باروخ‌ اسپینوزای عزیز

🔹«من به دقت کوشیده‌ام که اعمالِ انسانی را مسخره نکنم، و نسبت به آنها اظهارِ تأسف یا انزجار نکنم، بلکه آن‌ها را بفهمم؛ به همین دلیل شورهایی مثل عشق، نفرت، خشم، حسد، شهرت‌طلبی، دلسوزی و دیگر تشویش‌های ذهن را، نه به عنوان پلیدی و نقص در طبیعتِ انسان، بلکه به عنوان خصیصه‌های آن می‌نگرم.

این خصیصه‌ها همان‌قدر به طبیعتِ ذهن مربوط‌اند، که گرما، سرما، طوفان، رعد و غیره به طبیعتِ جَو مربوط‌اند؛ هرچند برخی از این پدیده‌ها آزاردهنده باشند، با این وجود ضروری‌اند، و علت‌های معینی دارند؛

به وسیله‌ی همین علت‌هاست که ما می‌کوشیم تا طبیعت‌شان را بفهمیم، و ذهن از دیدنِ درستِ آن‌ها همان‌قدر لذت می‌برد که آنها را همچون برتری‌های حواس بیانگارد.»

         «📖رساله سیاسی✍🏻باروخ_اسپینوزا» 

آلبرکاموی عزیز

🔹عزیزم، من متوجه شدم که، در اعماق نفرت درونم، عشقی بی پایان وجود دارد.

 

من متوجه شدم که، در انتهای گریه درونم، لبخندی بی‌مانند وجود دارد.

من متوجه شدم که، در پیچیده‌ترین آشوب‌های درونم، آرامشی عمیق وجود دارد.

من متوجه شدم که، در اعماق زمستان درونم، تابستانی دلپذیر وجود دارد؛ و این‌ها به من شادی می دهند.

و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بیرحمی بر من فشار بیاورد، زیرا که در درونم چیزی قویتر، با آن مقابله می‌کند.

           «📖کالیگولا✍🏻آلبر_کامو»

 

نگاهی به پشت سر

نیم قرن ؛  قشنگی لحظه های  زندگی بی انتهاست :

کودکی های پر از کودکی، نوجوونیای پر از بازی هفت سنگ ، ‌دبیرستان پر از شور و شوق دوستیهای دخترونه، بعدم یهویی افتادن تو مسیر ازدواج ، از مدرسه اخراج شدن(بخاطر نامزدکردن! اونروزا این کار قانونی،غیر قانونی بود!!) دیپلم گرفتنو ردشدن تو‌کنکور، تربیت معلم دبیری علوم قبول شدنو اجازه رفتن نداشتن، باز بکوب خوندن برا کنکور، دانشگاه قبول شدن، ترم یک مامان شدن، یه سال مرخصی گرفتن، دانشجوشدن، باز ترم هفت مامان شدن، با دوتا بچه درس خوندن، بعد لیسانس گرفتن..

بعد ؛

هفده سال،  خان داری و خانه داری، از بهترین سالهای کنار بچه ها بودن با دل و جون ، لذت با هم ناهارخوردن، لذت صبح بیداری بدون سرکار رفتن، بچه ها رو مدرسه رسوندن،پیاده روی رفتنهای کنار زاینده رودبعدش، عشق بازی با زبان انگلیسی نرم نرمک ایلتس گرفتن، موسیقی کار کردن ، چنتا عمل جراحی داشتن، دوسه سال والیبال کار کردن،  حسابی با فرزاد و فرشاد بودن تو پیاده رویهای جانانه ، تو کوه رفتن، تو کلاس زبان رفتن، تا بینهایت  مادری کردن و تلافی سالهای تو‌مهد بودنشونو در اوردن ، سالها سه تایی با هم خندیدن ، چندسال با فرزاد فیلم و‌کتاب بده بسون کردن،  بعد دوباره  همزمان با لیسانس فرشاد دانشجو شدن، فوق گرفتن بسختی با درد و بیماری، هزار و یه کوفت و زهرمار؛ همشو دوست دارم ، به پشت سر نگاه میکنم به همهٔ این تاریخ عشق میورزم خوشحالم از پسشون ور اومدم...

همه لحظه هام قشنگ بوده ، آجرآجر اکنون خوشمزه منو ساختن، حوضچه دلپذیر اکنون منو گوارا ساختن ،  از ته دل  تمام گذشته تلخ و‌شیرینم رو به اغوش میکشم ، از همه افریده هایی که تابیدن رو مدارم ، روشنم کردن انرژی بخشیدن بی چشمداشت، سپاسگزارم، از همه اونایی که پشت دوچرخه مو گرفتن تا نیافتم تا تعادلم حفظ بشه ، ممنونم . همه دستهایی رو که دست خدا بودن و دستمو گرفتن تا گره های کور زندگیمو باز کنم میبوسم..

گاهی دلم تنگ میشه برای اونی که اونروزا بودم..

درسته به ارزوی محقق و دانشمند شدن  نرسیدم ؛ ولی تو اوج گره های کور زندگیم ارزشمندترین حال ممکن رو در درون خودم کشف کردم تا تونستم اون همه فراز و نشیب رو بخوبی پشت سر بذارم:

در دنیاي درونِ خودم «پناه کده‌اي» کشف کردم وسیع و بی انتها ، که‌ مأمنی بود تا جنس خودمو هستیمو وزن رنجهامو نوع شادیهامو بشناسم و‌ نذارم دنیای بیرون به من غالب بشه. هنوزم که هنوزه این کشف درون‌ به من کمک کرده  تا از جهانِ خارج،  با رنج‌های تحمل‌ ناپذیرش رها باشم..

حالا این پناه کده شاید همون درسی بود که‌ میخوندم، توپی که پاس میدادم ، نُتی که میزدم ، لغتی که ترجمه میکردم، فیلمی که بارها و بارها میدیدم ، کتابی که بقول نیچه جان منو به فراسوی کتابها میبرد، خنده هایی که با خنده پسرا شیرینتر میشد، و یا اشکهایی که با پرستاری فرزاد از درد به شوق میریخت. خنده های فرشاد که بهشتم بوده ، مهرشون که بهشت رو تو دستام میذاشتن، و عشقشون که دلمو لب ریز کرده تا الان تا همیشه..

دیروز با حس قشنگی حاصل همهٔ این سالها رو حس کردم؛ وقتی ادم دلش گرم باشه سرما هم گرمه ... 

