کتاب ظرافت جوجه تیغی

کتاب ظرافت جوجه‌تیغی

کتاب ظرافت جوجه تیغی رمانی زیبا با درون‌مایه‌ای قوی از خانم موریل باربری، رمان‌نویس مراکشی‌الاصل و استاد فلسفه است. به هنگام انتشار کتاب در سال ۲۰۰۶ از رمان استقبال گسترده‌ای شد و با فروش میلیونی و جوایز متعدد موفقیت‌های زیادی برای نویسنده‌اش به همراه داشت. این رمان همچنین در سال ۲۰۰۷ جایزه سال اتحادیه ناشران فرانسوی را از آن خود کرد. در سال ۲۰۰۹ براساس این کتاب فیلمی نیز ساخته شده است.

ظرافت جوجه تیغی کتابی است که همانند اسمش ساده و معمول نیست! کتابی با بن مایه فلسفی، عمیق اما دلچسب، کتاب سخت‌خوانی که به مرور آسان می‌شود! به طور کلی می‌شود گفت که اگر به دنبال کتابی هستید که هم میل شما را به فلسفه و موضوعات اجتماعی اقناع کند و هم ذات داستانی داشته باشد، این کتاب برای شماست!

دوستی با زندگی

چند روز پیش یه مصاحبه دلپذیر دیدم از کیانوریوزجان عزیز؛ ازش پرسید: بنظرت بعد از مرگ چی میشه؟ جوابش به مغز استخوونم نشست ؛ «کسایی که دوستمون دارن دلتنگ مون میشن ....»

نمیدونم ذهن ماست که نشونه ها رو برامون روشن میکنن؟! یا نشونه ها ذهن مونو به سمت و سوی نور میبرن !؟طی این یک سال گذشته، نشونه ها حسابی ذهن منو روشن کردند و

(کسی راز مرا داند کز این رو به ان رویم بگرداند؟!)

در هرصورت چیزی که بودم و دیدگاهم نسبت به مرگ و زندگی در سال گذشته نسبت به اکنون خوشمزه، به جرأت میتونم بگم، به بلندای نیم قرن تغییر کرده..

پنجاه و پنج سال بدنبال هدف از زندگی که نه ؛ میدونم هدف رشدو تکامل بوده؛ اما هدف از زنده بودن چیه؟، بوده ام ...

تازه به این عقل نارس و ناپخته ام رسیده که درسته باور دارم بعد از مرگ بصورت یه انرژی(شاید تکامل یافته ، شایدم بصورت ناقص به جسم بعدی منتقل میشم) به کهکشان میپیوندم ! اما برای گلایی که پرورش دادم و اهلی کردم ، برای عزیزایی که بعد از من میمونن چه اتفاقی میافته؟ غیر از اینه که شاید یه درصد یکی از گلای باغم هرگز نتونه با این از دست رفتن سازگار بشه؟ و من باعث و بانی یه زجر عمری براش باشم!منی که همیشه خواستم عین زنبور عسل نیش نزنم که اگه بزنم خودم میمیرم....

شکروحمدخدا هدف از زنده بودنم را با عشق بیشتر به عزیزایی که میدونم دوستم دارن، پیدا کردم ...🙏

بقلم جناب عباس عبدی

🪴«مادران طلایی» چگونه نسلی بودند؟

از حدود هشت ماه پیش که مادرم درگذشت، تاکنون چند تن از دوستان هم‌نسل من نیز در غم از دست دادن مادر خود نشسته‌اند. از همان زمان قصد داشتم یک یادداشتی درباره یکی از مهم‌ترین نسل‌هایی که در شکل‌دهی جامعه جدید ایران نقش بی‌بدیلی داشت، بنویسم. شاید هنگامی که این یادداشت را خواندید، تا حدی با من هم‌عقیده شوید که چرا آنان را «مادران طلایی» نامیده‌ام.

