک روی آورد، از جمله کار در معاملات بانکی و گرفتن نمک از دریا.

بوردو سرانجام تصمیم گرفت این کارها را رها کند و وقتش را به نگارش رمان اختصاص دهد. دو سال را صرف نوشتن رمانی پانصد صفحه‌ای کرد که بسیار غم‌انگیز و یأس‌آور بود، اما هیچ ناشری حاضر به چاپ آن نشد.

او با موافقت پدر و مادرش در خانه‌ای که در اسپانیا داشتند ساکن شد و تصمیم گرفت رمان دیگری بنویسد، ولی کم‌حجم، با فضایی شاد و بازیگوشانه.

رمان را در هفت هفته به پایان رساند و آن را برای ناشری فرستاد. اثر بلافاصله پذیرفته شد و با عنوان در انتظار بوجانگلز به چاپ رسید. خوانندگان و منتقدان استقبال بسیاری از این کتاب کردند تاجایی که به زبان‌های متعدد ترجمه شد و جوایز متعددی را به خود اختصاص داد.

بوردو خود در مورد این کتاب می‌گوید: «این داستان زندگی حقیقی من است، البته با دروغ‌هایی اینجا و آنجا، زیرا زندگی اغلب چیزی جز این نیست.»

قسمتی از کتاب در انتظار بوجانگلز:

پاپا مرا زیاد به سینما می‌برد. سینما تاریک بود و می‌توانست بی‌آنکه او را ببینم اشک بریزد. با این همه، وقتی فیلم تمام می‌شد، چشم‌های قرمزش را می‌دیدم. البته هیچ به روی خودم نمی‌آوردم. موقع اسباب‌کشی، دو بار اختیارش را از دست داد و در روز روشن زد زیر گریه. گریستن در روز روشن واقعاً فرق می‌کند، چون نشان‌دهنده‌ میزان دیگری از اندوه است.

ادامه نوشته

تو نه ! شما ..

🔹🔹🔹مادرش به او یاد داد که همه را شما خطاب کند، 

چون معتقد بود "تو گفتن" زمینه‌ساز سلطه‌ی دیگران بر ماست. 

به او گفته بود "شما" اولین سد امنیت در زندگی است..«اولیویه_بوردو»🔹🔹🔹

وه كه ؛ چه روزها و شبهايي با فرزاد و فرشاد كلنجار رفتم سر اين كلمهٔ «شما»!!!! بهشون میگفتم حتی وقتی با هم دعوا میکنید باید بهمدیگه بگید شما !!😂 میگفتن اخه مامان مگه میشه مثلا بگم داداش شما چرا زدی تو پام ؟ یا چرا شما منو اذیت میکنی ؟؟ میگفتم بله ، اتفاقا همین موقعها بگید شما !!! 

    حق ندارید به هیچکس «تو» بگید ؛  - تو -  فقط مال خداست .. همه برای شما ، «شما» هستن..

   در حال حاضر  هنوزم که هنوزه مارو شما خطاب میکنن .. گرچه فکر کنم بین دوستاشون قانون مامان ، برداشته شده و دور از چشم ما اونا «تو» شده اند ..! اینجا ایتالیایی ها انقدر تعجب میکنن میشنون منو‌ فرزاد و فرشاد و باباشون  هنوزم بدون استثناء همگي همديگه رو «شما» خطاب میکنیم ، حتی من  به مامانم شما میگم...!!! 

بنظرم نشون دهنده رسمیت و سردی و فاصله نیست، بخصوص در خانواده ، حفظ حریم و فرو‌نرفتن در هالهٔ فردی یکدیگه اس .. احترام گذاشتن به مرز و فضای شنیداری مخاطب و منتقل کردن یک بار کلامی مثبت در زمان گفتگوست ، حتی وقتی در حال انتقاد یا شکوه و شکایتیم.. 😍

وجودْ

  آن قسمت از وجود انسان، که ظاهرأ برای دیگران است،مفهوم ، محتوي و ترجمانِ  خودِ آدم است. خانهٔ آدم، اثاث آدم، لباس‌های آدم، کتاب‌هایی که می‌خواند، معاشرینی که دارد، همهٔ این‌ها معرف وجود او است، با این پیشینه که از غار به شهر مهاجرت کرد، تا وجود و شخصیتش را آجر به آجر با ملات دیگران بهتر و محکمتر بسازد ... «منو هنری جون _جیمز»

In life what builds me up, burns me out and what burns me out, builds me up.

چه ساختن هایی که مرا سوخت و چه سوختن هایی که مرا ساخت.

