پیاده رو
بنظرم یکی از بهترین قسمتهای بافت هر شهری پیاده روهاشه. اصلا از بهترین ابداعات صنعت شهرسازی ومدرنیته اس. حتی زمانی که مردم غار نشین بودن به مرور زمان راههایی خاص بطرف دروازه های غار شکل میگرفت . فقط اسمش پیادرو نبود! راههایی که حکم نجات تو سردرگمی و گم شدگی بشر داشت..
هنوزم پیاده روها ، ادمو از خیلی راههای بیراه ، براه میکشونن.
همیشه اون جاده باریک کنار خیابونهای های عریض ماشین رو یا هرجایی که دوسه نفری میتونن ازش بگذرن که مطمئنم تو این گذشتنها ادم قبل و بعد، متفاوته ؛ منو هیجان زده میکنه ..
مثل عبادتگاهه برام. حتی نوع لباس پوشیدنم برای این خلوت و تنهایی ارزشمند، این عبادت در قدم زدن ، مقدسه . وقتی اماده میشم برم پیاده روی میدونم بنوعی صفا و مروه ی یه مسلمون ِ تجربه نکرده رو تجربه میکنم. میفهمم چه تحولی در انتظارمه، انگار میرم که شیرجه بزنم در عمق اقیانوس درون ..
میرم به عشق اینکه وقتی برمیگردم توپ توپم از انرژی هر افریده ای که سر راهم تو راهم بوده و منو سرمست کرده از وجودش در مدارم ..
بخشش نور و گرما و انرژی شون رو نوش جان میکنم طمعکارانه . حتی از همنوایی با جیک جیک پرنده ای دریغ نمیکنم که روحمو غنی میکنه از یاد افریدگار. پامو که میذارم زمین ، با عذرخواهی میبوسم این سیاره ی عظیم و بخشنده ومهربان رو که نقطه ای در کهکشان بی انتهای افرینشه و من درش هیچی نیستم ..
امروز در طول این مکان مقدس رو به اسمان ابری دوستداشتنی برای عزیزام دعا کردم :
خدایا چنان کن سرانجام کار
که توخوشنود باشی و ما رستگار..
