زندگی زیباست.

از دفتر خاطرات یک چشم پزشک...

دیشب آقای جا افتاده‌ای اومد داخل مطب،
سلام كرد و نشست كنار دستم.
گفتم:
سلام؛ بفرمایید مشكلتون چیه؟
گفت: *«بیابان را سراسر مه گرفته است».*
بی‌اختیار گفتم: *«چراغ قریه پنهان‌ست».*
گفت: *«موجی گرم در خون بیابان است».*

گفتم: نیما؟
گفت: نخیر، *شاملو* .
نشوندمش پشت دستگاه و معاینه‌اش كردم.
تا حالا هیچ‌کس دنیا رو از پشت آب مروارید یا كاتاراكت به این قشنگی واسه‌ام توصیف نكرده بود.
خندیدم و پرسیدم:
چند سالتونه؟
اونم خندید و گفت:
*«به پایان رسیدیم اما نكردیم آغاز».*
گفتم: *«فرو ریخت پرها، نكردیم پرواز».*
گفت: *«ببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای».*

گفتم: فریدون مشیری .

بلافاصله گفت: نخیر؛ *شفیعی كدكنی* ، ضمنا ۷۶ سالمه.

یعنی تا به حال کسی گذر عمر رو این قدر قشنگ برام توصیف نكرده بود.
معاینات رو كه انجام دادم، دوباره نشستم پشت میزم و او هم كنار دستم نشست.
پرسیدم: حالا می‌خواین عمل كنین یا نه؟
گفت:
*«آری آری زندگی زیباست».*
دوباره کمی شیطنت کردم و گفتم:
*«زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست، گر بیفروزیش رقص شعله‌اش در هر كران پیداست».*

سرش رو تكون داد و گفت: *«ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست».*
گفتم: حمید مصدق؟
گفت: خیر؛ *سیاوش كسرایی*

*تا حالا هیچ‌وقت به این قشنگی*
*به فردی نباخته بودم...*

آری آری !
زندگی زیباست...

خفته

که حالِ غرقه در دریا نداند خفته بر ساحل..

«سعدی»

جهان با من نرقص!

فیلم ‏«جهان با من برقص‏» دیالوگ جالبی داره:

وقتی مریض شدم توقع داشتم همه حواسشون فقط به من باشه! ولی بعد فهمیدم آدما باید زندگی خودشون رو بکنن و اگه شد و دوست داشتن گاهی کنارم باشن؛

کنارم باشن و بی حوصله باشن، کنارم باشن و دعوا کنن،

کنارم باشن و شاد باشن، کنارم باشن و زندگی معمولیشون رو بکنن. کنارم باشن‌...

همین‌که گاهی باشن بسه.‏💛

م.ن؛ من از وقتی دارم با بیماری سرطان دست و‌پنجه نرم میکنم، خیلی چیزا یاد گرفتم، اینکه باید تنهایی بجنگم ، اینکه به دیگران ربطی نداره من درد دارم؛ اینکه شدت درد منو حتی دکترا هم نمیفهمن، اینکه باید دست و‌پا بزنم لحظه های بیشتری زنده باشم که عزیزام نرنجن. با این دردها مثل ابکشی شدم که نور اگاهی از هر روزنه اش وارد روحم میشه.

ایمان دارم ادمی که الان هستم خیلی غربال شده. که اگه این بیماری رو نداشتم چندین پله عقبتر از ادمیت بودم..

گل🌺

*دلبر گلفروش من*

تو راسته بازار حاج عبدالله یه گلفروشی بود
هر روز که از حجره فرش فروشی آ سید مَمّد برمیگشتم
از جلوی گلفروشی رد میشدم و چشمم میفتاد به دختر ریزه میزه فروشنده

از ملاحت چهره ش خوشم میومد یجورایی خستگی كار در اون حجره رو از تنم درمیاورد!

پیش نیومده بود همکلامش شم
یه روز به مناسبت روز مادر رفتم تو مغازش سلام کردم
سر تکون داد
گفتم یه دسته گل میخوام واسه مادرم;
لبخندی زد و توی دفترچه یادداشتی یه چیزی نوشت و گرفت جلوم:
گلاتونو انتخاب کنید!
متعجب نگاش کردم..
با اشاره گلا رو نشونم داد

اون نمیتونست حرف بزنه!!
'
هاج و واج چند شاخه گل برداشتم
خیلی قشنگ دسته‌شون کرد و داد دستم
پرسیدم چند؟
نوشت ۱۲

شب خوابم نبرد
دلبر گلفروش من لال بود و من نمیدونستم..
خیلی فکر کردم..
فردا دوباره رفتم سراغش و گفتم یه گلدون میخوام
تو دفترچش نوشت چه گلدونی؟
خودکارشو از دستش گرفتم و تو دفترچش نوشتم:حُسن یوسف

لبخند زد و نوشت پشت سرتون
نوشتم ممنونツ

هر روز به یه بهانه رفتم مغازه و با نوشتن باهاش حرف می‌زدم

اوایل از فواید گل و گیاه و کم کم به اینکه کی ام و چی ام..
'
باهاش حالم خوب بود
دلم رفته بود واسه چشاش و حرفای خوش خطش

تصمیمم رو گرفته بودم
چند روزی نرفتم گلفروشی

از دور می دیدم ساعت ۵ عصر در مغازه منتظره..
بعد از ۷روز رفتم گلفروشی
اخم کرده بود

رو کاغذ نوشتم یه دسته گل بزرگ میخوام واسه خواستگاری
سلیقه خودتون باشه;

غمگین نگام کرد
رفت سراغ گلا و یه سبد خوشگل درست کرد
تو دفترچش نوشت مبارک باشه!

غم چشماش دلمو بیشتر لرزوند
سبد رو از دستش گرفتم و دوباره دادم دستش
مات نگام کرد
رو کاغذ نوشتم:زن من میشی؟؟
'
بخدا قسم لبخندش قشنگ تر از همه ی گلای گلفروشی بودツ

نوشتم براش
تو این دنیای پر هیاهو
خوبه که حرف نمیزنی
خوبه که مهربونیاتو می نویسی و بی ریا هدیه میدی به آدما.. .