هیچگاه گم شده ای؟

کتاب نقشه هایی برای گم شدن اثر ربکا سولنیت نشر اطراف

اگر هیچ‌گاه گم نشده‌ای،

هیچ‌گاه زندگی نکرده‌ای!

اگر ندانی چطور گم شوی،

تباه خواهی شد!

زندگی کاشفانه، جایی در میانه سرزمین‌های ناشناخته قرار دارد.

«نقشه‌هایی_برای_گم‌_شدن✍🏻ربکا_سولنیت»

---سولنیت نه‌تنها خلاقانه می‌اندیشد و بی‌نقص می‌نویسد، بلکه جرقه‌هایی در ذهن می‌افروزد که دغدغه‌های ملال‌آور روزمره را خاموش می‌کنند و مخاطب را به درک وجوه پنهان زندگی می‌رسانند و در نتیجه چشم‌اندازهای درونی جدیدی برای کاوش پیش چشمان‌مان می‌گذارند تا جایی که ما را به گم شدنی دل‌انگیز می‌کشانند.---

                 «دانا سیمن، بوک‌لیست»

دختر یا پسر ؟

همیشه از زن بودن خودم لذت برده ام . از همون بچگی سرشار عشق و‌محبت میشدم (ایمان دارم که بچه عشق بوده ام). انگار دخترانه هام همیشه شیرین بود، همدم مامان و مادربابا، شاید پنجاه سال پیش اینجور رابطه ها از نظر روانشناسا کاملا اشتباه بوده ، اما در زمان و در نوع خودش بینظیر بود و هنوزم دارم طعم خوششو حس میکنم، هیچوقت فضای تفاوت مابین دختر پسری رو حس نمیکردم ، تو بازیام با پسرا تو‌کوچه، تو دوستیام بین فامیل و دوست و اشنا، مثل جوجه همه جا ، جا میشدم. نمیفهمیدم فرق هست بین این دو جنس. شاید خیلی خنگ بودم شایدم تو باغ نبودم شایدم واقعا جنسیت تو وضیعت ام نقش نداشت حمدخدا. شایدم از اون دختربچه خودشیرین و لوسا بودم که از همه جا محبت و‌توجه میگرفتم، از همه طرف دوستم داشتن، از زمین و زمان، حتی از نزدیکانی که رابطه مهربانانه ای با نزدیکانم نداشتن ! حتی تو‌مدرسه بین بچه ها و‌معلما خواستنی بودم ،(الان فکر میکنم چه دُمی داشتمااا!!) پر از شور و‌نشاط ،عشق میدادم و میگرفتم. گذشت تا رسیدم به نقطه عطف زندگیم،ازدواج!

نه اینکه خانواده متعصب و‌مذهبی داشته باشم، یا دگماتیک و بسته باشن ، یا بخوان منو زود از سر باز کنن نه ؛ یا به زور منو وادار کنن اتفاقا بسیار دردونه بودم و شاید به همین خاطر میخواستن بهترین انتخاب بنظر خودشون رو از دست ندن و با موافقت خودم و‌ همون عقل قاصر ؛ خیلی زود با سن کم شوربختانه ازدواج کردم !!!!!

این پروسه ازدواج خودش حکایت دردناک مفصلی ست ناگفتنی. فقط همین بس که انقدر مصیبت وار و عذاب دهنده بود که ، مصمم شدم دختری بدنیا نیارم!  تا مصیبتهای بر من رفته بر اون روا نباشه .با تمام وجود از دختر داشتن میترسیدم، نگران بودم دختری بدنیا بیارم و نتونم حامی و پشتیبانش باشم لیاقت مادریشو داشته باشم، ضربه زیاد خورده بودم نمیخواستم تاریخ تکرار بشه، غصه دختر بدنیا نیومده ام رو خیلی میخوردم دلم براش میسوخت. میدونستم دوتایی دست تنها میشیم تو دنیای تنهایی من !

از اول زندگی مشترک به درگاه خدا التماس میکردم خدایا حالا که من نمیتونم از حقوق خودم دفاع کنم ، دلم میخواد دوتا پسر داشته باشم تا در اینده بتونم از حقوق همسراشون دفاع و‌حمایت کنم و از طرفی این ظلمهایی که بخودم شده ، به اونا نشه..

 خب منو خدا دوتایی هماهنگ شدیم و دوتا پسر افریدیم. درسته نباید چیزی رو به زور از خدا بخوایم ، اما من با دلیل و برهان از خدا خواسته بودم و خودش شاهد بود که من برای حفظ حقوق انسانی دوتا دختر اینده و حقوقی که خودم ازشون محروم شده بودم ، پسر میخواستم. خدا هم منت رو بر من تمام و بهترین رو   مرحمت کرد؛ پسرای پر مهری داد که هرگز منو بیاد دختر داشتن ننداختن، پسرایی که محبت و‌مهرشون مثل یه چشمه جوشان و‌جاری همیشه منو سیراب کرده، هرگز فکر نکردم اگه دختر داشتم از نظر عاطفی و احساسی غنی تر میشدم. 

تو این سالها از روزی که با پسر بزرگم بدنیا اومدم سی و‌پنج سال پیش و از روزی که با پسر دومم سی و دو سال پیش ، دنیا برا منو پسر اولم شاد‌و شیرین شد، همیشه محبت و عشق و شادی بین ما سه تا جاری بوده، حمایت و انرژی بخشی در حد بی‌نهایت تو این مثلث مقدس چرخیده، سه تایی همو غنی کرده ایم..

راه دور و فاصله هرگز نتونست دلامونو از هم جدا کنه. وقتی فرشاد از فرسنگها راه دور به فرزاد  پیام میده دادا پول خواستی بگو ، (از بچگی حتی با پول تو‌جیبی هاشون از هم حمایت مالی میکردن ) وقتی فرزاد به من وقت و بیوقت پیام میده  ننه کمرت چطوره؟ (سه تا کلمه پر ازعشق) وقتی فرشاد به من میگه عشقید مادر..  وقتی بهش میگم باباامیدم ؛از عشقت انگار تمام رگهای بدنمو میکشن ، وقتی به فرزاد از ته شُشم ابراز میکنم که مادرم بوده از روزی که بدنیا اومده و از وقتی که دیدم تو سن دوسالگی ازم دستمال خواست تا کابینتها رو‌کمکم تمیز کنه، همیشه همدل و یار و یاورم بوده ، وقتی فرشاد همیشه شنونده صبور و ارامبخش غصه هام بوده ، وقتی هردوشون تو خوب بودن از هم سبقت میگیرن بدون اینکه بدونن این دستور تو قران هم اومده، وقتی هردوشون منو غنی و سرشار از عشق و‌محبت میکنن واقعا دختر یا پسر بودن و داشتن چه فرقی در قلب منه مادر داره؟ جز اینکه الان قدرت اینو دارم بعنوان مادرِپسر از دختران، با اقتدار و با اگاهی دفاع روشنی داشته باشم ؟!هنوزم خوشحالم یه زنم...