مادرانی که حدودا متولد ۱۳۰۰ تا ۱۳۲۵ هستند و اکنون شاهد خاموشی آخرین‌های این نسل هستیم. آنان در مقطعی مهم از تحول تاریخی ایران به دنیا آمدند، در دوران اولیه گذار از یک جامعه سنتی به سوی جامعه‌ای مدرن که سیر تحول آن ده‌ها سال طول خواهید کشید. تولد این نسل از مادران در جامعه کاملا سنتی بود و مرگ آنان در جامعه‌ای بود و هست که کمابیش از سنت گذر کرده است.
آنان شاهد تحولات بسیار بزرگی بودند، به‌طوری‌که انطباق دادن خود با این تحولات برایشان سنگین بود ولی تحمل کردند و با آن همراه شدند. نسل امروز نمی‌داند که این مادران در چه شرایطی رشد کردند؟ با چه ارزش‌های اجتماعی بزرگ شدند و اکنون در هنگامه پیری شاهد آن هستند که نوه‌ها و نتیجه‌های‌شان چه ارزش‌ها و رفتارهایی دارند؟ طبعا هر نسل حق خود را دارد ولی تحمل و‌ هضم کردن چنین تحول بسیار بزرگی از عهده هر کسی ساخته نبود. این مادران در کودکی خود در فضای کاملا سنتی زندگی کردند. به تعبیری از پدران و مادران خود نیز چیز چندانی جز سلطه ندیدند. در زمانی که سواد، به ویژه در روستاها رایج نبود.

تعداد باسوادان این نسل مطابق نتایج سرشماری سال ۱۳۴۵ کمتر از ۸ درصد است و آن‌هم حداکثر سواد خواندن و نوشتن و متمرکز در مناطق شهری است، این رقم در روستاها زیر ۲ درصد بود. در نتیجه بعدها در میانسالی به فکر خواندن و نوشتن هم افتادند که برایشان در آن سن و سال کار پر زحمتی بود. آنان در جامعه پدرسالار و مردسالار با اختلاف سنی حدود ۱۰ سال ازدواج می‌کردند، لذا غالبا در کودکی و زیر سن قانونی عازم خانه شوهر می‌شدند، آن‌هم با مردی که بعضا بیش از ۱۰ سال از خودش بزرگ‌تر بود.

میانگین تعداد فرزندان زنده آنان ۶، ۷ و ۸ نفر بود که اگر فوتی‌ها را اضافه کنیم، به‌طور معمول در چارچوب آماری فرزندآوری طبیعی درمی‌آیند، یعنی بدون پیشگیری و با بیش از ده فرزند مرده و زنده و سقط شده مواجه می‌شویم. تسهیلات زندگی و بهداشتی در حداقل‌های خود بود. بسیاری از آنان به شهرها آمدند و خارج از روستا که تحت پوشش نوعی از همیاری خانوادگی بود، در شهرها به تنهایی بار اداره خانواده را متحمل شدند، در واقع آنان از یک ساختار خانوادگی گسترده در روستا که با پدر و مادر و همسر و اقوام بود به خانوارهایی با ساختار هسته‌ای شامل زن و شوهر و فرزندان و در محیط غریب شعری پرتاب شدند. گفتن اینها ساده است ولی تحمل و تطبیق‌پذیری با آن، توان فراوانی می‌خواهد.

نقش این کودک مادران بی‌سواد از نظام سنتی رانده در جامعه شهری مانده، چه بود؟ آنان در چنین شرایطی با چند وضعیت دیگر نیز مواجه شدند. اول زنده ماندن بیشتر کودکان‌شان که خبر خوبی بود ولی بار پرورش و تربیت آنها از هر جهت به دوش مادران بود. دوم و مهم‌تر، رواج آموزش و طولانی شدن حضور فرزندان در خانواده بود. در واقع در قدیم فرزندان از کودکی عضوی فعال از خانواده می‌شدند و سهمی از فعالیت‌های خانواده و اقتصاد خانوار را عهده‌دار می‌شدند، ولی در این دوران آنان باید درس می‌خواندند که به نوعی سرمایه‌گذاری بلندمدت بود. سرمایه‌ای که از جان مادر ارتزاق می‌کرد.

