برف

سلول به سلول تمام میشویم؛

دانه

دانه

چون برف

و‌ شاید هیچکس نبیند؛

ذره ذره خودکشی یک ابر، روی زمین را سفید میکند !

لحظات ناب

بتازگی‌ به خودم اجازهٔ حس رهایی ، بیخیالی و شوق تهی بودن میدهم،«هیچ بودن»، بدنبال معنای زندگی نگشتن.. فقط با دمی لحظهٔ اکنون را نفس میکشم؛ گرچه در اعماق وجودم به انچه مرا غمگین میکند اگاهی دارم.

من در خیره شدن به سقف سفید در بی خوابی هایم، در غرق شدن در رنگ خاکستری دریا، شنیدن وقت و بی وقتِ صدای ناهنجار موتوری های کوچه، صوت قطار یازده و ده دقیقهٔ شب، سرک کشیدن نور مهتاب از کنار پنجره، ابرهای قرمز اسمان در شفق؛بی انکه شکلی از انها تصور کنم ، در داغی ظرف غذا ، در بستن یک کتاب که مرا به فراسوی کتابها برده ست؛ در سکوتِ پرحرفی، در انتظار بیهودهٔ یک تماس؛یک خبر، در نُت های اهنگی که فای ان دیِز ست، در طنین ناقوس کلسیا که مرگ و زندگی را در حال خبر میدهد ، در ایستادن سر چهارراه ها به انتظار نوری سبز؛

حسی پر از آرامش یافته‌ام...همان که در جشن بی معنایی میلان کوندرا کشف کرده ام ..

این لحظات ناب و ملموس، حس بی نیازی و حال بهتر برایم رقم میزند...

«با تلنگری از چارلز_بوکفسکی»

مثال ؛ پارسی شکره !

*پارسی شکره، ولی بعضی وخت ها مایه دردسره!*
😂😂

آیا واقعاً در مَثَل
جای مناقشه نیست؟

از بچگی شعرها و ضرب‌المثل‌ ها
را جابجا می‌گفتم
یا در جای نامناسبی
استفاده میکردم.

یک بار معلم کلاس دوم راهنمایی، حمید عباسی رو آورد پای تخته و اون هم مسئله‌ای که من نمی‌توانستم حلش کنم رو به کمک خودِ معلم حل کرد.
بعد معلم برگشت سمت من و گفت:
کار هر بز نیست خرمن کوفتن، گاو نر می‌خواهد و مرد کهن.

گفتم: آقا به ما گفتید بز؟

گفت: عزیزم در مثل جای مناقشه نیست.

گفتم: آره آقا،
حمید عباسی
واقعاً مرد کهن هست.

با عصبانیت گفت:
منظورت اینه که من گاو نَرم؟

▪︎گفتم: آقا در مثل که جای
مناقشه نیست!

گفت: حیف که اون تَرکه‌های قدیم رو ازمون گرفتن،
وگرنه حالیت می‌کردم.

گفتم:
خدا خر را شناخت
که شاخش نداد!

با عصبانیت گفت: به من گفتی خر؟

گفتم: آقا در مثل جای مناقشه نیست.

گفت: به من توهین کردی؟
من سی ساله تو این مدرسه‌ام
هیچ کس به اندازه من اینجا نبوده.

گفتم:
آب که زیاد یه جا بمونه می‌گَنده.

با عصبانیت گفت:
من دیگه نمی‌تونم تحمل کنم.

محمد جوادی، پاشو برو
بگو آقا ناظم بیاد.

گفتم: آقا در مثل جای مناقشه نیست.

گفت: بذار آقای ناظم بیاد،
می‌گم اخراجت کنه.

گفتم:
به حرف گربه سیاه بارون نمیاد.

معلم داشت
از عصبانیت خفه می‌شد که
ناظم اومد و ماجرا را براش گفتیم.

آقای ناظم به من گفت:
فراهانی صد بار نگفتم
آسه برو آسه بیا که گربه شاخت نزنه؟

یهو معلم گفت:
آقای ناظم به من گفتی گربه؟

ناظم گفت:
در مثل که جای مناقشه نیست
برادر، من خودم بیست سال معلم بودم، بهترین شاگردها رو پرورش دادم.

معلم گفت: خب دیگه. انگور خوب نصیب شغال می‌شه.

ناظم گفت: به من گفتی شغال؟

معلم گفت: در مثل جای مناقشه نیست.

خلاصه دعوایی شد بیا و ببین.
کار بیخ پیدا کرد و قضیه به دادگاه کشید.
من رو هم به عنوان شاهد احضار کردن.