چندساله از ازدواجمون گذشته و من هنوز عاشق سکوت لباش و صدای چشاشمツ
'
و هنوزم معتقدم چقدر خوبه تو این دنیای پر هیاهو نه حرف بزنی و نه حرف بشنوی..!

میتوان عاشق بود بدون حرف زدن و حرف شنیدن...!💞

م.ن : بدون کامنت و لایک و نظر دیگران..

ممنون

درود

میدونم وبلاگ رو مرتب کنترل میکنید

متاسفانه وبلاگ تون رو نداشتم چون خصوصی پیام میدین

نتونستم پیداتون کنم .

میخواستم همین جا از راهنمایی تون تشکر کنم🙏

من واقعا در دیکته چه فارسی چه انگلیسی ضعف و مشگل دارم

ممنون و سپاس که شفافسازی کردین 💎

میتونیم دوستای خوبی باشیم و به من کمک کنید تا رشد کنم 🌱

بازم ممنون 🙏

گوگل

خودتو پیدا کن ؛ برای بقیه چیزا گوگل هست :)

پیغمبر تبسم

ما را به رمزِ اعجاز لعلِ تو آشنا کرد

شاید مسیح باشد پیغمبرِ تبسم..

«بیدل»

مرگ مثل خواب

تنها یک چیز می‌دانم:

و آن اینست که وقتی می‌خوابم دیگر معنای ترس را نمی‌دانم معنای رنج را، معنای سعادت را، خوشا آن کس که به خوابی عمیق فرو رفته است!

خواب سکه‌ایست که بهای هر چیز را می‌پردازد. ترازوییست که وزن همه آدمیان در کفه‌هایش یکسان است؛ فقیر و غنی و دارا و ندار، همه به یک اندازه!

👤تارکوفسکی

ادمی به ادمی زنده ست:)

‌ ‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

خواجوى كرمانى :

جان هر زنده دلى

زنده به جان دگرست .

رقابت ناعادلانه!

*اگر وضع مالی بدی دارید لزوما شما مقصر نیستید!*

🖊️پوریا بختیاری

■بارها این مدل جملات رو شنیدیم که اگر فقیر به دنیا بیای تقدیر توئه ولی اگه فقیر از دنیا بری تقصیر توئه.
این مدل صحبت‌ها درست نیست. اگر وضع مالی بدی دارید لزوما شما مقصر نیستید، تلاش شما اهمیت داره ولی فقط تلاش شما مهم نیست. سایر عوامل هم اثرگذار هستند. کسی که لوازم اولیه پیشرفت رو نداره آیا فرصتش با یک بچه پولدار یکیه؟ قطعا خیر.

□اشتباه برداشت نکنید! تلاش و کوشش قطعا میتونه وضع موجود شما رو نسبت به قبل بهبود بده ولی اصلا ربطی به رقابت با دیگران و جایگاه شما در جامعه نداره. سرمایه و ثروت به طور عادلانه در جامعه پخش نشده. طبیعتا فرصت‌ها برابر نیست که بشه سهم اراده رو داخلش تعیین کرد.

●در تعیین جایگاه شما موارد زیادی دخیل هستند مثل:
• ژنتیک و استعداد
• محل زندگی
• وضع خانواده، فامیل و اطرافیان از نظر مالی، تحصیلی و جایگاه اجتماعی
• تصادفات و اتفاقات غیرقابل پیش بینی
• شانس
• میزان اراده و تلاش شما

○اجازه بدید مثال بزنم. در نظر بگیرید شما در یک مسابقه رانندگی هستید که یک پراید خراب دارید و چند کیلومتر هم عقب‌تر از خط شروع، مسابقه را شروع کنید و جاده هم تا زمانی‌که قرار هست به خط شروع برسید کلی دست‌انداز و مانع داره. رقیب شما هم پورشه داره و چند کیلومتر جلوتر از خط شروع هست، ماشینش سالمه و جاده هم صاف و همواره.

■تاثیر تلاش شما چیه؟ بله شما هم با تلاش قطعا دستاورد خواهید داشت ولی ابدا نمیتونید با یک پراید خراب از یک پورشه سالم سبقت بگیرید. توجه داشته باشید بی‌لیاقتی اون بچه پولدار رو دخالت ندید، اینکه اون آدم قدر جایگاهش رو ندونه یک مساله جداست، ما فرض میکنیم این دو نفر یک تلاش برابر باهم داشته باشند.

□اگر چندرغاز پول بدست بیاری باید خرج خرابی‌های ماشین بکنی. ولی اون بچه پولدار میلیاردها تومان بدست میاره و ماشینش هم یک ریال خرج نداره.

●پس ناامید بشیم؟ نه هرگز، قطعا باید تلاش کنیم و تلاش بیشتر هم داشته باشیم که اگر همین تلاش را هم قطع کنیم شانس فقیرتر شدنمان بیشتر میشود.

○پس طبیعتا خیلی اتفاقات باید بیوفته که شما بتونید به اون افراد برسید. تمام این حرف‌ها برای این گفته شد که شما اگر دیدید شرایط سخته بدونید تقصیر شما نیست. باید خودتون رو اصلاح کنید، دقت بیشتری به خرج بدید، آموزش ببینید ولی نباید تمام عیب رو درون خودتون جست و جو کنید.

■یک توصیه جدی: به دروغ‌های بزرگی که میگن شما ناخدای کشتی هستید و همه چیز دست شماست، یا مثلا اگر ثروتمند نمیشی برای اینه که تفکر ثروتمند بودن نداری یا… گوش ندید. حرف‌های به ظاهر قشنگی که شما رو مقصر وضع موجود نشون میده. شما گاهی ناخدای یک کشتی کوچک سوراخ با بادبان پاره و پاروی شکسته در دریای طوفانی هستید که موج شما رو هدایت میکنه.