کودکی که در ساختار سنتی از ۵ سالگی در انجام کارهای خانه و اقتصاد خانوار نقش داشت، به یک باره تعدادشان زیاد شد و تا ۱۸ سالگی و حتی بیشتر در خانه می‌ماندند، بدون اینکه مشارکت چندانی کنند و کار و زحمت هم ایجاد می‌کردند و این مادران بودند که برای آینده فرزندان‌شان در چارچوب الگوی «مادر مهربان» همه گونه فداکاری را کردند و در واقع ساختند و سوختند و سرمایه وجودشان را برای فرزندانی صرف کردند که قرار بود بعدها سود آن سرمایه‌گذاری‌ها نصیب آنان شود.
این سرمایه‌گذاری بسیار گران‌قیمتی بود که نسل مادران طلایی برای توسعه و تحول این جامعه هزینه کردند. کدام‌یک از نسل امروز در ذهنش خطور می‌کند که ۵ تا ۸ فرزند را در چنان شرایطی بزاید و تا ۱۸ سالگی و حتی بیشتر تربیت کند و تمامی وجود خود را سرمایه آینده آنان نماید؟ مادران طلایی ما چنین بودند. روحشان شاد. درباره نقش همسری و اقتصادی آنان باید جداگانه نوشت. آنها زنان صرفه‌جو و مقتصدی بودند که اقتصاد خانوار اغلب به دست آنان مدیریت می‌شد.

عباس . عبدی

تنبلی آگاهانه!

*اندر فواید تنبلی!*

*نشر:* گاهنامه مدیر


■خیلی از ما در حقیقت آدم‌های تنبلی هستیم و از این شرایط احساس عذاب وجدان داریم، اما در حقیقت تنبل بودن همیشه هم بد نیست. بیایید تصور کنیم یک روزمان را به طور کامل تعطیل کنیم، ماجراهای مخاطره‌آمیز را فراموش کنیم، روی کاناپه دراز بکشیم، فیلم‌های روز دنیا را تماشا کنیم و کتاب بخوانیم. حالا چه اتفاقی می‌افتد اگر یک هفته تعطیلِ این‌چنینی برایمان فراهم شود؟!

□شاید شما هم جزو افرادی باشید که ترجیح می‌دهند به‌جای سفر کردن به دور دنیا، در خانه بمانند و پیتزا بخورند. اگر از این دسته افراد هستید، جالب است بدانید تنبلی ممکن است شما را تبدیل به شخصی مبتکر و نوآور کند. موضوع شگفت‌انگیزتر این است که این حقیقت، نه‌تنها ساختگی نیست؛ بلکه دانشمندان و محققان نیز آن را ثابت کرده‌اند.

●تنبلی هنری گم‌شده است. البته منظور از تنبل بودن هدر دادن بی‌معنای لحظه‌های زندگی نیست. منظور از این موضوع، بیکاری و تنبلی مناسب است؛ یعنی زمانی که می‌خواهیم هیچ‌کاری انجام ندهیم و به ذهن‌مان استراحت بدهیم.

○در دنیای حواس‌پرتی‌های دائمی، ما به‌ندرت دامنه افکارمان را توسعه می‌دهیم و در عوض به‌دنبال هدر دادن زمان هستیم. ما حواس‌مان را به مسائل بی‌اهمیتی پرت می‌کنیم. اول ایمیل می‌خوانیم،‌ بعد به سمت اخبار ناتمام می‌رویم، سپس بیهوده در شبکه‌های اجتماعی چرخ می‌زنیم و این روند همیشه ادامه‌دار است. انجام این کارها هر روز تکرار می‌شود،‌ اما در نهایت هیچ سودی برایمان ندارد و رفته‌رفته ما را خسته‌تر از قبل می‌کند.

