پیاده رو

بنظرم یکی از بهترین قسمتهای بافت هر شهری پیاده روهاشه. اصلا از بهترین ابداعات صنعت شهرسازی و‌مدرنیته اس. حتی زمانی که مردم غار نشین بودن به مرور زمان راههایی خاص بطرف دروازه های غار شکل میگرفت . فقط اسمش پیادرو نبود! راههایی که حکم نجات تو سردرگمی و گم شدگی بشر داشت..

هنوزم پیاده روها ، ادمو از خیلی راههای بیراه ، براه میکشونن. 

همیشه اون جاده باریک کنار خیابونهای های عریض ماشین رو یا هرجایی که دوسه نفری میتونن ازش بگذرن که مطمئنم تو این گذشتنها ادم قبل و‌ بعد، متفاوته ؛ منو هیجان زده میکنه ..

مثل عبادتگاهه برام. حتی نوع لباس پوشیدنم برای این خلوت و تنهایی ارزشمند، این عبادت در قدم زدن ، مقدسه . وقتی اماده میشم برم پیاده روی میدونم بنوعی صفا و مروه ی یه مسلمون ِ تجربه نکرده رو تجربه میکنم. میفهمم چه تحولی در انتظارمه، انگار میرم که شیرجه بزنم در عمق اقیانوس درون .. 

میرم به عشق اینکه وقتی برمیگردم توپ توپم از انرژی هر افریده ای که سر راهم تو راهم بوده و منو سرمست کرده از وجودش در مدارم ..

بخشش نور و گرما و انرژی شون رو نوش جان میکنم طمعکارانه . حتی از همنوایی با جیک جیک پرنده ای دریغ نمیکنم که روحمو غنی میکنه از یاد افریدگار. پامو که میذارم زمین ، با عذرخواهی میبوسم این سیاره ی عظیم و بخشنده و‌مهربان رو که نقطه ای در کهکشان بی انتهای افرینشه و من درش هیچی نیستم ..

امروز در طول این مکان مقدس رو به اسمان ابری دوستداشتنی برای عزیزام دعا کردم :

خدایا چنان کن سرانجام کار

که تو‌خوشنود باشی و ما رستگار..

زخم کهنه..


جایی درونم
جایی کهنه ، در من؛
از انتظار زیاد
زخمی‌ست و بند نمی‌آید...

"تورگوت_اویار"

ارسطو یا افلاطون؟

🔹تاریخ غرب (و حتی شاید جهان) به روایتی مناظره میان ارسطو و افلاطون است. گفتم “مناظره” ولی گاه به مصاف خونین شبیه تر بوده!

• هر دو در زمان حیات آدم های محترم و خویشتنداری بودند، از این رو ستیز سرشتیِ این دو تفکر در بسط و استقراء نمادین اندیشه شان طی زمان  بهتر دیده می شود:
 
• افلاطون عاشق راستی بود و عدالتخواه.
• ارسطو عاشق دانستن بود و کنجکاو.
• افلاطون شاگرد شهید شوکران بود.
• ارسطو فرزند هنرهای خویشتن بود.
• افلاطون مراقبه می کرد و فلسفه بافی.
• ارسطو تجربه می کرد و کالبد شکافی.
• افلاطون آکادمی را ساخت.
• ارسطو، لیسئوم را پایه گذاشت.
• افلاطون در پی آرمانشهر و نظم و نجات جمعی بود.
ارسطو، فن بیان آموخت تا هر کس فردیّت خود را بهتر شکوفا کند.
• افلاطون می ترسید “مردم از پی گمان بروند” و شعر را، جوش آوردن احساسات  ناپرورده انسانی می دانست. افکار را “نگهبانان” جامعه از بالا می بایست به توده ها عرضه کنند. شعر در مدینه فاضله افلاطون ممنوع بود.
• ارسطو رساله “بوطیقا”، فن شعر را نوشت که انجیل همه فیلمنامه نویسان هالیوود است. هر کس آزاد است قصه خود را بنویسد. ارسطو پدر “رسانه اصطلاحا آزاد” است...
• شهیدِ مصلوب که غرب را در نوردید، از جهتی شاگرد نمادین افلاطون است...
• هرگاه که اندیشه افلاطون بخواهد چیره شود، شرطِ لازمْ یک شهید است.
• شاگرد ارسطو اما (خلف یا ناخلف) اسکندر مقدونی است که شرق را شخم زد و هیچ گیاه روینده ای نکاشت...
• در زمانه ی ما بخشی از نظرات افلاطون در اتحاد جماهیر شوروی پیاده شد.
• ارسطو آمریکا را ساخت...
• در مجموع شرق در بیشتر دوره های خود افلاطونی بوده و غربْ ارسطویی...
• اما کدام بهتر است؟

