پیاده رو

یکی از بهترین سازه های بشری ساخت پیاده رو بوده! جایی که ادمها میتونن به زمین بوسه بزنن.

میتونم به جرأت بگم از بهترین لحظه های هر ادمی روی همین قسمتهای زمین میگذره..

«گم شدن» گم کرده‌ام!

یافتنْ ‌گم‌ کردنی می‌خواهد، اما چاره نیست..

کاش گم گردم، چه سازم؟

«گم شدن» گم کرده‌ام!

بیدل_دهلوی

 

 

عشق الهی

وقتی مشیت الهی با مختار بودن ادمی یکی میشه؛

عشق الهی طلوع میکنه،

«حیاتی جاودان در مرگ ِ زندگی فانی ....»

 

 

 

 

ماده و معنا یکیست ، ذره و عالم یکیست ..

عشق به ان کس بود کو که نور دلش

مایهٔ حظ ست مرا

انکه و  آن ذره  که ،در همه عالم غنیست..

تسلای فلسفه

 

تسلای فلسفه

انیکیوس مانلیوس بوئتیوس ، فیلسوف مسیحی سده ششم میلادی زاده رم است. او بسیاری از آثار فیلسوفان و دانشمندان یونان باستان را به لاتین برگرداند. افزون بر این بوئتیوس آثار بسیاری نیز برجا گذاشت: منطق کهن  پرآوازه‌ترین اثر ارسطو که تا نیمه سده دوازدهم میلادی در دسترس بود، همچنین در باب اجزاء زودفهم که در آن به توضیح کلمات پرداخته شده و عبارات تفهیم و ساده‌سازی شده‌است، یعنی آن چه سنگ‌بنای فلسفه مدرسی را تشکیل داده‌است؛ و سرانجام تعریف و تبیین فردیت در جای جوهر متعین طبیعت متعقل...

توضیح کتاب:

یازدهمین شماره از این مجموعه در پنج دفتر، تدوین گردیده است. دفتر اول درباره ی زندانی ای است که از سقوط و مرگ قریب الوقوع خود اندوهگین است و در همینحال، بانوی فلسفه در برابر او ظاهر شده و از ظلم تقدیر، با او سخن میگوید.

در دفتر دوم، بانوی فلسفه خاطرنشان میسازد که ثروت و شهرت، تنها راه های کسب خوشبختی نیستند. در دفتر سوم، بانوی فلسفه از نکوهش خیرهای کاذب به بررسی ماهیت خیر حقیقی رو میکند. در دفتر چهارم، سخن درباره ی عدالت خداوند و چگونگی به انجام رسیدن تقدیر است و سرانجام در دفتر پنجم با طرح این سئوال که با وجود مشیت الهی، چه مجالی برای اختیار باقی میماند؟

بانوی فلسفه، چهارمرتبه ی شناخت یعنی حس، خیال، عقل، و فهم را مشخص میکند که متناظر با چهار مرتبه ی وجود است: حیات بیتحرک، حیوانات پستتر، انسان و موجودات الهی و در واقع در مرتبه ی چهارم یعنی فهم الهی است که مشیت با اختیار، جمع میشود.

هفت ثانیه

بنظرم لحظه های اخر زندگی ام ، برنگ زرد خورشیدی باشه 
یعنی خودم و خویشتنم در هیچستان وجودم ، به تنهایی میرسم به خورشید.. 
میدونم میسوزم.. 
ولی دوست دارم کَنده بشم از همه مدارهای دور از خورشید..
ارزو دارم دلم پرتاب بشه به بیرون از همه هممدارها..
مثل یه الکترون که از فضای اتمی خارج میشه و قدرت هیچ پروتونی جذبش نمیکنه ..
فقط زردا و گرما و جذابیت خورشید اونو میکشه بطرف خودش ..
میره که یه اپسیلن انرژی بشه تو چرخه کائنات.. 
یه انرژی سوزنده در تناسخ ، یه انرژی روشنی بخش در تولدی دیگر..
اون هفت ثانیه اخر ، به یقین یوغ  سالها بردگی کرهٔ خاکی از گردنم برداشته میشه...

پایانامه زندگی درست یا نادرست خودمو به خورشید تحویل میدم، زرد ه زرد .. 
یا مثل زرده تخم مرغ زاینده در زایش بعدی افریده ای برتر یا مثل برگ زرد پاییزی ، فقط و فقط خش خش پر احساسی  برای عابری غمگین ..

بهرحال ایمان دارم ؛هفت ثانیه اخر عمر ادمی زردِ زردست.

پر از روح زندگی .. 


شاید تنها زمانی که ادمیزاد باشعور ، 

براستی زندگی را زندگی میکند .. 💛

خلأ نخستین ..

یوزف: 
         از دوران کودکی باور داشتم 
         که زندگی جرقه‌ای میان دو خلأ 
         تاریکی پیش از تولد 
         و ظلمت پس از مرگ است

نیچه: 
        زندگی جرقه‌ای است میان دو خلأ‌‌! 
        چه تصویر جالبی یوزف...

        می‌بینی که ... 
        تنها دومین خلأ 
        ذهن ما را جلب می‌کند 
        و هرگز به اولی فکر نمی‌کنیم...

        عجیب نیست؟


اروین_یالوم 
وقتی_نیچه_گریست

نباشند، میمیرم

‌ ‌ ‌‌
هرچی بیشتر تو‌دنیای خودم قدم میزنم، 

بدیهای خودمو کشف میکنم و شاهد میشم

هرچی بیشتر به هیچ بودن خودم ایمان پیدا میکنم ، 

آدمای بیشتری  ؛

ادمایی که بسختی عین ماهی نگه شون داشته بودم،

از تو دستام لیز میخورن و برای همیشه از اقیانوس دلم

میرند به جایی که من جایی ندارم ..
 ...

تو هیچستان دلم فقط دلفینایی مونده اند ، که منو با تمام تلخی هام و آبهای نه چندان شور دلم پذیرفته اند ..

دلفینایی که منو بدیهامو یکی میبینن ، دلفینایی که زبون منو میفهمند .

میفهمند دوسشون دارم، میفهمم دوست داشتن با اونا معنی داره ...

نباشند ، میمیرم ..

 

خالی

خیلی بخشیدم ..

بارها بخشیدم ...

سالها بخشیدم ...

نیم قرن بخشیدن را بخشیدم ..

انقدر که دیگه دوسشون ندارم ....

بخشیدن مداوم و همیشگی کسانی که عادت میکنن به بخشیده شدن ، تمام احساسهای زیبا را با خودش میبره..

چیزی که میمونه یه قلب زنده اس ، خالی از حس زنده بودن..

 

پ.ن؛ ای کاش میشد «خالی» را نوشت..

پ.ن؛  ‌‌‌‌گاهی اوقات، بخشیدن و مثل سابق بودن

باعث میشه طرف اصلا معنی بزرگواری و سعه صدر و گذشت رو نفهمه .