■تحقیقات نشان می‌دهد غیرمتمرکز بودن هرچند که به روش‌های مختلفی باشد، باز هم قدرتمند است. تمرکز کردن کارآمدی ما را افزایش می‌دهد، در عین حال غیرمتمرکز بودن باعث بیشتر شدن خلاقیت‌ ما در موارد مختلف می‌شود.

□هنگامی که توجه‌مان روی استراحت کردن است، ذهن‌مان در مکان‌های شگفت‌انگیز سرگردان می‌شود. دانشمندان افکار مردم را در حالی که فکر می‌کردند سرگردان هستند و تنبلی می‌کنند، بررسی کردند. با این بررسی‌ها تایید شد، ذهن انسان در حال استراحت سرگردان است. براساس این تحقیق ۴۸ درصد از مکان‌هایی که ذهن ما، هنگام استراحت در آنجا سرگردان می‌شود، مربوط به آینده، ۲۸ درصد مربوط به حال و ۱۲ درصد مربوط به زمان گذشته است.

●در مدت زمانی که از این درصد باقی می‌ماند، ذهن انسان معمولا کند و خالی است، البته درصد دقیق آن از نظر محققان خیلی اهمیتی ندارد. در مقابل ارزش این زمان باقی‌مانده بسیار مهم است و آن اندازه که فکر می‌کنیم، بی‌مصرف به نظر نمی‌رسد. ذهن تنبل و بیکار ما قادر به انجام سه کار مهم و تأثیرگذار است:

*▪︎بازیابی انرژی:*
وقتی تصمیم می‌گیریم که به ذهن‌مان اجازه سرگردانی بدهیم، دیگر مجبور نیستیم توجه خود را سامان بدهیم. همین موضوع باعث ترمیم و بازیابی انرژی‌های ما می‌شود و به ما کمک می‌کند که در شرایط دیگر، عمیق‌تر فکر و تمرکز کنیم.
برای بازیابی انرژی و استراحت کردن می‌توانیم کارهایی شامل انجام یک سرگرمی خلاقانه، دویدن بدون موزیک و قدم زدن تا رسیدن به مکانی برای نوشیدن قهوه، آن هم بدون دستگاه‌های الکترونیکی مانند گوشی‌مان، انجام دهیم.

*▪︎ایجاد طرح و برنامه‌های هدفمند:*
تحقیقات انجام‌شده نشان می‌دهد که ما انسان‌ها در زمان پریشانی افکارمان در مقایسه با زمانی که تمرکز می‌کنیم، ۱۴ بار بیشتر به آینده می‌اندیشیم. همچنین هر زمان که توجه‌مان روی استراحت کردن متمرکز است، ۷ بار به اهداف بلندمدت‌مان فکر می‌کنیم.

*▪︎بروز ایده‌های خلاقانه:*
مغز در حال استراحت ما می‌تواند همزمان به سه مقصد ذهنی متصل شود: گذشته، حال، آینده. در چنین شرایطی بینش‌ها و ایده‌های خلاقانه بیشتری در مقایسه با زمانی که روی موضوعی متمرکز شده‌ایم، به ذهن ما خطور می‌کند.

○بهترین روش برای داشتن بهره‌وری بیشتر آن است که هر لحظه روی استراحت کردن سرمایه‌گذاری و برای خود‌مان فرصت تنبل بودن را فراهم کنیم. استراحت کردن بیشتر، به ما اجازه می‌دهد کارها را بهتر و مؤثرتر به نتیجه برسانیم.