فالون دافا

فالون نشان فالون دافا است که متشکل از علامت سواستیکا در وسط و چهار علامت دیگر مشابه از مدرسه بودا و نمادهای تایچی آبی، قرمز از مدارس دائوی بزرگ اولیه و علامتهای تایچی قرمز، سیاه از مدرسه دائو..

فالون دافا یا فالون گونگ (به چینی: 法轮功) روش معنوی چینی است که برای پالایش، پرورش بدن و تزكيهذهن بر مبنای سه اصل: حقیقت، نیک‌خواهی، بردباری به کار برده می‌شود؛ این روش در سال ۱۹۹۲ میلادی به وسیله آقای لی هنگجی در چین، بنیان گذاشته شد. آموزه‌های فالون دافا ریشه در تعالیم کهن چین دارد و شامل پنج سری تمرین ملایم (چهار تمرین ایستاده و یک تمرین مدیتیشن) به همراه اصولی است که به گفتۀ منابع آن، بر پایه سه اصل حقیقت، نیک خواهی و بردباری بنا نهاده شده است.

محتوای تعلیمات فالون دافا در کتاب جوان فالون بیان گردیده‌ است.تزکیه معنوی، بخش جدایی‌ناپذیری از فرهنگ باستانی چین است و در فالون گونگ، فرد از طریق تمرین مداوم و خالصانه، تلاش می‌کند به وضعیت از خودگذشتگی، بینش و آگاهی بیشتر، خلوص درونی و تعادل دست یابد که این حالت در سنتآسیایی «روشن بینی» یا «کسب دائو» نامیده می‌شود. آموزش تمرین‌های فالون دافا توسط داوطلبان و به‌طور رایگان انجام می‌شود. از آن جا که اشاعۀ این روش بین سال‌های ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۹ منجر به ارتقاء سطح سلامت مردم چین و کاهش فراوان هزینه‌های درمان شد، مورد حمایت دولت چین نیز واقع شد. در طی این سال‌ها، تعداد زیادی از مردم چین در پارک‌ها آزادانه تمرین‌های فالون گونگ را انجام می‌دادند.

به تدریج، تعداد تمرین کنندگان این روش رو به افزایش گذاشت و این امر، موجبات ترس حزب کمونیست چین را فراهم کرد. حزب کمونیست چین در سال ۱۹۹۹ میلادی، این گروه را غیرقانونی اعلام کرد و برای جلوگیری از نفوذ این روش معنوی در بین مردم تلاش‌هایی انجام داده‌است.از ۲۰ ژوئیه ۱۹۹۹ زمانی که حزب کمونیست چین شروع به شکنجه سراسری داوطلبان علاقمند به تعلیمات فالون دافا در کشور چین کرده‌است، فالون گونگ مورد توجه بین‌المللی واقع گردیده و دولت‌ها، سازمان‌های حقوق بشر و محققان بسیاری شکنجه و نقض فجیعانۀ حقوق بشر را در چین مورد بررسی قرار داده‌اند؛ که در این میان، دولت چین در برابر چنین اتهاماتی ایستادگی می‌کند. بر مبنای برخی ادعاها تاکنون میلیون‌ها نفر از تمرین‌کنندگان فالون دافا، بر اثر شکنجه و آزار کشته شده‌اند.سازمان عفو بین‌المللاعتقاد دارد که سخت‌گیری‌ها در چین اهداف سیاسی داشته و نقض ابتدایی‌ترین حقوق بشر می‌باشد.نگرانی‌ها از بابت گزارش‌هایی از شکنجه و زندانی کردن‌های غیرقانونی در چین زیاد شده‌است.

 کنگره آمریکادولت چین را برای آزار و اذیت شهروندان پیرو فالون دافا در آمریکا محکوم کرد و با تصویب ۴۳۰ رای به دولت چین اعلام کرد «شکنجه و آزارش را علیه تمرین‌کنندگان فالون دافا در ایالات متحده متوقف کند.همچنین جیانگ زمین رئیس سابق حزب کمونیست چین بارها به خاطر اینکه عامل اصلی این آزار شناخته می‌شود، در معرض اتهام قرار گرفته‌است..

 

تعادل

بچه که بودم درست یادم نیست کی  بهم ‎دوچرخه سواری یاد داد. شاید مرحوم بابام،  شایدم گاهی داداش بزرگم ، شایدم پسرای همبازی کوچه مون ..

راهشون اینجوری بود که اول پشت دوچرخه رومیگرفتن  بعد کم کم بدون اینکه بفهمم ولم میکردن و منم برنمیگشتم پشتم رو نگاه کنم چون میترسیدم ببینم کسی نیست و کنترلم رو از دست بدم و بیوفتم زمین. به راهم ادامه میدادم و اتفاقا خوبم میرفتم.

‏از وقتی یادمه تو ‎زندگیم هم پشت سرمو نگاه نکردم، چون میترسم برگردم ببینم پشتم خالیه و ‎کنترلمو از دست بدم و بیوفتم!  امیدمو از دست میدم اگه اینه بغلم خالی باشه، نگاش نمیکنم... 

اما گاهی یادم میره کسی که باید باشه نه پشت سرمه، نه جلوی رومه، نه پایین پامه، نه بالا سرم! کسی که باید باشه، خودمم نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه، حتی اگه قرار باشه بیوفتم.

حالا این گاهی های 'خط منفصل' پاک شدن، الان میدونم تو جاده زندگی خط تنهایی و بی کسی پشت سر 'ممتد'ه ..   

چه افتادنهایی که مثل هشت پا تو سنگلاخ های زندگی مجبور شدم خودم دس پامو جمع کنم ، دست و‌پایی که ببینم کدومو کجا بذارم تا بتونم زندگی رو نبازم ، تعادل «دوچرخه بودن»رو از دست ندم .