□منِ نوعی اگر‌ امروز موفقیت نسبی دارم نباید این موفقیت را تماما به خودم نسبت بدم، قطعا عوامل دیگری دخیل بوده. میلیون‌ها آدم از من بیشتر تلاش کردند و کمتر از من موفق شدند، میلیون‌ها نفر هم کمتر از من تلاش کردند و جایگاه بسیار بالاتری دارند.

●نکته مهم اینجاست که خروج از وضعیت بحرانی با تلاش مستمر، برنامه‌ریزی و آموزش محتمل‌تر میشه. فقط همین!
___________________________
*بازنشر پیام = گسترش دانایی*

ابتذال شر

*در باب ابتذال شر*

🖊️مهدی تدیّنی
*نشر:* گاهنامه مدیر
■«ابتذال شر» یکی از آن مفاهیمِ هانا آرنت است که در متون سیاسی فارسی بسیار از آن استفاده می‌کنند و درک آن برای برخی قدری دشوار است ــ و البته گاهی هم حس می‌کنم برخی می‌خواهند همه‌چیز را با مفهوم «ابتذال شر» بفهمند و تفسیر کنند و به همین دلیل بساط استفادۀ نابجا از آن نیز گرم است. این مفهوم اصلاً چیز پیچیده‌ای نیست و معنای ساده‌ای دارد، اما یک مشکل ساده برای آن هنگام «معادل‌گذاری» به فارسی رخ داده که کار را دشوار کرده است. مشکل از واژۀ فارسی «ابتذال» است. ابتذال معادل خوبی در اینجا نبوده و اصلاً منظور آرنت در اینجا «ابتذال» نیست. اگر کمی توضیح بدهم مشخص می‌شود چه مشکل ساده‌ای پیش آمده...

□«ابتذال» یعنی چه؟ ابتذال یعنی چیز گرانبها و ارزشمندی را بسیار و همه‌جا به کار بردن تا آنکه آن چیز ارزش خود را از دست بدهد و پست شود. چیز «مبتذل» هم چیزی است که بر اثر مصرف زیاد، پست و بی‌ارزش شده باشد. حال در اینجا دربارۀ مفهوم «ابتذال شر» این پرسش پیش می‌آید که «پست و بی‌ارزش شدن شر» یعنی چه؟ شر مگر چیز والایی است که اینک خوار شود؟

●اما ببینیم تعبیر آرنت در زبان اصلی چیست:

ــ انگلیسی: «banality of evil»
ــ آلمانی: «Banalität des Bösen»

○آرنت واژۀ «بانالیتی» را به کار برده که حالت صفتِ آن «بانال» (banal) است. بانال یعنی «پیش‌پاافتاده»، «معمولی»، «عادی» و «روزمره». بگذارید چند مثال بزنم: «یک پرسشِ بانال» / «حکمت‌های بانال» / «سخنرانی‌اش بانال بود» / «مواجهۀ دائم با ادارات در مورد مسائل بانال»، «دعوا سر مسائل بانال» ــ در هیچ‌یک از این مثال‌ها به جای «بانال» نمی‌توانید معادل «مبتذل» را بگذارید. اما می‌توان «پیش‌پاافتاده، معمولی، روزمره و عادی» را گذاشت.

■مشکلِ تعبیرِ «ابتذال شر» دقیقاً معادلی است که در فارسی برای آن رایج شده است. اگر به جای آن «پیش‌پاافتادگی شر» یا به ویژه «روزمرگی شر» بگوییم نیمی از معنای مورد نظر آرنت را فهمیده‌ایم، در حالی که «ابتذال» اصلاً ذهن را گمراه می‌کند. دقیقاً منظور آرنت از این مفهوم نیز «معمولی شدن شر» است. یعنی شر دیگر ویژگی‌های آزاردهنده، زننده و خاص خود را از دست می‌دهد و به امری عادی و روزمره تبدیل می‌شود. یعنی چه؟ آدمکشی یک کار عادی و پیش‌پاافتاده نیست؛ بلکه خاص، زننده، نامعمول و نامتعارف است. اما سیگار کشیدن، صبحانه خوردن، کتاب خواندن، آواز خواندن، رقصیدن، فوتبال دیدن، به سینما رفتن و صدها کار دیگر مانند اینها اموری روزمره و معمولی است (یک داخل پرانتز هم اضافه کنم: به ویژه هیچ‌کدام از این کارها از نظر ما مبتذل و نشانۀ ابتذال نیست).

□حال فرض کنید در پی فعل و انفعالات سیاسی و اجتماعی کلاهبرداری، دزدی، آدمربایی، چاقوکشی و کتک‌کاری هم درست مانند سینما رفتن و فوتبال دیدن به اموری عادی و پیش‌پاافتاده تبدیل شود (و طبعاً در اینجا نمی‌گوییم: «ابتذال کتک‌کاری» یا «ابتذال دزدی»؛ بلکه می‌گوییم «روزمرگی دزدی»، یعنی روزمره‌شدن دزدی). پس منظور آرنت از «بانالیتیِ شر» یا «بانال شدن شر» این است که «شر» به عنوان چیزی که قاعدتاً خاص و نامتعارف است، به امری پیش‌پاافتاده و معمولی تبدیل شود. نیازی به توضیح نیست که روزمره‌شدن شر، تبهکاری یا هر چیز نامتعارفی چه پیامدهای خطرناکی به همراه دارد. همۀ ما از جامعه‌ای که تبهکاری در آن «بانال» (روزمره و عادی) شده باشد، وحشت داریم، زیرا دیگر قربانی شدن استثنا نیست، بلکه قاعده است و دیر یا زود ما نیز قربانی خواهیم شد.

●اما مسئلۀ مهم در اینجا این است که چه می‌شود که آن «روزمرگی شر» (یا اگر همان معادل رایج را دوست دارید، «ابتذال شر») رخ می‌دهد. یا چه کسانی دچار روزمرگی شر می‌شوند؟ پیش از آنکه این را توضیح دهم، یک مثال سینمایی می‌زنم که می‌تواند بسیار کمک کند.