▫️همه سقراط و مسیح را دوست دارند اما انگار آخر هفته با شاگردان ارسطو بیشتر خوش می گذرد!
• طی دوره های سختیِ طبیعی یا جنگ که اتحاد لازم است، افلاطون قیمت پیدا می کند. در شرایط رفاه جغرافیایی و تاریخی ارسطو باب می شود.

• نقطه ضعف افلاطون (نظام های تمامیت خواه) شاید زودتر روشن شود، اما شاگردان بازیگوش ارسطو هم تا تمام سیاره را نبلعند و تشریح نکنند دست بردار نیستند. تباهی ارسطویی مزمن تر و کامل تر است! حکایت قورباغه و دیگ آب جوش...

• ایده آلیزم سیاسی، دیکتاتوری های عقیدتی و تفتیش عقاید، تزویر و ریا، عقب ماندگی علمی از عوارض ناخواسته افلاطون زدگی است.
• اوتانازی اجباری، نژادپرستی و بهنژادی، سرمایه داری افسار گسیخته، برده داری مدرن، نابودی منابع سیاره و گرمایش زمین‌نتیجه ارسطو زدگی دیوانه وار است.
• بسط و استقراء کابوس وار روش های افلاطون به “قلعه حیوانات” می رسد و بسط جنون آمیز آیین ارسطو به “۱۹۸۴” جرج اورول و “Brave new world” آلدوس هاکسلی می انجامد!

• جهان به تناوب از کمبود ارسطو یا افلاطون رنج برده است...
• در سال ۳۰۰ میلادی در غرب ارسطو زیاد بود و افلاطون کم...
• در سال ۱۰۰۰ میلادی در غرب ارسطو کم بود و افلاطون زیاد،‌(هرچند گفته های ارسطو را مومیایی کرده و نگه داشته بودند، روش تجربی او فراموش شده بود).
• از رنسانس دنیای پیروز و پیشرو دوباره بدست ارسطو افتاد تا امروز و امروز
• وقتی می گویند:

“دنیا دیگر به آدم های موفق، رقابتی و نابغه نیازی ندارد اما سخت محتاج آدم های صلح طلب، مهربان و بی آزار است”،
• منظورشان این است:
“ارسطو بس است، افلاطون بیاورید!”

• البته بعضی از جاهای دنیا هم هست که سرسختانه نسخه های بومی و محلی افلاطون را اجرا می کنند و به آنجاها بد نیست به مقدار لازم ارسطو اضافه گردد.

• هر گاه جهان میان ارسطو و افلاطون دست بدست شود، یکی برود تا دیگری بیاید، آشوب و آشفتگی رخ می دهد، دوره هایی طولانی از قساوت توام با حماقت که نه با ارسطو توضیح داده می شود و نه با افلاطون توجیه...

• مارکس زمانی گفته بود: “تکامل فردی خلاصه ای است از تکاملِ گونه!”

• شاید هر فرد بتواند در نهاد خود حد متعادلی از افلاطون و ارسطو برقرار کند...
• شاید این دریافت ها کمک کند عده ای میان ارسطو و افلاطون، تصمیمشان را بگیرند.
• شاید آگاهی از این پهلو به پهلو شدنِ دردناک تاریخ، دستِ کم رنج را کم کند.

دکتر_ایمان_فانی

خطا

مردم فکر می‌کنند غم های بزرگ  مشگلات و‌ گره های کور ، سقوط در دره های روحی و‌ پرتگاهها‌ی ناخواسته و نااگاهانه و بدست کسان و ناکسان تو را فرهیخته  می‌کند، و خود بخود به سطح بالاتر و روحانی‌تری می‌رساند..