نیم قرن گذشت تا یاد گرفتم افتادنی افتادنیست؛ اما برا برخواستن و حفظ تعادل در حیات «هیچ»کس نیست، جز خودِ بیکس خودمون!!

مهاجر

براستی تو انسان را در رنج افریده ای..

از دردی به دردی دیگر.. 

الهی؛ اما من افریدهٔ نافرمان تو

لبخندم را از لبهایم

به دردهایم هجرت نمیدهم ..

پاهای مهاجرم بر زمین  بوسه میزند.. 

گرچه لنگان لنگان اما پیروز! 

راستای نیروی جاذبه ات را در 

ناراستی نردبان شکستهٔ اغوشم 

با حمد و سپاسگزاری از تو

با شادی در اغوش میکشم ..

اری رنج از من مهاجری خندان ساخته ست.

مهاجری که از رنجی به رنج دیگر

پوست می اندازد ، 

و هر بار برای دردهایی نو تازه تر میشود ..

اری من یک مهاجرم ..

من و نیم من !

میدونید یعنی چی ؟

یعنی وقتی یکی «منِ» وجودش درد داره ، غصه داره ، روحش درد میکنه، گذشته اش دردناکه، جای زخمای دفتر زندگیش چسب مرهم و محرم و نوشداروی همدلی میخواد ، هی بهش نگیم ، «من هم!»

کافیه حس کنیم مثلا غم اش به بزرگی از دست دادن بابا یا مامانش، و‌ تو بابا یا مامان از دست ندادی که بفهمی ؟ اگرم دادی غم اون با تو فرق داره.. نمیدونی منِ اون چی از دست داده که روحش تکه پاره شده و جاش زجرش میده! پس بهش نگو من هم ! نگو میفهمم. چون نمیفهمی! آدمارو نمیشه فهمید، هرکسی درون خودش یه آدم دیگه‌ست و به تعداد هر افریده ای تو کهکشان، روح مجروح متفاوت داریم و تو زندگی بازی شطرنج هیچکس مثل هیچکس نیست.

درسته ادمها باید از منِ وجودشون  بَری بشند تا زخمهاشون التیام پیدا کنه ، ولی گاهی هنوز نرسیدن به اون سطح مدار، هنوز نارس اند، هنوز انرژیشو ندارن ، دس پاشونو جمع نکردن که صعود کنن، پس خواهشا اگه هممداری و همدلی هستید براش، شکل حرفهاتون باشید، به من اش منِ خودتونو هم اضافه نکنید ، دردا و غصه های خودتونم نذارید تو این همدلی! مدارشو پایینتر نکشید! 

دست غم و غصه هممدارتونو بگیرید از ماتم سقوط روحی در بیاد، چسب زخمش باشید، مرهم جانش.. شاید عَسَلا اون منِ غصه دار یه نشونه باشه تا بتونید من ِ خودتونو در درون بیدار کنید ولی نذارید جلو منِ محتاج دیگری جولان بده .. 

گاهی من های ما نیم من هستن ماتم بی کسی و بی پناهی میگیرن، فقط میخوان یکی دست خالی شونو پر کنه تا بتونن از دره های  مصیبتها در بیان ، اگه شما هم«من» باشید دستش پر نمیشه، فقط یه نیم من میتونه همدل یه نیم من  بشه ..

من به من نمیچسبه !! 

 

پ.ن؛ عَسَلا؛ یک کلمه زنبورانه اس به معنای «اصلا » که شیرین شده تا بار معنایی مثبت تری داشته باشه ؛)😉

باج عاطفی-بانک عاطفی

 آیا یه عمرکم نیست یاد بگیریم کجا و‌ کِی و برا کیْ احساسات سرمایه گذاری کنیم؟! 

چه جاهایی که از جان و دل مایه گذاشتیم؟! احساسات و عاطفه بخشیدیم؟! اما، نفهمیدیم دقیقا داریم سوهان میزنیم به جان و سلامتی روح و روان خودمون ..

یادمون ندادن، تحصیلات هم بهمون کمک نکرد و شاید بارها تجربه و فراز و‌نشیب روزگار هم یادمون نداد؛ باج عاطفی ندیم به ادمها،

حتی اگه میگن بدون داشتن ما خودکشی میکنن !

حتی اگه قلب مون میشکنه! خورده هاشو خودمون بند بزنیم ولی از عاطفه مون برای پوست باد کرده ادمها خرج نکنیم ..

حتی اگه بی کس و تنها شدیم ، احساس و عاطفه مون رو تو بانکی که خودش پشتوانه عاطفی برامون نداره، توش  همسفرگی نیست، سرمایه گذاری نکنیم ، بانک ادمایی  که خودشون تکه پاره اند، فقط میخوان اویزوون باشند به تخته پاره های دل ما برای نجات خودشون و بعدم شاید تو ساحل نجات شون همون تخته ها رو اتیش بزنن تا گرم بشند ..

در مقابل بانک عاطفی ؛  

قلب همون ادماییه که وقتی براشون وقت و عشق و‌محبت از جون و دل سرمایه گذاری میکنیم ، همه رو با سود و بهره اش برامون تو دلشون پس انداز میکنن و یقینأ یه جایی تو‌ مدارمون به خودمون برمیگردونن . یه جایی که کمرمون ، دلمون ، قلبمون شکسته زیر بار غصه یا روزمرگی، بی تقاضا خودشون همه عاطفه های پس اندازه شده رو معطر میکنن به عطر وجود خودشون، میریزنن تو حساب زندگی مون ، اونوقت میبینیم چطور بیمه کردن اونهمه عاطفه داره نتیجه میده و کائنات چرخش با عشق میچرخه، نه با طلبکاری و بدهکاری .. 

پ.ن؛چه زیباست باج عاطفی و بانک عاطفی در این حکایت:

محله ما یک رفتگر دارد، صبح که با ماشین از درب خانه خارج می‌شوم، سلامی گرم می‌کند و من هم از ماشین پیاده می‌شوم و دستی محترمانه به او می‌دهم، حال و احوال را می‌پرسد و مشغول کارش می‌شود ...

همسایه طبقه زیرین ما نیز دکتر جراح است، گاهی اوقات که درون آسانسور می‌بینمش سلامی می‌کنم و او فقط سرش را تکان می‌دهد و درب آسانسور باز نشده برای بیرون رفتن خیز برمیدارد..!