○فیلمِ «شیطان وجود ندارد»، اثر محمد رسول‌اُف، چهار اپیزود دارد. اپیزود اول این فیلم از نظر من شاهکار است، اما هر چه اپیزودها را جلو می‌رویم فیلم افت می‌کند و شعاری می‌شود ــ تا حدی که من آرزو می‌کردم ای کاش فیلم در پایان همان اپیزود اول تمام می‌شد. اگر می‌خواهید در قالب یک فیلم دقیقاً درک کنید «ابتذال شر» چیست، اپیزود اول این فیلم را ببینید.

■بدون اینکه داستان را برای کسانی که فیلم را ندیده‌اند فاش کنم، می‌توان آن را اینگونه توصیف کرد: فیلم ۲۴ ساعت از زندگی یک مرد را به تصویر می‌کشد. همه‌چیز به شکل رقت‌انگیزی معمولی، حوصله‌سربر و پیش‌پاافتاده است. در فیلم یک روزمرگیِ محض را می‌بینیم: مرد به خانه می‌آید، بچه‌اش را از مدرسه می‌آورد، کادو برای جشن عروسی فامیل می‌گیرد، به فروشگاه می‌رود ــ همه‌چیز بانال است ــ به محل کار برمی‌گردد، هنگام کار در اتاقش میوه می‌خورد و حین خیار پوست‌کندن دکمه‌ای را می‌فشارد... همه‌چیز عادی است! عادی عادی! اما نه! یکی از این کارها نمی‌توانست عادی باشد. بیننده می‌فهمد «فشردنِ آن دکمه» قاعدتاً باید یکی از غیرعادی‌ترین یا هولناک‌ترین کارهای جهان باشد و شوکه‌ می‌شود، اما در اینجا، در زندگی او به یک امر عادی ــ بانال ــ تبدیل شده. این همان چیزی است که آرنت می‌خواهد بگوید. چه می‌خواهد بگوید؟

□وقتی شر جامۀ بوروکراسی به تن کند و به یک نظم اداری تبدیل شود، تغییر ماهیت می‌دهد. رابطۀ شخصیِ فرد با شر از بین می‌رود. شر از یک «فعل» که یک نفر آن را به تنهایی مرتکب شود، به یک «فرایند ماشینی‌ـ‌اداری» (یا بوروکراتیک) تبدیل می‌شود و هر کسی یک پیچ از صدها پیچِ آن را می‌چرخاند و یک اهرم از ده‌ها اهرم آن را می‌فشارد. به همین دلیل، آن حسی که یک انسان نسبت به شر در حالت عادی دارد از بین می‌رود. در واقع، نوعی «بیگانگی» میان فرد و شری که انجام می‌دهد پدید می‌آید. همه در شر شریکند و هیچ‌کس هم خود را مسئول آن حس نمی‌کند.......

*منبع:* کانال تاریخ اندیشی - مهدی تدیّنی

م.ن : بعضی ادمهای معقول با عنوان های بسیار دهن پرکن فقط شرّ و رذالت و با شرّ و پستی وجودی خود بیگانه اند، بنابراین از ادمیت به پیش افتادگی تبدیل میشوند:(خودشیفته وار عاشق پیش پا افتادگی ها!) ..

مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ

به نام خداوند رحمتگر مهربان

قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ *

بگو پناه مى برم به پروردگار مردم *

مَلِكِ النَّاسِ *

پادشاه مردم *

إِلَهِ النَّاسِ *

معبود مردم *

مِنْ شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ *

از شر وسوسه‏ گر نهانى *

الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ *

آن كس كه در سينه‏ هاى مردم وسوسه مى ‏كند*

مِنَ الْجِنَّةِ وَالنَّاسِ*

چه از جن و [چه از] انس *

🙏🪐🙏

مرید

Only take advice from someone you are willing to trade places with.

فقط از كسى نصيحت و اندرز بپذير كه حاضرى جايت را با او عوض کنی...

قضاوت

میدانی !؟

برای قضاوت دیگری

تنها کفشش را پوشیدن و با آن

قدم زدن کافی نیست،

تو با این کار تنها خار های رفته

در پایش را حس می کنی..

خنجر هایی که از پشت می زنند می ماند..

بلاهایی که بر سرش نازل می شود،

می ماند...

دردهای دلش و درد هایی که باعث لنگرانداختن زانوانش می شود می ماند ...

پس با خودت تکرار کن:

من "او " نیستم

نمی توانم جایش باشم..

قرار نیست مانند او باشم،

پس حق قضاوت هم ندارم ‌..!

م.ن نمیدونم نویسنده کیه؟ اما هرکی هست دست گلش مریزاد🙏

سخن : نسبی، کوتاه،مؤدب، همه جانبه..

*میراث آنگلا مرکل در حکمرانی*

🖊️دکتر محمود سریع القلم

■مهم­ترین ویژگی مثبتِ آنگلا مرکل، جمله بندی­‌های اوست: نسبی، کوتاه، شخصِ سوم، مؤدب، غیرمستقیم، با ثبات، با اعتماد به نفس، ملایم و امیدوار. واژه­‌ها و جمله ­بندی‌­ها، اعماقِ فکری و روحی یک فرد را نمایان می­‌کنند و در عین حال، شاید دقیق‌­ترین روش برای شناخت انسان باشند.

□مرکل در اوایل سال ۲۰۱۷ و با به روی کار آمدن رئیس جمهوری جدید در آمریکا این چنین گفت: “ما با آمریکا دوستی خواهیم کرد ولی به عنوان اروپایی باید بدانیم که خودمان برای آیندۀ خود باید تلاش کنیم و سرنوشت خود را رقم بزنیم.” به عبارتی دیگر، ما نمی‌­توانیم اتفاقاتی که در کشورهای دیگر می­‌افتد را کنترل یا مدیریت کنیم اما مسئول کارهای خودمان هستیم.

