یه سوال تو روانشناسی هست میگه ببینید پنج سال دیگه تو چه موقعیت وشرایطی هستید؟
یعنی پنج سال پیش حتی دوسال پیش؛ هرگز فکرشو نمیکردم تو این حس و حال الانم باشم ..
و انقد از گره های کور زندگیم باز شده باشه! گره هایی که فکر میکردم تا ابد هستن و فقط پاره کردن نخ زندگی و شاید دوباره گره زدن راه چاره شون بود ..
تو روانشناسی زرد( الان که تجربه شو پیداکردم ، به این نکته و راهکار میگم زرد!) میگن : هرگز سعی نکنید همسرتون ، شوهر، زن، پارتنر، یا soulmate تون رو تغییر بدین ! کار خطاییه! یا ، انتظار نداشته باشید با هرکی ازدواج کردین عوض بشه!
چرا اخه ؟! چرا با این دیدگاه ، مشاورا و مثلا روانکاوها و روان درمان ها ،ادما رو به سمت یه تقدیر محکوم و محتوم سوق میدن ؟
سال گذشته بطور اتفاقی و تقریبا همزمان دوتا از دوستام که امریکا هستن با پیام و تلفن از مشکلی که با همسراشون داشتن برام گفتن و اینکه چون دوستی مون خانوادگیه، همسراشون گفته بودن ، تو حل و قضاوت در این مشگل زن و شوهری فقط نظر و راهکار منو قبول دارن !
حرف زدیم و با تبادل نظر و گفتگو شکرخدا حل شدو حل شدن در یک ارامش خانوادگی و تونستم تاثیرگذار باشم..
حمل بر خودستایی و خودشیفتگی نباشه، اما این دوتا تلنگر برای خودم، بیشتر هشداردهنده و زنگ بیداری بود!
چرا منی که میتونم در حکمیت و راهنمایی تو زندگی دیگران انقد راهگشا باشم؛ چرا هنوز بیشتر از چهل ساله نتونستم تو زندگی مشترک خودم گره های کور رو با درایت خودم باز کنم ؟
پس معلومم شد عیب و ایراد و اساس خرابی کار از من و رفتار و منش من بوده ! اگر من درست و اگاهانه (همونجور که برای بقیه ننه هستم ) برای همسر خودم زن بابا نبودم و درست رفتار میکردم و کمکش میکردم که تغییر کنه حتما سالها پیش این گره های کور به دست خودم باز میشد و نیاز به دست و پا زدن با چنگ و دندون نداشت ..
چقدر متاسفم که تو این نیم قرن و اندی سال؛ تلاش نکرده بودم برای همیاری و همکاری در جهت تهذیب نفس مشترک زندگیم.
باید مثل یه باغبون که تو هر فصلی در تلاشه تا گلاش شاخه اضافی نداشته باشن و اونا رو به موقع هرس و ابیاری و پاشت میکنه ، کمکش میکردم تا جهت درست رو ببینه ..
منی که ادعا دارم خودم درست بوده ام ، چطور نشستم و دیدم نادرستی ها رو و مثل یک قربانی فقط پذیرشمو بالا بردم!؟؟
گاهی ادما مثل یه فانوس مثل یه شمع مثل یه لامپ ، نیاز به دستی دارن تا روشن شون کنه ، تا بتونن روشنی بخش باشن ..
حالا یاد گرفته ام در حد توان و اگاهیم ؛کلید نور باشم و نپذیرم کسی تو تاریکی باشه و منم با حس یه تباه شده بدنبالش ادامه بدم ..
درسته یه مقلب القلوب و الابصار بالاتر و قدرتمندتر از ما داره هستی رو میچرخونه، اما به یقین دستهای ما میتونن دست چرخاننده اون نیروی برتر و الهی باشند ..
فکرشو نمیکردم انقدر موفق بشم و شکر و حمدخدا بینهایت ..🙏
پ.ن: نمیدونم این مطلب رو کی نوشته توی تلگرام از یکی از کانالها دریافت کردم ؛ جالب بود؛
«انقد باهم بسازيد،انقد تفاوت هاى همو درك كنين تا بشين لنگه ى هم و به تفاهم برسين..
اونوقت يهو به خودتون مياين و ميبينين شدين يه روح تو دو تا جسم..
همو ياد بگيرين،همو بلد شين..
اونجورى ديگه جدايى پيش نمياد تا با دل شكسته از هم دور شين و بِكَنين از هم!!
بجاى كندن بشين وصله ى هم..»
🩵🩵💚💚🤍🤍💛💛