اما روی دیگر سکه نیز، وسیع و‌گسترده میشود ، 
تراژدی تو را سرکوب و با حقوق انسانی پایمال شده بار می‌آورد. 
چونان شتری که در صحرا هر روز از کینه هایش ارتزاق میکند از بی ابی و بی علفی .. 

و این صحراگردی درون آگاهی بیشتر و دیدگاه والاتر تو نسبت به ناآگاهی و جهل اطرافیان را سبب میشود..

پس چه خطاهای کوچک نابخشوده ای که ، تا پای گور استخوان  ادمی را میسوزانند و چه قتل های روحي رواني مخوفی که از بدو افرینش انسان پشت پرده و زیر خاک مانده اند . و قاتل سرخوشانه عمری به رذالت میگذراند ..

 

 

قدمهای کوچک همان اشتباهاتی که شاید برای اخلاقی زیستن و حفظ فضیلت انسانی یک عمر شیره جان انسانی را مکیده..

 به نیش دندان حق طلبانی که خود قاتلان روح فضیلت و اخلاق اند..
 

ولي بازهم شكرخداي حكيم؛

گاه آنچه مصیبتی بزرگ به نظر می‌رسد، به عظیم ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود...!📕شفای_زندگی✍🏼لوییز_هی

 

الهی..

الهی با شعور از دنیا برم...

الهی روزی که میمیرم نگم ؛ ای کاش بهتر بودم ..

الهی اول انرژی بشم بعد خاک ..

الهی تا هستم هرکی منو دوست نداره غرق خوشبختی بشه و یادش بره منو دوست نداشته..

الهی روزی که میمیرم محتاج نبوده باشم منو دسشویی ببرن، خوردن و نخوردن رو با شعور یا بیشعوربودنم میشه تحمل کرد، هم خودم هم دیگران..(این پس دادن لذتها هم معضلی ست تو این دنیا!!)

الهی تو این روزای زنده بودن دُرس و راس زنده باشم، روشن و اگاه به شاخه ماخه های اضافی و بقول شاهکار جان حواسم به باغبونای عزیزم باشه وقتی هرسم میکنن قبل از رفتنم قدردانی کنم حسابی ..

الهی وقتی میمیرم به درد خورده باشم ، حتی اگه دردمند بمیرم که از وقتی عقل ناقصم یخده رسیده: درد رو جزیی از خودم میدونستم بیزار نبودم ازش، بداخلاقم نمیکرد، تازه یادم مینداخت سرم تو‌لاک خودم باشه. لاک دردی!لاک گردی :))

الهی ، با الهی شکر از ته دلم از ته شُشَم بمیرم، دم و بازدم اخرم با شکرالهی باشه .. الهی ... الهی ... الهی ...

خونه

وقتی از حریم (که باید مقدس میبود) خانواده چهارنفری مون رفتید ؛ میدونستم وقتی برمیگردین دیگه اون چسب قبلی رو ندارید .. 

اما  حرمت تون بیشتر و عزیزتر شدین.

خواستم بگم الان دیگه با هر دیدگاه و بینشی، هر انتخاب و منشی وارد خونه مون بشید ؛ قلبم به روی نوربخش تون بازه. یعنی دخترا همیشه در خونه شون رو برای پدرمادرشون باز میذارن . 

سالهاست در پناه شما دوتا ، فرزادمادرم فرشادبابام، سایه مند پدرومادری شده ام که هرچی شما بزرگتر میشید، سایه تون وسیع تر و منم  زیرش امن تر ..

و معجزه وقتی اتفاق افتاد که؛ دوری تون، فاصله تون و جای خالی تون تو خونه،  سایه تون روی سر منو سرشارتر کرده .. 

یادتون باشه هرجای دنیا که باشید ، اینجا تو این خونه یه قلبی داره به عشق تون میتپه و زنده اس تا باز باشه تا بیاین هر موقع که دوست داشتید و سایه و ارامش خواستید تا دورتون بگردم مادرانه..

عسلا میدونید چیه؟ دوستون دارم زنبورانه. زنبور گلایی رو دوست داره که نمیبیننش. شمام راحت باشید و اسوده خاطر. حتی دلم نمیخواد زحمت دیدن و دوست داشتنو بکشید، فقط بیاین خونه مون ..

هیچ اینجا دارد می هیچد..