●مرکل پیرامون حکمرانی می­‌گوید، “دموکراسی یعنی روش جمعی و تفاهم­‌آمیز برای تغییر.” سیاست­‌مدار فردی است که واقعیت را قبول می­‌کند و با داشتن افق و اهداف عالی، “قدم به قدم” واقعیت بد را به واقعیت خوب تبدیل می­‌کند. سیاست­‌ورزی از نظر مرکل یعنی”حل مشکلات.” او می گوید اگر مشکلی نبود نیاز به سیاست­مداران نبود. مهم­ترین وجه کار سیاست، “ایجاد تفاهم میان دیدگاه‌های مختلف” و “اجماع­‌سازی” است. این خصلت مرکل شاید باعث شد چندین بار در انتخابات پیروز شود و صدراعظمی آلمان را برای ۱۶ سال برعهده داشته باشد(۲۰۲۱ – ۲۰۰۵).

○عموم جریان‌ها و احزاب به این نتیجه رسیده بودند که با وجود او در هرم قدرت، حتماً دیدگاه و مصالح آنها دیده می‌­شود و چه رضایتی بالاتر از اینکه انسان‌ها حس کنند که دیده می­‌شوند. مرکل موفقیت هر سیاستی را تابع دو امر می­‌دانست: ۱) حتی­‌المقدور مورد اجماع جریان‌ها و احزاب باشد و ۲) با افکار عمومی در تناقض نباشد. جریان آزاد فکر و راه ­حل، کلیدی­ ترین ارزش‌های مدیریتی مرکل به حساب می­‌آمدند به طوری که اعتقاد داشت:” به عنوان صدراعظم من باید توسط مردم و رسانه­‌ها زیر میکروسکوپ باشم ضمن اینکه دفتر و تیم همکار من، باید به وضوح تمام ضعف­‌ها، قوت­‌ها و راه­ حل­ها را با من در میان بگذارند. هر چند بطور طبیعی بعضی احزاب با کلیت نظام فکری او و حزبش، تفاوت­‌هایی داشتند اما روشِ شفافِ حکمرانی او براساس تعامل، تفاهم و اجماع‌­سازی را تحسین می­‌کردند.

■مرکل نه به صورت تصنعی و بازی­‌گونه بلکه با روش‌­­هایی شفاف، در پی “فهم و درک و یادگیری و اثرپذیری” از دیگران بود و خود را نه ایدئولوگ بلکه حلقۀ وصل دیدگاه‌های مختلف برای حل مشکلات می­دانست (Problem- solving). آنگلا مرکل معتقد بود اگر فردی سیاست ­ورزی و حل مشکلات یک جامعه و کشور را به عهده می­‌گیرد نباید به دنبال پول و ثروت باشد. او اعلام کرده بود که اگر پول ملاک باشد، شخص باید به بخش خصوصی و صنعت کوچ کند و سیاست و حکمرانی را برعهدۀ کسانی بگذارد که علاقمندند با مدیریت صحیح، جامعه را در مسیر بهتری قرار دهند. در این چارچوب، مرکل فردی بود که وقتی هدف خود را مشخص می­‌کرد، قدم به قدم جلو می­رفت و به طور سیستماتیک عمل می­‌کرد. او باور عمیقی به روش­‌های مسالمت‌­­آمیز و دموکراتیک در حل مشکلات داشت به صورتی که دموکراسی را فرآیندی می‌­دانست که همگان از بزرگ و کوچک و از احزاب قدرتمند و ضعیف، نقش­‌آفرینی می­‌کنند. به همین مناسبت، چه در صحنۀ داخلی آلمان و چه در قالبِ اتحادیۀ اروپا، مرکل را شخصیت و سیاست­مداری اجماع‌­ساز می­‌دانستند (Consensus- builder).

□در طول زمام‌داری خود، مرکل عملاً رهبر اتحادیۀ اروپا هم شناخته می‌­­شد و با بهره­‌گیری از توان مالی و صنعتی و بنابراین سیاسی آلمان، در عزل و نصب­‌ها و در جهت­‌گیری‌­های اتحادیه، نقش‌­آفرینی کرد بدون آنکه نمایشی و تبلیغاتی باشد. آنگلا مرکل در عین داشتن روحیه تفاهم و تعامل، سر موقع انتقادات خود را با جمله ­بندی­‌های کوتاه ولی دقیق مطرح می کرد. سه رئیس جمهور آمریکا (بوش- اوباما و ترامپ) با پروژۀ لوله گاز روسیه از سیبری به شمال آلمان از طریق دریای بالتیک مخالفت کردند (Nord Stream 2). اما مرکل با اتکاء به اجماع جریان‌های سیاسی و افکار عمومی آلمان در مقابل آمریکا ایستاد و در نهایت، خط لوله گاز به پایان رسید. دولت بایدن بالاخره مجبور شد موافقت خود را اعلام کند. مرکل معتقد بود افزایش هزینه نظامی برای تقابل یا تعدیل روسیه اشتباه است بلکه باید با ایجاد وابستگی اقتصادی متقابل، رفتار مسکو را نسبت به اروپا تعدیل کرد.

●معمولاً کسانی که اعتماد به نفس دارند خیلی محدود واکنش نشان می­‌دهند و مرکل از آن دست افرادی بود که به ندرت به اشتباهات، رفتار و افکار نادرست دیگران، واکنش نشان می­‌دهد بلکه با تمرکز و اعتماد به نفس ستودنی به افق­‌های آلمان فکر می­‌کرد و همانند اسبی که نقاب بر سر دارد (Blinders) و در مسابقه فقط به جلو نگاه می­‌کند و تمام انرژی خود را برای پیروزی به کار می­‌گیرد، عمل می­‌کرد. از این منظر، او یک ناسیونالیست بود به معنایی که به روش‌های افزایش قدرت ملی فکر می­‌کرد. او با واژه­‌های دقیق، جهان­‌بینی خود را به نمایش می­‌گذاشت. در حالی که آمریکایی‌­ها از چین به عنوان یک کشور متخاصم نام می‌­برند، او بیجینگ را “شریک” (Partner) خطاب کرد و معتقد بود باید از فرصت­‌های عظیمی که چینی­‌ها در آسیا و جهان عرضه می­‌دارند بهره­‌برداری کرد. از این منظر، آلمان تنها کشور مهم غربی است که با تعاریف آمریکایی ها از ماهیت چین و نقش بین‌­المللی آن، فاصلۀ استراتژیک دارد.