به شخصه اگر روزی برای زنده ماندن نیازمند این دکتر شوم، جارو زدن سنگِ قبرم به دست آن رفتگر، به شدت لذت‌ بخش‌تر از طبابت آن دکتر برای ادامه حیاتم است ...!

تحصیلات مطلقا هیچ ربطی به شعور افراد ندارد ...!

             (- نشر نازلی- چند کلام ساده)

 

کلام

"کلام " تنها یک نشانه یا یک نماد مکتوب نیست.

کلام یک نیروست؛

اقتداریست برای بیان و ارتباط برقرار کردن، اندیشیدن و نهایتا برای آفرینش رویدادهای زندگی خود ، که در اختیار داریم.

                       «جان_کهو»

قشنگترین جای زندگی

میدونید ارامبخشترین جای زندگی کجاست؟

اونجا که به دلمون  فرصت میدیم !

جرأت اینکه دوباره به زندگی برگرده ، دوباره از پوست در بیاد، از پوستهٔ امن ترسها و دلهره ها، اعتماد نداشتن ها..

اونجایی که فکر رو تو حوضچه اکنون میشوریمو پهنش میکنیم رو بند رهایی .. 

همونجا که قدرت ایستادن پای خودِ خودمونو پیدا کرده ایم..

مثل پشت پیچ جاده ، منتظر يك اتفاق ناگهانی خوبیم،

اینجا قشنگ‌ترین جای زندگی است، جایی که باز بدنیا میایم با نگاهی تازه ، رو به نور با یه دفتر سفیدی که هنوز هیچ بدی و خوبی توش ننوشتیم.. 

شاید برا یه دونهٔ رو به رشد مرز زمین و هوا ؛ مرز ارامش باشه..

 

 

به دوست :

معنای زندگی ما را ؛
تا حد زیادی روابطمان با  عزیزان دایرهٔ وجودیمان شکل می‌دهد...

مدار هستی ما به شوق و به عشق هممدارهایی که بر ما میتابند و نور و گرما میبخشند میچرخد ..

در حقیقت، 
اگر از یکی عزیزان و نزدیکانمان دور شویم ، 
از دل شان برویم ، 
از دلمان بروند ،
از حرکت باز میمانیم و 
بخش بزرگی از انرژی حیات و معنای زندگیمان را از دست میدهیم... 
آدمی به آدمی زنده ست ...

 

 

پ.ن؛

گفتم:مراقب  خودت باش......

تو منِ دوممی،

یه خانواده ی دیگمی که شادیت شادم میکنه،

یقینأ غمت منو نمیکشه؛

ولی معنای زندگیمو کمرنگ میکنه..

بیماریت منو بیمار نمیکنه ، 

اما هستی درونمو میخوره .. 

بودنت منو دلبسته نمیکنه، 

ولی دلمو گرم میکنه ..

نمیخوام با مهرم بند بزنم به وجودت..

نمیخوام ارامش و فراغ خاطرتو بگیرم ..

پس فقط باش ، بتاب بر مدارم مثل خورشید از فرسنگها دور .. 

گفت:

منم دوسِت دارم...

«وقتی نیچه گریست»

چرا باید کتاب وقتی نیچه گریست را بخوانیم؟

این کتاب را برای سرگرمی مطالعه نکنید، این کتاب را بخوانید تا نسبت به زندگی درک جدید به دست آورید. در صفحات آخر نیچه به دکتر بروئر ترس بزرگ خود را نشان داد و این همان ترس بزرگ من بود که کلمات کتاب آن را بهتر از آنچه من می توانستم برایم توصیف کرد. من مجبور شدم این کتاب را لحظه ای کنار بگذارم و فقط بگویم «خدای من!»این کتاب به معنای باورنکردنی شما را با خودتان روبرو می کند و در کنار تفسیرهای فلسفی نیچه که به زبانی ساده موضوعات پیچیده اش را بیان می کند، رویکردی روانشناسی دارد. خواننده به خوبی می تواند در لابه لای کتاب خلق و خوی را به درستی کشف کند و بداند در کجای زندگی اش قرار دارد. به عبارتی، گفتگوی بین نیچه و بروئر، گفتگوی فرد با خویشتن است.زمانی خواندن کتاب را شروع کنید که آماده این باشید که خود را به آن اختصاص دهید.(این نوشته از من نیست؛مریم)

کتاب وقتی نیچه گریست

آنان که در پی حقیقتند، باید آرامش ذهن را ترک گویند. (رمان وقتی نیچه گریست – صفحه ۲۶۵)

آیا از خود پرسیده اید چه کسانی ایمن، آسوده و همیشه خوش رو هستند؟ من پاسخ می دهم: تنها آن ها که فاقد روشن بینی اند: مردم عامی و کودکان. (رمان وقتی نیچه گریست – صفحه ۲۶۶)

بودن یا نبودن

اینکه ادم  تو فکر درمان خودش نباشه، خودزنی کنه یا وقتی بیمار میشه (مخصوصا بیماری لاعلاج!) تلاش روحی روانی نکنه برای خوب شدن و یا حتی در حد احمقانه و بیرحمانه تر با نااگاهی و سهل انگاری در پی آسیب زدن به خودش باشه ؛ لُب کلام ؛ از اونور بوم بیافته!!! ، ولی یه جایی یه موقعی این افکارو از خودش دور کنه‌ و به پله اگاهی بالاتری قدم بذاره  و بفهمه :

«ظالمانه ترین بی رحمی در حق عزیزاش همین مواظب سلامتی خود نبودنه»،  یعنی پیشرفت فکری!

شاید از دید اطرافیان اون راکد بوده، درجا زده و به ظاهر هیچ کاری نکرده، و پوستی که ازش کنده شده تازگی رو نشون نده . اما‌ اون درون خودش تو یه جدال و کشمکش غریبی به نام بودن یا نبودن، پیروز شده.. 

 

 

پ.ن؛

هیچکس‌ درک نمیکنه چقدر‌ از‌ یه‌ آدم‌ انرژی‌ گرفته‌ می‌شه؛

تا‌ دست و پا بزنه و خودش‌ رو‌ از یه‌ شرایط بغرنج و‌تاریک به ساحل  نجات و نور برسونه. 