■شاید در زمان بیکاری، به نظر برسد که کاری انجام نمی‌دهیم، اما در واقع این‌طور نیست. بیکاری می‌تواند برای ذهن ما بسیار مفید باشد. گاهی بهترین فعالیت برای به انجام رساندن کارها این است که هیچ کاری انجام ندهیم! پس لطفا آگاهانه تنبلی کنید!

تغییر

یه سوال تو روانشناسی هست میگه ببینید پنج سال دیگه تو چه موقعیت و‌شرایطی هستید؟

یعنی پنج سال پیش حتی دوسال پیش؛ هرگز فکرشو نمیکردم تو این حس و حال الانم باشم ..

و انقد از گره های کور زندگیم باز شده باشه! گره هایی که فکر میکردم تا ابد هستن و فقط پاره کردن نخ زندگی و شاید دوباره گره زدن راه چاره شون بود ..

تو روانشناسی زرد( الان که تجربه شو پیدا‌کردم ، به این نکته و راهکار میگم زرد!) میگن : هرگز سعی نکنید همسرتون ، شوهر، زن، پارتنر، یا soulmate تون رو تغییر بدین ! کار خطاییه! یا ، انتظار نداشته باشید با هرکی ازدواج کردین عوض بشه!

چرا اخه ؟! چرا با این دیدگاه ، مشاورا و مثلا روانکاوها و روان درمان ها ،ادما رو به سمت یه تقدیر محکوم و محتوم سوق میدن ؟

سال گذشته بطور اتفاقی و تقریبا همزمان دوتا از دوستام که امریکا هستن با پیام و تلفن از مشکلی که با همسراشون داشتن برام گفتن و اینکه چون دوستی مون خانوادگیه، همسراشون گفته بودن ، تو حل و قضاوت در این مشگل زن و شوهری فقط نظر و راهکار منو قبول دارن !

حرف زدیم و با تبادل نظر و گفتگو شکرخدا حل شد‌و حل شدن در یک ارامش خانوادگی و تونستم تاثیرگذار باشم..

حمل بر خودستایی و خودشیفتگی نباشه، اما این دوتا تلنگر برای خودم، بیشتر هشداردهنده و زنگ بیداری بود!

چرا منی که میتونم در حکمیت و راهنمایی تو زندگی دیگران انقد راهگشا باشم؛ چرا هنوز بیشتر از چهل ساله نتونستم تو زندگی مشترک خودم گره های کور رو با درایت خودم باز کنم ؟

پس معلومم شد عیب و ایراد و اساس خرابی کار از من و رفتار و‌ منش من بوده ! اگر من درست و اگاهانه (همونجور که برای بقیه ننه هستم ) برای همسر خودم زن بابا نبودم و درست رفتار میکردم و کمکش میکردم که تغییر کنه حتما سالها پیش این گره های کور به دست خودم باز میشد و نیاز به دست و پا زدن با چنگ و دندون نداشت ..

چقدر متاسفم که تو این نیم قرن و اندی سال؛ تلاش نکرده بودم برای همیاری و همکاری در جهت تهذیب نفس مشترک زندگیم.

باید مثل یه باغبون که تو هر فصلی در تلاشه تا گلاش شاخه اضافی نداشته باشن و اونا رو به موقع هرس و ابیاری و پاشت میکنه ، کمکش میکردم تا جهت درست رو ببینه ..

منی که ادعا دارم خودم درست بوده ام ، چطور نشستم و دیدم نادرستی ها رو و مثل یک قربانی فقط پذیرشمو بالا بردم!؟؟

گاهی ادما مثل یه فانوس مثل یه شمع مثل یه لامپ ، نیاز به دستی دارن تا روشن شون کنه ، تا بتونن روشنی بخش باشن ..

حالا یاد گرفته ام در حد توان و اگاهیم ؛کلید نور باشم و نپذیرم کسی تو تاریکی باشه و منم با حس یه تباه شده بدنبالش ادامه بدم ..