○مرکل معتقد بود تغییر در داخل اصل است اما تغییر در بیرون، اولویت ندارد زیرا متغیر های بیرونی را به راحتی نمی توان کنترل کرد. از این ­رو، به چین و روسیه به عنوان فرصت نگاه می­‌کرد و سیاست‌های تقابلی با هیچ کدام نداشت. دولت‌های متعدد در آمریکا نتوانستند او و آلمان را در سیاست­‌های رویارویی آمریکا با چین و روسیه همراه کنند. در رابطه با روسیه، معتقد بود که از شوروی فاصله جدی گرفته است ولی راه طولانی برایِ تحققِ کارآمدی و پیشرفت دارد به طوری که نه در سیاست موفق است نه در اقتصاد. مرکل جمله معروفی در مورد پوتین دارد که حکایت از فهم عمیق او از طبع بشر و مفهوم قدرت دارد: “پوتین از ضعف­‌های خود می‌­ترسد.” او همینطور می­‌گوید: “ما با روسیه خیلی ارزش‌های مشترکی نداریم ولی علاقمندیم که رشد و تغییر کند اما در عین حال باید واقعیت‌­های روسیه را قبول کرد و تاریخ آن را مدنظر قرار داد.”

■نگاه مرکل به گذشته نیز حاکی از واقع­‌بینی، نظم فکری و فلسفۀ مدیریتی است. او می­‌گوید: “درسی که من از تجربۀ آلمان شرقی آموختم این است که باید کاری کنیم هیچ­گاه دیگر چنین سیستمی به وجود نیاید.” از این زاویه، او اعتماد راسخی به نقش افکار عمومی و خواسته­‌ها و اولویت­‌های عامۀ مردم دارد. شاید بتوان به صورت مقایسه­‌ای اذعان داشت که حتی در میان کشورهای دموکراتیک جهان، هیچ حکومتی به اندازۀ آلمان انعکاس خواسته­‌ها و منافع مردم نیست؛ فلسفه­‌ای که یورگن هابرماس فیلسوف آلمانی در نوشته­‌ها و سخنرانی‌­های خود برعهده گرفته است. هابرماس می­گوید: ” حکومت یک وظیفه بیشتر ندارد و آن اجرای تقاضاها و اولویت­‌های مردم است.”

□آرامش و اعتماد به نفس مرکل در طی دوران صدراعظمی باعث شد تا برای ۱۴ سال توسط مجلۀ Forbes از ۲۰۰۴ به بعد به عنوان قدرتمندترین زن و محترم‌­ترین رهبر در جهان شناخته شود.

●در مراسم وداع از سیاست، مردم و دولت آلمان با نهایتِ احترام و قدردانی از او و خدمات و عملکرد او خداحافظی کردند. بر خلاف مدیران جهان سومی که عمیقاً نگران کناره گیری و پی آمد های کناره گیری هستند، مرکل با احترام و امنیت بقیۀ عمر خود را سپری خواهد کرد. عملکرد مرکل نشان داد که تقریباً فاصله­‌ای میان ظاهر و باطن او نیست. او به صدراعظمی رسید تا مشکلات را کم کند و آلمان را به عنوان کشوری قدرتمند، صاحب اختیار و ثروتمند جلوه دهد. روشن است که واقع­‌بینی، مدیریت تفاهمی، سیاست­‌های غیرواکنشی و اهتمام برای افزایش قدرت ملی، او را نه تنها در آلمان بلکه در جهان به عنوان الگویی ممتاز به خاطر خواهد سپرد.

○خانواده، تحصیلات و تجربیات زندگی، مرکل را عمیقاً متوجه کار صادقانه، درازمدت و مبتنی بر کرامت انسانی کرده بود. وقتی یک بار از او پرسیدند چرا فیزیک را انتخاب کرد و در آن رشته، دکترا گرفت، گفت:” در این رشته نمی­‌توان حقیقت را پنهان کرد...

عقدهٔ مردم ازاری

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن!

یکی از دوستان در اتاق اداره نشسته بود و بحث دین داری و مردم داری و خلاصه این قبیل چیزها بود و خیلی عز و جز می کرد در باب مردم داری. ما هم گاه حرفش را تائید می کردیم و گاه رد تا آنجا که در همین تائید فرمایشات گوهربار ایشان گفتم که به قول معروف «می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن».

دوست گرامی در چرخشی صد و هشتاد درجه ای نسبت به حرف هایشان گفتند این را هر که گفته بیخود گفته است و این به معنی آن است که بگویی همه گناهی بکن و کاری به کار کسی نداشته باش. گفتم که این شعر از «نسیم شمال» است و در آن اتفاقا می گوید گناه نکن و عبادت کن و سراسر آن توصیه به دین داری است و می گوید در ضمن محکم کردن دین و ایمانت، مردم آزاری نکن!

گفت: خودت شعر را دیده ای؟

گفتم: خیلی وقت پیش دیده و خوانده بودمش.

همین باعث شد که با جستجو در اینترنت شعر را پیدا کنم و پرینتی از آن هم به دوست بزرگوارمان دادم. وقتی خواندش گفت که بعضی وقت ها آدم چیزی را می شنود و قضاوت می کند اما نمی داند که قبل و بعد آن چه چیز دیگری بوده است.

گفتم رحمت به تو یکی که حداقل به این اعتراف می کنی که اشتباه کرده ای.

بماند...