پ.ن؛

‏یه سری حرفا و جمله‌ها هست که توش همه‌چی پیدا میشه. هم عجز، هم غم، هم درد، هم محبت، هم خیلی چیزای دیگه. همه‌شم تو یه عبارت. یکیش این عبارت گروس عبدالملکیان که میگه؛ «من مرده‌ام، اما اگر قرار باشد زیاد غمگین شوی، بلند می‌شوم».

چشم دیگری

از وقتی او را گم کردم،

از زمانی که یک دیوار سنگین، یک سد نمناک بدون روزنه به سنگینی سرب جلوی من و او کشیده شد، حس کردم که زندگیم برای همیشه بیهوده و گم شده است. اگر چه نوازش نگاه و کیف عمیقی که از دیدنش برده بودم یکطرفه بود و جوابی برایم نداشت؛ زیرا او مرا ندیده بود،

ولی من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همه‌ی مشکلات فلسفی و معماهای الهی را برایم حل کند –به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.

                «بوف کور»✍🏻صادق هدایت

م.ن ؛ گاهی نور فلسفه و معماهای الهی چنان بالاست که محتاج چشمی با زاویه دید دیگری هستم تا از زخمهایم عبورشان دهد و روشنم کند ، همچون شفق در سراشیبی جاده زندگی ..

اسیر

میدونید وقتی یه نفر تو‌ جنگ اسیر میشه ، دلش اول از همه چی میخواد؟

فقط و فقط دلش میخواد به عزیزاش خبر بده که زنده اس! حتی قبل از فکر کردن به ازادی یا چطور زنده موندن و ادامه دادن .. 

ادما بیشتر از اینکه جون شونو برای بودن و زنده بودن دوست داشته باشن، براي  نرنجیدن عزیزاشون دوست دارن .. 

نظریه فرزندان بذر ستاره ای!!

یک نظریهٔ فراافسانه ای!!

نظریه فرزندان بذر ستاره ای:

همه انسانهایی که روی زمین متولد می شوند لزوما اهل زمین نیستند. بعضی ها از سیارات و تمدنهای دیگری ( از کائنات دیگری) وارد شده اند و اگرچه با بدنی شبیه سایر انسانها دیده می شوند اما در حقیقت بسیاری از آنها شکل و صورت انسانی ندارند. بسیاری از آنها شباهت به حیوانات و موجودات مختلف دیگری دارند که اگر چه انسان به چشم می آیند اما با کمی دقت میتوانید شباهت چهره آنها را با یکی از حیوانات یا حشرات ببینید. بسیاری از آنها به سوی همان حیواناتی جذب می شوند که به آن شباهت دارند. مثلا افرادی که شباهت به دلفین دارند عاشق دلفینها هستند. برخی چهره ای شبیه مار دارند و به خزندگان علاقه نشان می دهند. به غیر از این علائم دیگری هم هستند که یک فرزند یا بذر ستاره ای را از سایر انسانها متمای می کنند:

– حس تنهایی شدیدی دارند.

-احساس می کنند که متعلق به این مکان و این خانواده زمینی نیستند. یعنی شباهتی چه از نظر ظاهری وچه از نظر اخلاقی با مردم عام زمین ندارند.

-عاشق ستارگان هستند و حس می کنند که خانه واقعی شان جای دیگری است اما نمی توانند به خاطر بیاورند که کجاست.

انها ؛ به قول معروف مثل گاو پیشانی سفید همه جا از دیگران متمایز هستند.

-علاقه زیادی به متافیزیک دارند و جواب سوالهایشان را در آن می جویند.

-اکثر فرزندان ستاره ای صورتی شبیه مادرشان دارند اما سایر مشخصات فیزیکی شان مانند پدرشان است ( یا برعکس) بستگی دارد که کدام والد واقعی باشد. -درجه حرارت بدنشان همیشه پایین است و طاقت تحمل گرما ندارند. -اکثر این انسانها دارای یک فاکتور خاص هستند و آن داشتن ژن مخصوص کریستال است. ژن کریستال فقط در فرزندان ستاره ای وجود دارد که برای برنامه ریزی ژنتیکی در هنگام معراج است. زمانیکه این ژن فعال و متجلی شود درک حامل از وقایع اطرافش بالا رفته و قادر به دیدن و صحبت با موجودات سایر ابعاد و جهانها می شود.

دلیل این تولدهای برنامه ریزی شده چیست؟

فرزندان ستاره ای در روی زمین نماینده تمدنهای خود هستند. هدفشان ساخت الگوهای جدید برای حل مشکلات روحی دنیای خودشان است.

 مشکلاتی که تکامل روحی ساکنین سیاره خودشان را به تاخیر می اندازند. طبق برخی گزارشات غیر رسمی ١۴۴ هزار تمدن مختلف افراد خود را به عنوان فرزندان ستاره ای به زمین می فرستند. 

این تمدنها به دقت افراد خود را زیر نظر دارند. والدین واقعی که ساکن دنیای دیگری هستند غالبا نقش راهنما و فرشته نگهبان و استاد معنوی را برای فرزندان خود روی زمین دارند. به همین دلیل است که اکثر فرزندان ستاره ای تجربیاتی از ملاقات با موجودات نامرئی از سنین خردسالی دارند. 

چرا که خانواده غیر زمینی آنها از راههای مختلفی برای ارتباط استفاده می کند. این دلیل دیگری برای حضور سفینه ها و کشتیهای فضایی بسیار زیادی در مدار زمین است.

بعد ...

از زمانی که به پوچی بندها و وابستگیهای زندگی رسیدم،

و به «هیچی» خودم در کهکشان عظیم افریدگار؛

و در هیچستان وجود به کشف خویشتن خود پرداختم ،

لحظه به لحظه در تلاشم ؛

که دروغ نگم،

دل هیچ انسانی را نشکنم،نرنجانم و

تا جایی که قدرت انسانیم اجازه میده نرنجم..

سعی کرده ام زنبورانه ، همه افریده ها را گل ببینم و 

کسی را آزار ندم ..

به لطف هممدارها و مرشدهایی که بر مدارم طلوع کرده اند، یادگرفتم؛ پذیرشم رو تو‌ همه چی، تو هرچی در توان دارم بالاتر ببرم با کیفیت بهتر..

دست و پا زده ام به کلید اگاهی نزدیک تر باشم و هروقت تو «اکنون خوشمزه» حس بودن کردم، فوری بزنم روش، تا روشن بمونم..