درسته یه مقلب القلوب و الابصار بالاتر و قدرتمندتر از ما داره هستی رو میچرخونه، اما به یقین دستهای ما میتونن دست چرخاننده اون نیروی برتر و الهی باشند ..

فکرشو نمیکردم انقدر موفق بشم و شکر و حمدخدا بینهایت ..🙏

پ.ن: نمیدونم این مطلب رو کی نوشته توی تلگرام از یکی از کانالها دریافت کردم ؛ جالب بود؛

«‏انقد باهم بسازيد،انقد تفاوت هاى همو درك كنين تا بشين لنگه ى هم و به تفاهم برسين..
‏اونوقت يهو به خودتون مياين و ميبينين شدين يه روح تو دو تا جسم..
‏همو ياد بگيرين،همو بلد شين..
‏اونجورى ديگه جدايى پيش نمياد تا با دل شكسته از هم دور شين و بِكَنين از هم!!
‏بجاى كندن بشين وصله ى هم..»
🩵🩵💚💚🤍🤍💛💛

آلبرکامو

آزادی ما از سفرکردن هایمان
معلوم می‌شود،
کسی که دارایی اش را برای
سفر خرج می‌کند
در واقع دارد آزادی ذخیره می‌کند
برای روزهای حسرت نخوردن ...


👤آلبر کامو

کتاب را باید زیست؛

*کتاب را باید زیست: بازخوانی بهتر از بسیارخوانی*

🖊️بهاءالدین خرّمشاهی

■مطمئن باشید که حملهٔ بی‌محابا به کتاب‌ها و به‌سرعت گاز زدن و جویدن و بلعیدن آن‌ها از مظاهر بلکه مضارّ تمدّن جدید است. این کار کمابیش هتک حرمت کتاب است. با کتابِ خوب باید ماه ها، سال‌ها، بلکه یک عمر زندگی کرد. آناً به جان کتاب تازه‌خریده افتادن و از بای بسم الل‍ه تا تای تمّت خواندن، غالباً جز اجرای شعائر کتابخوانی نیست.
□به عبارت دیگر، بهترین طرز خواندن یک کتاب – و هر کتاب – از سر تا ته خواندن آن نیست. گاه هست که این شیوه فقط بهترین و سریع‌ترین چاره برای خلاص شدن از شرّ یک کتاب، و به پایان رساندن مسابقه‌ای خیالی و نظایر آن است.

●ما به صرف یک بار خواندنِ یک کتاب، وجدان خود را خلاص و باب علم یعنی بازخوانی را منسد نکنیم؛ الدرسُ حرفٌ و التکرارُ اَلْفٌ.

○آن‌چه رفع تکلیف است و برای آبروداری خوب است، همان یک بار خواندنِ هر کتابی است. ولی آن‌چه علم‌آموز است، تکرار و تأمّل بر کتاب‌ها و بازخوانی آن‌هاست. زیاد خواندن کتاب اگر هم خوب باشد، ولی کتاب زیاد خواندن کار بی‌حکمتی است.

■سریع‌خوانان و پرخوانان و خلاصه قهرمانان سرعت و مقاومت در کتاب‌خوانی، معمولاً سطحی‌خوانان هستند؛ و چنان‌که گفته شد می‌خواهند سریعاً خاطر خود را از بابت فلان کتاب جدید الانتشار که به‌اصطلاح به آن‌ها مبارزه‌جویانه می‌نگرد آسوده کنند.

□سال‌ها پیش مقالهٔ خوبی از خانم پوری سلطانی در زمینهٔ همین هشدار دادن در مورد عجولانه و حریصانه کتاب نخواندن، خواندم ... ایشان گفته بودند که: قدما کم و خوب می‌خواندند، حال آن‌که ما بد و بسیار می‌خوانیم! نه خواجه نصیرالدین طوسی ... نه حاج ملّا هادی سبزواری، نه شیخ محمّدحسن نجفی صاحب جواهر و ده‌ها بزرگ و بزرگوار دیگر نظیر آن‌ها، به اندازهٔ ما و شهروندان عصر ما جنون پرخوانی و کتاب‌بازی نداشته‌اند.