شعر مورد نظر که از سید اشرف الدین گیلانی معروف به نسیم شمال است تقدیم به دوستان عزیز:

ای پسرفکر عبادت باش بیعاری مکن

در خیال کسب و طاعت باش بیکاری مکن

فکر فردای قیامت باش عیاری مکن

تا که دستت می رسد غیر از نکوکاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

در خرابات مقدس باده تقدیس نوش

با وضو و با طهارت باش در طاعت بکوش

گفت لا موجود الا ا... پیر می فروش

گر تو می خواهی ترا رسوا نسازد پرده بپوش

پرده پوش خلق باش و غیر ستاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

حق پرستی کن که آید جام عرفانت بدست

جان فدای خاک پای عارفان حق پرست

من بقربان که از هر قید رست

چون به بینی در خرابات مغان مدهوش هست

پیش مستان خدا اظهار هشیاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

دین خود را ساز محکم پیش استاد صحیح

همدمت در قبر دین توست می گویم صریح

وقت خوابیدن شهادت گوی با قول فصیح

گر تو می خوهی شوی در رتبه همتای مسیح

غیر نام دوست چیزی بر زبان جاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

دین و دل باید فشاندن بر بساط عارفان

غافلند این اهل ظاهر از نشاط عارفان

روضه فردوس شد صحن حیات عارفان

گر همی خواهی بی بینی انبساط عارفان

فکر ایمان باش از شیطان طرفداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

از ستمکاران در اینعالم علامت هست ظلم

مایه صدگونه افسون و ندامت هست ظلم

باعث بدگویی و لعن و ملامت هست ظلم

در حدیث آمد که ظلمات قیامت هست ظلم

ظالم از ظلمات محشر گر خبر داری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

تو به تاج اصطفا و تخت شاهی لایقی

از ره معنی به موجودات عالم فایقی

گر برآری نعره انی اناا... صادقی

رنگ زرد و جسم لاغر بایدت گر عاشقی

خویش را فربه مثال گاو پرواری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

رشته دل را بدست اهل دل باید سپرد

خانه گل را به اهل آب و گل باید سپرد

دل را به ارباب ولایت مستقل باید سپرد

سینه بر سینه بمولا متصل باید سپرد

در حضور اولیا اظهار دلداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

سوی توحید الهی دل دلیل و رهنماست

غافلی از دل که دل گنجینه نور خداست

دل بدست اشرف الدین ده که عبد اولیاست

غیر او در شهر عرفان دل بکس دادن خطاست

معنی دل را بفهم و ترک دینداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

من دل تاریک را چون مهر رخشان می کنم

قطره خون را چو خورشید درخشان می کنم

دل اگر سنگ است من لعل بدخشان می کنم

اهل دل شاهند و من خدمت بایشان می کنم

پیش من صحبت ز جنگ و قتل و خونخواری مکن..

م.ن؛ مطلب از اینترنت کپی پیست شده ست..

حق زن!

نیوزلند اولین کشوری بود که به زنان اجازه رای داد ..
(در سال 1893)،
در حالی که پادشاه عربستان سعودی در سال 2011 به زنان حق رای داد..

م.ن؛ حق رای؛ فقط حق انتخاب رئیس جمهور و‌ نماینده یا سر کردن و‌ نکردن روسری نیست!!!
حق رای یه زن یعنی؛
حق دوست نداشتن کسی، رابطه ای، غذایی، رفتن یا نرفتن به خانه کسی..
حق انتخاب دوستی ها، حق داشتن احساسات و حقوق بشری؛
مثل ناراحت شدن، عصبانی شدن، حق خندیدن ، حق نخندیدن!حق گریه کردن ، حق حرف نزدن یا زدن!


مخاطب خاص:مردان خودمحور !!

دُگم!

شما امکان نداره يه آدمِ دروغگو پيدا کنی که به کسی اعتماد کنه، یا حرف راستو براحتی بپذیره!

يا آدمِ خيانت‌کاری که باور داشته باشه طرف مقابل بهش متعهده ، از اون مهمتر سعی میکنه تعهد رو نبینه چون خودش وجدان درد میگیره!!

اکثرِ آدمای مهربون هم نميتونن تصور کنن کسی بتونه بهشون آسيب بزنه، بدتر اینکه تو اسیبها خودشونو مقصر میدونن.!!

ميخوام بگم هر آدمی دنیا و آدماشو همونجور ميبینه که خودش هست.

به تعداد ادمای رو زمین دنیای صفتهای درونی و بیرونی وجود داره ..

نمیشه دنیاها رو با هم مقایسه، قضاوت کرد یا مثل هم دید!!

نه از خودتون توقع داشته باشید که با همه دنیاها کنار بیاین و باهاتون سازگار باشن ؛ نه از دیگران انتظار پذیرش خودتونو داشته باشید.

با پای شکسته هم دنیاتون دنیای تنهایی و‌ منحصربفردیه که از مهربونی کاری بر نمیاد!

راحت باشید: بندای دُگم بودن رو اروم اروم پاره کنید ..

*تنِ تان به ناز عشقه نیاز مباد.*

*تنِ تان به ناز عشقه نیاز مباد.*

🖊️دکتر علیرضا کوشکی جهرمی

■یک گیاه خیلی قشنگ با برگ های قلبی شکل توی طبیعت وجود داره به اسم "پیچک"، "داردوست" یا "پاپیتال". این گیاه زیبا اگر خودش تنها باشه رشدش خیلی محدوده و هرگز بالغ نخواهد شد. حالا همین گیاه اگر کنار یک درخت باشه رشدش چند برابر میشه و حتی میتونه دور درختای با ارتفاع ۵۰ متر هم بتابه و بره بالا تا نوک درخت؛ و اینقدر عاشقانه با برگ های قلبی شکل دور درختای اطرافش میپیچه و صحنه چشم نوازی رو درست میکنه که معروف شده به "گیاه عشقه".