و طی اتفاقها و مقدراتی اینم پذیرفته ام که از بین رفتن، و رفتن برای همیشه،  قسمتی از زندگی و بودن در چرخه حیات ست.

اما با این وجود،از مرگ خودم می ترسم، فقط می ترسم بعد از مرگ ، عزیزانم را برنجانم ..

 

پ.ن؛

از زیباترین و بهترین درسهایی که تو سالهای اخیر به مدد یه هممدارعزیز گرفتم؛ «پذیرش» بوده :

پذیرفتن  سختیهای شرایط اکنون، تا خوشمزه بشه..

پذیرفتن آدم ها هرچی که هستن.

پذیرفتن اینکه همیشه بیماری و مشکلات هست،باید به راه ادامه داد.

پذیرفتن اینکه اشتباه میکنم.

پذیرفتن اینکه هیچ روزی کامل نیستم.

پذیرفتن اینکه هیچ کس مسئول زندگی من نیست.

پذیرفتن انتظار نداشتن از دیگران .

داشتن پذیرش توی زندگی یعنی پایان دادن به بندهای جان..

یه خوشبختی پرغصه

 

کتاب پیک نیک کنار جاده;

«داشتن یه خوشبختی پر از غصه، بهتر از یه زندگی خاکستری و کسل کننده است.»

«پیک‌نیک_کنار_جاده✍🏻برادران_استروگاتسکی»

 

 

درسی از شوپنهاور

درسی از شوپنهاور:


یکی از فرمول های شوپنهاور که به من خیلی کمک کرد، این ایده بود که شادی نسبی از سه منبع سرچشمه می گیره:

آنچه که هستی،

آنچه که داری،

و آنچه در چشم مردم جلوه می کنی.

اون اصرار داره که ما فقط باید بر اولی تمرکز کنیم و بر دومی و سومی سرمایه گذاری نکنیم چون کنترلی بر اون دو تا نداریم؛

چون از ما گرفته می شن، درست مثل پیری گریز ناپذیری که داره زیبایی تو رو ازت می گیره.

در واقع شوپنهاور گفته "داشتن" معکوس می شه:

آنچه که داریم، اغلب صاحب ما می شود!

درمان_شوپنهاور✍🏻 اروین_دیوید_یالوم

ترک

🔹زنده باد کسانی که ترکم می‌کنند؛ آنها مرا به خویش باز می‌گردانند.

                     «آنری_دومونترلان »

حرمت شخصی

تازگیا به عقل نارسیده ام ، رسیده که ؛

‌«نگه‌داشتن 'حرمت' کسی که دوستش داری ، از صدبار بیان "دوستت دارم"،  ارزشمندتره .»

ادما وقتی میفهمن دوسشون داریم ، هاله شون موج شوق برمیداره،  اما وقتی میفهمن خیلی زیاد دوسشون داریم مشوش میشن ، حتی میترسن.. میترسن از رفتن شون،از نبودنشون.. از بیماری شون ، میترسن از رنجوندمون ، میترسن از راحت بودن و رها بودن شون ..

ادما،ادم اند، عروسک که نیستن.. دوست داشته بشن، بعد نتونن جوابگوی منصفی باشن ؛ غصه میخورن .. شاید از «غم غصه دوست داشته شدن» عذابی سرشار بکشن :(

مثل وقتی هدیه گرانبهایی میدیم به کسی که هرگز نمیتونه متقابلا جبرانش کنه و شاید اونو مدیون و مرهون خودمون میکنیم ؛ دوست داشتن ادما هم ، ابرازش و جاری کردنش بیشتر از حدی که بتونه ظرف محبت رو برگردونه، حریم شکنیه.. رنجوندنه ..  

گاهی تو نشون دادن محبت و دوست داشتن ادما ، قاتق که هیچ ، باید گشنگی کشید. باید روزه گرفت بی سحری بی افطاری. یه روزه یه عمره ..

چرا فلسفه؟

فلسفه برای چیست؟

فلسفه دست‌کم، این را می‌آموزد که از خودفریبی پرهیز کنیم. نمی‌گذارد هیچ امر واقع و هیچ امکانی نادیده گرفته شود. می‌اموزد که بتوانیم با بدبختیِ محتمل رویاروی شویم. سکوت زندگی را برهم می‌زند. اما ضمناً ما را بر حذر می‌دارد که بی‌فکری را طبیعی انسان ندانسته و فاجعه را ناگزیر ندانیم. چه، پیامد آن بستگی به ما نیز دارد.

هرآینه فلسفه در تفکر شاداب باشد، چنان‌چه در استدلال گیرا بوده، و سخنگویان‌اش اصالتاً قابل اعتماد باشند، فلسفه می‌تواند عامل سعادت گردد.

تنها فلسفه می‌تواند شیوه‌ی تفکر ما را دگرگون کند.

و در صورتِ امکانِ شکستِ تمام و کمال، باز این فلسفه خواهد بود که شأن انسانِ حتی دستخوشِ نیستی را حفظ کند. وقتی انسان در همبستگی با اجتماع بنایافته بر حقیقت هم‌سرنوشت‌تان استوار باشد، چشم به راه آن چیزی می‌شود که روی می‌دهد. چه، نابود شدن به معنای هیچ شدن نیست.

✍🏻«کارل_یاسپرس» : عالم_در_آینه‌ی_تفکر_فلسفی

🔹فلسفه، مردم را وامی‌دارد تا درباره‌ی نقش‌های گوناگون بیندیشند، این شانس را به مردم می‌دهد تا درباره‌ی جهانی شدن بیندیشند، انگار که جهانی به گونه‌ایی دیگر ممکن بوده است، و مردم به آن احتیاج دارند.  ✍🏻«جودیت_باتلر»

 

بال و پر

عمر پروازم به جست‌وجوی بال‌ و پَر گذشت..🕊

 

بیدل_دهلوی

 

 

 

 

مقدس انگاری مادر !

‌مطلب تکراریست ؛ اما مثل خورشید هر روز باید در ذهن منِ مادر بتابد ..

🔸پیامدهای مقدس‌انگاری مادری..

احتمالا اگر مادر نبودم این مطلب را نمی‌نوشتم.

احتمالا اگر مادر نبودم به خودم اجازه نمی‌دادم بگویم مادر مقدس نیست.هرچند که می‌دانستم و باور داشتم مادر مقدس نیست.