و در کدام سر زمین بود

که روی هیچ نشستیم؟

و در هُرم یک سیب دست و رو شستیم...

حال در تنفس تنهایی

دریچه های شعور مرا بهم بزنید.

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید.

حضور «هیچ» ملایم را

به من نشان بدهید.»

                       ----سهراب_سپهری-----

 

برف در زمستان

کتاب برف در تابستان

در بخشی از کتاب برف در تابستان می‌خوانیم:

اگر کسی را با تمام وجود دوست نداشته‌ای هنوز پر و بال انسانی تو کامل نشده است. صرفا یک انسان بالقوه هستی. عاشق شدن تجربه‌ی حالتی از ذهن است که دگردیسی یافته است. تو زنده‌ای و سرشار از احساسات. چنین چیزی در طول زندگی یک‌بار رخ می‌دهد. خیلی خوشحالم که می‌شنوم قلبت گشوده شده است. بگذار گشوده باشد، اگرچه ممکن است دردناک باشد. از دوست داشتن می‌هراسیم، می‌هراسیم که طرد شویم. می‌هراسیم که جدی گرفته نشویم، یا بازی داده شویم؛ می‌هراسیم که بی‌دفاع باشیم، و گاهی به خودمان اعتماد نداریم. باور نداریم واقعا می‌توانیم کسی را دوست بداریم...

همه‌ی احساسات خود را بیرون بریز. احساسات خود را بنویس، آن‌ها را در اشعاری توخالی بیان کن. 

من رنج بسیار کشیده ام و می کشم، اما به آرامی و در عین کرامت رنج می برم. رنج را بخشی از زندگی میدانم، بخشی بسیار مهم. چگونه چیزی بیاموزم اگر رنج نبرم؟ اما به هنگام رنج آرام می مانم.چه کسی باور میکند من رنجی عمیق دارم؟

گمان نمیکنم نباید رنجی باشد؛ گمان نمیکنم وجود رنج نشانه اشکال است؛ گمان نمیکنم نباید در تکاپوی رفع رنج باشم؛ سعی در غلبه بر رنج ندارم،اما در تلاش ام که رنج را "معنا" کنم ؛ در تلاش ام رنج را عمیقا "درک" کنم. بدون مقاومت.افسرده و پریشان نیستم. تنها امید دارم به حد کافی برای درک رنج و زندگی خردمند باشم.

 

📕برف_در_تابستان✍🏼سایاداو_یو_جوتیکا

 

مقاومت

همیشه در برابر دوست داشتن فرزاد و دلتنگی براش و ابرازش مقاومت میکنم..
میدونم دونستن این احساسات مادرانه ام ، هاله وجودی درونشو بهم میریزه ، مشوش میشه ، نمیذاره رو روال باشه.. 
مثل کسی که داره راحت و با تمرکز رانندگی میکنه بعد یه عزیزی کنار دسش هی بهش اجیل و‌ پسته میده ، چای نبات میده، همش خوبه ها .. ولی برای رانندگی در مسیر خوب نیست برای کسی که فرمون دسشه یه اختلال ایجاد میکنه، فرمون و چهارتا چرخ با این محبتها از چرخش بر محور درستی خارج میشن !!

«اونم از فاصله به این دوری .. دور دور خیلی دور .....»


منم تا بینهایت مقاومت میکنم نگم که چقدر دلم میخواست اینجا تو‌ خونه مون هفته ای یبار ، ماهی یبار ، دوسه ماه یبار حتی شش ماه یبار ؛ باشه و من دورش بگردم گرچه میدونم باغبون سختگیریه و از هر فرصتی استفاده میکنه تا  درخت وجود منو هرس کنه و شاخه ماخه های اضافه مو بزنه .. میدونم بودنمون کنارهم، یعنی پوست کندن من  و از پوست در اومدن ، مثل درخت دارچین! نو شدن تازه شدن.. ولی اینم با تمام رگهای قلبم درک میکنم که مادرانه هام غنی میشه وقتی که هست .. وقتی که راس و ریسم میکنه ، با انتقادهای تلخ و گزنده اش..  میدونم وقتی که هست سرمو  میگیره تو دستاش و با کلام نه چندان شیرینش، ذهنمو باز میکنه و کلید اگاهی رو میزنه.. 