داخل دادگاه، کسی که پشت میز نشسته بود، شروع کرد به نصیحت آقا معلم و آقای ناظم.

گفت: آقایون، شما فرهنگی هستید، تحصیل‌کرده هستید، خودتون می‌دونید که در مثل جای مناقشه نیست. اصلاً حرف باد هواست. آدم نباید با یه حرف ساده اینقدر ناراحت بشه که.

یهو آقای ناظم گفت: ایول. منهم از اول همین رو می‌گفتم.

اون آقایی که پشت میز نشسته بود گفت:
من مسئول نیستم. ایشون مسئول پرونده شما هستند.
بعد به آقایی که کنار دستش نشسته بود اشاره کرد.
آقای ناظم هم گفت: حالا چه فرقی می‌کنه؟ سگ زرد برادر شغاله.

یهو آقای مسئول و مرد بغل‌دستیش با عصبانیت گفتن: به من گفتی شغال؟

بعد آقای مسئول به مرد بغل‌دستیش گفت: آقای محترم ببخشید ها، به شما گفتن سگ زرد!

اون آقا هم گفت: نخیر آقای مسئول. سگ زرد رو به شما بودن. شما مثل اینه که چشم نداری ببینی منم تا چند ماه دیگه مسئول می‌شم.

اقای مسئول پوزخندی زد و گفت:
شتر در خواب بیند پنبه‌دانه.

اون آقا گفت: به من گفتی شتر؟ گزارش بکنم به مقامات؟

مسئول گفت: برادر من در مثل که جای مناقشه نیست!

یهو عصبانی شدم و گفتم: آقایون از سن‌تون خجالت بکشید.

دو تا حقوق‌دان و دو تا فرهنگی افتادید به جون هم.
شما باید الگوی جوون‌های این مملکت باشید.
اون وقت از مردم چه انتظاری دارید؟
شما نمی‌دونید هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد؟

آقای مسئول گفت: احسنت،
احسنت به این پسربچه‌ی باهوش.

گفتم: چه فایده؟
هرچی می‌گم انگار یاسین تو گوش خر می‌خونم.

*خلاصه*

الآن تو بازداشتگاه دارم به اژدر سه دست، حالی می‌کنم که وقتی وارد بازداشتگاه شدم و گفتم ما هم رفتیم قاطی باقالی‌ها، مَثَل گفتم.
اما حالیش نمیشه که نمیشه. یقه‌ام رو گرفته و می‌گه: به من گفتی باقالی.

حالا خر بيار و باقالی بار کن!!

«نویسنده ناشناس»

بی پر

مرغِ بی پر به چه امّید قفس را شکند؟....

«صائب_تبریزی»

پونه مقیمی

دیگر می‌دانست چطور به بخش قدرتمندش متصل بماند؛

می‌دانست هر آنچه بر او گذشته بود برای نزدیک‌تر شدن خودش به درونش و بخش قدرتمندش بوده است.

حال بر دردها صبور بود و با زندگی سازگار...

اعتماد به جریان زندگی کار خودش را کرده بود و رضایتی عمیق از «دوام آوردن» را در او به وجود آورده بود.

آری، او دوام آورده بود و اکنون، گذر درد، بخش‌هایی را در او به وجود آورده بود که به داشتن‌شان افتخار می‌کرد.

برای اولین بار در زندگی‌اش، رو به روی رنج‌هایش ایستاد و از آن‌ها تشکر کرد و بعد صورتش را به سمت آفتاب گرداند و چشمانش را بست و از زندگی تشکر کرد...

«پونه مقیمی»

دِمیان✍🏻هرمان هسه

اکنون می‌فهمم که هیچ‌چیز در جهان برای آدمیان ناگوارتر از پیمودن راهی نیست که ره به خویشتن بَرَد.

کتاب دمیان;

این کتاب سرگذشت هیجان‌آور جوانی است که زندگی پر فراز و نشیبی داشته‌است و زمانی فرصت یافته تا سرگذشت کودکی و نوجوانی خود را در داستانی شگرف به نگارش دربیاورد.

هسه در این کتاب خاطرات خود را چنان سحر آمیز نگاشته است که برخی قسمت های آن بسیار مرموز و سرشار از تحلیل های فلسفی و پر تمثیل می باشند و نشان از پدیده هایی دارد که درک آن جز برای خواص میسر نمی‌باشند. کتاب دِمیان سرگذشت جوانی امیل سینکلر است که در اصل همان هسه می باشد در جلدی داستانی...

