Soulmate
دبستان که میرفتم ، یه بقالی جلومدرسه مون بود ، همیشه میرفتیم دوزار بهش میدادیم ، یه چنگ تخمه افتابگردون برامون میریخت تو قیفهای پاکتی که با ورق باطله کتاب درسیها و دفتر مشقای اهدایی بچه های همون مدرسه ، درست ميكرد . مرد مهربون ودرشت هیکلی بود، هر وقت میرفتیم دم مغازه میدیدیم خودش پشت دخل نشسته خوشحال تر میشدیم، اخه پسر نوجوونش دستهاش کوچیکتر بود . تخمه افتابگردونا کمتر میشد تو قيف !!
دم عید، فصل کارت تبریک خریدنمون بود، برای همکلاسیهایی که دوست جون جونی مون میشدن تو مدرسه و از همه مهمتر معلم که خیلی عزیز بود و میخواستیم حتما عشق مونو بهش نشون بدیم، قیمت کارتها همون دوزار یا دو ریال بود..
یه دو سه هفته به عید شروع میکردم بجای تخمه افتابگردون گاهی یک کارت میخریدم ، عجیب عاشق منظره هایی بودم که توش یه جفت بودن، دوتا پرنده ، دوتا اهوی نر وماده، دوتا قو ، یه جفت شیر ، یا دوتا شاخه گل ، مهم بود برام یه مفهوم دوتایی، جفتی داشته باشن، یه جور تکمیل شب وروز ، حال وهوای تکامل و کمال گرا بودن منظره ،(همون مفهوم همروح؛Soulmate) انتخابمو برتر نشون میداد تودنیای بچگی ، فکر میکردم اینجوری کارتی که هدیه میدم تمام مهر و حس درونیمو تقدیم طرف میکنه.
حتي يادمه يه سال بعنوان هدیه برا معلم ورزشمون خانم وارسته ، يه گلدون بافتم با مقوا و كاموا خورده هاي سبد بافتني مامانم، دوتا گل لاله ي صورتي با دوتا برگ سبز، حتما ميخواستم دوتايي باشن ، نميدونم اون موقع چطور به عقلم رسيد براي اينكه گلبرگها و برگها شق و رق تو گلدون بايستن بهشون چسب اوهو بمالم و با يه چوب خشك همه رو تو گلدون منظم كنم !! عجب عشقي تو وجودم بوده ها!! الان خودشيفته ي اون موقع ام شدم !!
حالا، بعد از نیم قرن و یه دهه، هنوزم درک اون حس برام قابل درکه، خوشحالم بچگونه نبوده ، هنوزم با همین سن اگه بخوام به کسی هدیه بدم ، کارتی رو انتخاب میکنم که مفهوم «یین و یانگ » رو داشته باشه که :
** نشان دهنده قطبهای مخالف و تضادهای جهان هستند. البته این بدان معنا نیست که یانگ خوب است و یین بد است (در حقیقت این تحریفی نادرست است). بلکه یین و یانگ مانند شب و روز یا زمستان و تابستان بخشی از چرخه هستی هستند. وقتی تعادل و احساس خوبی به وجود میآید که تعادل بین یین و یانگ برقرار باشد.**
حدودای شصت سالگی ام و شورمندانه این حس عوض نشده ، فقط پخته تر و اگاهانه تر شده ، تازه پشت اون حس کودکانه رو میبینم و میفهمم..
الان که به ارزوی داشتن «دوتا دلفین در اب» رسیده ام ، و یکی از کارت پستالهای دوره کودکی مو در واقعیت لمس میکنم ، میبینم ذهن ما اینده مونو میسازه، همیشه دلم میخواست یه جفت دلفین داشته باشم ، یه همروح یه Soulmates ملموس و قابل دیدن با دوچشمای خودم ، مثل كارت پستالي كه سوم دبستان دادم به خانم ربيعي ، دوتایی توی یه دریای ابی زیر نور خورشید پریده بودن بالا، گرد و خوشگل و عاشقانه ..
ارزوی داشتن دلفين بصورت مالکیتی نداشتم ، نه !! از همونموقع دلم میخواست ازاد و دریایی داشته باشم شون، همراه با ارزوی داشتن خونه ای کنار دريا ، در همسایگی قلمرو زندگی دلفینها . دلم نميخواست و نميخواد هيچ چيزي "مال " من باشه، هيچ افريده اي رو در بند و اسير عشق خودم دوست ندارم ..
اینکه خدا دوتا دلفین مثل فرزاد و فرشاد روی زمین بهم مرحمت الهی کرده و پرشون دادیم، ^^تا هرکجای زمین که میخوان سعادتمند باشند ، نه در قلمرو ما^^ لذت و بهره میبرم از وجود این افریده ها، شکر و حمد همیشگی منو بهمراه داشته ، اما خب این دلفینهای زمینی مفهوم «یین و یانگ »رو ندارن.. هر کدوم به تنهایی یک یین و یانگ کهکشانی و اسماني اند، كه مرحمت شدن به اين بنده ..
