سالها پیش که جوون بودم مرحومه خاله ام حرفی زد که حالا تو‌ پیری تازه معنیشو فهمیدم!

میگفت یکم از جوونی تون برای پیری تون پس انداز کنید! اخه مگه میشد؟ چطور میتونستم از یه سری کارا چشم پوشی کنم؟ اروم بگیرم و نذارم تحلیل برم؟

اینو فهمیده بودم که حتی یخچالی که از اهن ساخته شده بعد از بیست سی سال فرسوده میشه، و اگه درست ازش استفاده نشه ، خیلی زودتر از بیست سی سال میره جز اسقاطیا!!

اما فکر میکردم برای ساختن زندگی و داشتن نداشته ها، اونهمه دوندگی ضروریه، میتونم از یخچال قویتر باشم و صدسال یه نفس روپا باشم!!...

الان که تو مسافرتها، مهمونداریها، گشت و گذارها، میبینم بیشتر از دو روز نمیتونم بگردم ، سرپا باشم و فوری ته میکشم، استخوونای کمرم قشنگ رو هم ساییده میشه و منو پابند تو خونه موندن و استراحت و دوادرمون میکنه ؛ فهمیده ام اگه اونروزا بیشتر حواسمو جمع سلامتی کمر و زانوهام میکردم، کمتر دوندگی میکردم، و خیلی از باورهای خوب سمی رو کنار میذاشتم ،میتونستم انرژی ذخیره داشته باشم برای الانم..

وقتی فرشاد با اون عقل بچگیش میگفت ؛ مامان جان، نرو اینهمه سبزی بخر با گردن درد و کمردرد برامون قورمه سبزی درست کن! ما بدون این غذا نمیمیریم! حرفشو درک نمیکردم..!

فکر میکردم مامان خوب بودن یعنی درد بجون خریدن!

وقتی ازم کار خیاطی میخواستن، از بس باور ادم خوب بودن داشتم با هزار بدبختی قبول میکردم فقط بخاطر اینکه پشت سرم بگن، کارش خوبه، یا خانم خوبیه!!

وقتی خودم توان مهمونی دادن نداشتم یا خسته بودم بازم از ترس ادم بد بحساب اومدن؛ به ادمای نیارز سرویس میدادم و خدمت میکردم و از جون مایه میذاشتم ، نمیفهمیدم دارم تحلیل میرم، اهن وجودم داره زنگ میزنه، دارم به مرور اسقاطی میشم.. نمیفهمیدم این باورهای خوب جا افتاده، همون سم هاییه که داره منو اب میکنه تا از جوونیم برا پیری چیزی نمونه!!

الان دیگه خیلی دیره !!برای باورِ کنارگذاشتن باورهای سمی خوب!