●کم‌خوان و گزیده‌خوان بوده‌اند و مثل آدم‌های کم‌غذا که هرچه بخورند جذب جان‌شان می‌شود، آن‌ها هم هرچه خوانده‌اند با حضور قلب بوده و جزو جان‌شان می‌شده است؛ بر عکس شکم‌بارگانِ کتابی یا کتاب‌خواران عصر ما که در معرض هجوم و فشار تولید انبوه کتاب هستند.

○لمعات عراقی یا فصوص فارابی ... یا کفایهٔ آخوند خراسانی را نمی‌توان لاجرعه سر کشید؛ باید تجرّع کرد. گمان می‌کنم این سؤال برای اغلب اهل نظر مطرح باشد که؛ قدما چگونه با مطالعهٔ حدّاکثر صد دویست کتاب به بار می‌نشستند و صاحب نظر می‌شدند، و ما با خواندن صدها کتاب فقط مسمومیّت سربی و امتلاء ذهن و زبان پیدا می‌کنیم؟!

■جواب‌اش این است که؛ قدما کتاب‌ها را بازخوانی و همواره‌خوانی می‌کردند و هر بار با تأمّل و تجربهٔ بیش‌تری در همان کتاب‌های معدود غور و غوص می‌کردند. بسیارخوانی‌شان هم عددی و آماری و رج زدن کتاب‌ها نبوده است. اگر بسیارخوانی هم در کارشان بوده، بسیار خواندن و ژرف‌خوانی متون معدود و معیّنی بوده است. ذکر آن‌ها تذکّر به بار می‌آورده، ولی وردخوانی ما گاه به لقلقهٔ لسان شباهت دارد!

□مثنوی مولانا برای این سروده نشده است که در عرض چهار پنج هفته مانند دُن آرام یا جانِ شیفته یا ژان کریستف خوانده و به کناری نهاده شود. چنین سطح‌پیمایی عجولانه‌ای برابر با ناکار کردن مثنوی و درس نگرفتن از مولاناست. مثنوی یا دیوان حافظ را باید زیست....
برگرفته از: کانال "شعر و ادب"

م.ن : بقول نیچه جان؛ کدامین کتاب ست که مرا به فراسوی کتابها ببرد؟

کودک درون

عکس جلد کتاب آشتی با کودک درون

توضیح کتاب :

دیر نشده، شاید بگویید، دیگر از من گذشته، اما برای احیا، رشد و بالندگی، بازیابی و شفاي کودک درون، هر زمانی می‌تواند خوب باشد. شاید این کتاب بتواند در حد تلنگری باشد که با کودک درونتان، آشتی و سعی کنید او را در وجود خود پیدا کنید، روحیات و احساساتش را بشناسید و همچنین او را در لایه‌‌های مختلف زندگي‌تان تجربه کنید. واژه‌ی کودک درون، درواقع بیان‌کننده‌ی حالتی از روحیات شماست که با احساسات و لذت شما سروکار دارد.

دکتر اریک برن رهبر فکری مکتب روان‌شناسی تحلیل رفتار (TA)، اعتقاد دارد شخصیت ما، ترکیبی از سه جزء والد، بالغ و کودک است که والد بیانگر روحیات امرونهی‌ها و باید و نبایدهای پدرانه و مادرانه ماست. افکاری که شما از فرهنگ و مذهب و عقاید گذشته ‌گرفته‌اید و بالغ حالتی است که شما را در هر موضوعی کمک می‌کند که ابتدا جمع‌آوری اطلاعات بکنید و بعد به تحلیل سود و زیان بپردازید و من کودک هم همان تجربیات ضبط‌شده هر انسانی است که از دوران کودکی خود آموخته است. درواقع هر فردی این سه حالت را با درجات خفیف، متوسط و شدید در خود دارد. گاهی یک فرد، والد سرزنشگر پررنگی دارد. گاهی یک فرد، بالغ قوی و قدرتمندی دارد و گاهی در یک فرد، کودک بازیگوش یا عاشق‌پیشه تسلط دارد یا در موقعیت‌های زمانی و مکانی یکی از آن سه بیشتر خودنمایی می‌کند.