□گیاه عشقه ظاهر و رُخ خیلی زیبایی به درخت میده، تنه و ساقه های خشکیده رو آنچنان تزیین میکنه که زمختی و ضخامت و زخم های درخت اصلا معلوم نمیشه و همش میشه برگ های سبز قلبی شکل و چشم نواز. عمر گیاه عشقه تا ۵۰۰ سال میتونه باشه، یعنی کنار هر درختی زندگی کنه، حالا حالاها ول کن نیست. نکته اینجاست که همین گیاه عشقه بعد از یک مدتی میشه آفت برای درختان و عملا جلوی رشد اونا رو میگیره و از درخت برای رشد بیشتر خودش سوء استفاده میکنه و میوه هایی هم که میده به شدت سمی هستن و غیر قابل استفاده.

●حالا اگر درخت میوه باشه، بجای زیبابخشی از همون اول میشه خود "آفت و آسیب" برای درخت و جلوی ثمردهی درختای میوه رو میگیره. به خاطر همینه که باغدارها دشمن "عشقه" هستن و به محض رویت نابودش میکنن.

○جالبترین رفتار "عشقه" این هستش که به صورت کاملا موزیانه جوری رفتار میکنه که درختی که به عنوان پایه ازش استفاده کرده، ضعیف بشه ولی نمیره تا بتونه برای مدت بیشتری سوء استفاده کنه و بقا داشته باشه.

■قصه "عشقه" که با ظاهر و لباس زیبا میاد و بعدش میشه بلای جون و از وجود درختا برای خودش حداکثر سوء استفاده رو میکنه، قصه خیلی از موقعیت های زندگی ماهاست. چند تا مثال بزنم تا مفهوم روشن بشه؟!

۱. فرض کنید که وارد یک رابطه عاطفی میشین، بعد از یک مدت چشم باز میکنید و می بینید که روز به روز داره همه چیز به نفع طرف مقابلتون و به ضرر شما تموم میشه، و شما تقریبا هیچ چیز برای از دست دادن ندارید ولی نمیتونید از رابطه خارج بشد. شک نکید که شما در گیر "عشقه" شدید و در حال تجربه "سعی در خطا".

۲. اگه دقت کرده باشید راننده های تاکسی فرودگاه (به غیر از تاکسی اینترنتی ها)، استفاده از مسیریاب ها براشون یه جورایی اُفت داره و میگن ما خیابون بلدیم؛ این قرتی بازیا مال کسایی هست که تازه کارن، نتیجه این غرور میشه کلی تحمل ترافیک برای راننده و سرنشین، یه عالمه هزینه سوخت و استهلاک بیشتر، اعصاب خوردی و ... . شک نکنید که راننده های تاکسی فرودگاه درگیر "عشقه" شدن و دارن "سعی در خطای" مضاعف میکنن.

۳. یا فرض کنید وارد یک سازمان و شرکتی میشید که هر چه میگذره استثمار و رفتارهای مخرب بیشتری علیه شما روا داشته میشه. تا اونجایی که علیرغم قابلیت و توانمندی به دنبال تحقیر شما پیش میرن و شما باز هم اراده لازم برای خروج از شرکت به خاطر اینکه مثلا ظاهر سازمان دهن پرکنه ولی محیطش به شدت مسموم و سمی؛ یا هر دلیل دیگه ای ندارید. توی این حالت هم شک نکنید که درگیر "عشقه" شدین و عشقه ممکنه منجر به نابودی فوری شما نشه ولی توانتون رو معنادار میگیره و تحلیل میبره.

۴. یا فرض کنید که توی یک کشور چونکه مازوت به عنوان یک محصول با درجه گوگرد حدود ۴ درصد (عدد خیلی بزرگ و خطرناکیه) تولید میشه و امکان صادراتش هم نداریم، اینو برداریم توی نیروگاه های تولید برق بسوزونیم و نتیجش بشه بدترین نوع آلودگی هوا که مسبب دهها بیماری و عارضه هست، چونکه مازوت داریم و هیچ کاریش نمیتونیم بکنیم بشه عامل بیماری و بلای جان هزاران انسان، شک نکنید "سعی در خطا" داریم میکنیم و درگیر "عشقه" شدیم که هر چی هم بگذره امکان اصلاحش کمتر میشه.

۵. در حوزه روابط بین الملل هم میتونه مطرح بشه. اینکه یک کشور بیاد و از کشور دیگه سوء استفاده بکنه، قاعدتا تلاش برای استمرار این رابطه یعنی "سعی در خطا" و درگیر جدی "عشقه" شدن.

□ *نتیجه و نکته پایانی*
خیلی وقتا خود درخت اصلی اجازه میده که عشقه بیاد سراغش چونکه کمبود داره و فکر میکنه زیباتر میشه. وقتی فهمید که داره نابود و تحقیرش میکنه اونقدر در "عشقه" غرق شده، که امکان رهایی و بازگشت تقریبا وجود نداره. اما یک استثناء هم داریم؛ درختان میوه که از همون اول اجازه هیچ اقدامی رو نمیدن و گول ظاهر "عشقه" رو نمیخورن.

● درختای میوه عین آدم ها، سازمان ها و کشورهایی هستن که به واسطه توانمندی، شایستگی و ... صاحبان قدرت حساب میشن و اصلا نیازی به حضور عشقه در کنارشون برای زیباتر شدن احساس نمیشه و اهل باج دادن هم نیستن. اینا به واسطه قدرت و توانمندی های ذاتی که دارن پای ارزشها و اهدافشون می ایستن و از همون روز اول به بهانه های مختلف اجازه حضور هیچ "عشقه ای" رو نمیدن.

○غلبه عشقه در زندگی آدمها دیگه "سعی و خطا" نیست بلکه عین مفهوم "سعی در خطاست" و باید زودتر "تصمیم به ترک خطا" گرفت. این مثل رفتار همه کسانی است که هر روزی موسیقی رو با صدای بلندتر گوش میدن، هر روز به سمت کر شدن بیشتر پیش میرن و هر روز مجبورن صدا رو بلندتر کنن.

■در آخر لطفا به این سوال فکر کنید که: کدام قسمت از زندگی فردی، سازمانی و اجتماعی ما درگیر "عشقه" شده و چه کارهایی میشه برای جلوگیری از "سعی در خطا" انجام داد؟

*تن تان به "ناز عشقه" نیاز مباد.*