فصل اومدن و کوچ دلفینها به محوطه هميشگي اتراق چند روزه گله، نزديك ما، تو ماه اردیبهشته ، ميان همسايه دل من ميشن يه مدت . اما چند روز جِز جز ميزنم تا صداي نزديك شدن اون دوتا دوستم، به محل قرار ، پایین بلندترین صخره، رو بشنوم .
تو این ماه بهشتي، مثل هميشه صبح ها با اشتياق و احتياج و انتطاري مضاعف ، تا همسر در حال اماده شدنه، منم صبحانه رو اماده میکنم، با هم میخوریم و با یه بوسه راهیش میکنم. بعد از چرخ زدن تو گوشی وچک کردن وبلاگ ، نت گردیها و اددیت دلنوشته ها( که بیشتر از نوشتنشون دلچسبه)سری به دوتا شبکه اجتماعی دیگه میزنم و با فرغون یکم پیام ِاکثرأ انرژی بخش ، از اینور به اونور میبرم و مهر دوستان انگشت شمار و يونيك و خواهرم رو نوش جان میکنم..
امروز حدودای ده یازده صبح صدای جانبخش جفت شون رو از طرف ساحل شنيدم ، رفتم تو اتاق تا لباس شنای جرقولی برقولی معروفمو بپوشم.
---چندسال پیش یه پارچه خریدم برق برقی، جیغ و پر از رنگهای تند و شاد، فرزانه دختر خواهرم گفت خاله جان این خیلی زشته اخه چرا خریدی؟ گفتم ؛ یه روزی با همین ، یه مایو شنا میدوزم و وقتی رفتم با دلفینام تو عمق دریا بازی کردم عکس میگیرم برات میفرستم---
امروز همون روزه ....
(خوبه اون پارچه تو اتش سوزي خونه، نسوخت شكرخدا)
از اینکه تونستم مدرک غواصی رو بگیرم و اون دوره سخت رو با داشتن عینک و این سن و سال پشت سر بزارم ، خیلی ذوق دارم. همیشه قبل از شنا یه نگاه غرور امیز به قاب تو کمد میندازم . ارزش این مدرک بعد از شصت سال انتظار به اندازه تمام دریای مدیترانه که من از یه قطره ش حظ میبرم ، ارزشمنده ..
در مقوله بررسي دلفينا خيلي معلق زدم ، طي اين سالهاي اخير به شكرانه گوگل جان دسترسي به شناسايي كاراكترشون راحت تر شد . ميشه هم خوند و هم مشعوف شد از فتبارك الله و احسن الخالقين..
تواناییهای هوشی بالا، ظاهر دوستانه، و جنب و جوش همیشگیشون، داشتن کنجکاوی و جامعه پذیری مشترک با ما. در ضمن اطلاع پيدا كردم ؛ "دكتر مورتون" تحقیقات خود را بر اساس پنج ویژگی دلفينها انجام داد که ؛ «گمان میرود اساس شخصیت انسان است. این ویژگیها شامل پذیرا بودن، وظیفه شناسی، برون گرایی، موافقت پذیری و روانرنجوری است..وی توضیح داد که هنوز کاملاً درک نشده است که چرا رفتار انسان به آن پنج ویژگی خلاصه میشود و یکی از راههای جستجو برای درک این مسئله، مطالعه حیوانات است.»
از اونجايي كه دلفینها یکدیگر را با نام مخصوص صدا میزنند، منم براي "دوستای پوزه بطري معمولي" خودم ، اسم گذاشتم، cheery, mery , وقتي صداي گله شون رو از تراس خونه ميشنوم و سوت مخصوص هماهنگ با پژواك اونا رو ميزنم ، ميبينم كه دوتايي از گروه فاصله ميگيرن . چشمام روشنمیشه به دیدن دو تا دم خوشگل و جذاب که از چند كيلومتري بطرفم ميان ، از بلنداي ده بيست متري شيرجه ميزنم تو اب، تازه ميفهمم چرا ليلين جان شيرجه در عمق رو دوست داره ، ادم به وزن يك چهارم خودش ميرسه و سبك بال تو اب ميشه ماهي پروانه اي، امروز دوربين رو روي كمرم نصب كردم ميخوام تو گشتي كه با چري و مري ميزنم فيلم هم بگيرم بفرستم برا فرزانه..
وقتي دارم بهشون نزديك ميشم فقط صداي قلبمو ميشنوم كه دارم انگار، به فرزاد و فرشاد درياييم نزديك ميشم ، نفس نفس زدن و شناي كرال انرژي برِ چند كيلومتري با ديدن چري و مري عين رسيدن به اب ميمونه تو كوير ..