تقدس‌انگاری مادر یکی دیگر از حربه‌های مردسالاری است برای کنترل زن. مقام مادر آن‌چنان والا نشان داده می‌شود که زنی که خواهان رسیدن به این مقام نیست قضاوت می‌شود و ترغیب می‌شود به پذیرش این نقش...

بعد از مادرشدن هیچ‌کس نمی‌گوید از هر پنج مادر یکی‌شان نمی‌تواند با فرزندش ارتباط فیزیکی و عاطفی پیدا کند و این ناتوانی باعث ایجاد احساس شرم و گناه در نو‌مادران می‌شود.

 

مادرانی که بارداری و زایمان سختی داشتند،

مادرانی که نوزادان‌شان بیمار هستند و مادرانی که آشفته ‌شدند از تغییرات بزرگی که در زندگی‌شان ایجاد شده، بیشتر احتمال دارد با فرزندشان پیوند برقرار نکنند،

ولی حتی اگر هیچ‌کدام از این شرایط هم نباشد باز ممکن است به‌خاطر تغییرات هورمونی و عاطفی این اتفاق برای مادر بیفتد.

تقدس‌انگاری مادری باعث می‌شود این مادران احساس گناه کنند،سکوت کنند و پروسه‌ی ایجاد پیوند با فرزندشان با مشکل روبرو شود.

تقدس‌انگاری مادر توسط نگاه مردسالاری باعث می‌شود مادرانی که نیاز دارند بعد از زایمان سریع به کار یا تحصیل برگردند قضاوت بشوند، مادرانی که از فرط خستگی نیاز دارند برای چند روز از خانواده و فرزندشان فاصله بگیرند و زمانی را فقط برای خودشان بگذرانند قضاوت بشوند و در نهایت تمام این احساس شرم و گناه‌دادن به مادر  (mother shaming) باعث می‌شود آن‌ها دل‌خسته‌تر و افسرده‌تر بشوند و گاهی فرزندشان را مانع خوش‌بختی خودشان بدانند!

مادر یک انسان است مثل تمام انسان‌های دیگر، خسته می‌شود، افسرده می‌شود و اشتباه می‌کند.

مادر نه تنها مقدس نیست بلکه ممکن است مثل هر آدم دیگری اشتباهات جبران‌ناپذیر مرتکب بشود. همان‌قدر که یک پدر اشتباه می‌کند.

مردسالاری با تقدس‌انگاری مادر، بار تربیت فرزند را به دوش او گذاشته و انتظاراتی که از او دارد نتیجه‌ای ندارد جز تحت فشارگذاشتن مادران.

مقدس‌انگاری مادر، مادران را تحت فشار قرار میدهد، به آن‌ها احساس گناه و شرم میدهد، اما داستان به همین‌جا ختم نمی‌شود.

مادری که تحت فشار سال‌ها فداکاری و از خودگذشتگی کرده، خودش را محق می‌داند. محق می‌داند برای فرزندش انتخاب کند، تصمیم بگیرد. با کوچکترین سرپیچی، مادر یاد درد زایمان و شب‌زنده داری‌ها و فداکاری‌هاش می‌افتد و به فرزندش گوش‌زد می‌کند که چه‌ها کشیده برای به دنیا آوردن و تربیت فرزند و این گوشزدها باعث ایجاد احساس گناه و عذاب وجدان در فرزند می‌شود. فرزندانی که یا به‌خاطر مادرشان جوری که می‌خواهند زندگی نمی‌کنند، یا سرپیچی می‌کنند ولی با احساس گناه زندگی می‌کنند. مادرانی هم هستن که دیگران قضاوت‌شان می‌کنند که ای کاش هرگز مادر نمی‌شدند. مادران بد! مادران غایب، مادران بی‌مسئولیت، مادران پرخاش‌گر، مادران کنترل‌گر، مادران حسود.

.

مادر مقدس نیست! جایگاه مادری هم مقدس نیست. صرف داشتن رابطه جنسی بدون جلوگیری و بارداری و زایمان هیچ‌کس را مقدس نمی‌کند. مادرشدن نه لیاقت می‌خواهد، نه خلوص نیت می‌خواهد، نه پاکی دل، فقط یک رابطه‌ی جنسی بدون جلوگیری در زمان مناسب می‌خواهد!

مادر مقدس نیست اما زنان و مردانی که با علم و آگاهی فرزندی را به دنیا آوردند، رشدکردند، فرزندشان را به درستی تربیت کردند، مادران و پدران شاد و حمایت‌گری بودند، به نیازهای عاطفی فرزندشان پاسخ مناسب دادند، قابل ستایشند! همان‌قدر آن‌هایی که با علم و آگاهی این نقش را در زندگی نپذیرفتند قابل ستایشند!

.

پسرم خوابیده است، می‌نویسم و نگاهش می‌کنم، گریه‌ا‌م می‌گیرد! گریه‌‌ام می‌گیرد از تصور ۲۰ سال آینده که در جمع دوستانش از اشتباهات احتمالی من و تاثیراتی که روی زندگی‌اش داشته‌ام حرف می‌زند! تلخ است، اما من می‌دانم که مقدس نیستم، به او هم یاد می‌دهم که مادرت مقدس نیست،

پس؛ نه من به‌خاطر ضعف‌هایم احساس گناه می‌کنم، نه پسرم به‌خاطر بیان اشتباهات من احساس شرم می‌کند. این‌طور شاید به‌جای این‌که ۲۰ سال صبر کند و از اشتباهات من برای دوستانش بگوید، شاید من انقدر خوشبخت باشم که او بتواند همه را به خودم بگوید تا خودم را اصلاح کنم.

 

سمانه_سوادی

لال

ولی من تا وقتی زبون دلم نشکسته باشه بحث می‌کنم؛

وقتی شکست ، لال میشه ...

یک اشتباه

🔹‌یکی از اشتباهاتِ غیرقابل بخشش در زندگی‌ام ، این است که ؛ سالها با خودم جنگیدم که نپذیرم ممکن است کسانی از ته دل دوستم داشته باشند!

                     «استیو_تولتز»

و‌ شاید این نپذیرفتن ؛ بیرحمی، بی توجهی بدنبال داشته ست. چنان ظالمانه که همیشه بدنبال دوست داشته شدنی بودم انطور که دلم میخواهد، نه انطور که دلش میخواهد ..