 

امروز ؛ يك سوال يك جواب

درود و صدها درود
یه سوال داشتم؟
میشه بفرمایید تقابل سنت و مدرنیته از نظر شما خوبه یا بد؟
ایا ایتالیا که شما هستین از نظر فرهنگیو افکار و اندیشه هم مدرنیته هست یا فقط از نظر سخت افزاری و زیرساخت ها یک کشور مدرن هست؟؟

[پاسخ:]

سلام و‌درود از بنده اس عزیزِعزيز😍
والا اين شش سالي كه اينجا بوده ام رنگين كماني از فرهنگ و سنت و مدرنيته ديده ام عزيز،امتحان گواهينامه بسبار سخت و قانونمند تا جايي كه خيلياشون تن درنميدن بهش ، اما رانندگي تا حدودي مثل ايران، (پسرم از المان که وارد میشه ، میگه از راهنما نزدنشون، از بی احتیاط بودنشون، از نوع رانندگی شون میفهمم از مرز گذشتم!!😂)جريمه ها اروپايي و سنگين ، حتی برای حق تقدم عابر پیاده، حقوق معلولین جریمه ها زیاده  ، قوانين مدارس مدرن و به روز، تربيت بچه ها اپ تو ديت، رابطه عروس و مادرشوهر هنوزم خيلي جاها سنتي مثل ايران (يبار تو يه بازارِروز يه فروشنده داد ميزد؛ارزونش كردم بيا بخر برا مادرشوهرت😂!)اما يه چيز بسيار جالب توجه كه من بسيار تعمق كردم بين شون و در تعامل باهاشون نود و پنج درصدشون دنبال اخلاقيات و اوشو و بودا و نميدونم فلان مرشداخلاقي و فلان رهبر روحاني و خط مشي فكري خاص براي تعالي و مدار برتر نيستن !!!

فقط زندگي شونو ميكنن در ارامش و در درون ، در لاك خودشون فارغ از دغدغه هاي ما ايرانيا كه انقدر سرسام اور لحظه هامونو نابود ميكنيم.  بعد ميخوايم با اموزه هاي اخلاقي و كتابهاي معنوي و ادمهاي فرهيخته و ريسمانهاي متعالي ؛ هرس بشيم و شاخ و برگاي اضافي مونو بزنيم !!

اينجا ميبينم حاشيه نميسازن تو زندگيشون كه بخوان روان درماني كنن، گره نميزنن كه بخوان دنبال گره بازكن باشن ، هرجا لازمه و راحتن مدرن اند هرجا سنتها بهشون ارامش ميده در پي اش ادامه ميدن هرجا فرهنگ شون قابل احترامه احترام ميذارن ،

لُب كلام گير و گرفتاري ندارن..

در مداري خودمدار رو به جلو در حركتن ، نميگم خيلي پيش رفته اند . ايتاليايي ها خيلي مدرن و پيشرفته نيستن . درصدي ازاردهنده هم دارن ، شايد نژاد پرست ، شايد داراي صفات اخلاقي بسيار ناپسند؛  بين شون هست . مثل همه جاي دنيا ولي در كل و در مجموع مردماني از پل ازمون و خطا گذشته اند ، 
از جنگ جهاني دوم درسهاي بيش از حدي گرفته اند كه ايرانيها از هشت سال جنگ شون نگرفتن متاسفانه ..
ايتاليا و ايتاليايي ها رو برتر يا در مدار بالاتري از ايران و ايرانيها نميبينم اما مردماني داره در مداري  رو به بهترشدن ، رو به جهاني بالاتر و خودشون در تلاش هستن كه برسند به كشورهاي جهان اول حتي با داشتن مافيا و سردمداران نه چندان دلسوز ..  

پ.ن١؛راستي چون اسمتونو نميدونم عزيزِعزيز خطابتون ميكنم
عزيزِعزيز يادم رفت نظر خودمو بگم اولين سوالتون؟🙈
بنده حتي در ايرانم تابع هيچ قاعده خاص سنت و فرهنگ و تمدني نبودم اينجا هم نيستم هركاري كه بهم حس خوب و تعالي بده نرنجم و نرنجانم انجام ميدم ايرانم همينجور بودم و براي خيليا ناهنجار و غيرقابل تحمل و نپذيرفتني و غيرقابل قبول بودم ، اينجا با ازادي بيشتري خودمم ، كمتر كسي ميتونه بهم گير و بند بزنه و دست و پامو با اصول اجتماعي و اداب و رسوم از قبل نوشته شده و نقاب وار ببنده ، فكر كنم زيادي مرغ وحشي ام .. 
اما بي رودرواسي و با تمام وجود تمام سعيمو ميكنم؛

١.زنبورعسل كارگري باشم..

٢.درپي عطر وشهدگلا..

٣.عسل شيرين زندگي بسازم تا فصل زندگيم تموم بشه و

٤.مطمئنم هرجا نيش بزنم ميميرم.اينا اصول زندگي من هستن عزيزِعزيز ..  

يه ميني پي نوشت  ؛ 
سنت و مدرنيته و فرهنگ و اصالت و اصول و اخلاقيات اصلا در تقابل نيستن عزيز، در تعامل و همراستا هستن..😍😉