يك سال هست كه نديدمشون . اين دوستي پنج ساله با سالي يبار دو سه ساعت تو اب چرخ زدن ، بازيگوشي و شناور شدن توي اب و دورشون گشتن، تجديد شده. ارزش داره یک سال منتظر اینچند ساعت باشم . سال اول با بچه هاي تيم غواصي و مربی شنا رفتیم به منطقه شون ، همون جا وقتی باله هاشونو دیدم، بی معطلی پریدم تو اب ، بین اونهمه دلفین ، کنار هم بودن اون دوتا جفت خوشگل و دوست داشتني تو گله، عجیب روحمو درگیر کرد ، رفتم به طرفشون، يقينأ يكم همروح بوديم که اونا هم به هالهٔ من نزدیک شدن و تونستم چند دقیقه ای دورشون بگردم . بعدها جای مستقرشدن شونو تو منطقه خودمون پیدا کردم . سال دوم ، چند روزی براشون سوت زدم تا پیام دوستی رو گرفتن ، بالاخره اعتماد کردن و دوتایی نزدیک ساحل شدن . هممداری مون از همونجا اغاز شد . تا حالا این رابطه ادامه داشته حمدخدا. دلم میخواد تا زمانی که ازاری براشون نداشته باشم ، رومدارشون باشم و رومدارم بمونن. با ذهنيت "خودبدردبخورپندارانه" حس ميكنم منم تو روحيه اونا اثربخشم، براشون هيجان و شور و اشتياق ايجاد ميكنم ..
اينبار تا ميرسم بهشون هر دو يه شيرجه هوايي ميزنن و برميگردن تو اب ، نوش جان میکنم ذوق شور دیدارشونو، پوزه خندان هر دوشونو ميبوسم ، بنظرم مري يكم چاق و كم تحرك شده ! ای وای خدای من ، نه !!! اون حامله اس. خدايا دارم نوه دار ميشم زودتر از دلفيناي زمينيم .
انقدر خوشحالم كه وقتي دمشو نوازش ميكنم و سرشو ميگيرم تو بغلم حس ميكنه دارم ذوق مادر شدنشو ميبرم . چري يكم دورتر چند دور ، دور مون ميگرده و منتظره بازي هميشگي مونو دنبال كنيم، اون دوتا برن منم پشت سرشون، بعد يهو برگردن و بخوريم بهم . شادي و نشاط رو از ته شُشَم حس ميكنم ،از وجوشون اكسيژن ساتع ميكنن . توي هاله ي وجوديشون كه ميرم ، ميشم همون كودك دبستاني ِ عاشق زوجهاي كنار هم . حالا كه مري داره بچه دار ميشه نميدونم چطور رفتار كنم اذيت نشه، من كه تا حالا «دلفين*نوه » ، نداشته ام !!
انقدر ورجه وورجه میکنیم که زمان از دستمون ميره، بي زماني و بي مكاني تو دريا از بهترين «ازدنيارفتنهاس».
سرمو از اب ميارم بيرون ، نور مستقيم خورشيد ميگه شايد روز از نيمه گذشته ، بهتره برگردم و اونا هم گله شونو بيشتر از اين معطل نكنن. يبار ديگه با هر دو يه نرمش و رقصي تو اب ميزنيم و قري به خودمون ميديم . وقت خداحافظي اينبار ، هم شيرينتره هم سخت تر ، نميدونم دفعه بعدي با بچه شون ميان؟ اصلا نميدونم كي بدنيا مياد، ميگن تا يه ماه مادر و بچه از هم جدا نميشن و کوچ نمیکنن ، تا نی نی-دلفین ، حسابي شيرشو بخوره.
اميدوارم فصل كوچ شون بعد از اون يه ماه باشه و ديدار بعدي مون چهار نفره بشه، فعلا كه از دلفيناي زميني خبري نيست و نوه اي نميارن تا منو به دنيا گره اي دوباره بزنه ، به همين kindy /نوه درياييمو ميگم / اميدوار و دلخوشم ، اخه ميدونم مياد تا منو به اقيانوس بی انتهای ارامش گره بزنه . (همونجا تو دريا اسمشو انتخاب کردم ) ، نميدونم تو زبان و پژواك خودشون ميخوان بچه شونو چي صدا كنن، اينم ميدونم كه حق مسلم و طبيعي و عاطفي و احساسي مادره كه اسم بذاره براي افريده اش، اما خب من مادربزرگ زميني ام كه زبون عروس نفهمم..
پ .ن١ ؛ ميگن پدر مادراي افسرده و از دنيا دلبريده، وقتي نوه دار ميشن، اون افريده كوچولو ، انگشت كوچيكه شونو ميگيره و دوباره به دنياي فاني گره ميزنه،(اینم از کشف حکمت انگشت کوچیکه) انگار دوباره متولد ميشن و اميد به زندگي پيدا ميكنن ، درست مثل روانشناسي كه تمام ذهن ما رو از منفيات و پريشاني ها پاك ميكنه و جاش يه درياي زلال و ابي ميذاره..
پ . ن ٢؛ امروز روز روانشناس بود ؛ چنین روزی بر تمامي افريننده هاي عشق و اميد و سلامت روح و روان مبارك و جان شون سلامت همچنين چري و مري و کایندی کوچولوی بنده ..
پ. ن ۳؛ فیلم رومیفرستم برا فرزانه ، امیدوارم بتونم حسابی بچزونمش !!