فهیم عطار عزیز

هفته‌ی پیش داشتم می‌رفتم آن سر شهر بابت یک کار بیخود.
موقع رانندگی پادکست گوش می‌دادم. کدام پادکست؟
کتابگرد.

مهمان‌شان کی بود؟
آقای مرادی کرمانی. چی می‌گفتند؟ از کتاب و نوشتن و خمره و مجید و بی‌بی و الخ حرف زدند. یک جایی وسط حرف‌هایشان آقای کرمانی گفت که دو سال است که دیگر نمی‌نویسد. دلیلش چی بود؟ من که نعل به نعل یادم نیست چه گفت اما خلاصه‌اش این بود که نمی‌نویسد چون دیگر هیچ چیزی در جهان نیست که او را متعجب کند. گفت که نویسنده باید از یک چیزی تعجب کند تا بتواند آن را بنویسد. این حرف از آن دسته حرف‌ها بود که یکهو چراغ یک اتاق تاریک را در مغزم روشن کرد. از آن اتاق‌های تاریکی که همیشه آن‌جا بوده اما من ازش بی‌خبر بوده‌ام. آقا هوشنگ با یک جمله چراغ‌مان را روشن کرد.

مغز تعمیم‌گرِ من یاد «دار رابینسون» افتاد. کی هست؟ یک بدل‌کار هالیوودی بود که گمان کنم سر یکی از همین بدل‌کاری‌هایش جدی جدی مرد. یک بار ازش پرسیدند که تو این همه کار خطرناک می‌کنی، نمی‌ترسی؟ جواب داد که هر بار می‌ترسم و بابت همین ترسش هم هست که عاشق این کار هستم. گفت آن روزی که دیگر نترسد، بدل‌کاری را می‌گذارد کنار. یا یک چیزی شبیه به این. حالا این را گذاشتم کنار حرف‌های هوشنگ جان. گمان کردم که حرف حساب دو نفرشان یکی است. اگر هم که نیست که هیچ.

دیگر چه؟عشق. پای عشق را هم وسط کشید این مغر تعمیم‌گرِ من. پیرو حرف هوشنگ و رابینسون، آدم تا روزی دچار است که مرادِ دلش او را متعجب کند. لابد تا روزی که از توی کلاه‌اش، خرگوشِ سفیدِ نادیده‌ای را بکشد بیرون. یا تا روزی که از تصور نبودنش خوف کند. تا روزی که خوف یا تعجب آدم را شگفت‌زده کند. بعد از آن آدم تبدیل می‌شود که یک بدل‌کار بازنشسته که از چیزی دیگر نمی‌ترسد. خوفناک‌ترین حالت ممکن همین است که آدم دیگر از چیزی نترسد تا تعجب نکند. کجای ماجرا ترسناک است؟ همین که آدم ببیند که می‌توانید زیر دریای سکون نفس بکشد.

باز تعمیمش بدهیم به ظلم. لابد مظلوم تا جایی تقلا می‌کند به نجات که درد و ترس را تجربه کند. تا جایی که از عمق قساوت ظالم متعجب شود. آنجاست که شورش می‌کند و امید دارد به تغییر. لابد ظالم بابت بقای خودش باید ابتکار عمل را بگیرد به دستش. باید آن‌قدر ظلمش را مثل یک رودخانه‌ی گل‌آلود، آرام جاری کند توی دل‌ها، که عادی شود. تا جایی که هیچ ظلمی دیگر آدم را متعجب نکند. مثل دستی که زیرِ تن صاحبِ به خواب رفته‌اش بی‌حس شده باشد و دیگر هیچ میخ و سیخی اذیتش نکند.

قرار نبود این‌قدر دراماتیکش کنم. می‌خواستم کل ماجرا را برای خودم به یادگار در دو خط بنویسم که اگر روزی روزگاری چهار نفر قلچماق افتادند دنبالم و من را ته یک کوچه بن‌بست گرفتار کردند، اول آسمان را نگاه کنم و ببینم هنوز با دیدن ابر و رنگین‌کمان متعجب می‌شوم یا نه. اگر شدم که بروم توی سینه‌ی آن قلچماق‌های الدنگ. اما اگر متعجب نشدم، دست‌هام را بزنم به دیوار و توکل کنم به خدا. چرا که دیگر چیزی برای باختن ندارم. ببین یک جمله‌ی هوشنگ‌جان ما را تا کجا کشاند.

«فهیم_عطار»