هدف این کتاب، توضیح انواع و اشکال کودک درون می باشد، به‌طور مثال وقتی شما نشانه و نشانی‌های کودک درون لجباز خود را بشناسید و بدانید که حضور او در رفتارهای شما می‌تواند ضربه‌زننده باشد، طبیعی است که او را تحت نظارت بالغ درون خود قرار می‌دهید و او را کم‌کم مهار می‌کنید یا زمانی که شما با روحیات کودک آزرده و افسرده آشنا بشوید، طبیعی است که به‌سمت راه‌های درمان آن خواهید رفت یا زمانی که متوجه شدید که کودک بازیگوش خود را بایستی همیشه فعال نگه بدارید، شما به‌سمت راهکارهای خلاقانه آن می‌روید یا زمانی که از کودک فلسفی خود باخبر می‌شوید، تازه متوجه می‌شوید که دوباره بایستی روحیه‌ی پرسشگری خود را بازیافت و فعال بسازید یا زمانی که درک کنید بایستی کودک خود را آزادانه رها کنید تا او بتواند خود را تجربه کند و درک عمیقی از خلاقیت به‌دست آورد. به هر حال شناخت این حالت‌های روان‌شناختی کودک درون خود، شما را به این درک و فهم آگاهانه مي‌رساند که در هر سنی که هستید، دوباره به آن توجه کنید، او را نوازش بدهید و اجازه بدهید او در قسمتی از زندگی شما حضور جدی داشته باشد تا روزها و شب‌های زندگی شما معنا و مفهومی دیگر به خود بگیرد.

در ضمن ناگفته‌ها در این حوزه بسیار است، باشد که این نوشته‌ها سرآغازی برای خودشناسی و آشتی کودک درون شما باشد.

مرز

همیشه بین هر حسی تو این دنیا یه مرزی هست . یه مرز باریکی بین رهایی و اسیری.. یه هاله خاکستری بین سیاها و سفیدها..

بقول جبران جان؛ وقتی میخندیم نباید با صدای بلند باشه چراکه غم تو اتاق خوابه و ممکنه بیدار شه..مرز بین شادی و غم ، یه خواب سبک خرگوشیه..

وقتی از کسی متنفر میشیم یه شعاع نوری ته دلمون میگه شاید یه جایی برای دوست داشتن هنوز خالی باشه..

وقتی عشق میورزیم، نمیتونیم کور بشیم چون رو ‌مرزیم و تو ذهن مون برای از دست دادن دلهره داریم..

وقتی میریم ، با تمام وجود از دست نمیریم؛ یه تکه هایی از خودمونو جا میذاریم تو دست کسی که دوسش داریم..

وقتی عزیزترین چیز زندگیمونو از دست میدیم ، از دست نمیریم ، چون تو دست دیگمون مرزی برای گرفتن داریم ..

رو‌مرز بودن ، ترمز ادمه برای تمام و‌کمال حل نشدن در احساساتش، تا تمام نشه در یک طرف احساس و بمونه برای روز مبادایی که داره سقوط میکنه تو روح سرگردان خودش، و حتی لحظه هایی که از بی کسی ، شادیهاش با کسی سهیم نمیشه ...

بنظرم یکی از مرزهای دلچسب و رهایی بخش، وقتیه که با تمام وجود بیماریم اما یه مرزی بنام امید به سلامتی ، مارو به شفا امیدوار میکنه..