روشن میشم حتی با کمی سوختن دلم .. 

خب مادر بودن مگه همین نیست؟ غنی شدن با مهرفرزندی. مگه مهر فرزند فقط چهچه مستانه اس؟ 
مگه نیچه جان نگفته رسالت ما افرینش نسل برترست؟ پس باید این نسل برتر رو بپذیرم که منو گاهی پس بزنه یا روی صندلی داغ بشونه و محاکمه و مؤاخذه ام کنه تا خودش یاد بگیره چطور برتر بشه ..

گاهی از دلتنگیش تمام رگهای بدنم کشیده میشه تا فرسنگها فاصله ای که بین ماست .. 

و شوربختانه این عشق و دلتنگی الان برای لیلین هم اضافه شده به مقاومت و ابراز احساسات نکردنهایم ..😔

چقدر مادر

فردا ۳ بهمن به روایتی روز مادر تو ایرانه، مناسبت و‌سنخیت و ریشه اش رو کاری ندارم، تقویم و تاریخ رو میذارم کنار.

اینکه یه روز ، یه ملت یه افریده هایی،  به کسانی که حس افرینش بهشون دادن، حس بودن و هستی بهشون بخشیدن،  بها میدن، یادشون میکنن،  بهر صورتی که میتونن؛  قدردان این افریدگارها هستن ، چقدر دلمو شاد میکنه ..

هرچند مادر فقط اونی نیست که نه ماه مارو در رحم خودش پرورش میده ، که والله قسم اون عزیز الهی قلب خداست که روی زمین دونه ما رو «نه ماهه» از پوست در میاره تا تو دلش جوونه میزنیم..

اما بعد از اون تولد اول، ما بارها و بارها متولد میشیم به دست کسانی که جنسیت ندارن؛ پوست اندازی میکنیم با دست شون که از استین خدا بیرون اومده  چون جانی که در جان مون میشینن ، دستمونو میگیرن و میذارن روی مدار راستی و درستی، مثل«مادر» که وقتی میخواستیم قدمهای اول زندگی مونو برداریم ، و ستون فقرات مون هنوز با راستای جاذبه زمین همراستا نبود، دستمونو میگرفت ، تکیه گاهی میشد تا نیافتیم و اگرم افتادیم پناه مون بود تا دوباره بلند شیم ..

چقدر از این مادرا داشته ایم تو زندگی مون؟ چه افریده هایی اومدن از دره های سقوط بلندمون کردن ؟ از زخمهامون نور تابوندن و دوباره رو به راهمون کردن ؟ مثل مادر ...

چه مردان و زنان، مریدان و معلمهایی داشته ایم در عرض عمرمون که با یه حرف ، با یه حرکت ، یه لبخند حتی یه اخم شون ما رو اگاه کرده اند به نااگاهی مون .. 

خواستم اینجا تو این صفحه اول خاک پای مادرم رو سرمه چشمم کنم ، دستشو با تمام وجود ببوسم و با ذره ذره وجودم ازش قدردانی کنم که هرچه هستم و دارم از زحمت و دعای خیر این عزیزالهی ست.... 

از فرزادم مادرم بینهایت سپاسگزارم که با تولدش ۶/۸/۶۶ به من تولد دوباره بخشید و همیشه دستمو گرفت و از میون زخمها و دردهام نور و محبت و عشقی مادرانه به من تابوند.

از فرشادم باباامیدم بینهایت سپاسگزارم که جای خالی مرحوم بابامو برام پر کرد و همیشه حامی و تکیه گاهم بوده مادرانه دستمو گرفته هرجا که دستم خالی بوده. روز ۱۸/۲/۶۹شادیبخشی شده برای هرسه ما.. متولد شد تا هر سه ما تولدی نو داشته باشیم ..

از همه عزیزام همه دوستام همه هممدارهام همه مادرانی که راهنمای من بودن تا دیوار وجودم به اینجا برسه قدردانی میکنم. 

الهی روزی همه مادرانم ، همه تابنده های مدارم ، نور و عشق و سلامتی ..

برای همه کسانی که دوستم نداشته اند خوشبختی و شادی بینهایت ارزو‌میکنم تا منو از یاد ببرند در دریای خوشیهاشون ..

الهی روزی همه افریده ها ، افریده های خوب..🙏